ساعت ده و نیم بود. خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم بقیه مبحثی که از کتابم مانده بود را برای فردا بگذارم و بخوابم. بخاطر همین بلند شدم و به اتاقم رفتم.  که خواهرم گفت: _ من امشب بیدار می مونم تو سالن می خوابم می خوام فوتبال ببینم امشب بازی ایران و اسپانیاست.… بیشتر »
   چهارشنبه 30 خرداد 13973 نظر »
در عصری که دختران آهن پرست و پسران تن پرست شده اند آیندگان ما،  به دنبال چون و چرایی کارشان نیستم و نمی خواهم در کفه ی ترازو گذارمشان. حرف از خودم و یافته خودم هست.  اوایل ورود به حوزه، همه چیز برایم جذاب و شیرین بود مانند همکلاسی ها و اساتید… بیشتر »
کلیدواژه ها: جامعه, حوزه, فانوس, مدرک, نمره
   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »
چندی پیش با خود مباحثه می کردم که چه چیز در حیات انسان از او احساس می سازد. چه عاملی بعث از حس درون نشات می گیرد.  در این فکر بودم که از کنارم کودکی گذر کرد؛ در حالی که کودکانه با نگاه شیطنت آمیز از مادرش پرسید: _ مامان چرا ما باید هر لحظه جواب بدهیم به… بیشتر »
   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »
گاهی خیلی لذت بخش که طرف ‌ مقابلت احساس ناب از خودش نشان بدهد و دنیای چشمانت را به رنگین کمان آسمان تحفه دهد و برای چند لحظه کوتاه هم که شده، لبخند را روی لب های شما مهمان کند. از حیا و نجابت گرفته تا وقار و متانت.  چرا گاهی خودمان را فراموش می کنیم و… بیشتر »
کلیدواژه ها: احساس, بیا, محبت, مهر, گذرعمر
   سه شنبه 29 خرداد 1397نظر دهید »
من شِپِشهامو گُم کردم، جمله ای مضحک برای کودکان در انیمیشنی پُر طرفدار. بله، سریالی به نام دوستان که پایه اصلی آن دو دختر بچه و سگ و گربه و یک مرغ است. عجبا! ما برای بچه هایمان از نجس بودن سگ و بیماری زا بودن گربه می گوییم اما، اصلا در انتخاب کارتون ها،… بیشتر »
   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »
چه معصومانه بر دل پر از تمنا وارد شدی و دیدگانم را به نور پرتو حضور چشمت، سوق دادی.  به صورتی که با اولین طلوع وضو گرفتم و با طنین حاجبت مرا به سوی دیاری روانه کردی که عطر گل بوسه های الهام هنوز بر رخم دلنوازی می کند.  هر کس از حایل تلالو حب تو که قسم… بیشتر »
   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »
این روزها، زیاد خود را سرزنش می کنی… دل آتش گرفته ات را خوب حس می کنم… سودای شهادتت به جراحت ختم شد و پیمان شهادت ما بین تو و دوستانت به جاماندن تو، رسید… عکس هایت را یکی یکی نگاه می کنی و بغض می کنی… هم رزمان و هم پیمان هایت یکی… بیشتر »
   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »
الان دقیقا شش ماهی از خواستگاری که اجازه دادم به خانه مان بیاید, می گذرد. مادرم می گفت قدمشان سنگین بود ولی من می دانستم که اشکال از آن بنده خداها نیست. اصلا حوصله خواستگار راه دادن را نداشتم, سطح توقعاتم خیلی بالا رفته بود, هرکسی که زنگ خانه مان را می… بیشتر »
   یکشنبه 27 خرداد 1397نظر دهید »
میخچه کف پایم، حسابی روی اعصابم بود؛ به طوری که با هر قدم درد تا مغز استخوانم کشیده می شد. اما چاره ای نبود باید پیاده روی می کردم تا به مدرسه برسم. همین طور که راه می رفتم آرزوی ماشین شخصی داشتن را، در ذهن سبک و سنگین می کردم و به شانس و بختم غر می زدم… بیشتر »
   یکشنبه 27 خرداد 13971 نظر »
قابلمه های تفلون یکی از پر طرفدارترین ظروف پخت و پز هستند. زیرا می توان با آن ها بدون روغن یا با کمترین میزان روغن‌، روی حرارت کم یا متوسط آشپزی کرد. سطح ظروف تقلون از یک لایه به نام"تترافلورواتیلن” پوشانده شده است. مشکل ظروف تفلون این است که روکش… بیشتر »
   شنبه 26 خرداد 1397نظر دهید »
از طریق شبکه های تلویزیون اعلام عید شد و من خوشحال از سحر بیدار نشدن و خوابی بدون دغدغه ی سحری، و همچنین از آمدن عید و آزمونی دیگر. اصولا من سر ساعت پنج صبح بدنم بیدار باش میزند و احتیاجی به ساعت نداشتم، به همین دلیل ساعتی برای صبح تنظیم نکردم و بعد از… بیشتر »
کلیدواژه ها: بیدارباش, خواب, رمضان, ساعت
   جمعه 25 خرداد 1397نظر دهید »
قرار بود آن روز کارت ورود به جلسه خواهرم را بگیرم. ساعت یک بود که به مدرسه رسیدم مدرسه شبانه بود و هنوز مسئولانش نیامده بودند. نگاهی به حیاط بزرگش انداختم فقط یک نفر آخر حیاط نشسته بود. به طرفش حرکت کردم؛  نگاهی از دور به او انداختم. دختری بود با قدی… بیشتر »
   جمعه 25 خرداد 13971 نظر »
کلیدواژه ها: تبریک, عید, فطر
   پنجشنبه 24 خرداد 1397نظر دهید »
چه شب هاکه دل را تطهیر دادیم به نور ایزدی، و چه روزهایی که بوسه نوازی کردیم به آیه های محمدی، و چه ملتمسانه تمسک جستیم به قمر احمدی,  هر لحظه چشم دوختیم به امید سحر قمصری،  هردم دل بستیم به لیالی قدر و در طپش پیچ و خم گزیستن های منور. بارها اشک چکاندیم… بیشتر »
   پنجشنبه 24 خرداد 1397نظر دهید »
ماه شب چهاردم است و مهتاب کامل.  نور ملایمش بر پهنای صورت رنگ پریده ی پدر افتاده، گویی او را نوازش می کند و تمام بی محبتی آدمیان جنگ ندیده را جبران می کند.  این را از لبخند او در چهره ی به ظاهر خوابش می فهمم. هر از چندگاهی که نفسی عمیق می کشد بقدری ضعیف… بیشتر »
   پنجشنبه 24 خرداد 13974 نظر »
چند روز مانده به عید، حسابی سرم شلوغ کارهای خانه و خرید بود. وقت کمتری برای دخترکم داشتم و او بیشتر سرگرم بازی با وسایل خانه که من چیده و تمیز و جاسازی می کردم، بود. چند بار از جلوی جاکفشی رد شدم و چشمم به طبقه اول جاکفشی بود که کفش های دخترم آنجا آرام… بیشتر »
   چهارشنبه 23 خرداد 1397نظر دهید »
به نام رب عشق وعاشقی و شهادت من مردمانی را می شناسم که برای بیدارماندن می خوابند. مردمانی را می شناسم که برای ماندن, می روند. مادرانی را میشناسم که برای گرسنگی سیر می کنند. از عاشقانه های سرزمینی می گویم که تمام قوانین را زیر پا می گذارند به جز قانون… بیشتر »
کلیدواژه ها: ایران, شهادت, ولایت
   سه شنبه 22 خرداد 13971 نظر »
به نام رب عشق وعاشقی وشهادت به توصیه آقا, خواندن کتاب دا را آغاز کردم و عجبا از حس و حالی که گرفتم. سن وسال من به درک جنگ و شهادت نمی رسید, اما می دانم که مهر58با نامهربانی و جگرسوزی ملت ایران مشهور شد. یک سال و چند ماه, تکه ای از وجود ملت زیر دندان های… بیشتر »
   سه شنبه 22 خرداد 1397نظر دهید »
هیچ وقت چیزی توی دلش نمی گذاشت بماند. خیلی زود می بخشید. برعکس من که حتی در رابطه با دوستانم هم خیلی سخت می گرفتم. به یاد ندارم که با من قهر کرده باشد. اصلا کینه در دلش نمی ماند. خواهرم را می گویم یک سال از من کوچکتر است ولی همه می گویند اخلاقش خیلی از… بیشتر »
کلیدواژه ها: بخشش
   سه شنبه 22 خرداد 13971 نظر »
برخلاف تصور بسیاری از مردم, قابلمه های روحی از جنس آلومینیومی می باشد. قابلمه های روحی به علت به سبک بودن, ارزان بودن و انتقال سریع و یکنواخت حرارت برای پختن غذا, هنوز هم طرفداران پر و پاقرصی دارد. اما باید بدانیم که مضرات این ظروف برای سلامتی بسیار… بیشتر »
   سه شنبه 22 خرداد 13972 نظر »
خدایا تو دانی و خواه بانی  دلم را گره زن هر جا خوانی مرا با نور تو رجعت بود هان مرا رها نکن هر دم تو خوانی گر از تکرار می بالم ز دهرش الهی نراند لطفش از خوانی تو با پیوند می مانی ز هر تا ز فلق غم گسار نیاید نوایی بیشتر »
کلیدواژه ها: خدا, مناجات
   دوشنبه 21 خرداد 13971 نظر »
اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم. اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی، واقعا دل چسب و جذاب بود، مخصوصاکه پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود؛ که به لطف خدا هم در اخلاق، و’هم در علم آموزی نمونه شده بود. بعد از احوال پرسی و… بیشتر »
   دوشنبه 21 خرداد 1397نظر دهید »
سر کلاس، منتظر استاد نشسته بودیم. استاد مردی جوان و کاملا جدی بود که استثنائا آن روز دیر کرده بود. زهرا دوستم بین کلاس و حیاط و آموزش در آمد و شد بود.  انگار نمی توانست یک جا آرام بگیرد. هر دفعه سرکی داخل کلاس می کشید و می گفت: _ استاد نیامده? بعد از… بیشتر »
   یکشنبه 20 خرداد 1397نظر دهید »
چشم بیمار کجا, دیدن دلدار کجا دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا قصه عشق من و زلف تو گفتن دارد نرگس مست کجا همدل و غم خوار کجا سر عاشق شدنم، لطف طبیبانه توست تو کجا این دل بیمار نگاه تو کجا کاش در نافله ات نام مرا هم ببری که دعای تو کجا، عبد نگه دار تو کجا بیشتر »
کلیدواژه ها: دل بیمار, عبد, نافله, کجا
   یکشنبه 20 خرداد 1397نظر دهید »
صدای هودآشپزخانه نمی گذاشت صداها را درست بشنوم. خاموشش کردم و به صدای آسمان گوش سپردم. واقعا صدای رعد و برق برایم جذاب بود، روشن شدن آسمان و بعد صدای انفجار اَبر و باران… دخترم کنارم آمد و گفت: _ مامان بارون صدا داره میاد، که دوستش داری. گفتم آره… بیشتر »
   یکشنبه 20 خرداد 1397نظر دهید »
درون باغچه امید نظر کردم تا طنین دل گسارش را بشنوم و طومار قلب ناآرامم را به چنگ غم گسارش پیوند آشتی دهم.  ناگه نوایی مرا به خود خواند، صبر کلید پیروزی بر شمشیر ادب است. ای الهه ازلی و لم یزلی ره را نشانم ده و مرا از پرتگاه ظلمت برهان. ای حلال مشکلات و… بیشتر »
کلیدواژه ها: امید, راه, صبر
   شنبه 19 خرداد 1397نظر دهید »
رفتی… اربا اربا رفتی… به خیال خود می گویم حقت بود که تکه هایی از طهارت پیکر غریبت، نزد عقیله به امانت بماند… دیدی؟! دست آخر دُر نجفت با حکاکی یا زهرایش خریده شد و به امضای عمه ی سادات درآمد… تو یک تنه تفسیر زیارت عاشورای حسین… بیشتر »
   شنبه 19 خرداد 1397نظر دهید »
سر کلاس کلام نشسته بودیم. استاد که دختر جوانی بود از جای خود بلند شد و روی صندلی یکی از بچه ها، کنار دیوار نشست.  صندلی استاد از بیرون کلاس دید نداشت و اگر کسی از بیرون نگاه می کرد فکر می کرد استادی سر کلاس نیست. کلاس ما کلاس شلوغی بود با طلبه هایی شلوغ… بیشتر »
   جمعه 18 خرداد 1397نظر دهید »
جیک جیک گنجشکان ، هم خوانی ذکر خالق یکتاست. روز جمعه نوای فریاد و استغاثه آن ها، ستون آسمان را متمایل به طلوعی سبز می راند؛  دست ها را بالا ببریم و هم نوا با گنجشکان بخواهیم و بخوانیم که جمعه را خضرایی به پایان رسانیم. بیشتر »
   جمعه 18 خرداد 13971 نظر »
از گذشته دل گیرم هر دم بی تو می میرم بر ناز نگاهی مبهم هم وقت دل گیرم عاشقانه بر هر کوی گذر واردی در گیرم لب به ساحل بردم دیده خم برگیرم شاید این لحظه به لحظه عمر ما درگیرند غم گیسوی تو را تا به کجا غم دیدم من به امید تو حاشا ره به منزل نبرم عاقبت خاک… بیشتر »
   جمعه 18 خرداد 1397نظر دهید »
مسیر برگشت خیلی دور بود فاطمه دوستم یک تیبا مدل 94داشت که تایک مسیری مرا می رساند. وقت هایی که نمی توانست بیاید یا زودتر باید می رفت از ساعت اول عزا می گرفتم, باید یک مسیری را پیاده روی می کردم, بعد سوار یک اتوبوس فوق العاده شلوغ می شدم که از یک خیابان… بیشتر »
کلیدواژه ها: رزق, رضا, غذای نذری, مصلحت
   جمعه 18 خرداد 13971 نظر »
سرزمین ایران مانند گربه ای رام، در نقشه جغرافیا نشسته و سالیانی متمادی است آرام گرفته. با کوه های بلند و دریاهایی پر هیاهو و کویرهایی شب نما. گوشه گوشه اش خاطره دارد و رنگ هایی به دل ربایی شهادت.  انسان ها در کنار حیوانات روزگار سپری می کنند؛ البته… بیشتر »
   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »
آن قدر مى گويم تا نفسم قطع شود،  يا رب  يا رب  يارب !  دو شب است به در خانه ات رفته و صدايت زده ام. با هراس و اشتياق و بيم و اميد تو را خوانده ام، با زيباترين نامها.  اى شكيبا، اى گرامى، اى زنده، اى به خود پاينده، اى آمرزگار، اى… بیشتر »
   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »
الوداع ای دوستان من می روم از شهر یار تا بماند مهر من اندر زمین ذهن ماندگار باری هرگز مهرتان از سینه ام در خاک شد عاقبت از سرزمین دیگری یادی کنم در یادگار حب ایزد در نگاهم گاه فریاد رهایی می زند یاد دوستان و دیدنتان غرق شادی یادگار دیدی آخر از شما گشتم… بیشتر »
کلیدواژه ها: دیدار, شعر, مرگ, وداع
   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »
نام خانم جمشیدیان بر صفحه گوشی ام نقش بست و صدای زنگ گوشی به صدا درآمد. کتابم را بستم و جواب تلفن را دادم. _سلام خانم‌ جمشیدیان جان، بله بفرمایید. _ سلام عزیزم کجایی؟ _ تو متروام، دارم میام. _میبینمت. یاعلی _ یاعلی بلاخره به امام زاده درب امام رسیدم… بیشتر »
   چهارشنبه 16 خرداد 1397نظر دهید »
ضرب آهنگ قدم هایش بر زمین، تلاطم عالم را می نواخت. عاشقانه ترین وضویش را می گرفت و در فکر دیداری بهشتی، زمزمه گر دردهای انبوه بر قلبش بود. دیدار به وقت نماز تنظیم شده و رفتن به وقت طلوع. سجده اش را طولانی کرد تا بیاید و ساعت دیدار را نزدیک تر کند. ضربه… بیشتر »
   چهارشنبه 16 خرداد 1397نظر دهید »
شب های قدر دوران کودکی با التماس به مادر برای رفتن به مسجد و بازی با دیگر کودکان گذشت. دوران نوجوانی با وعده های دوستان در شب های قدر و دورهمی های شب قدری را با چاشنی غرغرهای زنان مسن، سپری کردم. همان روزهایی که معمای غر زدن ها برایم حل نشده بود و این… بیشتر »
کلیدواژه ها: شب قدر, فضیلت, مقام
   سه شنبه 15 خرداد 1397نظر دهید »
   سه شنبه 15 خرداد 1397نظر دهید »
شاخه های شکسته، توت های لِه شده، برگ هایی که به جای درخت، زیر پا نشسته اند.  نگاهی به اطراف انداختم و دیدم هر کسی به اندازه توانش از درخت توت، کامی گرفته و سر حال شده.  یاد شعری افتادم که می گفت: ‌_ سرو را گفتند میوه نمی آری، گفت:آزادگان تهی… بیشتر »
   دوشنبه 14 خرداد 1397نظر دهید »
خوشبختي يعني… خدا رو صفحه ي زندگيت is typing  باشه بیشتر »
   دوشنبه 14 خرداد 1397نظر دهید »
آن شب ستاره ها چشمک زنان و ماتم زده به کوفه نگاه می کردند و ماه مانند کودکی شرم زده پشت ابرها خود را می پوشاند. بغض آسمان‘ سر باز کرد. در و دیوار کوفه ناله می کردند و وحشت سر تا سر کوفه را فرا گرفته بود. گوش ها خبر قتل امیر المومنین را شنیدند و افسوس می… بیشتر »
   دوشنبه 14 خرداد 1397نظر دهید »
بین پیاده روی و سوار اتوبوس شدن مردد بودم که صدایی از آسمان شنیدم، می خواست باران بیاید. مثل بچه دبستانی ها ذوق زده شدم و پیاده روی را ترجیح دادم. خیس از باران رحمت خدایی درون خیابان قدم می زدم. آن قدر باران تند می بارید که همه زیر سرپوش مغازه ها پناه… بیشتر »
   یکشنبه 13 خرداد 13971 نظر »
                    مژده                                                 مژده دوستان و همراهان همیشگی کوثر ولایت سلام علیکم. تصمیم داریم در این وبلاگ, به موضوعات علمی نیز بپردازیم. به این منظور از سرکار خانم کوثر محمدیان که مهندسی صنایع غذایی هستند دعوت… بیشتر »
کلیدواژه ها: وبلاگ علمی
   یکشنبه 13 خرداد 1397نظر دهید »
در سال های اخیر, یکی از ویژگی هایی که درباره عسل طبیعی به مردم گفته شد این است که عسل طبیعی شکرک می زند یا به اصطلاح رُس می بندد. این حرف از نظر علمی صحیح است؛ ولی از طرفی باید بدانیم که شبه عسل ها نیز همین ویژگی را دارند. اما عسل طبیعی و شبه عسل, در… بیشتر »
   یکشنبه 13 خرداد 13971 نظر »
تو می روی و برای من دیگر طاقتی نمی ماند… زیر باران بی امانی که بر این شهر می بارد … و زیر بارش این همه غربت… با کاسه ی آبی که در آن رحمت عشق می چکد… و قرآنی که واژه واژه اش را به قلبم می چسبانم و به زیر چادرم می کشم که مبادا گلبرگ های آن نمی از باران… بیشتر »
   شنبه 12 خرداد 1397نظر دهید »
دیروز از شدت گرما و گرفتگی هوا می خواستم فریاد بزنم. زبانم مثل یک تکه چوب خشک شده بود. خواهرم زودتر از افطار بلند شد؛ فرشی را در حیاط پهن کرد تا کمی هوای تازه بخورد. ناگهان آسمان صدا کرد، خوشحال گفتم: _ می خواهد باران ببارد.  سرم را به دیوار تکیه دادم و… بیشتر »
   شنبه 12 خرداد 1397نظر دهید »
هیچ وقت اعتقادی به خریدن کالای خارجی نداشتم.همیشه می گفتم جنس ایرانی حداقل از جنس چین با کیفیت تر است. آن روز برای خریدن بند آپارتمانی به مغازه ای رفتم و قیمت گرفتم. یکی از بزرگ ترین و گران ترین آن ها را برداشتم. می خواستم هم بزرگ باشد و هم کیفیت آن خوب… بیشتر »
   جمعه 11 خرداد 13971 نظر »
غرق خواب بودم که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت: _ «همه اش تقصیر این رضاست چقدر بهش گفتم من یک یخچال خوب می خواهم، من  ندارم چند سال یکبار هزینه کنم و یخچال بخرم.»  سریع پا شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، مادرم را دیدم که نشسته و سرش را… بیشتر »
   جمعه 11 خرداد 13975 نظر »
اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم،  اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی. واقعا دلچسب و جذاب بود، مخصوصا که پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود که به لطف خدا هم در اخلاق و هم در علم آموزی نمونه شده بود. بعد از احوال پرسی و خوش آمد… بیشتر »
   جمعه 11 خرداد 1397نظر دهید »
فریاد و صدا را همه می شنوند، بماند آن جایی که گوش ها را به نشنیدن می بندند و چشم ها را به ندیدن. سکوت را همه کس توان شنیدن و معنا کردن نیست، و آن سکوتی هم باشد که چراغ های خاموش قبلها را هدف گرفته ودست های منجمد را.  آل الله آفریده شدند برای فریاد، برای… بیشتر »
   پنجشنبه 10 خرداد 13974 نظر »
وقت لبیک گفتن از روی ادب ابلاغ شو بر مسیر معرفت نور ی به عین ابلاغ شو گو به سرمنزل صاحب خانه لطف نبی مر ازل برنور کبریای حق منبع ابلاغ شو  برزبان هرگز مران تکرار وهمی بی سبب چون که با یزدان نمودی عهد ابلاغ شو اولیای درگه یکتای مافی انفسند معرفت در یگانه… بیشتر »
   چهارشنبه 9 خرداد 1397نظر دهید »
_ چیه هی میگی شهید‘ شهید چیه هی میگی شهدا زنده اند. حرفت خیلی مسخرس‘ مگه شهدا هم زنده ان؟ اونا هم مثل خیلی های دیگه زیر خاکن‘ مردن‘  تو کلت اینو فرو کن. گذاشتم حرف هایش تمام‌ شود‘ با لبخند جوابش را دادم: _ می خواهم برایت داستانی بگویم‘ حوصله شنیدنش را… بیشتر »
   چهارشنبه 9 خرداد 1397نظر دهید »
در حالی که منتظر اتوبوس بودم، چهره های مردم را نگاه می کردم، بعضی با دقت به شماره مسیر نگاه می کردند و بعد سوار می شدند تا مبادا مسیرشان دور و اشتباه شود. بعضی هم فقط دنبال وسیله ای بودند برای گذر از آن ایستادن و انتظار، بدون دغدغه شماره مسیر و اتوبوس.… بیشتر »
   سه شنبه 8 خرداد 13971 نظر »
بارالها، بارها بار از دستان بی مهرم برداشتی و در کف آن بارش مهربانی کاشتی.  بارالها، بار‌ها دستان تهی از مهرم را که به آسمانت نشانه می گرفتم با بغل بغل محبتت بازگردانیدی. خدایا پس با این همه دوستی مرا چه می شود که این جاده ی یک طرفه را یک طرفه نخواهم؟ و… بیشتر »
   سه شنبه 8 خرداد 1397نظر دهید »
قبل قبل های آمدنت بود و ما هی گفتیم: _ یکماه پانزده روز ده روز سه روز بلاخره آمدی  مثل هرسال آرام ولی سرشار از هیاهو لب خاموش و پرخبر و چقدر غر زدیم که شب امتحانی وقت آمدنت بود؟؟ حلالمان کن تو که مثل همیشه غرغر ما را شنیدی و خم به ابرو نیاوردی.… بیشتر »
   دوشنبه 7 خرداد 1397نظر دهید »
لیونل مسی بازیکن فوتبال تیم بارسلونا و آرژانتین، شده بود خیال شب و روز پسر نوجوانم. لباس های تیم بارسلونا و عکس مسی را از خود جدا نمی کرد. قهرمان گل های سریع و دارنده توپ طلا، حتی در میان پسران دیگر هم این وسواس فکری به وضوح دیده می شد، اما! در یک بر هم… بیشتر »
   دوشنبه 7 خرداد 13973 نظر »
امروز هم روزی از روز های الهی به سر شد  باز من گیج و سر در گریبان نمی دانم به کدام طپش قلبم خو بگیرم و به ندای کدام احساس تن در دهم  که هر لحظه تنش سر تا سر وجودم را فرا می گیرد  از درونی آشفته در درگاه ایزدی الهی دریابم که  تنها تو… بیشتر »
کلیدواژه ها: درد, درمان, رمضان, قلب
   دوشنبه 7 خرداد 13971 نظر »
خواهر کوچک ترم از سوسک و مارمولک و هر جک و جونور دیگری که هست به شدت می ترسد. روزی بنایی داشتیم و تا دلتان بخـواهد از این موجودات مظلوم خدا در اطراف پراکنده بودند. در اتاقی که فرش داشت روی زمین دراز کشیدم، خواهرم هم کنارم روی فرش خوابید. تا این که یکی… بیشتر »
کلیدواژه ها: بو, ترس, سوسک, صدای قلب, فروصوت
   یکشنبه 6 خرداد 13972 نظر »
در درگاه احساس سرشار از نفس های بنفشه درون و نجوای پچ پچ کنان گل های خفته در احساس بی احساس غرق نیاز بودم. چرا و از کجا بر نظر نگاهی مبهم و حاصل تنش حوادث حادثه گشته خود را بیابم؛ چگونه نفس را از سیاه چال زمان گذر دهم.  جزر و مد شدیدی بر قلبم حاکی… بیشتر »
کلیدواژه ها: دل, پچ پچ
   یکشنبه 6 خرداد 1397نظر دهید »
به محض اینکه گوشی را قطع کردم اشک هایم جاری شد. همسرم پرسید: _ چی شده مریم؟ گفتم: _ دوستم بود دعوتمون کرد امشب بریم هیئتشون گفت: _ خب حالا چرا گریه می کنی عزیزم، باشه می ریم.  فکر کردی من میگم نه؟  سمتش رفتم ؛ کنارش نشستم؛ دستش را گرفتم و سرم… بیشتر »
   شنبه 5 خرداد 1397نظر دهید »
با تکان شانه ام سرم از روی کتاب جدا شد و به سمت دستی که تکانم می داد رفت، خانم پناهی گفتند که خانم دانشی با شماکار دارد. من و خانم دانشی؟ من و دفتر فرهنگی؟ از کلاس بیرون رفتم و دنبال خانم دانشی به نمازخانه رسیدم. پرسیدم: _ خانم دانشی با من کاری دارید؟… بیشتر »
   شنبه 5 خرداد 13971 نظر »
هر صبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمی خیزم. ستاره چین شب رابه تاخیر وادار می کنم، شاید؛ شاید این جمعه بیاید. بیشتر »
   جمعه 4 خرداد 13971 نظر »
روز شمار روی دیوار را نگاه می کنم، به تاریخ دیدار از نمایش گاه نزدیک شده. وارد نمایش گاه که می شوی همان اول، به تالار آیینه می رسی. آن جا از فرق سر تا نوک پا را می توان در آینه های اطراف ببینی و خود را تمام قد برانداز کنی. تالار دوم، پُر از نقش ها و طرح… بیشتر »
   جمعه 4 خرداد 13971 نظر »
مِهر۵۸، با نامهربانی آغاز شد و با هجوم و غارت و کشتار! یک سال و چند ماه تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران، خُرد می شد و خون چشم و جگر ِمردمان روان بود. اما غروب دوم خرداد ۶۱ با طلوعی همراه شد که چشم ها را خیره و دل ها را روشن کرد،  آری… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
من را در گوشه ای از سنگر رها کرده بود. نظاره گره آدم هایی بودم‘ که با مردانگی و شجاعت به اینجا آمده و در حال عشق بازی با خدا بودند. (هادی،هادی حمید   _( ظاهرا صرف شام، مهمون ناخونده داریم ازشون خیلی پذیرایی بشه تمام). صدای خش خشی آمد و صدا قطع شد. این… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
یادم می آید آن روز را که دیگر نتوانستم در شهر خودم بمانم و مجبور به ترک دیار شدم. عجب حال بد و بی مثالی داشتم. با این که پدرم و رفیق هایش تمام تلاششان را کردند تا بمانیم، در شهر خودمان بمانیم؛ اما نشد،  نشد و حال من هم دیگر خوب نشد تا اینکه…… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 13973 نظر »
کفشـهایم رادستم گرفتم وداشتم آهسته از خانه خارج می شدم که ناگهان پدرم صدایم زد. _کجا داری می ری؟ گفتم: _ هیچی الان می آم. در را آهسته بستم و کفش هایم را پایم کردم. نگاهی به کوچه انداختم دیدم عباس سر کوچه ایستاده؛ پیشش رفتم. گفت: _ چقدر دیر کردید. جواب… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
نقشه اين سرزمين در گذر سال ها و قرن ها، بارها و بارها كوچك شده است.  هر بار تكه اى از آن را كنده اند و با آن بخشى از فرهنگ و هويت مان نيز رفته است. تا جايى كه امروز اين پهنه از خزر تا خليج فارس، برايمان باقى مانده است. گويا اين آب و خاك هميشه، لقمه… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم.  اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود. آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد. هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی… بیشتر »
کلیدواژه ها: اتوبوس, خواب, روزه, سحر
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »
یادش بخیر اون وقت ها که مهدی بود؛ هرکس برای سحر زودتر بلند می شد یک امتیاز مثبت می گرفت.  آخر هفته ها هم، امتیازها را جمع می کردیم و هرکس برنده می شد طبق نظر او می رفتیم تفریح و گردش‌. سرم را تکان دادم، تا خاطرات گذشته را برای چند دقیقه ای هم که… بیشتر »
   چهارشنبه 2 خرداد 13971 نظر »
چشم هایم را باز می کنم، سقف بالای سرم را می بینم، می گویم:  _ خدایا شکرت که سقفی بالای سر دارم و هنوز هوایت را نفس می کشم. خدایا سپاس که آواز پرندگانت، و حمد و ثنایشان را می شنوم. از جایم بر می خیزم، دست هایم را باز می کنم، بدنم را کش و قوس می دهم… بیشتر »
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »
هر روز راس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه مسیر من از میدان امام حسین(ع) یا دروازه دولت به سوی هشت بهشت است. هر روز از اتوبوس پیاده می شوم و به سمت اتوبوس های میدان امام حسین- لاله-احمد آباد حرکت می کنم. هر روز سر راهم حدود هفت هشت دقیقه ای پیاده روی است. هر… بیشتر »
   سه شنبه 1 خرداد 13972 نظر »
سر صبحی بچه ها را به سمت طبقه پایین هدایت می کردم که جلسه اخلاق شرکت کنند؛ یکی از بچه هایی که قرار بود در نوشتن کمکمان کند و نیامده بود را دیدم. نرسیده بعد از یک سلام هول هولکی گفت: - دیشب تموم مطالبتون را خوندم خیلی قشنگه, واقعا لذت بردم. همین طورکه… بیشتر »
   سه شنبه 1 خرداد 13977 نظر »
قفل گوشیم را باز می کنم و طبق معمول وارد اینستا می شوم. خبر خاصی نیست مثل همیشه، هرکس به نحوی عرض اندام ‌می کند؛ یکی با گذاشتن عکس های ‌خودش، یکی عکس های شوهرش، بعضی ها هم که اوضاع اجتماعی یا سیاسی کشور برایشان مهم تر است.  یه عده هم کار مسخره کردن… بیشتر »
   سه شنبه 1 خرداد 13971 نظر »
صدای اذان در مدرسه بلند شد. از جایم بلند شدم درحالی که کش و قوسی به بدنم می دادم, با خودم فکر کردم که امروز چقدر زود اذان شد. داخل دستشویی رفتم جوراب هایم را درآوردم آستین هایم را بالا زدم و اهرم شیر آب را بالا زدم. آب با فشار به سمت دستم آمد؛ از خنکی و… بیشتر »
   سه شنبه 1 خرداد 13973 نظر »
 
ایده های درآمد زا