هر صبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمی خیزم. ستاره چین شب رابه تاخیر وادار می کنم، شاید؛ شاید این جمعه بیاید. بیشتر »
   جمعه 4 خرداد 1397نظر دهید »
روز شمار روی دیوار را نگاه می کنم، به تاریخ دیدار از نمایش گاه نزدیک شده. وارد نمایش گاه که می شوی همان اول، به تالار آیینه می رسی. آن جا از فرق سر تا نوک پا را می توان در آینه های اطراف ببینی و خود را تمام قد برانداز کنی. تالار دوم، پُر از نقش ها و طرح… بیشتر »
   جمعه 4 خرداد 1397نظر دهید »
مِهر۵۸، با نامهربانی آغاز شد و با هجوم و غارت و کشتار! یک سال و چند ماه تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران، خُرد می شد و خون چشم و جگر ِمردمان روان بود. اما غروب دوم خرداد ۶۱ با طلوعی همراه شد که چشم ها را خیره و دل ها را روشن کرد،  آری… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
من را در گوشه ای از سنگر رها کرده بود. نظاره گره آدم هایی بودم‘ که با مردانگی و شجاعت به اینجا آمده و در حال عشق بازی با خدا بودند. (هادی،هادی حمید   _( ظاهرا صرف شام، مهمون ناخونده داریم ازشون خیلی پذیرایی بشه تمام). صدای خش خشی آمد و صدا قطع شد. این… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
یادم می آید آن روز را که دیگر نتوانستم در شهر خودم بمانم و مجبور به ترک دیار شدم. عجب حال بد و بی مثالی داشتم. با این که پدرم و رفیق هایش تمام تلاششان را کردند تا بمانیم، در شهر خودمان بمانیم؛ اما نشد،  نشد و حال من هم دیگر خوب نشد تا اینکه…… بیشتر »

موضوعات: مهربان
   پنجشنبه 3 خرداد 13971 نظر »
کفشـهایم رادستم گرفتم وداشتم آهسته از خانه خارج می شدم که ناگهان پدرم صدایم زد. _کجا داری می ری؟ گفتم: _ هیچی الان می آم. در را آهسته بستم و کفش هایم را پایم کردم. نگاهی به کوچه انداختم دیدم عباس سر کوچه ایستاده؛ پیشش رفتم. گفت: _ چقدر دیر کردید. جواب… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
نقشه اين سرزمين در گذر سال ها و قرن ها، بارها و بارها كوچك شده است.  هر بار تكه اى از آن را كنده اند و با آن بخشى از فرهنگ و هويت مان نيز رفته است. تا جايى كه امروز اين پهنه از خزر تا خليج فارس، برايمان باقى مانده است. گويا اين آب و خاك هميشه، لقمه… بیشتر »
   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم.  اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود. آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد. هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی… بیشتر »
کلیدواژه ها: اتوبوس, خواب, روزه, سحر

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »
کلیدواژه ها: حال خوب, حجاب, چادر
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »
یادش بخیر اون وقت ها که مهدی بود؛ هرکس برای سحر زودتر بلند می شد یک امتیاز مثبت می گرفت.  آخر هفته ها هم، امتیازها را جمع می کردیم و هرکس برنده می شد طبق نظر او می رفتیم تفریح و گردش‌. سرم را تکان دادم، تا خاطرات گذشته را برای چند دقیقه ای هم که… بیشتر »

موضوعات: مهربان
   چهارشنبه 2 خرداد 13971 نظر »
چشم هایم را باز می کنم، سقف بالای سرم را می بینم، می گویم:  _ خدایا شکرت که سقفی بالای سر دارم و هنوز هوایت را نفس می کشم. خدایا سپاس که آواز پرندگانت، و حمد و ثنایشان را می شنوم. از جایم بر می خیزم، دست هایم را باز می کنم، بدنم را کش و قوس می دهم… بیشتر »

موضوعات: مهربان
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »
هر روز راس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه مسیر من از میدان امام حسین(ع) یا دروازه دولت به سوی هشت بهشت است. هر روز از اتوبوس پیاده می شوم و به سمت اتوبوس های میدان امام حسین- لاله-احمد آباد حرکت می کنم. هر روز سر راهم حدود هفت هشت دقیقه ای پیاده روی است. هر… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 1 خرداد 13971 نظر »
سر صبحی بچه ها را به سمت طبقه پایین هدایت می کردم که جلسه اخلاق شرکت کنند؛ یکی از بچه هایی که قرار بود در نوشتن کمکمان کند و نیامده بود را دیدم. نرسیده بعد از یک سلام هول هولکی گفت: - دیشب تموم مطالبتون را خوندم خیلی قشنگه, واقعا لذت بردم. همین طورکه… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 1 خرداد 13976 نظر »
قفل گوشیم را باز می کنم و طبق معمول وارد اینستا می شوم. خبر خاصی نیست مثل همیشه، هرکس به نحوی عرض اندام ‌می کند؛ یکی با گذاشتن عکس های ‌خودش، یکی عکس های شوهرش، بعضی ها هم که اوضاع اجتماعی یا سیاسی کشور برایشان مهم تر است.  یه عده هم کار مسخره کردن… بیشتر »

موضوعات: مهربان
   سه شنبه 1 خرداد 13971 نظر »
صدای اذان در مدرسه بلند شد. از جایم بلند شدم درحالی که کش و قوسی به بدنم می دادم, با خودم فکر کردم که امروز چقدر زود اذان شد. داخل دستشویی رفتم جوراب هایم را درآوردم آستین هایم را بالا زدم و اهرم شیر آب را بالا زدم. آب با فشار به سمت دستم آمد؛ از خنکی و… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 1 خرداد 13973 نظر »
جستجو
 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • محمدی
  • آقای کیانی
  • آ.ن - ثقلین
  • سمیه مسگرزاده
  • زفاک
  • اعظم صالح ابادویی
  • maryam.r
  • مریم اسحاقیان
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی