کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  




کاربران آنلاین



  شبی با فوتبال   ...

ساعت ده و نیم بود. خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم بقیه مبحثی که از کتابم مانده بود را برای فردا بگذارم و بخوابم. بخاطر همین بلند شدم و به اتاقم رفتم.  که خواهرم گفت: _ من امشب بیدار می مونم تو سالن می خوابم می خوام فوتبال ببینم امشب بازی ایران و اسپانیاست. سری تکان دادم و شب بخیر گویان، از کنارش گذشتم. روز خسته کننده ای داشتم، شب زنده داری شب قبل، بخاطر امتحان فقه و بیدارشدن صبح زود، هم مزید بر علت شده بود، بخاطر همین سرم به روی بالش نرسیده بود که خوابم برد. مدتی که گذشت با صدای فریادی از خواب پریدم: _گل، گل صدا از بالکن همسایه طبقه بالا بود. بعد از آن هم صدای بالا و پایین پریدن و شادی کردن. به قدری گیج بودم که به محض این که سرم به بالش رسید دوباره خوابم برد. مدتی گذشت، دوباره با صدای فریاد ناسزا از خواب پریدم. خسته و عصبانی و گیج خواب، دنبال علت می گشتم که متوجه شدم گل نبوده و داور گفته آفساید. با برگشتن آرامش به ساختمان، دوباره به خواب رفتم. (‌چقدر این خواب هایی که از شدت خستگیه لذت بخشه) که با صدای دیگری از خواب پریدم این بار هم ناسزا بود به تیم مقابل. مثل این که گل خورده بودیم و همسایگان محترم تیم مقابل را مورد عنایت قرارمی دادند.  نمی دانستم چکار کنم فکری کردم بلند شدم از توی وسایل استخرم، گوشی شنایم را درآوردم به گوشم زدم و به خواب خوشی فرو رفتم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-03-30] [ 03:17:00 ب.ظ ]





  فانوسی در شب   ...

در عصری که دختران آهن پرست و پسران تن پرست شده اند آیندگان ما،

 به دنبال چون و چرایی کارشان نیستم و نمی خواهم در کفه ی ترازو گذارمشان.

حرف از خودم و یافته خودم هست.

 اوایل ورود به حوزه، همه چیز برایم جذاب و شیرین بود مانند همکلاسی ها و اساتید و کادر مدرسه ام.

اما بعد از گذشت یک ترم ناگهان نگاه ها به سمت نمره چرخید.

خنده ها تصنعی و از سرلطف شد.

حتی دوستی ها’ به سمت بچه درس خوان ها چرخید.

چه جالب،  پرستش مخصوص ذات خداوند است اما گاهی زیر مجموعه ای از پرستش های بیگانه، در جای جای زندگی می یابی.

برایم محقق شده که پرستش های گاه و بی گاه، نگاه های متفاوت، لبخندهای جهت دار و … 

در تک تک رگ های جامعه خزیده و گریزی ندارد.

بیش تر سر در لاک غربتم فرو می برم و اعتمادم کم سوتر از گذشته می شود اما،

 سوسوی کم رنگی دلگرمم می کند و ای کاش بند دلم پایدار شود با دیدن این نور فانوس در شب بی اعتمادی ها و دل شکستگی هایم.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 11:13:00 ق.ظ ]





  تمنای حقیقت   ...

چندی پیش با خود مباحثه می کردم که چه چیز در حیات انسان از او احساس می سازد. چه عاملی بعث از حس درون نشات می گیرد.  در این فکر بودم که از کنارم کودکی گذر کرد؛ در حالی که کودکانه با نگاه شیطنت آمیز از مادرش پرسید: _ مامان چرا ما باید هر لحظه جواب بدهیم به بابام. مامان گفت: _ وقتی بزرگ شدی تازه می فهمی. تعجب کردم این چه طور جواب دادن است. آیا پرسش و پاسخ مادر و فرزند حکمتی بود یا فرصتی به اندیشه درون؟  کاش نادانسته ها به یقین تبدیل می شد. تمنای دل، لبریز از عرفان حقیقت. خسته شدم از ریا، نفرت، دروغ و افکار بی معنا. کاش می شد هوای غمزده دل را معنا کرد و بر شالیزار سبز چشمانت تاخت و تا ابد روانه شد به سوی دنیای لبریز دل تنگی.  چگونه به دستان حامی زندگی ام تکیه کنم در حالی که تردید در نگاهم موج می زند.  چگونه به موج شناور شده شک، می توان اعتماد کرد. چرا باختم به حس غریبی، واقف در اسرار هستی .

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 03:13:00 ق.ظ ]





  بیا   ...

گاهی خیلی لذت بخش که طرف ‌ مقابلت احساس ناب از خودش نشان بدهد و دنیای چشمانت را به رنگین کمان آسمان تحفه دهد و برای چند لحظه کوتاه هم که شده، لبخند را روی لب های شما مهمان کند. از حیا و نجابت گرفته تا وقار و متانت.  چرا گاهی خودمان را فراموش می کنیم و به دست باد می سپاریم، که هر دم جسم و روح لطیفمان را به فنا می سپارد. مگر چند سال مهمان این دنیای دل سپرده ایم. مگر چند ماه یا لحظه به خود مغروریم،  بیا با قلب خود عهد و نشان محبت ببندیم و دل را از ورطه حقارت بیرون بکشیم و محبت را نثار روح همدیگر کنیم و با دل آشتی و نوید عشق ببندیم.  به امید روزی که انسان وار و با اراده، مهر را نثار یکدگر نماییم.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-03-29] [ 06:12:00 ب.ظ ]





  من شِپِشهاموگُم کردم   ...

من شِپِشهامو گُم کردم، جمله ای مضحک برای کودکان در انیمیشنی پُر طرفدار. بله، سریالی به نام دوستان که پایه اصلی آن دو دختر بچه و سگ و گربه و یک مرغ است. عجبا! ما برای بچه هایمان از نجس بودن سگ و بیماری زا بودن گربه می گوییم اما، اصلا در انتخاب کارتون ها، به این مهم توجه نمی کنیم و کودکان بی دفاعمان را ناباورانه در مقابل اهداف زیر پوستی آن سوی آبی ها قرار می دهیم؛ و وقتی کار از کار گذشت ناگاه به خود می آییم؛  تجربه ای که با کارتون باب اسفنجی به دست آوردیم اما برایمان درسی به همراه نداشت.

در میان انبوه فارغ التحصیلان دانشگاهی ما، کَم نیستند نخبه هایی که بتوانند نبض بازار انیمیشن دنیا را در دست بگیرند و ما را از هول و ولای شستشوی مغزی کودکان عزیزمان نجات دهند.

همگی باید کمک کنند تا از شر برنامه های بی محتوایی که با فرهنگ ما منافات دارند، آسوده و راحت کنند.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-03-28] [ 10:38:00 ب.ظ ]





  حضور تو   ...

چه معصومانه بر دل پر از تمنا وارد شدی و دیدگانم را به نور پرتو حضور چشمت، سوق دادی.  به صورتی که با اولین طلوع وضو گرفتم و با طنین حاجبت مرا به سوی دیاری روانه کردی که عطر گل بوسه های الهام هنوز بر رخم دلنوازی می کند.  هر کس از حایل تلالو حب تو که قسم به قرعه بر دلم انداختی پرسید، من فقط روزه سکوت فریاد بی صدا را با ذکر لبانت باز کردم و تو را در دریای صبر نظرم به نور  ایزدی سپردم.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 11:17:00 ق.ظ ]





  دل نوشته همسران مدافع حرم   ...

این روزها، زیاد خود را سرزنش می کنی…

دل آتش گرفته ات را خوب حس می کنم…

سودای شهادتت به جراحت ختم شد

و پیمان شهادت ما بین تو و دوستانت به جاماندن تو، رسید…

عکس هایت را یکی یکی نگاه می کنی و بغض می کنی…

هم رزمان و هم پیمان هایت یکی پس از دیگری در مقابل دیدگانت جان سپردند…

و تو از این#احلی _ من _ العسل دور افتاده ای…

# حلب را برای خود، پنجره ای رو به آسمان سرخ# شهادت می دانستی…

امامی دانم با بسته شدن این پنجره، قلب بزرگت محدود نخواهدشد…

اصلا تو آفریده شده ای که به این سیاهی ها، روشنی ببخشی و پر بکشی…

تو میان این همه تیر و خون و جنگ، شاخه ی زیتونی…

می دانم شب هایت را با درد یادگاریت از حلب به صبح می رسانی و دم نمی زنی…

و این برای من، تلخ ترین زخم شیرین است…

شهید زنده ی من،

یقین دارم رسالتی بر دوش داری…

و این است راز ماندنت…

و این جراحت نیز نشانه و وعده ایست از سوی حق برای تو…

و چنین است که دل کندنم از تو محال شد…🌹

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



 [ 06:05:00 ق.ظ ]





  سن ازدواج   ...

الان دقیقا شش ماهی از خواستگاری که اجازه دادم به خانه مان بیاید, می گذرد. مادرم می گفت قدمشان سنگین بود ولی من می دانستم که اشکال از آن بنده خداها نیست.

اصلا حوصله خواستگار راه دادن را نداشتم, سطح توقعاتم خیلی بالا رفته بود, هرکسی که زنگ خانه مان را می زد یک جور سنگ قلابش می کردم , اما به خودم گفتم تا کی قرار است این بازی ادامه پیداکند, بلاخره صدای خانواده ام در می آید تا چند روز پیش که اجازه دادم یکی از آن ها بیاید.
آن روز امتحان داشتم، شب گذشته تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم از خواب بیدار شده بودم, خیلی خسته بودم , کارهای خانه هم مانده بود و بدتر از همه بی حوصلگی بود.
دلم می خواست زنگ بزنند و بگویند نمی توانیم بیایم یا اصلا نیایند.

مادرم همیشه می گفت اگر سن ات بالا برود دیگرحوصله این برنامه ها را نداری, راست می گفت.

 

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-03-27] [ 11:11:00 ب.ظ ]





  شکر   ...

میخچه کف پایم، حسابی روی اعصابم بود؛ به طوری که با هر قدم درد تا مغز استخوانم کشیده می شد. اما چاره ای نبود باید پیاده روی می کردم تا به مدرسه برسم.

همین طور که راه می رفتم آرزوی ماشین شخصی داشتن را، در ذهن سبک و سنگین می کردم و به شانس و بختم غر می زدم که سر کوچه ای مچ پایم پیچ خورد.

بهتر از این نمی شد، غوز بالا غوز.

اَشکم درآمده بود که با دیدن صحنه ای یکه خوردم.

پدری با پسری دوازده، سیزده ساله به کول از همان کوچه بیرون آمد؛ درحالی که کیف مدرسه پسر را هم در دست داشت و پسر، نیمی از بدنش فلج بود، یک دست و یک پای سمت راستش.

 نگاه های معصومانه پسر به پدر مرا بیش تر شرمنده کرد.

سریع خودم را جمع و جور کردم و از تنبیهی که خدا پیش رویم قرار داده بود، تعجب کردم.

خدایا، هزاران شکر به خاطر سلامتی که به من اَرزانی کردی.

من به خاطر پیاده روی می نالیدم در حالی که پسری آرزوی راه رفتن داشت، هم سن و سالی های او پا به توپ، در کوچه ها روانند و او بر دوش پدر…….

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 06:53:00 ق.ظ ]





  قابلمه های تفلون   ...

قابلمه های تفلون یکی از پر طرفدارترین ظروف پخت و پز هستند. زیرا می توان با آن ها بدون روغن یا با کمترین میزان روغن‌، روی حرارت کم یا متوسط آشپزی کرد.

سطح ظروف تقلون از یک لایه به نام"تترافلورواتیلن” پوشانده شده است.

مشکل ظروف تفلون این است که روکش آن ها به سرعت از بین می روند و نسبت به ضربه بسیار حساس است.

در صورتی که از این ظروف استفاده می کنید باید به این نکات توجه داشته باشید:

۱_ به هیچ عنوان هنگام پخت غذا، از قاشق و کفگیر فلزی یا هر وسیله دیگری که باعث خراشیدگی تفلون شود استفاده نکنید.

۲_هنگام شستشوی این ظروف از اسکاج یا ابر نرم استفاده کنید.

زیرا اگر تفلون آسیب ببیند مواد سمی و ذرات مسموم کننده آزاد می کند و غذایی که در آن پخته می شود مضر خواهد بود.

از سوی دیگر لایه های زیرین تفلون، آلومینیوم است و آن نیز، مشکلات زیادی برای سلامتی ایجاد می کند.

۳_ این ظروف را بدون روغن یا آب، هرگز بر روی حرارت قرار ندهید، تحقیقات علمی ثابت کرده اند که در صورتی که حرارت زیادی به ظروف خالی داده شود تاثیرات سوء آن بیش تر می شود.

۴_ تحت هیچ شرایطی بعد از آسیب دیدن پوشش داخلی ظروف تفلون، آن ها را بازسازی نکنید و از آن ها صرف نظر کنید. 

زیرا با ترمیم این ظروف آسیب بیشتری به بدن می رسد.

اکثر مراکزی که این کار را انجام می دهند اصول استاندارد و بهداشت را رعایت نمی کنند و این عمل خطرات جبران ناپذیری را در پی دارد.

۵_ قبل از خرید توجه کنید که حتما برندی را تهیه کنید که استاندارد بوده و مورد تایید وزارت بهداشت بوده باشد.

نتبجه بحث: 

ظروف تفلون تا زمانی برای پخت و پز مناسب هستند که به هیچ عنوان آسیب ندیده باشند و لایه تفلون سالم باشد.

در غیر این صورت برای سلامتی مضر بوده و منجر به بیماری های خطرناک همچون:

سرطان کبد، سینه، پانکراس، بیضه و… می شود.

موضوعات: نویسنده: کوثرمحمدیان  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-26] [ 01:03:00 ق.ظ ]





  ره توشه رمضانی(طنز)   ...

از طریق شبکه های تلویزیون اعلام عید شد و من خوشحال از سحر بیدار نشدن و خوابی بدون دغدغه ی سحری، و همچنین از آمدن عید و آزمونی دیگر.

اصولا من سر ساعت پنج صبح بدنم بیدار باش میزند و احتیاجی به ساعت نداشتم، به همین دلیل ساعتی برای صبح تنظیم نکردم و بعد از کلی قصه و شعر گفتن برای دخترم، خوابیدم.

اما سر ساعت یک ربع به چهار از دل ضعفه و گرسنگی بیدار شدم.

بله، ساعت شکم من هنوز به وقت ماه رمضان تنظیم بود و بیدار باش غذا، از دو خواب آسوده من را نابود کرد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[جمعه 1397-03-25] [ 12:41:00 ب.ظ ]





  با حجاب فرق می کند   ...

قرار بود آن روز کارت ورود به جلسه خواهرم را بگیرم.

ساعت یک بود که به مدرسه رسیدم مدرسه شبانه بود و هنوز مسئولانش نیامده بودند. نگاهی به حیاط بزرگش انداختم فقط یک نفر آخر حیاط نشسته بود. به طرفش حرکت کردم؛  نگاهی از دور به او انداختم.

دختری بود با قدی بلند که چیزی به اسم مانتو پوشیده بود که بیش تر شبیه تونیک بود. شلوار تنگی هم پوشیده بود؛ روسریش هم که فقط روی کلیپسش را گرفته بود. صورتش را هم آرایش کرده بود.

از او ساعت شروع به کار مسئولان مدرسه را پرسیدم. اظهار بی اطلاعی کرد.

از پله ها بالا رفتم و داخل کلاسی نشستم. مدتی گذشت و متوجه شدم صدایم می کند.گفت:

_ می توانید تلفن همراهتان را به من بدهید تا زنگ بزنم؟

جواب دادم:

_ شارژ گوشیم تمام شده اما کارت تلفن دارم . سر کوچه باجه تلفن عمومی هست می توانید زنگ بزنید.

کارت تلفن را به او دادم و می خواستم سر جایم بنشینم که دوباره صدایم زد و گفت:

_ می توانید خودتان هم با من بیایید؟

جای خاصی قرار نبود برویم تلفن عمومی سر کوچه بود بخاطر همین قبول کردم.
وقتی با هم همراه شدیم شروع به صحبت کرد و گفت:

_ یک ماهی مي شود که عقد کرده ام و شوهرم نسبت به دوستم حساس است.

وسایلم پیش دوستم جامانده و مجبورم زنگ بزنم وسایلم را بیاورد.

شوهرم مرا رسانده ولی می دانم همین اطراف مي چرخد. گفتم:

_ شاید دوستت با وضع ناجوری بیرون می آید که شوهرت حساس است؟

نگاهی به چادر من انداخت و گفت:

_ نه، شوهر من خیلی امروزی است و با حجاب و بی حجاب برایش فرقی نمی کند.
هنوز راه زيادي نرفته و از مدرسه خيلي دور نشده بودیم که يك وانت پیکان، جلوتر از ما ایستاد.

دختر از من جدا شد و به طرف وانت رفت. بعد از کمی صحبت با راننده، شاد و خندان به طرف من آمد.

فهميدم كه راننده وانت، شوهرش است. به محض این که به من رسید گفت:

_ خوب شد تو با من آمدی و گرنه اگر شوهرم  مرا کارت تلفن به دست، وسط کوچه می دید چه فکرها که نمی کرد.

خدا رو شكر که تو هم چادری بودی و شوهرم خيالش جمع شد و خوشحال بود كه همراه من هستي.

لبخندي زدم. سرم را بالا گرفتم، نگاهی به او انداختم و گفتم:

_ پس برای شوهرت فرق می کند دوستت چه پوششي داشته باشد!

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 05:54:00 ق.ظ ]





  تبریک عید فطر   ...

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-24] [ 10:17:00 ب.ظ ]





  وداع با تو   ...

چه شب هاکه دل را تطهیر دادیم به نور ایزدی، و چه روزهایی که بوسه نوازی کردیم به آیه های محمدی، و چه ملتمسانه تمسک جستیم به قمر احمدی,  هر لحظه چشم دوختیم به امید سحر قمصری،  هردم دل بستیم به لیالی قدر و در طپش پیچ و خم گزیستن های منور. بارها اشک چکاندیم و سوره توبه مقدر چه معصومانه عهد بستیم و صد بار شکستیم.  و پریشان و درمانده سوی کردگار مسور. گذشت و ماندیم گفتیم شاید توفیقی حاصل شود بنده ای خارج از گناهی و زبان تهی از غیبتی و صبار بر بلایی و شاکر بر نعمتی،  چه عزیزانه آمدی و چه غریبانه ما را از سفره زندگی کم دیدی. مهمان دل بودیم و دل دار افقهی. کاش ما را لایق بخشش بدانی ای الهه مکارمی.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 07:06:00 ب.ظ ]





  ماه شب چهارده دیدی، ندیدی   ...

ماه شب چهاردم است و مهتاب کامل.  نور ملایمش بر پهنای صورت رنگ پریده ی پدر افتاده، گویی او را نوازش می کند و تمام بی محبتی آدمیان جنگ ندیده را جبران می کند.  این را از لبخند او در چهره ی به ظاهر خوابش می فهمم. هر از چندگاهی که نفسی عمیق می کشد بقدری ضعیف و کم صداست که این را از جیرجیر تخت می فهمم، جابجایی وزنش بر روی این تخت فرسوده ی وسط حیاط، حیاتش را هنوز نوید می دهد. گاهی که دستگاه اکسیژن را بر دهانش می گذارم تا تنفس راحت تری داشته باشد چشمان همیشه پراشکش را باز می کند و با نگاه پر عمقش از روزهای جنگ می گوید. جنگی که برای من مفهوم متفاوتی داشت. مادر سرش را از پنجره به سمت حیاط ییرون می کند و سینی پر از قرص و یک لیوان آب را به من نشان می دهد و با لبخندشیرینش مرا بسمت خود می کشد. همین طور که سینی را از او می گیرم پارگی لبش را نگاه می کنم و می گویم: _ هنوز درد می کند؟ این بار خنده اش صدادار می شود و می؛گوید:  _دست و پا چلفتی بازی دیروزم را به یادم نیار؛ لااقل انصافو رعایت کن و از اون تخت بیچاره هم بپرس حالش خوبه یا نه؟  و بانگاهش تخت را برانداز می کند. از مادر جدا می شوم و بسمت پدر می روم.  به مهتاب نگاه می کنم و زیر لب می گویم: _ شتر دیدی، ندیدی.

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 04:28:00 ق.ظ ]





  داستان های من ودخترم   ...

چند روز مانده به عید، حسابی سرم شلوغ کارهای خانه و خرید بود. وقت کمتری برای دخترکم داشتم و او بیشتر سرگرم بازی با وسایل خانه که من چیده و تمیز و جاسازی می کردم، بود.

چند بار از جلوی جاکفشی رد شدم و چشمم به طبقه اول جاکفشی بود که کفش های دخترم آنجا آرام نشسته بودند، اما به یاد نمی آوردم که جفت کردن آن ها را خودم انجام داده باشم.

کفش های مجلسی در سمت چپ، دمپایی ها وسط و کفش های راحتی در سمت راست.

از پسرم پرسیدم که او به جا کفشی سر و سامان داده؟ اما با پاسخ منفی او مواجه شدم.

البته دمپایی های او برای پاهایش کوچک شده بودند و دیگر نمی پوشید.

دفعه آخر که از آنجا رد شدم، دمپایی ها را درون کیسه گذاشتم و با خود گفتم:

- به دخترهمسایه بدهم تا استفاده کند.

مامان مامان های ممتد دخترم، همراه با گریه و جیغ ،مرا به به جلوی جا کفشی رساند.

پرسیدم: دوباره چته؟

با چشمانی اشک بار جا کفشی را نشان می داد و می گفت:

بچشون نیست، مامان و باباش دارن دنبالش می گردند. 

به جا کفشی که نگاه کردم، یادم از دمپایی های کوچکش افتاد و با تعجب گفتم:

_  مامان و بابای کی آخه؟

با اشک و آه تکرار کرد: دمپایی ها نیست.

فهمیدم که دخترم در اوج روزهای کاری من، دنیایی کوچک ولی پرمعنا، ساخته است.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-03-23] [ 08:24:00 ق.ظ ]





  رفتن برای ماندن   ...

به نام رب عشق وعاشقی و شهادت
من مردمانی را می شناسم که برای بیدارماندن می خوابند. مردمانی را می شناسم که برای ماندن, می روند.
مادرانی را میشناسم که برای گرسنگی سیر می کنند.
از عاشقانه های سرزمینی می گویم که تمام قوانین را زیر پا می گذارند به جز قانون جاذبه.
قانونی به نام جاذبه دو لب, به نام جاذبه یک کلام.
قوانین آن مردمان میان دولب, رهبر و پیشوا نشسته, در میان کلام رهبر ومعشوق جان می گیرد.
آن مردمانی که گفتم برای بیدارماندند در شب های عاشقی و روزهای عاشقی
می خوابند البته نه روی بستر نرم.
بلکه روی مین و ترکش و خمپاره.

آن مردمانی که گفتم می روند تا بمانند, از کنار گذرگاه به میان میدان می روند تا رسم سماع را به جای آورند و بمانند.
آن مادران سرزمین هم, جان تن فرزند را سیراب عشق حسین (ع) می کنند تا گرسنگی شهادت را طلب کنند و روان در پی سیر شدن باشد.
جاذبه دو لب رهبر امر به قیام می ایستد و همان رهبر امر به شهادت می دهد و گوی عشق بازی را درمیان می اندازد و می شود این گونه کشوری که از خون جوانان استوار شده و با طلایه عاشقی پایدار.
پایدار باشی ای ایران از ما فرزندان خود دل شاد باش ای ایران

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-03-22] [ 01:12:00 ب.ظ ]





  لبخندخدا   ...

به نام رب عشق وعاشقی وشهادت
به توصیه آقا, خواندن کتاب دا را آغاز کردم و عجبا از حس و حالی که گرفتم.
سن وسال من به درک جنگ و شهادت نمی رسید, اما می دانم که مهر58با نامهربانی و جگرسوزی ملت ایران مشهور شد.
یک سال و چند ماه, تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران, خرد می شد وخون چشم و جگر مردم روان بود.
اما غروب دوم خرداد61با طلوعی همراه شد که دست یاری خدا به همراهش بود, لبخند خدا برشهر نشست وسومین روز از سومین ماه بهار, بهاری ترین روز برای مردم رقم زد.
دل ها عطر و بوی خدا را استشمام وجانی دوباره گرفتند جانی که بر بال های خونین فرشتگان به وطن بازگشت.
فرماندهان شهید همچون همچون رضا مجیدی ومحسن غرضی وهزاران کبوترعاشق دیگر که به عشق رهبر وجاذبه میهن, بال گشودند واز جان گذشتند.
قهرمان کتاب را وقتی از پیچک های خانه شان می گفت, خبر از ویرانی نداشت, آنجایی که با دستان خود پدر و برادرشهید را درگور می نهاد خبر از بی نشانی مزارشان نداشت.
مردمی که خانه و کاشانه را غارت زده دیدند, سجده شکر به جای آوردند که پولاد مردان وطن با آن ها هم صدا وهم نفس شده و چنگال دیوصفتان را از دیار خونین شهر می گشاید.
اگرخیانت خائنان در هر دوران مردمان را می آزرد, عاشقان وایثار بار نگین نمودن خورشید به رنگ ارغوانی, مرهمی می شوند بر زخم دل مردمان.
شهادت هنرمردان خداست, آری وهنرمندان باید بزم باشکوه دستگاه خداوندی را بیارایند با دستان, پاها وسرهای تکه تکه شده و لبخند خدا براین شور وشعف عاشقان تا ابد ادامه دارد.
اما حال می فهمم که شهادت چراغی است خاموش نخواهد شد تا بزم عاشقی پایدارو روشن بماند.
خوشا برشهری که رقص عاشقانش لبخندی به زیبایی و شیرینی خدایی را همراه داشت

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 01:10:00 ب.ظ ]





  بخشش   ...

هیچ وقت چیزی توی دلش نمی گذاشت بماند. خیلی زود می بخشید. برعکس من که حتی در رابطه با دوستانم هم خیلی سخت می گرفتم. به یاد ندارم که با من قهر کرده باشد. اصلا کینه در دلش نمی ماند. خواهرم را می گویم یک سال از من کوچکتر است ولی همه می گویند اخلاقش خیلی از من بهتر است.

آن روز هم یکی از آن روزها بود؛ دقیقا یادم نمی آید چکار کرد که عصبانی شدم ,انگار زیاد هم حق, به جانب من نبود.

بخاطر همین معذرت خواهی کردم. ولی این بار کوتاه نیامد؛ جواب داد نمی بخشمت تا مجبور شوی کمی بیش تر خودت را کنترل کنی اگر بدانی نبخشیدمت عذاب وجدان می گیری سعی می کنی کارت را تکرار نکنی.

حتی نبخشیدنش هم از خوبیش بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 12:54:00 ب.ظ ]





  قابلمه های خطرناک (روحی)   ...

برخلاف تصور بسیاری از مردم, قابلمه های روحی از جنس آلومینیومی

می باشد.

قابلمه های روحی به علت به سبک بودن, ارزان بودن و انتقال سریع و یکنواخت حرارت برای پختن غذا, هنوز هم طرفداران پر و پاقرصی دارد. اما باید بدانیم که مضرات این ظروف برای سلامتی بسیار بیشتر از نکات مثبت آن است.

یکی از  معایب بزرگ این ظروف این است که به راحتی با مواد غذایی واکنش می دهد.

احتمال این که طی روند پخت غذا, ترکیبات سمی آلومینیومی وارد غذا یا آب شود, بسیار بالاست.

تحقیقات نشان می دهد هرچه مدت زمان پخت در این ظروف بیش تر شود؛ میزان یون های آلومینیوم در  غذا نیز افزایش می یابد.

همچمین استفاده از اسیدهای خوراکی مثل سرکه آبلیمو و آب غوره و…   در غذا موجب افزایش آزاد شدن یون ها می شود.

طبخ غذا یا نگه داری مواد غذایی شور یا ترش در این ظروف, باعث افزایش نامطلوب میزان آلومینیوم در رژیم غذایی و در نتیجه بروز اختلال درسیستم عصبی می شود.

آلومینیوم, خطر ابتلا به آلزایمر, اختلال در متابولیسم استخوان, مسمومیت کلیه و کبد, التهاب مفاصل, زخم معده, کولیت, خشک شدن دهان یبوست و تغییر رنگ زبان را افزایش  می دهد 

* بنابراین استفاده از قابلمه های روحی, (ظروف آلومینیوم) برای پخت غذا به هیچ عنوان توصیه نمی شود.

موضوعات: نویسنده: کوثرمحمدیان  لینک ثابت



 [ 12:44:00 ق.ظ ]





  مناجات   ...

خدایا تو دانی و خواه بانی  دلم را گره زن هر جا خوانی مرا با نور تو رجعت بود هان مرا رها نکن هر دم تو خوانی گر از تکرار می بالم ز دهرش الهی نراند لطفش از خوانی تو با پیوند می مانی ز هر تا ز فلق غم گسار نیاید نوایی

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-03-21] [ 06:39:00 ب.ظ ]





  اخلاق تبلیغ دین   ...

اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم.

اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی، واقعا دل چسب و جذاب بود، مخصوصاکه پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود؛ که به لطف خدا هم در اخلاق، و’هم در علم آموزی نمونه شده بود.

بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی مدیر مدرسه و صحبت های عادی و همیشگی، نوبت به محک زدن و هم زمان شادکردن مجلس با اجرای مسابقه شد؛

رقابت و پرسش میان بچه ها برگزار می شد توسط امام جماعت مدرسه.

طلبه ای جوان، سبزه رو و متبسم، که با دست و هورای بچه ها، میکروفن را در دست گرفت و مسابقه به ظاهر ساده و ابتدایی را شروع کرد و بچه ها با طیب خاطر در آن شرکت کردند.

سوالاتی از حلال و حرام و نمازهای یومیه که بچه ها با اشتیاق پاسخ می دادند و جاهایی که گیر می کردند با چشم و اَبروی امام جماعت به سرنخ و پاسخ می رسیدند.

در این رد و بدل های کمکی، لبخندهای ساده و جذاب امام جماعت، به خنده هایی همراه با بچه ها تبدیل می شد، آن چنان که من او را بیش تر شبیه برادر بزرگ تر می دیدم تا طلبه ای که نماز را به جماعت برگزار می کند و ارتباطی که با بچه ها برقرار کرده و آن ها شیفته اش شده بودند؛

حتی در مقابل اعتراض های مدیر برای تقلب رساندن به بچه ها می خندید و می گفت:

_ آقای مدیر ما با هم رفیقیم؛ جایزه بهانه است.

رفتار ساده و مهربانانه امام جماعت جوان، با پسران نوجوان و ظاهر زمخت، هیجان کار را بیش تر می نمود.

پسرانی در آن سن و سال که به زور با پدر و مادر خود ارتباط می گیرند، این قدر صمیمانه امام جماعت را دررآغوش می گرفتند و با هم صادقانه می خندیدند.

بعد از مراسم و در راه برگشت به خانه، از پسرم در مورد امام جماعت سوال کردم که چطور با بچه ها رفتار می کند؟

پسرم بادخنده گفت:

_ مامان، حاج آقا خیلی باحاله، با بچه ها فوتبال بازی می کنه و اگه معلمی از بچه هاعصبانی بشه پادرمیونی می کنه.

خودم چند بار دیدم که یواشکی بعد نماز با بچه های لجباز، حرف می زنه و مثل یه مشاور باهاشون رفتار می کنه و کمکشون می کنه، خلاصه بچه ها خیلی دوستش دارند.

 حُسن خلق یک طلبه جوان باعث شده بود جمع کثیری از پسران نوجوان یک دنده و لجباز، صاف و یک دست در کنار هم به آموزش و پرورش درکنار و موازی هم بپردازند و تاثیر گذار در آینده نوجوانان آینده ساز شود.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:25:00 ق.ظ ]





  زنگ تفریح   ...

سر کلاس، منتظر استاد نشسته بودیم. استاد مردی جوان و کاملا جدی بود که استثنائا آن روز دیر کرده بود. زهرا دوستم بین کلاس و حیاط و آموزش در آمد و شد بود.  انگار نمی توانست یک جا آرام بگیرد. هر دفعه سرکی داخل کلاس می کشید و می گفت: _ استاد نیامده? بعد از گذشت مدتی استاد سر کلاس آمد و از تاخیرش، عذر خواهی کرد. درب کلاس را نیم بسته نگه داشت تا صدایش مزاحم بقیه کلاس ها نشود. یک دفعه زهرا که از آمدن استاد مطلع نبود در کلاس را کمی بازتر کرد. استاد پشت در کلاس بود و زهرا  او را ندید. همان طور که با سرعت سر کلاس آمد رو به بچه ها کرد و گفت: _ هنوز این اووووس هنوز حرفش تمام نشده بود که بچه ها با ایما و اشاره او را متوجه استاد کردند. او هم برنگشته سرش را پایین انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد هم با تمام تلاشش برای جدی بودن، لبخند ملیحی زد؛ بقیه خنده اش را خورد و درس را شروع کرد.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-03-20] [ 10:03:00 ب.ظ ]





  صنایع دستی ایرانی زینت بخش منزلی درآمریکا   ...

صنایع دستی

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 09:32:00 ب.ظ ]





  وصال یار   ...

چشم بیمار کجا, دیدن دلدار کجا دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا قصه عشق من و زلف تو گفتن دارد نرگس مست کجا همدل و غم خوار کجا سر عاشق شدنم، لطف طبیبانه توست تو کجا این دل بیمار نگاه تو کجا کاش در نافله ات نام مرا هم ببری که دعای تو کجا، عبد نگه دار تو کجا

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 04:01:00 ب.ظ ]





  بارون بازی من و دخترم   ...

صدای هودآشپزخانه نمی گذاشت صداها را درست بشنوم.

خاموشش کردم و به صدای آسمان گوش سپردم. واقعا صدای رعد و برق برایم جذاب بود، روشن شدن آسمان و بعد صدای انفجار اَبر و باران…

دخترم کنارم آمد و گفت:

_ مامان بارون صدا داره میاد، که دوستش داری.

گفتم آره خدا را شکر.

دستم را گرفت و ادامه داد:

_ به خداهیشکی تو کوچه نیست بیا بریم زیر بارون.

نگاش کردم؛ بوسیدمش و گفتم:

_ ای شیطون، الان دارم افطاری می پزم بعد 

می ریم.

با لب هایی آویزون گفت:

_ غذا هست اما اَبرا می رند.

از توجیحش خنده ام گرفت، اجاق را خاموش کردم و چادر به سر، به طرف در خانه رفتم.

در را که باز کردم هم زمان برق آسمان و خنکای کوچه به خانه هجوم آوردند، دخترم چسبید به من و جیغ کوتاهی کشید.

من هم ادامه جیغش را با حال داد، تکمیل کردم.

کوچه خیس بود و قُل قُل باران که روی آب های جمع شده می خورد، حس بچگی مرا بیدار کرد.

با دخترم بدون چتر رفتیم زیر باران و چرخی زدیم.

دستمان را زیر ناودان خانه ها می گرفتیم و آب باران را به سمت هم می ریختیم.

واقعا تشنگی و گشنگی یادم رفته بود.

یهو یه ماشین از کوچه رد شد. سریع رفتم توی خانه و به دخترم اشاره کردم پیشم بیاید.

داد زد‌:

_نه نمی آم.

گفتم:

_ زشته من پیشت بیام بیا بریم تو خونه.

بعد فکر کوتاهی کردم و گفتم:

_اصلا بیا بریم روی پُشت بوم تاهیشکی نبینه ما چیکار می کنیم.

با خوشحالی و سرعت توی خانه دوید و  پله ها را دو تا یکی به سمت بالا رفت.

اصلا بهش نرسیدم. پشت سرش را نگاه کرد و خندید و گفت:

_ بدو تپلی.

روی پشت بام آزاد بودیم و کلی خیس باران شدیم. دستایمان یخ کرده و پاهایمان خیس.

حس خیلی خوبی داشت، شادی باران و شیطنت بچگی.

 به خودم و دخترم نگاه کردم و گفتم: خدایا شُکرت بازهم نعمتت را برایمان فرستادی، ماه رمضان خنکمان کردی.

دخترم ادامه داد:

_ تازه من و مامانم با هم بارون بازی کردیم،

 و دست یخ کرده اش را به دست من چسباند.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:56:00 ق.ظ ]





  امید   ...

درون باغچه امید نظر کردم تا طنین دل گسارش را بشنوم و طومار قلب ناآرامم را به چنگ غم گسارش پیوند آشتی دهم.  ناگه نوایی مرا به خود خواند، صبر کلید پیروزی بر شمشیر ادب است. ای الهه ازلی و لم یزلی ره را نشانم ده و مرا از پرتگاه ظلمت برهان. ای حلال مشکلات و ای صفا بخش تمام حیاتم،  مرا در همه حال ناجی باش. ای کلید اسرار نهان، گاه امضای تو در اراده راسخ من در راه زندگی اثر بخشید اکنون تو حلول منی در همه مسخرات.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-19] [ 06:49:00 ق.ظ ]





  دل نوشته همسران مدافع حرم   ...

رفتی…

اربا اربا رفتی…

به خیال خود می گویم حقت بود که تکه هایی از طهارت پیکر غریبت، نزد عقیله به امانت بماند…

دیدی؟!

دست آخر دُر نجفت با حکاکی یا زهرایش خریده شد و به امضای عمه ی سادات درآمد…

تو یک تنه تفسیر زیارت عاشورای حسین شدی…

خیالت راحتِ راحت محسن جان…

حالا خدای تو بدجور عاشقت شده است…

دیگر نزد علیت اشک شرم نریز…

می بینی؟!

هرتکه از بدنت فریادی برای شیعه شد…

فریادی برای حقانیت راهت…

و فریادی برای حسینی شدنت…

آرام باش محسن…

علی اصغرت در آغوش مادر ندای العطش سر نمی دهد…

اینجا، از خون تو رودهای زیادی پدید آمده است…

رودهایی که نگذارد، دیگر نوزادی خون گلو بنوشد…

و سرداری آسمان را گلگون از خون طفلش کند…

که مبادا سنگینی این بار، زمین را به غارت برد…

محسن جان…

برای دومین شهادتت کمی آرام تر شهید شو…

فریاد شهادتت زمین را به یغما برد…

فریاد شهادتت گوش ظالم و فتنه گر را کر کرد…

دیگر بس است…

کمی آرام تر…

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



 [ 04:08:00 ق.ظ ]





  زنگ تفریح   ...

سر کلاس کلام نشسته بودیم. استاد که دختر جوانی بود از جای خود بلند شد و روی صندلی یکی از بچه ها، کنار دیوار نشست.  صندلی استاد از بیرون کلاس دید نداشت و اگر کسی از بیرون نگاه می کرد فکر می کرد استادی سر کلاس نیست. کلاس ما کلاس شلوغی بود با طلبه هایی شلوغ و شیطان. یک از شلوغ ترین بچه های کلاس دختری به اسم زهرا بود. که اتفاقا آن روز نیامده بود. کمی که از شروع شدن کلاس گذشت; زهرا که طبق معمول دیر می آمد هم, سر و کله اش داخل راه رو پیدا شد. دم در کلاس که رسید از بیرون به جای خالی استاد نگاهی انداخت، هر چه سرک کشید استاد را که پشت دیوار سنگر گرفته بود ندید. به علامت تعجب شانه هایش  را بالا و پایین انداخت؛  وقتی که بعد از چند بار سرک کشیدن از نبود استاد مطمئن شد با سرعت وسط کلاس آمد و بدون هیچ مقدمه ای با لهجه غلیظ اصفهانی گفت: _ آشوما چرا مث بچه آدم نیشستین ترسیدم فک کردم استاد اومدس. (شماچرا مثل بچه آدم نشسته اید، ترسیدم فکر کردم استاد آمده است) بعد با ایما اشاره های ما برگشت و استاد را روی صندلی بچه ها، درحالی که از شدت خنده قرمز و خم شده  بود دید.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[جمعه 1397-03-18] [ 09:49:00 ب.ظ ]





  رو به آسمان   ...

جیک جیک گنجشکان ، هم خوانی ذکر خالق یکتاست.

روز جمعه نوای فریاد و استغاثه آن ها، ستون آسمان را متمایل به طلوعی سبز می راند؛ 

دست ها را بالا ببریم و هم نوا با گنجشکان بخواهیم و بخوانیم که جمعه را خضرایی به پایان رسانیم.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:49:00 ب.ظ ]





  وصال یار   ...

از گذشته دل گیرم هر دم بی تو می میرم بر ناز نگاهی مبهم هم وقت دل گیرم عاشقانه بر هر کوی گذر واردی در گیرم لب به ساحل بردم دیده خم برگیرم شاید این لحظه به لحظه عمر ما درگیرند غم گیسوی تو را تا به کجا غم دیدم من به امید تو حاشا ره به منزل نبرم عاقبت خاک قدومت همه را در گیرم گرچه از تکرار من بی تو سرم هم داده ام غرق حیرت مانده ام در درگه من شیرم

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 04:30:00 ب.ظ ]





  رزق   ...

مسیر برگشت خیلی دور بود فاطمه دوستم یک تیبا مدل 94داشت که تایک مسیری مرا می رساند.

وقت هایی که نمی توانست بیاید یا زودتر باید می رفت از ساعت اول عزا می گرفتم, باید یک مسیری را پیاده روی می کردم, بعد سوار یک اتوبوس فوق العاده شلوغ می شدم که از یک خیابان خیلی شلوغ عبور می کرد.

اگر پیاده می رفتم زودتر می رسیدم ولی مسیر کوتاهی نبود که پیاده بروم, تازه می رسیدم به جایی که فاطمه مرا می رساند.

بعد از آن سوار اتوبوس دومی می شدم که حداقل سه ربع در راه بود و بعد هم نزدیک به نیم ساعت پیاده روی داشتم.

با این احوال فاطمه رگ حیاتم بود و به خودم حق می دادم که وقت هایی که نیست برای خودم غر بزنم.

آن روز هم یکی از آن روزها بود, قرار بود امتحان متن خوانی بدهم. فاطمه گفت:

_ کنار ماشین منتظرت می مانم تا بیایی. امتحانم خیلی طول کشید, وقتی بیرون آمدم فاطمه رفته بود. می دانستم پسرش در خانه منتظرش است, حق را به او می دادم, اما این بار بر خلاف همیشه غر نزدم با خودم گفتم:

_حتما حکمتی در کار بوده.

با آرامش به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. دومین اتوبوس را که سوار شدم یکی از دوستانم را دیدم. آن روز دوشنبه بود, می دانستم که دوشنبه ها نذری دارند, با این که خیلی دوست داشتم در جلساتشان شرکت کنم ولی هیچوقت نتوانسته بودم بروم. دوستم بعد از سلام و علیکی که با هم داشتیم یک ظرف از غذای نذری اش را به من داد و گفت : رزق تو بوده, اول قبول نمی کردم ولی بعد گفتم شاید امروز دیرتر شد تا خدا حاجتم را بدهد , آخر خیلی دلم غذای نذری می خواست این شد که ظرف غذا را قبول کردم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 10:11:00 ق.ظ ]





  کمک . کمک   ...

سرزمین ایران مانند گربه ای رام، در نقشه جغرافیا نشسته و سالیانی متمادی است آرام گرفته.

با کوه های بلند و دریاهایی پر هیاهو و کویرهایی شب نما.

گوشه گوشه اش خاطره دارد و رنگ هایی به دل ربایی شهادت.

 انسان ها در کنار حیوانات روزگار سپری می کنند؛ البته گاه گداری دست انسان های آدم نما، زخمی بر طبیعت روان می کند اما!

خانم شهره سلطانی عزیز، این روزها سخت درگیر ماجرای رسیدگی به حیوانات بی خانمان شده ای، آن هم با هشتگ و …

خانم سلطانی از شما خواهشی دارم.

 می شود روزی از روزهای فراغتتان ، دست در دست من بگذاری و چرخی در نزدیک ترین چهار راه، و حتی در قبرستان نزدیک خانه ات بزنیم؟

البته بدون عکس و سلفی و دنبال کننده های آتشین!

می خواهم صداهایی آشنا را بشنوی.

آری، می شنوی 

صدای دخترگل فروش سر چهار راه را؟

 یا صدای پسری که دبه آب بر دوش گذاشته و طلب شستن قبور را دارد؟

 می بینی آن مادر بچه به کمر بسته را، در حال شستن خانه از ما بهترانِ ژن خوب دار؟

اگر به مهر و محبت مردمان سرزمینم لحظه ای شک داشتم؛ تو را با خود همراه نمی کردم تا دردهای آشکار و پنهان جامعه را ببینی.

هنوز هم دل نگران گربه ها و سگ های آواره ای؟

 البته سلبریتی های (آدم های معروف) گوشی به دست و دنبال کننده را بیش از این توانی نیست.

حیواناتی که سنگ آن ها را به سینه می زنی، سالیانی متمادی است که با انسان ها زندگی 

می کنند و خدا آن ها را برای اشرف مخلوقاتش خلق کرده.

پس تا آدمیان فریاد خواه وجود دارد؛ نمی توان گوشی به دست هوادار حیوانات شد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-17] [ 01:43:00 ب.ظ ]





  فرصتى ديگر   ...

آن قدر مى گويم تا نفسم قطع شود،

 يا رب  يا رب  يارب ! 

دو شب است به در خانه ات رفته و صدايت زده ام. با هراس و اشتياق و بيم و اميد تو را خوانده ام، با زيباترين نامها. 

اى شكيبا، اى گرامى، اى زنده، اى به خود پاينده، اى آمرزگار، اى توبه پذير، اى ديرينه احسان و …

بى تاب از گناهان خود و حريص به كرم تو، قرآن به سر گرفته و قسمت داده ام. عزيزترين ها را واسطه كرده ام.

 بمحمد، بعلى ، بفاطمة ، بالحسن، بالحسين و  …

سبك بار بيرون آمده  و باز فردايش ديده ام كه همان آدمم. همان قلب، همان نيت و همان افكار و انديشه ها. 

خداى من ، پس چه شد؟

 اين همه زارى و التماس من به درگاهت چه شد كه هنوز  نمى توانم جلوى نيت و فكر و زبانم را بگيرم. اشك هايم را خريدار نبوده اى يا اشك هايم آن قدر آبكى بوده كه راه به جايى نبرده اند؟ 

يا شايد پرده پوشى و بردبارى بى مثل و مانندت، مرا هم چنان جسور  و كم حيا نگه داشته است؟

 يا شايد زنگار قلبم آن قدر بوده است كه بايد بارها و بارها احيا بگيرم و بيش از پيش بخوانمت؟

خداى من، آن قدر گناهانم را با كرمت پوشاندى و با لطف و رحمت بى كرانت نوازشم كردى، كه باز بر نافرمانيت جرأت كرده ام. 

 ببين! حتى باز هم خودم را تبرئه و تقصيراتم را به گردن تو مى اندازم!  خداى من چقدر صبورى مى كنى و به رويم نمى آورى! 

مرا از درگاهت مران. فرصتى ديگر بده تا شايد همانى شوم كه تو مى خواهى. 

دستم را بگير و امشب هم  مرا نزد خودت ببر.

 مرا رهايى ببخش و به رحمتت خلاصم كن. مرا از خودم، نفسم، آمال و آرزوهايم خلاص كن. از تو به سوى تو گريزانم. به زيبايى آنچه در نزد توست، از زشتى آنچه پيش منست در گذر. 

اى مهربانترين مهربانان. 

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



 [ 05:19:00 ق.ظ ]





  الوداع   ...

الوداع ای دوستان من می روم از شهر یار تا بماند مهر من اندر زمین ذهن ماندگار باری هرگز مهرتان از سینه ام در خاک شد عاقبت از سرزمین دیگری یادی کنم در یادگار حب ایزد در نگاهم گاه فریاد رهایی می زند یاد دوستان و دیدنتان غرق شادی یادگار دیدی آخر از شما گشتم جدا ای دوستان جان شاید این بار بخوانید مرا با ذکر هر دم جان گدار بنت من وابن دل هرگز نشو از دوریم داغدار روزی می آید ببینید مرا هر دم جدای از روزگار

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 04:02:00 ق.ظ ]





  امامزاده ماستی   ...

نام خانم جمشیدیان بر صفحه گوشی ام نقش بست و صدای زنگ گوشی به صدا درآمد. کتابم را بستم و جواب تلفن را دادم. _سلام خانم‌ جمشیدیان جان، بله بفرمایید. _ سلام عزیزم کجایی؟ _ تو متروام، دارم میام. _میبینمت. یاعلی _ یاعلی بلاخره به امام زاده درب امام رسیدم امامزاده ای که بین عوام‌ معروف هست به امامزاده ماستی! شاید علت شهره شدن به این نام این باشد که مردم پس از رسیدن به حوائج خود بواسطه ی دعای این امامزاده؛ نان و ماست نذر کرده و بین دیگران پخش می کنند. البته شاید. وارد حرم شدم. قصد داشتم سریع زیارتی کوتاه انجام‌ دهم و بلافاصله بدون فوت وقت با خانم جمشیدیان تماس گرفته و محل دقیق حضورش را بپرسم.  تابلوی کوچکی که سر در ورودی برادران تعبیه شده بود توجهم را جلب کرد، با خط خوش نستعلیق چیزی بر آن نوشته بود. ایستادم و مطالعه کردم. نسب دو امامزاده مدفون در حرم را توضیح داده بود. خط سوم یا چهارم نوشته بود: “امامزاده ابراهیم از نبیره های حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهم السلام” دوباره این جمله را خواندم، “امامزاده ابراهیم از نبیره های حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهم السلام” و برای بار سوم؛ چشمانم بر اسم “حسن مثنی” خیره ماند پلک هم نمی زدم. گویا دیگر بر روی زمین نبودم یک اتفاقات وصف نشدنی در درونم حس می کردم. صحنه هایی مثل برق از جلوی چشمانم می گذشت. همچون سکانس های منقطع از یک فیلم. اما یک نقطه اشتراک داشتند: “من"  من کسی بودم ک در همه سکانس ها حضور داشتم. دلم به لرزه افتاد و با جاری شدن ناخودآگاه قطرات اشکم بر صورتم به خود آمدم. از آن موقعیت جابه جا شدم، به دیوار تکیه دادم. به فکر فرو رفتم؛  اینکه این حسن مثنی کیست؟ و چه می خواهد به من بگوید؟ اینکه چه اسم آشنایی است و چرا با خواندن این اسم منقلب شدم! اینکه این نشانه ها چیست و این اسم! و ربطش با این امامزاده و من چیست؟ ربط من با صحنه هایی که از جلوی چشمانم رژه می رفتند چیست؟ سکانس یک امامزاده شلوغ و سکانس بعدی اسم حسن مثنی و بعدی و بعدی و بعدی… بلاخره چیزی را به یاد آوردم. چند وقت قبل خوابی دیدم که بسیار من را تحت تاثیر قرارداده بود.  در خوابم به امامزاده ای رفتم که منسوب بود به حسن مثنی. در خواب مسافری بودم که برای یک زیارت کوتاه به آن جا می رفتم و این اولین بار بود که اسم حسن مثنی را می شنیدم. وقتی از خواب بیدار شدم تا‌مدت ها بدنبال این اسم می گشتم. آن زمان نمی دانستم ایشان از فرزندان امام دوممان هستند.  کم کم اطلاعاتی هر چند دست و پاشکسته و کمرنگ از ایشان جمع آوری کردم تا بتوانم خوابم را تعبیر کنم. اما به نتیجه ای نرسیده بودم و نهایتا به مرور زمان این‌ خواب و اسم را به باد فراموشی سپردم. این که پس از گذشت چند ماه به یکباره با دیدن این اسم در این امامزاده خوابم برایم تداعی شد. این که دلم روضه ی مولا حسین می خواست و اشک هایی که بی اختیار سرازیر می شدند و از همه مهتر علت حضور من در این امامزاده، این ها نمی توانستند بهم بی ربط باشند. با وجود این افکار به سمت ضریح در قسمت خواهران رفتم، زیارتی کوتاه کردم و از حرم خارج شدم.  چون زمان کافی برای بیش از این ماندن را نداشتم و علت اصلی حضورم دعوت خانم جمشیدیان از من بود پس بی درنگ با ایشان تماس گرفتم و محل دقیق حضورشان را پرسیدم. درست در حیاط پشتی حرم در چوبی کوچکی بود که ایشان در چهارچوب آن به استقبال من ایستاده بود. او از معدود افرادیست که بی دلیل بر دلم‌ نشسته، همیشه حس مددجویی ایشان برایم قابل تحسین بود.  دستانش را گرفتم و به آرامی فشردم و با سلام و احوال پرسی گرمی، وارد محفل ده پانزده نفریشان شدم. “جلسه توجیهی مربیان نوجوانان هیئت جوادالائمه” حال که فکر می کنم ربط و ضبط این نشانه ها و خواب، و اسامی را با این مکان، می فهمم. خدا بر ما منت نهاده و مسئولیتی هرچند سنگین اما قطعا این چنین شیرین، و پر رمز و راز و صدالبته پربرکت را بر دوشمان گذارده است. به لطف نظر خانم جمشیدیان، به عنوان مربی گروهی از نوجوانان دبیرستانی انتخاب شدم؛ به سردمداری آقای خانی و خانم عبداللهی. دو عزیز دلسوز و پا به رکاب ولی زمانشان ان شاالله. دانستم حضورم در چنین جمعی که دغدغه روز مره شان تسکین یافتن خود، با سکینه شدن برای نوجوانان شهرم بود تعبیر خوابم بود. و دعای این امامزاده که منسوب به امام حسن مجتبی است نشان از کرم بی پایان مولای دوممان در دستگیری از مردم است.  هرچند پاسخ این دستگیری نان و ماستی باشد، اما پهن کردن این سفره مقصود است و رزق مادی و معنوی ای که در قبل آن نصیبمان میشود بهانه است. بار اولی که خبر از وجود چنین محفلی گرفتم را بخاطر دارم، آن روز و روزی، گوش هایم که شنیدن این چنین دعوت بهشتی بود را به یاد دارم. دعوت کردنم به لبیک گفتن در جذب یاران مولا یعنی نوجوانان شهرم آن هم درست در لحظاتی که غرق در طلب از خدایم بودم را از یاد نخواهم برد و چه زیبا آن روز منتهی شد به امروز، به حضورم در قطعه ای از بهشت و به تدبیر نشستن با دیگر مربیان جهت ساختن بهشتی دیگر به دستان‌ نوجوانان دلبندمان. قطعا حفظ آنان که مادران آینده سرزمینمان خواهند شد گره از بسیاری از مشکلات ها می گشاید. شاید بزرگترینشان فرج‌مولا باشد. پ.ن:  تصورم این است که نام نهادن این امامزاده به “ماستی” نه از سر بی احترامی که از سر لطف این بزرگ خفته در خاک است. این که بدانیم رزق مادی هم می تواند بهانه ای برای دریافت رزق های معنوی و بزرگ تر باشد. این که بدانیم همانطور که صاحب این مکان در ازای نان و ماستی که به هم نوعت می دهی؛ حاجتت را نزد خدا وساطت می کند. یعنی تو نیز گذرگاه خواهش های مردم باش. هرچند تشکر آنها در نظرت کوچک آید اما، تو به بزرگی وجودی که از خالقت در درونت داری بنگر و نه به بیرونی مخلوقاتش. “و من الله توفیق”

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-03-16] [ 01:28:00 ب.ظ ]





  ضربه ای بر فرق عدالت   ...

ضرب آهنگ قدم هایش بر زمین، تلاطم عالم را می نواخت.

عاشقانه ترین وضویش را می گرفت و در فکر دیداری بهشتی، زمزمه گر دردهای انبوه بر قلبش بود.

دیدار به وقت نماز تنظیم شده و رفتن به وقت طلوع.

سجده اش را طولانی کرد تا بیاید و ساعت دیدار را نزدیک تر کند.

ضربه ای بر فَرق عدالت کافی بود تا فوران شهادت را به یاد اندازد.

یل میدان، پهلوان اسلام؛ اینک خاضعانه بر خاک نشسته بود تا شرمندگی های قوم جاهل بیش تر عیان شود.

ضربه هایی مدام بر پیکر اسلام خورده اما!

 اسلام ماندگارمی ماند با اشک یتیمانش و شهادت سربازانش.

پهلو شکسته در کنار فَرق شکافته می نشیند و نهالی را به خون می نشانند.

کوردلان باور نداشتند حباب های خیالاتشان با ضربه های شمشیر کینه توزشان، بر باد بنشینند.

راه سرخ شهادت از در و دیوار آغاز و تا ابدیت ظهور امتداد می یابد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:22:00 ق.ظ ]





  قدر.منزلت.مقام    ...

شب های قدر دوران کودکی با التماس به مادر برای رفتن به مسجد و بازی با دیگر کودکان گذشت.

دوران نوجوانی با وعده های دوستان در شب های قدر و دورهمی های شب قدری را با چاشنی غرغرهای زنان مسن، سپری کردم.

همان روزهایی که معمای غر زدن ها برایم حل نشده بود و این که مدام می گفتند نماز بخوانید و قرآن.

اما رسید دورانی که شیفتگی شب های قدر برایم روشن شد و شمارش روزهای ماه رمضان برای رسیدن به شب های قدر؛ فهمیدم این که چرا قدیمی های مسجد می گفتند: این شبها بی بازگشتند.

نزدیکی آسمان به زمین برای چیدن ستاره های آرزو، راهی روشن رو به خدا و این که سرنوشت رامی توان با دل نوشت.

قدر و منزلت شب های قدر را به زور نمی توان فهمید، آن گونه که قدیمی های مسجد می خواستند برای ما نوجوانان آن روزها معناکنند.

قدر را باید با دل و جان فهمید تا این که ماندگار بماند و دلچسب.

وقتی دختران نوجوان، شب های قدر در کنار هم به شوخی و خنده مشغولند، آرزو می کنم زودتر قدر و منزلت شب های قدر را با گوشت و پوستشان دریابند و دلخوشی های دو دنیایشان تکمیل شود.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-03-15] [ 11:43:00 ق.ظ ]





  شب قدر   ...

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 05:32:00 ق.ظ ]





  مانند درخت توت   ...

شاخه های شکسته، توت های لِه شده، برگ هایی که به جای درخت، زیر پا نشسته اند. 

نگاهی به اطراف انداختم و دیدم هر کسی به اندازه توانش از درخت توت، کامی گرفته و سر حال شده. 

یاد شعری افتادم که می گفت:

‌_ سرو را گفتند میوه نمی آری، گفت:آزادگان تهی دست اند. 

پیش خود در مقام رد این شعر افتادم، زیرا با چشم خود می دیدم که درخت توت چگونه مهربانانه سایه گسترانده و چگونه بخشایش گریش را با نثار میوه هایش بر رهگذران به نمایش گذاشته، 

هیچ رهگذری دست خالی از کنارش رد نمی شود، حتی شده با یک دانه توت هم کامی می گیرد و می رود.

 به یاد درس استاد اُفتادم که ولایت فقیه را چون درختی تنومند مثال زده بود که ریشه در خاک رهبری و امامت دارد،

 امروز می دیدم که این مهربان درخت چه راحت در معرض آزار بود اما از بذل سایه و میوه به حق هیچ کس، دریغ نمی کرد، چه مردمان کم لطف و بی خیری هستیم، از سایه و میوه استفاده می کنیم و کاری جز آزار نداریم، باغبان به درخت می نگرد و بعد در پی سایه، اما!

ما ساده مردمان فقط در پی آسایشیم.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-03-14] [ 01:16:00 ب.ظ ]





  خوشبختی   ...

خوشبختي يعني… خدا رو صفحه ي زندگيت is typing  باشه

موضوعات: نویسنده وعکاس: فائزه محمدی  لینک ثابت



 [ 11:33:00 ق.ظ ]





  العفو یاعلی (ع)   ...

آن شب ستاره ها چشمک زنان و ماتم زده به کوفه نگاه می کردند و ماه مانند کودکی شرم زده پشت ابرها خود را می پوشاند.

بغض آسمان‘ سر باز کرد. در و دیوار کوفه ناله می کردند و وحشت سر تا سر کوفه را فرا گرفته بود.

گوش ها خبر قتل امیر المومنین را شنیدند و افسوس می خوردند که ای کاش کر بودند و نمی شنیدند.

مردم مبهوت و ماتم وار خبر را زمزمه

می کردند ‘ همان هایی که بار ها پیمان شکنی کردند و مولایم را تنها گذاشتند.

مگر مولای مظلومم مستحق شمشیر زهر آگین بود؟

ای مسجد! چگونه دیدی که محرابت با خون شاه عرب رنگین شد؟

آیا شرم نکردی؟

باید پی به این راز ببرم که چرا کعبه زادگاهش بود و مسجد شهادت گاهش؟

وای بر همه چاه هایی که زین پس طعم غربت و تنهایی را می چشند.

طعم تلخ بی علی (ع) بودن را حتی امروز 

می توان چشید.

من بعد از قرن ها‘ العفو می گویم‘ در خانه ات را می زنم .

مگر نمی گویند:

_ برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن؟

آری‘ من گدای در خانه ات هستم.

با بال های گناه‘ خسته ز کوی تو آمده ام .

مرا می خری؟ دستم را می گیری؟

مولایم می شوی؟ دلم را زلال می کنی؟

میسر نگردد به کسی این سعادت 

به کعبه ولایت به مسجد شهادت

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



 [ 09:14:00 ق.ظ ]





  خیس رحمت الهی در شب های قدر   ...

بین پیاده روی و سوار اتوبوس شدن مردد بودم که صدایی از آسمان شنیدم،

می خواست باران بیاید.

مثل بچه دبستانی ها ذوق زده شدم و پیاده روی را ترجیح دادم.

خیس از باران رحمت خدایی درون خیابان قدم می زدم.

آن قدر باران تند می بارید که همه زیر سرپوش مغازه ها پناه گرفته بودند.

فروشنده ای صدا زد:

_ خانم بیا زیر سقف

سری تکان دادم و گفتم:

_ خیلی ام خوبه

و به راهم ادامه دادم.

فکر کنم پیش خودشان مرا دیوانه فرض کردند.

مهم نیست، مهم لذتی بود که من از این باران می بردم.

مغازه دارها گوشی بدست دوربین هایشان را روی این پدیده زیبا منعکس کرده بودند

چه بارانی!

کمی که گذشت از سرعت باران کم شد، فقط کمی.

بقیه مردم پناه گرفته هم، از پناه سرپوش مغازه ها بیرون آمدند تا لذت ببرند

درست مانند من.

هرکس از جلوی من عبور می کرد لبخندی به پهنای خورشید بر لب داشت.

خانمی از سرپوش مغازه ای بیرون آمد و کنارم راه می آمد گفت:

_ همه می خندند

خدا ماه رمضان امسال لطفش را در حق مردم تمام کرد.

حرفش را با لبخندی به پهنای خورشید و تکان دادن سری تایید کردمـ.

آخر مسیر خداحافظی کردیم و من غرق رحمت الهی سوار اتوبوس شدم.

و حالا باران قطع شده ولی اثر شادی بخشش را بر شهر و مردمـ گذاشته.

 خیابان ها شسته شده

سبزی درختان سبزتر و سرخی گل ها سرخ تر از همیشه است.

انگار آن ها هم می خندند.

خدایا بارانت همه زشتی ها و کثیفی ها را شسته.

درست مثل شب قدرت که از امشب می خواهد ببارد و بشوید

زشتی و کثیفی ته مانده گناهان بندگانت را.

خدایا شیطان صدایمـ می کند تا از زیر باران رحمتت بیرون بیایمـ و زیر سقف و سرپوش او بروم.

امامن می خواهم زیر باران رحمتت در این شب بمانم 

تا خیس رحمتت شوم

خدایا لذت خیس شدن زیر باران رحمتت را در این شب قدر بر همه بندگانت بچشان، تا خیس رحمتت شوند و لذت ببرند.

خدایا در این شب قدر، بندگانت را از زیر سرپوش وسوسه انگیز شیطان بیرون کن

آمین.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-03-13] [ 04:23:00 ب.ظ ]





  افتتاح وبلاگ علمی   ...

                    مژده                                                 مژده

دوستان و همراهان همیشگی کوثر ولایت سلام علیکم.

تصمیم داریم در این وبلاگ, به موضوعات علمی نیز بپردازیم.

به این منظور از سرکار خانم کوثر محمدیان که مهندسی صنایع غذایی هستند دعوت به همکاری نموده و وبلاگ علمی را افتتاح نمودیم.

به این امید که مطالب آن مورد استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.

منتظر شما عزیزان هستیم.

 

 

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 09:38:00 ق.ظ ]





  تشخیص عسل طبیعی   ...

در سال های اخیر, یکی از ویژگی هایی که درباره عسل طبیعی به مردم گفته شد این است که عسل طبیعی شکرک می زند یا به اصطلاح رُس می بندد.

این حرف از نظر علمی صحیح است؛ ولی از طرفی باید بدانیم که شبه عسل ها نیز همین ویژگی را دارند.

اما عسل طبیعی و شبه عسل, در شکرک زدن تفاوت هایی دارند که باید این تفاوت ها را بشناسیم.

شبه عسل ها, عسل هایی با درصد ناخالصی بالا هستند. منشا این نوع عسل ها به زبان ساده یا شربت شکر است یا مخلوطی از عسل و شکر.

یعنی به جای شهد گل, شکر در اختیار زنبور قرار می گیرد که ممکن است حتی بصورت شان (عسل همراه با موم) به بازار عرضه شود.

نکته: عسلی که در آن زنبور از شکر تغذیه می کند قطعا از نظر کیفیت بسیار پایین تر از عسل طبیعی است که زنبور از گرده گل ها استفاده کرده, اما به هر حال عسل است و قابل مصرف, چون زنبور آن را تهیه کرده است. اما عسلی که از شربت شکر و از این قبیل تهیه شده باشد, تقلبی است.

ویژگی های رُس بستن عسل طبیعی:

1- عسل طبیعی کم کم و به مرور زمان کدر و ته نشین می شود و رسوب می کند و پس از آن شکرک

می زند.

2- شکرکِ عسل طبیعی, مانند شکرکِ طبیعی شیره خرما, نرم است و بلورهای ریزتری دارد.

3- به راحتی با قاشق جدا می شود.

4- هیچ صدایی زیر دندان احساس نمی شود و به دندان نمی چسبد.

ویژگی های رُس بستن شبه عسل ها:

1- شبه عسل ها بدون کدر شدن و ته نشین شدن, خیلی سریع و در زمانی کوتاه شکرک می زنند.

2- شکرک شبه عسل ها مثل تکه های نبات سفت بوده و بلورهای درشت تر و زبرتری دارد.

3- به سختی با قاشق جدا می شود.

4- در هنگام خوردن مانند دانه های مربای شکرک زده, زیر دندان صدا می کند و به دندان ها می چسبد.

اما عسل هایی که اصلا شکرک نمی زنند:

بیش تر تولید کنندگان برای جلوگیری از تبلور عسل و مشتری پسند بودن محصول, ممکن است از عملیاتی همچون حرارت دادن و یا افزودن موادی مثل جوهر لیمو و… استفاده کنند.

البته باید توجه داشت که فقط روش آزمایشگاهی, روش دقیق در تعیین خلوص عسل می باشد؛

ولی با دانستن این مطالب قطعا خرید مناسب تر و بهتری خواهید داشت.

موضوعات: نویسنده: کوثرمحمدیان  لینک ثابت



 [ 01:10:00 ق.ظ ]





  دلنوشته همسران مدافع حرم   ...

تو می روی و برای من دیگر طاقتی

نمی ماند…

زیر باران بی امانی که بر این شهر می بارد …

و زیر بارش این همه غربت…

با کاسه ی آبی که در آن رحمت عشق می چکد…

و قرآنی که واژه واژه اش را به قلبم می چسبانم و به زیر چادرم می کشم که مبادا گلبرگ های آن نمی از باران بگیرد…

منِ تنهای بی تو …

وجودم را غرق در هجران روحم می کنم…

و با کاسه ای آب و باران، که دلم با قطره قطره ی آن پشت سرت می ریزد…

جانم را بدرقه می کنم…

جانی که تو با وجود خودت و با تمام خوبی هایت به من بخشیدی …

و حالا این روزهای تکراری و ملال انگیز، تو را کم دارد …

تویی که با هر نفست تپشی از سوی قلبم را پیش کش ثانیه هایم کردی…

و با قلبی آکنده از عشق راهی دیاری شدی که در آن یقینی برای بازگشت وجود ندارد…

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-12] [ 09:22:00 ب.ظ ]





  بخوان مرا   ...

دیروز از شدت گرما و گرفتگی هوا می خواستم فریاد بزنم.

زبانم مثل یک تکه چوب خشک شده بود.

خواهرم زودتر از افطار بلند شد؛ فرشی را در حیاط پهن کرد تا کمی هوای تازه بخورد.

ناگهان آسمان صدا کرد، خوشحال گفتم:

_ می خواهد باران ببارد.

 سرم را به دیوار تکیه دادم و منتظر باران شدم. نمی دانم چند قطره آب به صورتم خورد یا سراب باران دیدم. 

نزدیک افطار هوا خنک تر شد و توانستم نفسی تازه کنم.

الله اکبر اذان را که گفتند دستانم را بالا گرفتم و از خدا طلب باران کردم.

چه قدر روزهای اول ماه رمضان که باران می آمد خوب بود.

هوا خنک و روزه داری آسان بود.

شب روی همان فرش داخل حیاط، تشکی انداختم و آن قدر به آسمان نگاه کردم تا خوابم برد.

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم بخاطر همین بعد از ظهر روی کتاب لمعه خوابم برد.

بعد از گذشت ساعتی با صدای مادرم که کفش های داخل حیاط را جمع می کرد بیدار شدم.

صدای آسمان بلند شد و باران ریز بهاری شروع به باریدن کرد.

در اتاق را باز کردم، پرده را کنار زدم و هوای باران زده بهاری را, با تمام وجود استنشاق کردم.

با بلند شدن صدای گوشی ام از هوا دل کندم.

 آن را برداشتم یکی از بچه های گروه بود.نوشت:

_ برای تولدت شعر گفتم، البته با اسم پروفایلت.

ذوق زده منتظر شدم تا شعر را برایم فرستاد.

ساره آن درخت برومند باغ ایثاری 

که جای غنچه و گل، میوه وفا داری

به دوستی، که مقدس ترین سوگندست

هر دم در دل من هم چو عشق جا داری

خدا حاجتم را با حال خوشی که باران و شعر دوستم بمن داده بودند یک جا به من داد.

 

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 05:17:00 ب.ظ ]





  دیده فرو بر به گریبان خویش   ...

هیچ وقت اعتقادی به خریدن کالای خارجی نداشتم.همیشه می گفتم جنس ایرانی حداقل از جنس چین با کیفیت تر است.

آن روز برای خریدن بند آپارتمانی به مغازه ای رفتم و قیمت گرفتم. یکی از بزرگ ترین و گران ترین آن ها را برداشتم.

می خواستم هم بزرگ باشد و هم کیفیت آن خوب باشد. فروشنده بند استیل زنگ نزن را به من پیشنهاد کرد, قیمتش را پرداختم و بیرون آمدم.

دقیقا بیست روز از خریدن بند آپارتمانی گذشته بود، یک روز که داشتم آن را جمع

می کردم ناگهان یکی از بال هایش کنده شد.

وقتی که ماجرا را به فروشنده گفتم با تولیدی اش تماس گرفت, ولی آن ها مسولیت کارشان را قبول نکردند.

دیگر به جایی رسیده بود که تلفن هایمان را هم جواب نمی دادند.

بی خیالش شدیم , هم من و هم فروشنده ای که با ضمانت، کالایش را به من فروخته بود و حالا فقط می توانست اظهار شرمندگی کند و قول بدهد که دیگر از این تولیدی خرید نکند.

حالا بند آپارتمانی با بال شکسته، گوشه انباری خانه مان خاک می خورد و من هر وقت تبلیغ کالای خارجی می کنند به یادش می افتم، ولی هنوز هم دنبال کالای ایرانی می روم؛ هنوز هم وقتی می گویند این کالا خارجی است دنبال نمونه ایرانیش می گردم، اما درد دل تولید کنندگان داخلی را که می شنوم با خودم می گویم: _ شاید اگر بجای اینکه گناه رکود در کار  را به گردن دولت و جنس قاچاق و واردات بیندازند؛  شاید اگر هر کسی مسولیت کار خودش را قبول می کرد و دیده را بر گریبان فرو می کردند مشکلاتشان حل می شد.

کالای ایرانی

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[جمعه 1397-03-11] [ 07:07:00 ب.ظ ]





  کالای بی عیب   ...

غرق خواب بودم که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:

_ «همه اش تقصیر این رضاست چقدر بهش گفتم من یک یخچال خوب می خواهم، من 

ندارم چند سال یکبار هزینه کنم و یخچال بخرم.»

 سریع پا شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، مادرم را دیدم که نشسته و سرش را گرفته.

 تا چشمش به من افتاد گفت:

_ «بیا ببین این هم دسته گلت، هی بگو جنس ایرانی بخر.»

 گفتم: مگه چی شده.

گفت:«ببین فرش زیر یخچال خیس شده .» راست می گفت آب هایی که در اثر سرد شدن مواد خوراکی داخل یخچال ایجاد می شد در اثر ریخته شدن روی یک ظرف که روی موتور بود تبخیر می شد، این تبخیر صورت نگرفته بود، آب ها سرریز شده بود. گفتم:

_ مادر من، تا این کالا خریده نشود و مورد استفاده قرار نگیرد که عیبش مشخص نمی شود. 

ناراحتش نباش الان زنگ می زنم نمایندگی.

موضوعات: نویسنده: عصمت صادقیان  لینک ثابت



 [ 07:01:00 ق.ظ ]





  اخلاق تبلیغ دین   ...

اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم، 

اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی.

واقعا دلچسب و جذاب بود، مخصوصا که پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود که به لطف خدا هم در اخلاق و هم در علم آموزی نمونه شده بود.

بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی مدیر مدرسه و صحبت های عادی و همیشگی، نوبت به محک زدن و هم زمان شاد کردن مجلس با اجرای مسابقه شد؛

رقابت و پرسش میان بچه ها برگزار می شد و توسط امام جماعت مدرسه.

طلبه ای جوان، سبزه رو و متبسم که با دست و هورای بچه ها، میکروفن را در دست گرفت ومسابقه به ظاهر ساده و ابتدایی را شروع کرد.

بچه ها با طیب خاطر در آن شرکت کردند، سوالاتی از حلال و حرام و نمازهای یومیه که بچه ها با اشتیاق پاسخ می دادند و جاهایی که گیر می کردند با چشم و اَبروی امام جماعت به سر نخ و پاسخ می رسیدند و در این رد و بدل های کمکی، لبخندهای ساده و جذاب امام جماعت، به خنده هایی همراه با بچه ها تبدیل می شد، آن چنان که من او را بیش تر شبیه برادر بزرگ تر می دیدم تا طلبه ای که نماز را به جماعت برگزار می کند و ارتباطی که با بچه ها برقرار کرده و آن ها شیفته اش شده بودند؛

حتی در مقابل اعتراض های مدیر برای تقلب رساندن به بچه ها می خندید و می گفت:

_ آقای مدیر ما با هم رفیقیم؛ جایزه بهانه است. رفتار ساده و مهربانانه امام جماعت جوان با پسران نوجوان و ظاهر زمخت هیجان کار را بیش تر می نمود.

پسرانی در آن سن و سال که به زور با پدر و مادر خود ارتباط می گیرند، ان قدر صمیمانه امام جماعت را در آغوش می گرفتند و با هم صادقانه می خندیدند.

بعد از مراسم، و در راه برگشت به خانه، از پسرم در مورد امام جماعت سوال کردم که چه طور با بچه ها رفتار می کند؟

_ پسرم با خنده گفت:

_ مامان، حاج آقا خیلی باحاله، با بچه ها:فوتبال بازی می کنه و اگه معلمی از بچه ها عصبانی بشه پا درمیونی می کنه. 

خودم چند بار دیدم که یواشکی بعد نماز، با بچه های لجباز، حرف می زنه و مثل یه مشاور باهاشون رفتار می کنه و کمکشون می کنه؛ خلاصه بچه ها خیلی دوستش دارند.

 حُسن خلق یک طلبه جوان باعث شده بود جمع کثیری از پسران نوجوان یک دنده و لجباز، صاف و یک دست در کنار هم به آموزش و پرورش در کنار و موازی هم بپردازند و تاثیر گذار در آینده نوجوانان آینده ساز شود.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:27:00 ق.ظ ]





  سکوت پرصدا   ...

فریاد و صدا را همه می شنوند، بماند آن جایی که گوش ها را به نشنیدن می بندند و چشم ها را به ندیدن.

سکوت را همه کس توان شنیدن و معنا کردن نیست، و آن سکوتی هم باشد که چراغ های خاموش قبلها را هدف گرفته ودست های منجمد را. 

آل الله آفریده شدند برای فریاد، برای هدایت و روشنگری.

آن ها آمدند تا بیراهه را از راه نشان دهند؛ 

اما همیشه قلب های زخمی نصیبشان بوده و هست و چه بد مُزد و پاداشی!!!!!!!

حَسَن (ع) با پایکوبی فرشتگان و شادی پیامبر(ص) آمد و شد پاره ای از جگر اسلام،

 دستانش همیشه بوی محبت و عشق داشتند، قلبش سرشار از محبت حق بود.

هیچ گاه هیچ کس، درگاه خانه اش را دست خالی رد نمی کرد.

سکوتی به بلندی فریاد برادر داشت ، اما گوش زمانیانش فرو رفته بود در وعده های پوچ مکار زمان.

تاراج خیمه اش را چشم پوشید تا بیدار کند خواب زده های جاهل را.

تمام فریادش را به سکوت بخشید، حیف و دریغا از سخن های گهربار که بر گوش ناشنوا، روان کند.

معنای سکوتش را باید بلعید و بر جان مُهر کرد.

غریب زندگی کرد و غریبانه سکوت.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-10] [ 07:57:00 ق.ظ ]





  ابلاغ احباء   ...

وقت لبیک گفتن از روی ادب ابلاغ شو

بر مسیر معرفت نور ی به عین ابلاغ شو

گو به سرمنزل صاحب خانه لطف نبی

مر ازل برنور کبریای حق منبع ابلاغ شو 

برزبان هرگز مران تکرار وهمی بی سبب

چون که با یزدان نمودی عهد ابلاغ شو

اولیای درگه یکتای مافی انفسند

معرفت در یگانه ره وصل مبعث ابلاغ شو 

هر زمان تبلیغ قرآن از قراءت می کنی

هر دم از ذکر اجابت دعی البلاغ شو

ما را یک دم استجابت مکفی است

عاقبت از ورد مهرش زدل ابلاغ شو

خوی دل در بر جام لبالب انتظار

در سر پرده لطف حق زرحمت ابلاغ شو

گر به طعم قرب ذکرتطمءن القلوب

تو به پای هر محبش رونفس ابلاغ شو

زو زرامش در جهان هرگز نشو سمت هوس

گو محقی باش در کان صدف ابلاغ شو

گوهر یکتای نفس دل مرجوع دار

تا تمام عرش لبریز احباء ولی ابلاغ شو

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-03-09] [ 12:34:00 ب.ظ ]





  از فرش به عرش   ...

_ چیه هی میگی شهید‘ شهید

چیه هی میگی شهدا زنده اند. حرفت خیلی مسخرس‘ مگه شهدا هم زنده ان؟

اونا هم مثل خیلی های دیگه زیر خاکن‘ مردن‘ 

تو کلت اینو فرو کن.

گذاشتم حرف هایش تمام‌ شود‘ با لبخند جوابش را دادم:

_ می خواهم برایت داستانی بگویم‘ حوصله شنیدنش را داری؟

با بر هم گذاشتن چشمانش جواب مثبت داد.

همان گونه که به چشمانش خیره بودم شروع کردم:

سال سوم دبیرستان بودم و مثل بقیه ی نوجوان ها شر و شیطون و با حجابی که مرا در مدرسه انگشت نما کرده بود.

اگر اشتباه نکنم اواخر دی ماه ۱۳۹۵ بود که در مدرسه پیچیده بود که می خواهند به راهیان نور ببرند.

دوبار به آنجا رفته بودم؛ ولی مثل همیشه برای تفریح و…

به سمت دفتر مدیریت برای ثبت نام قدم برداشتم‘ کارهای ثبت نام را انجام دادم و به سوی خانه رفتم.

فردا خبر دادندکه اردوی راهیان نور کنسل شده است. اعصابم ریخت بهم، وقتی به خانه رسیدم‘ کوله ام را به سمتی پرتاب کردم و با ابروانی که به سختی بهم پیچیده بود؛ رو به عکس شهیدی که پدرم به سالن زده بود ایستادم.

وجب به وجب عکس را از نظر گذراندم” جزء به جزءصورتش‘ سردار شهید حسین قجه ای‘ اسطوره مقاومت‘ گنبد رویایی امام حسین(ع)‘ السلام علیک یا اباعبدالله الحسین…"دوباره بازگشتم،

به چهره ی ملکوتی اش نگاه کردم‘ در حالی که پوزخند روی لبانم نقش بسته بود چندین بار با انگشت اشاره ام به سینه اش کوبیدم و با فریاد گفتم :

_ مگر تو زنده نیستی؟

مگر شما مهمان دعوت نمی کنید؟

مگر شما شهید راه حق نیستید؟

یا مرا می بری راهیان نور یا منه دیوانه را که می شناسی یه بلایی سر خودم می آورم؛

همان جور که به چشمانش خیره بود عقب گرد کردم و به اتاقم رفتم.

فردای آن روز داخل مدرسه بودم که صدای بلند گو آمد. چندین بار اسمم را پشت بلند گو صدا زدند‘

زیر لب گفتم: (اوووف دوباره می خواهند چه گیری بدهند).

در حالی که موهایم را داخل مقنعه می کردم‘ جلوی مدیر ایستادم، بی مقدمه گفت:

با فلان مدرسه و فلان مدرسه می خواهی بروی؟

اتوبوس یک نفر جا دارد.

دهانم‌ به یکباره خشک شد‘ دیگر از تعجب کم مانده بود چشمانم از حدقه درآید.

وقتی با پای برهنه وارد کربلای ایران شدم‘ دلم دیگر آن دل نبود. راه می رفتم و بغض هر لحظه بیشتر به دور گردنم می پیچید و به چشمانم نیش می زد.

وقتی به سه راهی شهادت رسیدم‘ سخنرانی جانباز عزیز را گوش دادم و پیش از پیش شرمنده شدم.

دویدم و ‌به آن جانباز رسیدم بی مقدمه گفتم:

_ شما شهید حسین قجه ای را می شناسید؟

نگاهم کرد و با لبخند گفت: دخترم نکند شما مهمان حسین هستید؟!

دیگر نتوانستم حرفی بزنم‘فقط چشمانم را به نشانه ی تایید باز و بسته کردم‘ که اشک هایم بر روی گونه هایم جاری شدند و این شد مهر تایید بر حرف آن جانباز ایثار گر.

 

 

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



 [ 05:25:00 ق.ظ ]





  مسیر   ...

در حالی که منتظر اتوبوس بودم، چهره های مردم را نگاه می کردم، بعضی با دقت به شماره مسیر نگاه می کردند و بعد سوار می شدند تا مبادا مسیرشان دور و اشتباه شود.

بعضی هم فقط دنبال وسیله ای بودند برای گذر از آن ایستادن و انتظار،

بدون دغدغه شماره مسیر و اتوبوس.

شباهتی که میان انتخاب مسیر اتوبوسی و انتخاب مسیر زندگی داشت، من را به تعجب واداشت.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-03-08] [ 05:54:00 ب.ظ ]





  مرا چه می شود...   ...

بارالها، بارها بار از دستان بی مهرم برداشتی و در کف آن بارش مهربانی کاشتی. 

بارالها، بار‌ها دستان تهی از مهرم را که به آسمانت نشانه می گرفتم با بغل بغل محبتت بازگردانیدی.

خدایا پس با این همه دوستی مرا چه می شود که این جاده ی یک طرفه را یک طرفه نخواهم؟

و هراز گاهی من نیز در دستانم گل یاس بکارم و به تو تعارف کنم؟

مرا چه می شود که دستانم بوی سخاوت به بندگانت را بگیرد و این چنین به آسمانت دست دراز کنم؟

مرا چه می شود خدایی کردن را از تو بیاموزم و زمینت را چون آسمانت غرق در عطوفت کنم؟

مرا چه می شود که گه گاهی با خود، لبخندت را به زمین بیاورم و شکر وجودت را اینگونه بجا آورم؟

مرا چه می شود نهال عشقت را که بر دلم جوانه زده، به ثمر رسانم؟!

مرا چه می شود…

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 07:46:00 ق.ظ ]





  به کجا چنین شتابان   ...

قبل قبل های آمدنت بود و ما هی گفتیم:

_ یکماه

پانزده روز

ده روز

سه روز

بلاخره آمدی 

مثل هرسال آرام ولی سرشار از هیاهو

لب خاموش و پرخبر

و چقدر غر زدیم که شب امتحانی وقت آمدنت بود؟؟

حلالمان کن

تو که مثل همیشه غرغر ما را شنیدی و خم به ابرو نیاوردی.

ساکت و صبور و آرام

و ما شلوغ و غرغرو و پر سر و صدا

آمدی 

چشم برهم زدم

دیدم می خواهی بروی

دنبالت دویدم و گفتم: 

به کجا چنین شتابان

گفتی هنوز هستم

دوازده روز است کنگر خورده ام

با خودم گفتم: 

_دوازده روز!

کی رفت؟

کی گذشت؟

مگرهمین دیروز نبودکه غر می زدم

صدای غرغرم هنوز در گوشم زنگ می زند

رمضان نرو

اگر می خواهی بروی آرام تر برو 

من هنوز درکت نکردم

ای ساربان آهسته ران

                      کآرام جانم می رود

                               آن دل که با خود داشتم 

                                              با دل ستانم می رود

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-03-07] [ 06:05:00 ب.ظ ]





  نفرت   ...

لیونل مسی بازیکن فوتبال تیم بارسلونا و آرژانتین، شده بود خیال شب و روز پسر نوجوانم.

لباس های تیم بارسلونا و عکس مسی را از خود جدا نمی کرد.

قهرمان گل های سریع و دارنده توپ طلا،

حتی در میان پسران دیگر هم این وسواس فکری به وضوح دیده می شد، اما!

در یک بر هم زدن و یک خبر خواندن کافی بود تا این اسطوره به خاک مبدل شود. 

آری، خبری مبنی بر اهداء کمک نقدی از سوی مسی به لابی های صهیونیست، او را از اوج نگاه به خاک انداخت.

پسران ایرانی را دیدم که عکس های مسی را پاره کردند و لباس هایش را در سطل انداختند.

جالب بود، بچه هایی که هیچ از سیاست نمی دانستند با فطرت پاکشان به ناپاکی فطرت پی بردند.

از فردای آن روز رونالدو مطرح شد و حتی آرزوی سلامتی و دریافت توپ طلا را برایش می شنیدم.

وقتی از پسرم علت را پرسیدم جواب داد: _رونالدو از بچه های غزه حمایت کرده و حتی به عربستان اعتراض کرده که بچه های یمن اذیت می شن.

با یک خبر به ظاهر بی اهمیت، پست بودن نژاد پرستی، عیان و مشخص شد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 02:56:00 ب.ظ ]





  درمان   ...

امروز هم روزی از روز های الهی به سر شد

 باز من گیج و سر در گریبان نمی دانم به کدام طپش قلبم خو بگیرم و به ندای کدام احساس تن در دهم

 که هر لحظه تنش سر تا سر وجودم را فرا می گیرد

 از درونی آشفته در درگاه ایزدی الهی دریابم که

 تنها تو درمان دردمی و التیام بخش روح آسیب دیده 

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 04:10:00 ق.ظ ]





  بندتو(ترك فضاي مجازي هنگام اذان)   ...

موضوعات: نویسنده وعکاس: فائزه محمدی  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-03-06] [ 12:59:00 ب.ظ ]





  زنگ تفریح   ...

خواهر کوچک ترم از سوسک و مارمولک و هر جک و جونور دیگری که هست به شدت می ترسد.

روزی بنایی داشتیم و تا دلتان بخـواهد از این موجودات مظلوم خدا در اطراف پراکنده بودند.

در اتاقی که فرش داشت روی زمین دراز کشیدم، خواهرم هم کنارم روی فرش خوابید.

تا این که یکی از همین موجودات مظلوم خدا از راه رسید و با سرعت به طرف خواهرم آمد،

 خواهرم سریع از جایش بلند شد؛ طرف دیگر فرش خوابید و مرا سدی بین خودش و آن حشره بی نوا کرد.

سوسک هم مرا دور زد و دوباره به سرعت به طرف خواهرم رفت.

خواهرم عصبانی بلند شد؛ از دری که وسط اتاق بود گذشت ‌و پیش پدر و مادرم رفت تا درامان باشد. 

سوسک بی نوا هم از فاصله در با زمین استفاده کرد و دنبال خواهرم رفت.

پدر و مادرم را دور زد و به سرعت، نزد خواهرم رفت.

خواهرم که طاقتش طاق شده بود جیغ بلندی کشید و سوسک بی نوا توسط پدرم به ضرب دمپایی، دار فانی را وداع گفت.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 12:51:00 ب.ظ ]





  پچ پچ های پنهانی دل   ...

در درگاه احساس سرشار از نفس های بنفشه درون و نجوای پچ پچ کنان گل های خفته در احساس بی احساس غرق نیاز بودم.

چرا و از کجا بر نظر نگاهی مبهم و حاصل تنش حوادث حادثه گشته خود را بیابم؛ چگونه نفس را از سیاه چال زمان گذر دهم.

 جزر و مد شدیدی بر قلبم حاکی است.

 ندانسته به کجا شتاب می گیرم و چرا به طپش دل رو انداخته که پرم از پیچ و تاب لحظه های عاطفه،

 چگونه ندای آزادی را به بلبل تازه نفس برسانم آسمان سر به بالا با غرور و زمین با آن همه ناز مرا به خود

 می خواند.

 تو در بند منی و باران نم نم اشک های ریز و حیات بخش را به رخم شاباش می کند؛ گوییا او هم حیران مانده چو من، ابر قهقهه سر می کند و باد را به رقص زلف کبوتر های منتظر می نشاند.

 طوفانی نگاه با دل پر طنین برخورد کرد و من گیج، نظاره گر آن ها.

چه کنم دلم می خواهد دست باران را بگیرم و به آغوش خاک بسپارم و راهی جاده شوم که تقدیر بر من فرود آمد.

 ای حیوان ناطق به چه نگریستی که خیلی وقت است نفست را به یغمای وجود سوزاند و تو حیران راهی هستی که فرسنگ ها با سرشت تو در تضاد است.

 مرا ببخش که خود را به تقدیر سپرده چون من و تو از یک پرتوی حضور نیستیم تا در خلوت دل هوای غمزده دل را معنا کرد.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 04:03:00 ق.ظ ]





  مادر مادر   ...

به محض اینکه گوشی را قطع کردم اشک هایم جاری شد.

همسرم پرسید:

_ چی شده مریم؟

گفتم:

_ دوستم بود دعوتمون کرد امشب بریم هیئتشون

گفت:

_ خب حالا چرا گریه می کنی عزیزم، باشه می ریم.

 فکر کردی من میگم نه؟

 سمتش رفتم ؛ کنارش نشستم؛ دستش را گرفتم و سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمهایم را بستم و و

آرام زمزمه کردم:

 یا ام المومنین یا خدیجه،

 یا ام المومنین یا خدیجه

همسرم نمی خواست حال خوشی که در من می دید را عوض کند. پس حالتش را عوض نکرد و گفت:

_ عزیزم همون طور که حضرت خدیجه زمانی که همه ‌به پیغمبر پشت کرده بودند بهش رو کرد، الان هم اگر من و تو به همه پشت کنیم و از همه ناامید بشیم، خدا کسی را که بجای همه برامون کافی باشه سر راهمون می زاره.

من فهمیدم چرا گریه ات گرفت، چون تو این چند وقته ناامید شدی از جواب دکترها، از این که بچه دار نشیم ناراحتی، اما هرکس هم جوابمون کنه خدا همه جواب ها دستشه.

 همین که تو هئیت مادر، مادرمون حضرت زهرا دعوتمون کردن یعنی بسپارید به ما،

 شما فقط بیاید بقیه اش با ما.

من که اشک هایم تند تند می چکید روی شونه های علی، سرم را بلند کردم و گفتم:

_ نه برای این گریه نمی کردم علت اشک های من تنها شدن پیغمبر بود.

به این فکر افتادم که من و تو هم با وجود بی مهری های اطرافیان، فقط و فقط هم دیگه را داریم و اگر هر کدام از ما زودتر از دنیا برود دیگری چقدر تنها می شود.

این نبود یار و همراه در کنارما علت اشک های من هست.

اشک هایم را پاک کرد و خندید.

بلند شد؛ من را هم بلند کرد و گفت:

 _ پیغمبر ام ابیها را داشت؛ ما هم خدا یه دختر بابایی بهمون می ده دیگه تنها نمی مونیم.

هم خنده ام گرفت هم از حرفش تعجب کردم؛ که کی رو با کی مقایسه می کند زدم به شانه اش و گفتم:

_ تا بریم هیئت ببینیم حضرت مادر چی برامون دعا می کنه فقط قبلش…

 لب هایم را جمع کردم؛ به شانه اش اشاره کردم و ادامه دادم:

 _ فقط قبلش لباستو که خیس کردم برو عوض کن.

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-05] [ 06:47:00 ب.ظ ]





  وفات حضرت خدیجه کبری بر همه مسلمانان تسلیت باد.   ...

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 01:50:00 ب.ظ ]





  دعوت   ...

با تکان شانه ام سرم از روی کتاب جدا شد و به سمت دستی که تکانم می داد رفت،

خانم پناهی گفتند که خانم دانشی با شماکار دارد.

من و خانم دانشی؟

من و دفتر فرهنگی؟

از کلاس بیرون رفتم و دنبال خانم دانشی به نمازخانه رسیدم. پرسیدم:

_ خانم دانشی با من کاری دارید؟

جواب شنیدم: 

_بله جانم، سرساعت یازده و نیم دم در مدرسه منتظرتم تا با هم بریم یه جای خوب.

تعجب کنان پرسیدم:

_کجا؟ کلاسم چی میشه؟

جواب داد:

_دیدار از خانواده شهید؛ غیبتتون هم موجهه.

مردد میان رفتن یا نرفتن، با دیدن ذوق و شوق بچه ها من هم چادر به سر راهی شدم.

از کناره مادی با آن درختان و سایه های مفرح گذشتیم و به خانه شهیدان قاسمی و دامادشان شهید توسلی رسیدیم.

پدرشهیدان درب خانه را باز کرد و بعد از سلام و خوش آمد گویی ما را به داخل راهنمایی کرد.

مادر کنار تخت ایستاد و با ما دست و روبوسی کرد،

دستانش را که در دست گرفتم حسی به من رسوخ کرد که بی اختیار سرم به سمت دستانش کشیده شد و بوسه ای بر آن ها نواختم.

کمرش از گذر دوران و فراق پسران به درد نشسته، و مجبور به جراحی و خوابیدن بر تخت شده بود.

خانمی از اتاق خارج شد و خوش آمد گویان به سمت مادر روان شد،

وقتی خواستیم با او که اینک به عنوان خواهر شهیدان و همسر شهید شناخته شد، دست دهیم با گفتن سرماخوردگی دارم، منع شدیم.

مادر از فرزندان و دلبستگی های آنان می گفت ، از بیوگی دخترش در 16 سالگی می گفت و هیجان را با گفتن پسر کوچکم طلبه بود به اوج رسانید.

امید کمرنگ شده اش برای طلبگی یکی از نوه ها را بازگو کرد.

وقتی سخن از شهیدان می کرد تمام اعضای بدنم گوش شده بودند برای شنیدن.

آرامش مادران شهید را بارها دیده بودم و شنیده بودم اما تازگی آن، به مانند روز اول بود.

یکی از دوستان، خواهر شهیدان را مخاطب سوال قرار داد؛ اما ایشان به سردی جواب دادند، بعد از چند دقیقه ایشان لب به سخن گشودند و گله ها ازجامعه و مردم نمودند.

از کم لطفی جوانان برای انقلاب و خون شهیدان و طرف سخن را بیش تر به ما به عنوان طلبه و مبلغ ، چرخاندند و خواستند کار و دل مشغولیمان به اصل اسلام و انقلاب باشد.

وقتی از درددل های دوران معلمی خود سخن می گفت و از کم کاری مردمان در مقابل نسل آینده، 

وقتی نگرانی خود را از استحاله انقلاب بیان می کرد، من به فکر فرو رفته که کلاس درسی بهتر از این جا نمی توان یافت.

 خانواده شهید که هم چنان پرچم شهید را بر دوش گرفته و ادامه آن راه رامی پیماید.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:40:00 ق.ظ ]





  جمعه طولانی   ...

هر صبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمی خیزم.

ستاره چین شب رابه تاخیر وادار می کنم، شاید؛

شاید این جمعه بیاید.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[جمعه 1397-03-04] [ 10:19:00 ق.ظ ]





  تالاررمضان   ...

روز شمار روی دیوار را نگاه می کنم، به تاریخ دیدار از نمایش گاه نزدیک شده.

وارد نمایش گاه که می شوی همان اول، به تالار آیینه می رسی. آن جا از فرق سر تا نوک پا را می توان در آینه های اطراف ببینی و خود را تمام قد برانداز کنی.

تالار دوم، پُر از نقش ها و طرح های نقاش چیره دست است، تصاویری از اشک ها، لبخندها،

 سفره ها، دست ها و…

هرکدام از این تصاویر را هزار رنگ آفریده و عجبا در مدت کوتاهِ یک ماهه!

تالار سوم محل گذر است و خروج از دیدن این همه نقش و رنگ و طرح و عاشقی.

 آذین بسته و چراغانی شده، اما کم کم از ارتفاع سقف کم می شود و باید با حالت سجده و خمیدگی از آن جا بیرون رفت، از نور به سمت نور.

اما دریایی تفاوت میان این دو نور نشسته!

به خروجی می رسی و هنوز در حیرانی از آفریدگار!

آنانی که دیدار از تالارهای رمضان را به سُخره گرفتند، خُسرانشان بی جبران است و بی بازگشت.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:44:00 ق.ظ ]





  پویندگان شهادت   ...

مِهر۵۸، با نامهربانی آغاز شد و با هجوم و غارت و کشتار!

یک سال و چند ماه تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران، خُرد می شد و خون چشم و جگر ِمردمان روان بود.

اما غروب دوم خرداد ۶۱ با طلوعی همراه شد که چشم ها را خیره و دل ها را روشن کرد، 

آری سومین روز از سومین ماه بهار خدا، دل ها عطر و بوی خدا را استشمام کردند و جانی دوباره گرفتند.

جانی که با بال های خونین فرشتگان به وطن بازگشت.

بعد از دیدن فیلم های دفاع مقدس و خواندن کتاب دا، همراه با قهرمان قصه در شهر می گشتم با او پیچک های خانه شان رامی دیدیم و بعد پَرپَر شدن جوانان و دوستان را.

گریه ها و خمیدگی کمرش، وقتی با دست خود برادر و پدر را به خاک می سپرد، دردم را افزون می کرد.

آوارگی های جان گدازش، پاهایم را تاول زده می کرد. 

لبخندم وقتی به لب نشست که خبر آزادی خونین شهر را به گوش قهرمانم رساندند، اما!

کوچه های بی نشان و شهری که زیر خشم جاهلانه به تلی خاک مبدل گشته؛

غمناکی قلبم را به همراه آورد. 

خون بهایی گران و سنگین برای رهایی .

گُل های بی سر، بی پا و بی نشان که بر زمین ریخته و نمادی شدند از غیرت ایرانی.

آن ایرانیانی که نگذاشتند چشم هرزه و دست ناپاکی، به پیکر گلگون وطن برسد.

درود بر پویندگان شهادت که ریشه و جریان ابدیشان پشتیبان آسایش و آرامش ایران زمین بوده، هست و خواهد بود.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-03] [ 01:12:00 ب.ظ ]





  سربند   ...

من را در گوشه ای از سنگر رها کرده بود. نظاره گره آدم هایی بودم‘ که با مردانگی و شجاعت به اینجا آمده و در حال عشق بازی با خدا بودند. (هادی،هادی حمید   _( ظاهرا صرف شام، مهمون ناخونده داریم ازشون خیلی پذیرایی بشه تمام). صدای خش خشی آمد و صدا قطع شد. این صدا چندین بار از بیسیم بچه ها بلند شد‘ ولی تمام حواس بچه ها پیش معشوقه خود بود. نماز تک تکشان رو به اتمام بود ‘که صدای تیراندازی را شنیدند. با صدای بلند یا حسین(ع) گفت و من را روی دوشش انداخت . سریع پوتین های خاکی اش را پوشید . صدای قلبش را می شنیدم که دیوانه وار بر سینه اش کوبیده می شد (تاپ توپ تاپ توپ). با یاحسین(ع) دومی که گفت حواسم به سمت دکل رفت. کبوتری با بال های خونین رقصان از دکل سرازیر شد. اولین باری نبود که این صحنه های دلخراش را  می دیدم ولی… یاد چند روز پیش افتادم: _ (حاجی منه بی لیاقتم ببر. _ این چه حرفیه پسر، تو تازه چند ماهه که ازدواج کردی‘ زن و زندگی داری‘ من می رم، به جای توام می رم) پسرک سرش را پایین انداخت و با شانه های پایین افتاده به سمت دکل رفت. با قطراتی که به صورتم می خورد به زمان حال بازگشتم. دو زانو بر روی زمین نشست‘ کبوتر خونین را در آغوش کشید. آسمان با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد . بوی خون و باران تراژدی غم انگیزی را به وجود آورده بود. نگاهی بر پیکره گلی اش انداختم‘  تیر درست به قلب نازنینش اصابت کرده و شربت شهادت را نوشید. با دیدن سربندش، چشمانم همانند آسمان بارانی شروع به باریدن کرد. زیر لب، روی سربند زرد رنگ، که گلی شده بود را خوندم “کلنا عباسک یا زینب(س)” نمی توانم بگویم شهادتش اتفاقی بود. نه… خدا عاشقش شد و خوب او را خریداری کرد.

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



 [ 01:09:00 ب.ظ ]





  خرمشهرها   ...

یادم می آید آن روز را که دیگر نتوانستم در شهر خودم بمانم و مجبور به ترک دیار شدم.

عجب حال بد و بی مثالی داشتم. با این که پدرم و رفیق هایش تمام تلاششان را کردند تا بمانیم،

در شهر خودمان بمانیم؛

اما نشد، 

نشد و حال من هم دیگر خوب نشد تا اینکه…
گاهی به این فکر می کردم که تلاش های پدرم و دوست هایش بی نتیجه ماند و شهید شدن تک‌ تکشان فقط اوضاع روحی من را پیچیده تر می کرد.

_ اینکه جسد آن جوان مردان چه شد و دشمنان سرزمینم، شهرم، دینم، و آزادی ام، چه بلایی بر سر جسدشان آوردند؛ بماند

_اما،

اما تمام شد و پایان آن شب سیه، سپید شد.

هرچند سپیدی ای از جنس خون.

خوشحالی بعد از پس گرفتن شهرم به قدری برایم بکر و خالص بود که تمام روزهای تلخ گذشته را به باد فراموشی سپردم.

 حتی تمام انتظارهای طاقت فرسایم را.

آن روزها هر سپیده دم بر دیوار کاهگلی حیاط خانمان یک خط سیاه می کشیدم به علامت بودن دشمن، و نبود من در شهرم خرمشهر.

به امید چنین روزی، روز پیروزی، 

شب ها را صبح می کردم. 

بلاخره آمد.

دستان خدا به کمک خدا جویان آمد و من نیز روی تمام این خط های سیاه دیوار کاهگلی مان را خط سفید کشیدم و به خود گفتم دیگر آن ۵۷۸ روز دوری تمام شد. 

دیگر نوبت وصال است.

شادیم دو چندان می شد.

 وقتی خانواده شهدا هم پا به پای ما، در مسجد زخمی خرمشهر، جمع می شدند و با نماز شکر به دستان خدا بوسه 

می زدند.

پرچم کشورم بر فراز پل شهر، چنان خوش رقصی می کرد که خرابی پل کمتر به چشم می آمد.

آخر، فداکاری ها، مقاومت ها، جان فشانی ها و تلاش ها به چشم می آمد همان ها که از جنس ساختن بودند نه سوختن.

روزی که صدای مرد خوش خبر را شنیدم تعبیر الله اکبر اذان نمازهایم را دانستم.

_شنوندگان عزیز توجه فرمایید: خرمشهر آزاد شد.

این جا بود که ثمره خون های زنجیروار شهدای مقاومت که به شهدای آزاد سازی شهرم وصل می شد را دیدم.

و امروز مردی که در جایگاه رهبری انقلاب ایستاده و همین فراز و نشیب های مرا نیز چشیده این چنین می گوید: خرمشهرها در پیش است.

پ.ن:

این جمله برای من جمله امام را تداعی می کند: خرمشهر را خدا آزاد کرد.

تداعی ای از جنس نوید.

از جنس امیدی که در دلش جان فشانی ها و خون دل ها خوردن باشد و نه از جنس ترس و عقب نشینی.

برداشتم این است که آزادسازی جغرافیایی یک شهر، مقدمه ی آزاد سازی افکار دست خورده ی ذهن ها از اسلام باید باشد.

یعنی نجات عقاید به حقمان از دستمالی کردن های دشمن.

یعنی بیرون کشیدن فرزندانمان از چنگال سرطان آفات آخرالزمانی.

من هر چه در این سخن رهبرم می نگرم فقط طلبش از حسینی ها و زینبی ها را می شنوم. 

از مرد میدان گفتنش می شنوم.

مرد میدان شویم که خرمشهرها در پیش است.

نصر من الله و فتح القریب

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 12:54:00 ب.ظ ]





  پیشواز رمضان   ...

کفشـهایم رادستم گرفتم وداشتم آهسته از خانه خارج می شدم که ناگهان پدرم صدایم زد.

_کجا داری می ری؟

گفتم:

_ هیچی الان می آم.

در را آهسته بستم و کفش هایم را پایم کردم.

نگاهی به کوچه انداختم دیدم عباس سر کوچه ایستاده؛ پیشش رفتم.

گفت:

_ چقدر دیر کردید.

جواب دادم:

_ می خواستم بابا نفهمه، یکم دیر شد, اکبرهنوز نیامده?

گفت:

_ نه، آخه قرار بود سه نفری برویم مسجد.

چون فردا اول ماه رمضان بودمی خواستیم مسجد را تمیز کنیم.

موضوعات: نویسنده: عصمت صادقیان  لینک ثابت



 [ 04:09:00 ق.ظ ]





  ايران اين سال ها   ...

نقشه اين سرزمين در گذر سال ها و قرن ها، بارها و بارها كوچك شده است. 

هر بار تكه اى از آن را كنده اند و با آن بخشى از فرهنگ و هويت مان نيز رفته است. تا جايى كه امروز اين پهنه از خزر تا خليج فارس، برايمان باقى مانده است. گويا اين آب و خاك هميشه، لقمه دندان گيرى براى دندان طمع دشمنان بوده است.

دشمن بار ديگر هم به خيال خام خود مى خواست بخشى از آن را از ما بگيرد و گرفته بود.

 خرمشهر از دست رفته بود و كسى باور نداشت كه باز هم مى توان در كوچه پس كوچه هاى آن قدم زد و هوايش را بو كشيد. 

زنان و كودكان شهر آواره شده و تمام خاطرات و 

دل بستگى هايشان را در شهر جا گذاشته بودند. مردانش اما پا نكشيدند و تا آخرين قطره خونشان پاى شهر ايستادند.  

دشمن اين بار به خطا رفته بود. ايران آن روزها، ايران سال ها و قرن هاى پيش نبود. ايران و مردمش عوض شده بودند.

 ايران رهبر داشت و بر غيرت ايرانى مردمانش، ايمان و اعتقاد هم افزوده شده بود. ايمان و اعتقادى كه راه هر دست اندازى و تجاوز را مى بست. 

مردم ديگر فقط براى خاك جان نمى دادند، براى خدا جان مى دادند، عزيز مى دادند و دست و پا 

مى دادند. اين شد كه اين بار نقشه جغرافيمان دست نخورده باقى ماند. 

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



 [ 03:20:00 ق.ظ ]





  زنگ تفریح   ...

سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم. 

اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود.

آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد.

هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی جلو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

خانمی که جلوتر از من بود اشاره کرد که او را بیدار کنم.

دستم را به طرف دختر دراز کردم و آرام به شانه اش زدم.

چشمانش را باز کرد و در حالی که سرش را به معنای چی شده، تکان می داد با چشمان خواب آلود و منتظرش به من نگاه کرد.

لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

_ بیدار شو سحره

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-03-02] [ 06:52:00 ب.ظ ]





  چادرم   ...

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری, نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



 [ 12:20:00 ب.ظ ]





  مامانا روزه نمی گیرن...   ...

یادش بخیر اون وقت ها که مهدی بود؛ هرکس برای سحر زودتر بلند می شد یک امتیاز مثبت می گرفت.

 آخر هفته ها هم، امتیازها را جمع می کردیم و هرکس برنده می شد طبق نظر او می رفتیم تفریح و گردش‌.

سرم را تکان دادم، تا خاطرات گذشته را برای چند دقیقه ای هم که شده از خود دور کنم و به کارهایم برسم.

رفتم روبروی اجاق گاز ایستادم.

 زیر قابلمه را روشن کردم تا غذا گرم شود.

 بازهم یاد مهدی افتادم 

می آمد بالا سرم می گفت:

_ مادرها که روزه نمی گیرند برو کنار خودم گرم می کنم.

 من هم می گفتم پدرها که روزه نمی گیرند و آرام از آشپزخانه بیرونش می کردم.

به خودم که آمدم لبخند روی لب هایم بود.

از آشپزخانه بیرون آمدم؛

 به ساعت نگاه کردم نیم ساعت تا اذان وقت داشتیم.

 رفتم بالای سر علی، می خواستم بیدارش کنم؛ اما به قدری معصوم خوابیده بود که دلم نمی آمد. 

 به سر تا پایش نگاه کردم، طرز خوابیدنش شبیه پدرش بود.

 مهدی هم یک دستش را می گذاشت زیر سرش و پاهایش را هم توی شکمش جمع می کرد.

آرام کنار علی نشستم، صورتش را بوسیدم و

بلند شدم که از اتاقش بیرون بروم. 

اما علی صدایم کرد.

_ مامان

همان طور پشت به علی گفتم:

_ جان مامان بیدار شدی؟

_ بابا را خواب دیدم؛ به من گفت:

_ پاشو سحر شده مامان دلش نمی آد بیدارت کنه. گفت به مامان بگو مامانا که روزه نمی گیرن.

باورم نمی شد این را می دانستم که هر وقت یاد خدا می افتیم و اشکی می ریزیم در واقع خداست که اول به یاد ما بوده و دلتنگ ما.

 اما نمی دانستم مردهای از جنس خدا هم، همین طورند.

یعنی توی تمام مدتی که تو آشپزخونه به مهدی فکر می کردم، اون زودتر از من به یادم بود و کنارم بود؟!

درسته که بعد از شهادتش دیگه ندیدمش حتی تو خواب،

ولی انگار پررنگ تر از روز های زنده بودنش، الان کنارم است.

اشک هایم را پاک کردم و رویم را بسمت علی برگرداندم.

بغلش کردم و آوردمش توي آشپزخانه. گذاشتمش روی اپن. بینی اش را گرفتم و گفتم:

_ که مامانا روزه نمی گیرن هان؟

پس کی سحرها از خواب بیدارت می کنه؟ 

اگر روزه نمی گرفتم که الان خواب بودم شیطون.

علی هم بینی من را گرفت و گفت:

 _ آخه بابا می گفت.

همین جور که بینی اش را بالا پایین می کردم گفت:

 _ آخ دردم می آد مامان.

 من هم گفتم:

_ حالا بابات یه چیزی گفت؛ شوخی کرده.

علی بینی من را رها کرد؛ دست من را هم از روی بینیش آرام کنار زد و گفت:

_ نخیرم بابا گفت:

_ درسته که تو نمی بینی مامان غذا می خوره و فکر می کنی روزه است، اما خدا هر روز داره بهش غذای بهشتی می ده. غذاهای بهشتی هم دیده نمی شن و تو نمی بینی.

تند تند گفت: 

_ مامان خیلی بدی تنهایی می خوری.

ماتم برده بود نمی دانستم چه به او بگویم. خودم هم نیاز داشتم در مورد این حرف مهدی فکر کنم. 

علی را از روی اپن گذاشتم پایین و گفتم: 

_ خوب پدر و پسر، پشت سر مامان حرف می زننا.

و رفتم زیر گاز را خاموش کردم؛

ولی سنگینی نگاه علی را از پشت سر حس می کردم.

به سمتش برگشتم، دست هایش را گرفتم و دو زانو روبروش نشستم.

 بوسیدمش و گفتم:

_ این بار که بابا مهدی را خواب دیدی بگو مامان گفت:

_ نذار لوت بدم باباها هم روزه نمیگیرندها ؟!

خندیدم و بغلش کردم و ادامه دادم:

_ علی مامان، مامانا وقتی با زبون روزه نماز می خونن و بچه هاشونو دعا می کنن خدا هم بهشون غذای بهشتی می ده تا بخورن.

 ولی غذاش تنده.

 گریه شون می گیره. غذای خدا را مامانا هم نمی تونن ببینن.

 فقط هر وقت گریه شون بگیره می فهمن خدا بهشون غذا داده.

علی بوسم کرد و گفت:

_ پس از این به بعد بچه ها هم روزه

 نمی گیرند… 

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 12:13:00 ب.ظ ]





  بک عرفتک...   ...

چشم هایم را باز می کنم، سقف بالای سرم را می بینم، می گویم: 

_ خدایا شکرت که سقفی بالای سر دارم و هنوز هوایت را نفس می کشم.

خدایا سپاس که آواز پرندگانت، و حمد و ثنایشان را می شنوم.

از جایم بر می خیزم، دست هایم را باز می کنم، بدنم را کش و قوس می دهم و رو به آسمان می گویم:

_ خدایا شکرت که بدنی سالم و مستعد دارم.

به سمت روشویی می روم، آب بر صورتم می زنم و در آینه خود را نگاه می کنم. در دل می گویم: 

_خدایا شکرت که می بینم.

 شکرت که خنکای آب را بر پوستم حس می کنم.

شکرت که طراوات و سر زندگی را از آب خنک، این نعمت بی مثالت می آموزم.

حوله را بر می دارم و صورتم را خشک می کنم.

نوایی جان سوز از رادیو به گوش می رسد:

بک عرفتک، و انت دللتنی علیک، و دعوتنی الیک،

و لو لا انت لم ادر ما انت، الحمدلله الذی ادعوه فیجیبنی، …

(فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی)

این بار کمی بلندتر می گویم: 

_ خدایا شکرت که صدایم را شنیدی و پاسخم دادی.

حوله را سرجایش می گذارم و زمزمه می کنم:

الحمدلله الذی لا ادعوه غیره…

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 04:16:00 ق.ظ ]





  هر روز دختری روی وزنه می رود   ...

هر روز راس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه مسیر من از میدان امام حسین(ع) یا دروازه دولت به سوی هشت بهشت است.

هر روز از اتوبوس پیاده می شوم و به سمت اتوبوس های میدان امام حسین- لاله-احمد آباد حرکت می کنم.

هر روز سر راهم حدود هفت هشت دقیقه ای پیاده روی است.

هر روز سمت راست داخل پیاده رو مردی میانسال می بینم که ترازویی جلوی خود گذاشته و منتظر است که کسی بیاید و بخواهد خود را وزن کند؛ شاید چند تومانی کف دستش بگذارد و بتواند با آن امرار معاش کند. مرد به سختی راه می رود و مشخص است که توان کار بیش تری ندارد.

هر روز دختری چادر به سر, با مقنعه مشکی, در کمال تمیزی و سادگی جلوتر از من حرکت می کند.

هر روز این دختر روی وزنه می رود و خود را وزن می کند.

کارش برایم خیلی عجیب بود؛ پیش خودم گفتم چرا چنین آدمی با این شخصیت, باید انقدر درگیر یک گرم اضافه و کم شدن وزنش باشد.

نمی شناختمش, اما این بار که برخلاف هر روز با دوستم هم مسیر بودیم دوستم او را شناخت.

خیلی دوستش داشت و از حسن اخلاق و نجابت و چه و چه اش خیلی تعریف می کرد.حرفش را تصدیق کردم و گفتم:

- انگار خیلی استیل بدنیش برایش مهم است؟

با تعجب پرسید:

- اتفاقا خیلی درگیر ظواهر نیست.

به مکان همیشگی رسیدیم به مردی که از وزن کردن آدم ها نان می خورد

مثل هر روز دختر خود را وزن کرد. به او اشاره کردم و گفتم از اینجایی که هر روز خود راوزن می کند.

دوستم لبخندی زد و اشاره کرد به پول هایی که در دست مرد بود و گفت:

-  تو باشی حاضری این همه پول برای وزن کردن خودت بدهی؟

 

 

 

 

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-03-01] [ 09:53:00 ق.ظ ]





  مطلب منتخب   ...

سر صبحی بچه ها را به سمت طبقه پایین هدایت می کردم که جلسه اخلاق شرکت کنند؛ یکی از بچه هایی که قرار بود در نوشتن کمکمان کند و نیامده بود را دیدم.

نرسیده بعد از یک سلام هول هولکی گفت:

- دیشب تموم مطالبتون را خوندم خیلی قشنگه, واقعا لذت بردم.

همین طورکه داشت تعریف می کرد حال خوشی به من دست داد.

کی گفته آدم بزرگا نیاز به تعریف ندارن هر چند که این چند وقت من بیش تر مطالب بچه هارا می گذاشتم وبلاگ, تا مطالب خودم را,  اما از این که تلاش هام بی نتیجه نبوده و خواننده ها لذت می برند وچیزی از آن یاد می گیرند خیلی خوشحال شدم. انگار همه خستگی هام و ناراحتی هام از برخوردهایی که دیده بودم  دود شد و رفت هوا.

توی دلم گفتم: کاش خدا قبول کنه و امام زمان بیاد مطالبمونو  منتخب کنه.

اونوقت هیچ گله ای از هیچ کس ندارم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 09:31:00 ق.ظ ]





  قدیما یا الانا   ...

قفل گوشیم را باز می کنم و طبق معمول وارد اینستا می شوم.

خبر خاصی نیست مثل همیشه، هرکس به نحوی عرض اندام ‌می کند؛ یکی با گذاشتن عکس های ‌خودش، یکی عکس های شوهرش، بعضی ها هم که اوضاع اجتماعی یا سیاسی کشور برایشان مهم تر است.

 یه عده هم کار مسخره کردن و سوتی گرفتن از ملت را در پبش گرفتند.

 حالا آن هایی که از دین و ایمان می گویند هم هستند.

 البته فقط محض خالی نبودن عریضه. 

همین طور که عکس ها رو یکی یکی بالا و پایین می کردم یک عکس توجهم را جلب کرد.

 با انگشت رویش زدم، تا واضح شود.

یک خانم مو بلند طلایی، با چهار تا بچه قد و نیم قد، که همشان موهایشان طلایی بود.

 انگشت هایشان را به یک سمت نشانه‌ گرفته بودند؛ به سمت شکم برآمده همان خانم مو طلایی.

یاد حرفهای خواهرم افتاد که دوست نداشت بچه دار شود و هربار می گفت: _قدیم ها بچه داشتن مد بود الان نداشتن.

از اینستا آمدم بیرون و رفتم تو مخاطبین.

 اسمش را پیدا کردم و با تردید به او زنگ زدم.

هنوز خواب بود؛ گفت:

_ چیه این وقت صبح

گفتم:

_ عزیزم اولا لنگ ظهره، دوما مگه امروز اثاث کشی نداری؟ 

انگار که فیوز سوزاند یه دفعه تن صدایش عوض شد. گفت:

 وای، وااای کاری نداری؟

گفتم:

_ خب حالا که بیدار شدی بهت بگم که…

پرید وسط حرفم و گفت:

_ می گم‌ کاری نداری؟

گفتم:

_ عجب بی ادبی هستیا، خوب حالا یک دقیقه هم با من حرف بزن؛ خوبه حالا یادت انداختم.

گفت:

_ نه بابا، دارم می گم اگر کار نداری پاشو بیا خونمون کمک من.

کمی مکث کردم و با صدای کش دار گفتم:

 _ بــــــله؟ کار که دارم اما چیکار کنم توام جزو کارامی دیگه، باشه میام.

گفت:

_ به داداش هم بگو بیاد، لازمش دارم.

گفتم:

_ نسرین

گفت: هان

گفتم:

_ خدایی اگه مامان فقط تو را داشت و ماها نبودیم چه جوری اثاث کشی می کردی؟

گفت:

_ بااااشه، به نی نی دار شدن هم فکر می کنم، خوبه؟ 

وعه. پاشید بیاید خداحافظ.

گوشی رو قطع کرد.

من هم خوشحال از پیروزی در جنگ خواهر با خواهر دوباره بهش زنگ زدم.

 تا گوشی را برداشت گفتم:

_ هروقت نی نی دار شدی می آیم کمکت، قدیم ها کمک کردن مد بود، الانا فقط فاز کمک کردن.

خداحافظ.

و گوشی را قطع کردم.

تو خودم ریز ریز می خندیدم، تا اینکه صدای مامان آمد.

امروز می ریم خونه نسرین بچه ها، برپا.

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 07:07:00 ق.ظ ]





  دار مکافات   ...

صدای اذان در مدرسه بلند شد. از جایم بلند شدم درحالی که کش و قوسی به بدنم می دادم, با خودم فکر کردم که امروز چقدر زود اذان شد.

داخل دستشویی رفتم جوراب هایم را درآوردم آستین هایم را بالا زدم و اهرم شیر آب را بالا زدم.

آب با فشار به سمت دستم آمد؛ از خنکی و فشار آب لذت می بردم آن قدر که دلم نمی آمد فشارش را کم کنم و با آن بازی می کردم.

بلاخره بعد از این که وضو گرفتم خودم را راضی کردم که دل بکنم و اهرم شیر آب را پایین بزنم.

نمازم را خواندم؛ ساعت کاریم تمام شده بود؛ سوار اتوبوس شدم و به سمت خانه آمدم.

به خانه که رسیدم متوجه شدم که آب قطع است حتی آبی برای آشامیدن هم نداشتیم.

همانطور که دست نشسته سر سفره می نشستم؛ به یاد ساعتی پیش افتادم که با آب بازی می کردم و دلم نمی آمد آن را ببندم.

و با خودم فکر کردم که دنیا دارمکافات است.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 01:40:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم