کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < شهریور 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




کاربران آنلاین

  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • سمیه
  • مجنون
  • S.Fatemeh.mirahmadi



  •   شوق وصال   ...

    با درونم چه کنم؛ حس پرواز عجب شوق نگاری دارد

    دل دیوانه عجب حال و هوایی دارد

    من دل خسته گریزان درین قفس

    عاقبت ره به کدام منزل نو دارد

    نور چشمان تو و فکر دلم در بر تو 

    ساقیا می بده بر من که چه حالی دارد

    من از هجر لبش سوزم و هر دم بروم 

    مثل تشنه که بر لب عطشی باز دارد

     پاکی دریا تویی بر دم گیسوی کمند

    دل دیوانه عجب راه به جایی دارد

    گرد خاک قدمش سرمه چشمم دارم

    بر در معرفتش جای به جانان دارد

    آن قدر لطف نمایم ز در حکمت او

    جای نیش نوش کشانم زلبش دارد

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [شنبه 1397-06-31] [ 07:51:00 ب.ظ ]





      رفیق    ...

    رفیق فقط پول توی جیب است. حرفی که مادربزرگ خدا بیامرزم همیشه می گفت.

    اما من به این حرف اعتقادی ندارم. رفیق فقط چند دستمال کاغذی و تسبیح و یک مفاتیح.

    رفاقت های من و این چند قلم کالای ساده خیلی بیش تر از رفاقت های پول و جیب برایم معنا پیداکرده.

    شده وقت هایی که پولی در جیبم نبوده اما تسبیح مرا رها نکرده و وقتی چشم هایم به ناگواری های روزگار تَر می شود، فقط دستمال کاغذی های سفید یاورم می شوند و تنهایم نمی گذارند، یا حتی وقت هایی که آشفته از احوال دلم می شدم؛ قایقی به نام مفاتیح الجنان به یاری ام می شتافته و آرامم می کرده. 

    رفقا هرکدام روز و روزگار و دلیلی برای رفاقت دارند و انقضای دلیل و روزگارشان که فرا می رسد، سهم دل ما دوباره تنهایی و بی کسی می شود اما! 

    رفقای من هیچ گاه مرا تنها نگذاشته اند و هیچ گاه از من گِله ای نکردند که چرا زود رفتم و چرا دیر آمدم؟هرگاه به دامانشان پناه بُردم مرا در آغوش گرمشان گرفتند و پناهم دادند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-30] [ 11:14:00 ق.ظ ]





      بغض آسمان   ...

    امروز ناگهان آسمان درهم شد؛ باد شدیدی وزید و باران باریدن گرفت. 

    پیش خودم فکر کردم شاید بی حکمت نیست این غرش و بهم ریختگیه آسمان.

    سراغ اینترنت رفتم و جستجو کردم:

    نه فقط آسمان، همه کسانی را که در عزای این امام بزرگ گریه می کنند و عزاداری به پا می دارند.

    سایت تبیان پیش رویم باز شد؛ در مورد گریه جنیان و در راس آن جعفر جنی و داستان هایی که علما نقل کرده بودند.

    در مورد عزاداری حیوانات و وحوش

    و بلاخره در مورد عزاداریه آسمان, این طور آمده بود:

    «و جلت و عظمت مصیبتك فى السموات على جمیع اهل السموات»؛ و بزرگ و عظیم شد بلاها و صدمات شما در آسمان ها و بر همه اهل آسمان ها.

    در ادامه  شرح زیارت عاشورا، شرح داده بود که چگونه اهل آسمان ها بر مصیبت امام حسین (علیه‎السلام) گریستند؟

    در فرازی دیگر از زیارت فرموده : و جلت المصیبة بك علینا و على جمیع اهل الاسلام .

    یعنى مصیبت ها شما نه فقط براى ما دشوار است بلكه براى همه مسلمین سخت است اگر چه شیعه نباشد. 

    در جمله فوق می‎فرماید: نه فقط مصیبت شما بر اهل اسلام و ایمان سخت است بلكه براى آسمان ها و اهل آن سخت است كه آنها را گریان و ناراحت نموده است.

    در فرازی دیگر از زیارت عاشورا می‎فرماید: “و اعظم رزیتها فى الاسلام على جمیع اهل السموات و الارض.”

    پس در این عبارت اهل زمین اضافه شده از این چند عبارت نتیجه می‎گیریم كه مصیبت شما بر اهل زمین و آسمان سخت و مشكل بوده كه آن ها را به حالت تاثر و سوگوارى در آورده است.

    در مورد حیوانات هم، روایت‌ است‌ که‌ وحوش‌ می‌آمدند و دور آن‌ بدن‌ حلقه‌ می زدند، روی‌ پا ایستاده‌ و دستها را بلند می کردند و قطره‌ قطره‌ اشک‌ می ریختند.

     و مرغان‌ آسمان‌ گرداگرد آن‌ ابدان‌ طیبه‌ به‌ پرواز در می‌آمدند، و بال های‌ خود را روی‌ بدن‌ مطهر سید الشهداء (ع) پهن‌ می کردند که‌ آفتاب‌ بر آن‌ نتابد.

    در روایتی دیگر آمده است که برخی از جنیان که در واقعه بئر ذات العلم توسط امیرالمومنین مسلمان شده بودند برای یاری امام حسین(علیه‎السلام) به کربلا رفتند، اما امام اجازه‎ی جنگیدن به ایشان ندادند و ایشان پس از شهادت حضرت، مجلس عزا و ماتم برپا نمودند.

    نمی دانم آسمان چگونه گریه می کند; اما شاید غرش امروز آسمان، نشانی از عزاداری آسمان باشد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-06-29] [ 12:08:00 ب.ظ ]





      غم آسمانی   ...

    این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست….

    این چه شمعی است که جان ها

    همه پروانه ی اوست…

    کل شهر سیاه پوش شده

    کوچه به کوچه

    جاده به جاده

    منزل به منزل

    وتمام اهل عالم عزادار اویند

    کوچک و بزرگ

    پیر و جوان

    مذهبی و غیرمذهبی

    به راستی این حسین کیست؟

    همه ی عالم سیاه پوش شده است…

    و در سوگ شهادتش می گریند

    چه بگویم حسین جانم

    که به حقیقت

     جنس غمت فرق دارد…

    چرا جنس غمت آسمانی است؟

    و بی انتها

    آخر باگریستن هم این غم پایان ندارد

    چه کنم شفاعتت نصیبم شود؟

    سید العطشان…

    سیدناالمظلوم…

    در همه چیز هم که بالاتر بودی

    از غم گرفته که غم های عالم را داشتی

    تا مظلومیت که سید مظلومان بودی

    تا بزرگ مردی ات که چطور ناجوانمردانه سر از تن ات جدا کردند…

    مگر می شود بالاترین دردها را کشید و خوب بود؟

    مگر می شود سر از تنت جدا کنند و باز خوب باشی…

    مگر می شود اهل بیتت را به اسیری ببرند و…

    بله می شود

    فقط حسین…

    می تواند…

    فدای قداست اسمت شوم….

    الحق که سالار زینب بودی…..

     

    موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت



     [ 02:50:00 ق.ظ ]





      بخش چهارم:              لبیک یا الله لبیک یا مظلوم، لبیک یا قدس   ...

    تنها تحقیق کوتاه و گشتی در اینترنت ما را متوجه این حقیقت می کند که ظلم و باطل متعدد است و حق و عدالت و واحد، تنها گذاری بر تاریخ به ما روشن می‌کند که مشت،های گره کرده مان نه فقط ظلم را که مرگ را هم نابود می کند، آری، نابود می‌کند.

     ما سزاوار مرگ نیستیم سزاوار زیستن هستیم اما, به تنهایی قادر به زیستن نیستیم.

     ما به همراه “ما"ها قادر به زندگی کردن هستیم.

     پس بیاییم آن چه را لازم است برای ایجاد سیل مهیا کنیم.

    من اولین سطل آبم را برداشته ام، انشالله سطل آب من نوشته هایم است، آگاهی دادن به دیگران است. تو چگونه سطلت را آب می کنی؟ با صدا و حنجره؟ با مشت‌های گره کرده؟ با القای تفکرات سالم؟

    با ترویج فرهنگ، با فرهنگ مسلمانی? با علم عامدانه?با پول? با جنگ تن به تن؟

    اگر سطل هم نداری از مشتی آب غافل نشو; شاید خداوند هایت مشت هایت را برای چنین موقعیتی آفریده،سطل نداشتن و حتی مشت نداشتن هم، عیب نیست،عیب در نداشتن آب است.

    مایه حیات را بیاور… فردا دیر است، حالا آب بیاور. تورو به خدا ی مظلومان می سپارم.

     یا حق

    یاحسین علیه السلام

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-27] [ 11:17:00 ب.ظ ]





      جانبازی که جانی شد   ...

     نام اصلی او شرحبیل بن عمرو بن معاویه و کنیه اش ابوالسابغه بود.

     وی از طائفه بنی کلاب، از اشراف کوفه و از روسای قبیله هوازن و مردی شجاع بود که در جنگ صفین هم در کنار یاران امام علی (علیه السلام) حضور داشت و در آن جنگ مجروح شد سپس ساکن کوفه شد و به روایت حدیث پرداخت.

    شمر بن ذی الجوشن از کسانی بود که به درخواست زیاد بن ابیه برضد حجربن عدی گواهی داد و معاویه به این بهانه حجر را به شهادت رساند.

     با آمدن ابن زیاد در کوفه از مقربان او شد و به همراهی جمعی از اشراف به دستور ابن زیاد نقش دور کردن مردم کوفه از مسلم ابن عقیل را ایفا کرد وی پرچمی را برای امان دادن به دست گرفت و مردم را به جدایی از مسلم فراخواند.

     در واقعه کربلا هنگامی که ابن سعد نامه ای برای ابن زیاد ارسال داشت و در آن از اصلاح امور و پذیرش امام حسین (علیه السلام) به بازگشت به مدینه و یا هر یک از مرزهای مسلمین خبر داد، شمر واکنش نشان داد و ابن زیاد را به عدم پذیرش این شرایط و کشتن امام حسین (علیه السلام) ترغیب کرد و گفت:

     _ الان او در چنگ تو قرار گرفته و در قلمرو تو و در کنارت مستقر شده،  اگر دستش را در دستت قرار ندهد و از دیارت  بیرون برود به زودی نیرومند و عزیز خواهد شد و در مقابل، تو به ناتوانی خواهی گرایید. ابن زیاد سخن شمر  را پذیرفت و نامه ای به نوشته عمرسعد نوشت و او  را از گره گشایی برحذر داشته و به کشتن امام دستور داد.

     همچنین ابن زیاد به او تاکید کرد که: اگر این کار را انجام ندهی و با حسین بن علی (علیه السلام) جنگ روا نداری با رسیدن نامه امیر به لشکر و امیر الامرایی را به شمر بده.

     ابن زیاد نامه را به شمر داد تا به اجرای مفاد آن نظارت کند. شمر با ۴۰۰۰ نفر برای جنگ با امام به کربلا آمد و به عمر سعد ملحق شد.

     عمر سعد با دیدن نامه به شمر تاکید کرد که خود متولی فرمان ابن زیاد خواهم بود تو فرمانده پیادگان باش و من  امیر لشکرم.

     شمر در اقدامی دیگر رو به روی اصحاب حسین (علیه السلام) ایستاد  و فرزندان ام البنین را به عنوان پسران خواهر خود خطاب کرد و آنان را از امان نامه ای که برایشان آورده بود خبر داد که فرزندان ام البنین او را لعن کردند.

    روز عاشورا عمرسعد جناح چپ سپاه را به او سپرد او که از فرماندهان خشن و جنایتکار بود بارها به امام و یاران آن حضرت جسارت کرد و چندین بار به سمت ایشان حمله کرد او یک بار پیش از نماز ظهر دست به حمله برد و با نیزه اش به خیمه امام حسین(علیه السلام) ضربه ای  زد و درخواست آتش کرد  تا خیمه را آتش زند؛ زنان حرم فریاد کشیدند و ازخیمه  خارج شدند.

     امام با دیدن این صحنه فریاد زد:

    _ ای پسر ذل جوشن!  تو آتش می خواهی تا خانه ام را بر خاندانم به آتش بکشانی؟

     خدا تو را به آتش بسوزاند. در آن حال زهیر با جمعی از اصحاب، شمر را از آنجا عقب راند.

    شمر در اقدامی  دیگر، نافع بن هلال را که به شدت مجروح شده و به اسارت نزد ابن سعد آورده بودند را به شهادت رساند.

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



     [ 06:14:00 ب.ظ ]





      حسینی و حسینی بودن    ...

    گوشه حسینیه جا خوش کردم و تسبیح را در دست گرفتم.

    ناخودآگاه چشمم به چند دختر بچه که سر جمع کردن استکان های چایی بحث داشتند افتاد و پیش خودم گفتم: 

    چند روز پیش دوچرخه سواری و الان با حجاب کامل در مجلس امام حسین(ع)!  

    وقتی به یکی از آن ها گفتم دستت درد نکند که همه جا زرنگ و خانوم هستی، خندید و گفت:

    نه تو خونه. 

    آخه خونه مامانم هست و این جا من برای امام حسین( ع) کار می کنم و باید زرنگ باشم.

    مادرانی که دیگر از شال های رنگی بر سرشان و رنگ های روغنی بر صورتشان خبری نیست هم در گوشهء مجلس نشسته و صلوات می فرستند.

    دختر نوجوانی نزدیکم شد و گفت:

    _ می توانم از دخترت در مهدکودک حسینیه نگه داری کنم.

    و شادی دخترم از بازی با هم سن و سالهایش .

    این جا خانه ای است که صاحبش فکر همه چیز را کرده، پذیرایی چایی و نگه داری بچه و سبقت در میهمان داری توسط پیر و جوان.

    حتی صورت ها با وجود لباس های تیره ، جذاب تر و مهربان تر به نظر می آید.

    پیرزنی از کیفش ژله بیرون آورده و به تمام بچه های سالن و بچه های مهد کودک می دهد.

    زیارت عاشورا و روضه حضرت عباس(ع) تمام شد و جوان ها سرپا ایستادند برای سینه زنی و مداحی.

     از بچگی این قسمت از عزاداری رابیش تر دوست داشتم و همراه با مداحی آرام اشک می ریختم و بر سینه می زدم.

    پذیرایی شام و آن جمعیت واقعا، سخت و خسته کننده است اما جای تعجبی ندارد که حتی یک کلمه از سختی نمی شنوی.

    برکت وجود حسین (ع) را در چهرهء چند کودک که از وضعیت مالی و خانوادگی مناسبی برخوردار نیستند، می توان دید.

    حتی در چادرها و مقنعه های دختران می توان وجود کربلا و درس عاشورا را مشاهده کرد و ای کاش این درس تا همیشه سال ها و ماه های زندگی ما، که زیر خیمه های عزاداری حسین(ع) بزرگ شدیم، ماندگار بماند و دستخوش حسادت کوردلانی که پشت شبکه های جادویی اینترنت پنهان شده و ذهن و قلب جوانان را نشانه گرفته اند، قرار نگیرد.

    چند و چون این نشانه ها و اثر گذاری ها را جای گفتن بسیار دارد اما مهم تر و بالاتر از آن کاری است که ما می توانیم برای مقابله به مثل انجام دهیم.

    به نظر شما چگونه باید خط و خطوط حسینی و حسینی بودن را محکم نمود تا مبادا تند باد ناآگاهی به آن خدشه ای وارد نکند؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-26] [ 07:27:00 ق.ظ ]





      بخش سوم: سیل آبادگر   ...

    شنیده بودم بزرگی می گفت اگر هر نفر در دنیا یک سطل آب بردارد سیل ریشه ظلم را می برد اما شنیدن کی بود مانند دیدن.

     با خدایم راز و نیاز کردم که خدایا، حق این چشم ها دیدن ظلم نیست تا کی آزادی را بشنوم و ظلم را ببینم ای کاش جای چشم ها و گوش هایم عوض می شد و جز اسمی از ظلم نبود و هر چه می دیدم آزادی بود و آزادی.

     فکر کردم تا بدان جا رسیدم که اگر ظالمان را به اطرافیانم بشناسانم؛ اگر دیگران بدانند حقیقتا دشمنانی وجود دارند; اگر دیگران را متوجه قدرت شان کنم; اگر دیگران را متوجه حماقت و ضعف دشمن کنم; اگر آن ها را از ماهیت و اهداف دشمنی دشمنان آگاه کنم; اگر خود گرفتار زرق و برق های دنیا نشوم; اگر چشمانم را به ظلم دیدن عادت ندهم و به او صبر و انتظار و شهامت را بیاموزم; اگر به او اعتماد به ولی خدا را یاد دهم; اگر به موثر بودنم در ریشه کن کردن ظلم ایمان داشته باشم و اگر خواسته‌های مظلومین را بشنوم و در حد توان برآورده کنم،

    آن گاه خوشحالم و سطل آبم را در دست دارم و با یاری خدا و دیگران، سیلی را می سازیم که ویران گر نیست بلکه آبادگر است، بلکه خانه های مظلومان را آباد می کند.

    من به واسطه این غم دوست داشتنی دریافتم که ناتوان و ناچیز نیستم.  انا لله و انا الیه راجعون

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-06-25] [ 02:03:00 ب.ظ ]





      کبوتر اسیر   ...

    کبوتری بود که برای دانه برچیدن از دنیای علم و آگاهی روانه منظر چشم هایی شد و عالم علم هم حکم دامی را داشت که برای نجاتش برنامه می ریخت غافل از این که برق چشمان او کبوتر را اسیر کرد و در همان جا میخ کوب.

    از کجا بازی شروع شد; مگر از علم و آگاهی زیاد، دانایی هر کدامشان متضرر شد.

     کبوتر که تا دیروز جز هوای پرواز دور کعبه مقصود و ساحت ربوبیت را آرزویی نبود بی هیچ رنج و محنتی پر می گشود و به آسمان حاجت درونش تمسک می جست; حال برق همان نگاه، دنیای دیدگانش را گرفت و اسیر بندگی همان نگه شد.

    اسیری که اسارت را به جان خرید تا با منظر چشم او پیوند بندد ولی شاهین روزگار، منتظر شکار هر دو نگاه, فرصت ها را می شمرد تا هر دو را ببلعد.

    کبوتر از این که تنها نگاه دلش، محرم اسرارش، منبع راز و نیازش، الهام بخش دیدگانش طعمه نشود، با طعمه قرار دادن خودش, جان را به تمام نگاه دلش بخشید، افسوس هیچ کس فداکاری اش را ندید و توجه نکرد;  اما کبوتر هنوز در جام لبریز عشق نگاه اسیر عدم شد چون حس خود را مشترک با نفس باد صبای دلبر می دانست.

    هیچ زمان شک نداشت و گله و شکایتی نراند. دریای عارفانه نگاهش را به زمین بخشید و قلب عاشقش را به دست دریا سپرد، باران چشمانش تحفه خاکیان و پرهای بسته اش را لانه کبوترهای عاشق و دلتنگی اش را به یغمای وجود بخشید.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



     [ 12:06:00 ق.ظ ]





      بخش دوم: غم دوست داشتنی   ...

      خوشحال بودم که کارهای روزمره ام را مثل همیشه به پایان رسانده و نوبت به استراحت رسیده است تلویزیون را انتخاب کردم.  چشمانم منتظر دیدن و گوش هایم در انتظار شنیدنی بود که خستگی را از تنم بزداید. منتظر سرگرمی فیلم، موسیقی یا هر آن چه آرامش بخش باشد بودم.  صدایی به گوش می‌رسید که با لهجه عربی ملتمسانه کمک می خواست؛ از من کمک می خواست.

     به تیتراژ نگاه کردم اخبار بود. خبر از مظلومیت مردم بی‌دفاع فلسطین می‌داد.  کمی از خوشحالی هم که ناشی از اتمام وظیفه روزانه ام بود، کاسته شد.  اما کانال را عوض کردم ولی برنامه اش را دوست نداشتم.

    باز و باز کانال ها را عوض کردم تا رسیدم به همان شبکه ای که از ابتدا دیده بودم؛ اخبار. این بار صحنه های فجیعی رادیدم، خون، دود، اجساد، جیغ، گریه، ناله، صدای پاهای دوان دوان، صدای سکوت! دیگر خوشحال نبودم، غصه دار شدم و دیگر نه صدایی را می‌شنیدم نه چیزی را می دیدم فقط به خودم و زندگی ام فکر می کردم.

     تمام گذشته ام برایم مرور شد، به یادآوردم خنده های دوران کودکی ام را، به یاد آوردم قهرها و آشتی هایم را،  لبخندها و اشک هایم را و  این کلمه را فهمیدم، زندگی را. فهمیدم که من زندگی می کنم من فرصت و البته حق انتخاب دارم.  حق فکر کردن حق نفس کشیدن دارم، حق در آغوش کشیدن عزیزانم را دارم، حق دارم از اطرافیانم به مقداری که در زندگی هم دخیل هستند منصفانه، متوقع باشم حق دارم مهربان باشم و مهربانی ببینم …

    خدا را شکر کردم که در سرزمینی زندگی می کنم که شاید تمام مشکلش آب و نان و کمبود مسئول باشد آری بی آبی و بی نانی را شکر کردم چون به جای آب، خون می خوردم و به جای نان، جای خالی خانواده ام را نمی دیدم . خدا را شکر کردم که مرگ عزیزانم را در مقابل چشمان ندیده ام خدا را شکر کردم که همه هم و غم من تلاش برای رسیدن به خواسته هایم است اما پدری در همین نزدیکی، در همین جوانی، تمام هم و غمش آرام کردن فرزندانش است چرا که مادرشان را با علم کشته‌اند با علمی که از آسمان می بارید.  به قول شاعر مرگ بر سقوط علم از آسمان، مرگ بر هوس، مرگ بر قفس، مرگ بر حقوق بشر.  اما شکر کردن مستلزم تلاش است، شکر زبانی کافی نیست، باید با عمل نیز شاکر خدا بود و قدر نعمت هایش را دانست.  آخر من چه برتری ای نسبت به آن صدها کشته ای دارم که در غزه منطقه شجاعیه و همه جای دیگر دنیا به خاک و خون کشیده شده اند؟  از این که دیگر خوشحال نبودم خوشحال شدم؛ چون فهمیدم که انسانیت در وجودم موج می‌زند، آن گاه که بی عدالتی بر کرانه عشق دم می زنند.

     آری؛ ما موجیم، موجی که آسودگی ما عدم ماست. پس نباید از نخندیدن ناراحت بود، فهمیدم که باید از به جا نخندیدن ناراحت بود، هر خنده ای سزاوار شادی نیست و فهمیدم که هر غمی هم سزاوار ناراحتی نیست.  آری؛ غم دار شده بودم. غم آدم‌هایی که ثانیه‌هایی پیش لبخند می‌زدند و دست عزیزان شان را می گرفتند؛

    اما حالا کشته شده اند و دستانشان خالی.  این غم را دوست داشتم نه این که  از ورود این فجایع خوشحال شوم نه، بلکه از وجود خودم خوشحال شدم چرا که با غم دار شده بودم، خوشحالم از این که به درد آمده ام و این نشان از با احساس بودنم می دهد.  اما باید چه می‌کردم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ چگونه باید دستانی را می‌گرفتم؟ چگونه باید سکوتی مرگبار را می شکستنم؟ چگونه باید سکوت علم از آسمان را مانع می‌شدم؟  و چگونه لبخند را بر لبان خشک شده باز می گرداندم؟چگونه به این تلخی ممتد پایان می‌دادم؟ و چگونه به خدا پاسخ می گفتم؟

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-23] [ 01:49:00 ب.ظ ]





      از ماست که بر ماست   ...

    یادداشت رسیده از جناب آقای: منصور گلناری

    توی تاکسی نشسته اَم؛ راننده از دزدی ها می گوید و رانت خواری ها و امثالهم…

    پیاده که می شوم سعی میکند پانصد تومان بیشتر کرایه بردارد… !

    قصاب محل از مافیای گوشت می گوید و اوضاع خراب کشور و این که معلوم نیست عاقبتمان چه می شود…

    حواسم که لحظه ای پرت می شود، دویست سیصد گرم چربی، قاطیِ گوشت در چرخ گوشت می ریزد…!

    دوست قدیمی ام کارمند است؛ در تلگرام پُست های فساد مسئولین را از این گروه به آن گروه می گذارد.

    می گوید: روزی دو سه ساعت در اداره ـ در زمانی که باید کار مردم را انجام بدهد ـ سرش توی گوشی و تلگرام است…!

    کابینت ساز از کارِ دوستم زده است و پول را گرفته و فلنگ را بسته…!

    بقال محل اجناس تاریخ مصرف گذشته را جلوی دست می چیند، به هوای اینکه نبینی و بخری…!

    میوه های خوبِ میوه فروش سوا شده و دو برابر قیمت فروخته می شود…!

    مرغ فروش، مرغ های مانده را در پیاز می خواباند و به عنوان جوجه کباب می دهد دست مردم…!

    معلمِ مدرسهٔ یکی از بچه های فامیل عملاً کارش را محول کرده به والدین و یک روز در میان می آید مدرسه…!

    پزشک، از خانوادهٔ بیمار تصادفی، در حال مرگ، ۳میلیون پول نقد می خواهد تا برود داخل اتاق عمل…!

    در بانک، شش باجه وجود دارد اما کلاً یک نفر کار مردم را راه می اندازد…!

    استاد دانشگاه، کتاب انگلیسی را ۱۰صفحه ۱۰صفحه به عنوان پروژه می دهد به دانشجویانش که ترجمه کنند و آخرش به نام خودش چاپش میکند!

    و …

    می گویند یک سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به دیگران…

    خیلی وقت است خودمان هم به خودمان رَحم نمی کنیم…

    صاحب مغازه با حیله و فریب و دروغ، پول شاگردش را نمی دهد یا با تاخیر می دهد …

    به خدا سوگند بابک زنجانی، خاوری و … 

    و خیلی های دیگر عینِ خودِ ما مردم هستند، فقط پست گرفته اَند و سطح تخلفشان از ۳۰۰ گرم چربی و پانصد تومان اضافه کرایه، رسیده به میزانی که می دانیم.

    جامعه مثل یک درخت است. ما ریشه ها و تنه ایم و مسئولین میوه و برگ…

    چطور از درختی که ریشه اَش پوسیده و تنه اَش آفت خورده، انتظار میوهٔ سالم داریم!؟

    ما حق داریم مسئولینِ دلسوزِ پاکِ سالم داشته باشیم، اما خب از کجا بیایند؟

    مگر نه این که آن ها هم آدم های همین جامعه هستند؟

    ما حق داریم مطالبه گر باشیم… اعتراض کنیم به مشکلات…

    اما شاید بهتر باشد یک بار هم که شده، از خُرد به کلان برویم.

    خودمان را اصلاح کنیم بلکه نسل های بعدِ مسئولین اصلاح شوند، که آن موقع اگر اصلاح نشدند، مثل امروز نمی نشینیم و فقط درباره کار هایشان جُک درست نمی کنیم.

    به قول امیرکبیر:

    ابتدا فکر کردم مملکت وزیرِ دانا می خواهد،

    بعد فکر کردم شاهِ دانا می خواهد،

    در آخر اما فهمیدم 

    مملکت مردمِ دانا می خواهد …

    “تغییر” را باید از خودمان شروع کنیم، درستکار باشیم …!

    موضوعات: شبهات و مناظرات  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-06-22] [ 12:04:00 ب.ظ ]





      بخش اول: این ما و این مظلومان   ...

    آن قدر حرف هایم مهم است که مجالی برای سلام و احوالپرسی نیست سلام کردن امری مستحب است پاسخش واجب.  اما حالا هم مجالی برای انجام مستحب ندارم الان فقط فرصت دارم برای واجب،  گفتن از امری واجب، امری که هزاران مستحب در دلش نهفته اما اصل آن واجب است، واجبی که شاید فراموش شده باشد!

     کودکی را دیدم در گوشه ای خزیده و از شدت گرسنگی به خود پیچیده بود و به دستانش که در دهان گذاشته بود فشار می آورد:  فشار نان، فشار آب، فشار گذشت، فشار خواهش، و فشار انسانیت  و دیدم مادری را که مضطرب و پریشان به هر سو می‌دوید و نام یکایک فرزندان دلبند شهیدش را صدا می زد و التیام می خواست، هم درد می خواست، انسانیت می خواست.

     صدایی شنیدم، صدای فردی که فریاد می زد، فریاد از بی مروتی، فریاد از سکوت، فریاد از نشستن، فریاد از ادعا و دیدم جسد ای را که بر من لبخند می‌زد آرام آرام بود از من هیچ نمی خواست دیگر نه فریادی نه اضطرابی نه التیامی ونه فشار خواهشی  فقط احساس کردم چقدر او بزرگ است و من کوچک، چقدر لبخندش حقیقی است ولبخند من واهی، چقدر بی نیاز است و من نیازمند، سر این بی نیازی را نفهمیدم آخر او جسدی بیش نبود و من زنده!!!  

    اگر کودکی گرسنه را ببینید یا مادری دردمند را، اگر مرد مردی نیازمند را ببینید یا صدای نیازمندی را بشنوید چه می‌کنید؟  فقط دو راه است توجه کردن یا بی تفاوت رد شدن، نه تصحیح می کنم به نظر من فقط یک راه است آن هم توجه کردن.  بی تفاوت رد شدن راه نیست بی راهه است. پس من و تو ای انسان، ای مخلوق خدا، ای جانشین خدا در زمین، باید انسانیت به خرج دهیم، باید در زمین خدایی کنیم و گرنه هدر می رویم و گرنه بیراهه می‌رویم و معلوم نیست سر از کجا درآوریم.  

    دستی که دست نمی گیرد، صدایی که هم نوای حنجره ای نیازمند نمی‌شود، پایی که در راه قدم نمی نهد و واضح‌ تر بگویم چشمانی که فقط در آینه نظر می کند و شیشه را نمی نگرد، آب را، آسمان را، نمی نگرد، همه و همه مرده ای متحرک اند و من و تو حق انتخاب داریم حق زنده بودن یا مرده ای متحرک!  تعجب نکنید اگر این همه سرزنش می کنم زیرا مقصر هستیم رفتار های مرتکب شده ایم تا حال به سرزنش رسیده است؛ اما هنوز فرصت هست، فرصت برای زنده ماندن، برای باز کردن گوش هایمان و شنیدن صدای مظلومان عالم و اول مظلومی که باید صدایش راشنید می دانید چرا؟

    چون فطرتمان گرفتن دست محتاج است.  نه بی تفاوت رد شدن!  چون فطرت ما حرکت کردن در جهت آب است نه خلاف جهت آب!!  به این کلمات فکر کن، به آب، به حرکت، به جهت، بیندیش، آری بیندیش.

     به شهروندان فلسطینی بیندیش؛ ای انسان، فرصت برای شهید شدن فراهم است، در باغ شهادت باز باز است فقط لبیک می خواهد، به خدا لبیک گو و بر سر ظالمان فریاد برآور.  شهید شدن فقط به مردن در راه خدا نیست این روزها شهادت وسعت یافته است، بدان شهادت من و تو این بار در جانزدن و حرکت کردن است، در فریاد زدن است؛ پس از عمق جان فریاد برآور و بگو:

     "لبیک یا لثارات الحسین”

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-20] [ 05:28:00 ب.ظ ]





      مداحی محمود کریمی به مناسبت شب اول محرم   ...

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 11:02:00 ق.ظ ]





      سلام بر سرزمین کربلا              سلام برماه عزا    ...

    سلام بر سرزمین کربلا. سلام برماه عزا، پای گذاشتن به قربانگاه عاشقی و بازگشت به سوی ابدیت.

     تمام ماه ها به یک طرف و محرم به یک طرف، تمام عاشقان به یک طرف و حسین (ع) به یک طرف. عاشق شدن برای آدمیان بسیار راحت و سریع است اما عاشق ماندن و سختی عاشقانه ها را چشیدن، کار هر انسان نمی شود. ورود به سرزمین عشق و آن جا که می دانی سر بر نیزه می سپاری و تن بر زیر سُم اسبان. راحت می توان بر زبان راند و راحت برایش سرود و نوشت و آن را به تصویر کشید؛ اما واقعا اگر هرکدام از گزافه گویان عاشقی را به میدان کربلا ببرند و آن گونه عاشقانه ها را بخواهند چه می شود و چه غوغایی برپا می شود؟

    سرزمینی که خار و خسش اشتیاق پیشوازی عاشق ترین عاشقان رامی کشند، فُراتش مویه می زند بر خشکی لب های کودکان و نعره های خروشانش را بر سنگ های رود می کوبد. راحت ترین و سخت ترین راه برای رسیدن به آسمان در این وادی نهاده شده و عزمی می طلبد به سختی تیغ و به نرمی شاهرگ.

    محرم است و حرمت زندگان و حرمت شکنی عاشقانش. خریدار اشک های محرم بعد از غروب عاشورا فقط دختر پیامبر است. سلام بر خریدار دل سوخته و سلام بر نیزه سواران بی تن و بدن، سلام بر تاول های پای دخترکان و سلام بر سپیدی گیسوان عمه.

    سلام بر تمام روزهای سال که می خواهند بیرق عاشورا را بر دوش بکشند و تمام قدم های عاشقان که سنگینی عشق را بر جای می گذارند.

    مکتب خانه عاشورا تا به امروز هزاران دانش آموخته داشته و خواهد داشت. درس عاشورا یعنی گوشه نشینی و نظاره بر خرابی حال دیگران حرام است؛ عاشورا فریاد هل من‌ مبارز به تنهایی نیست و فریادش یعنی خون خواهی در کنار دین خواهی .

    حتی از تاول پای دخترکانش می توان سالیان متمادی درس آموخت که چگونه برای بیداری دیگران، راحتی و آسایش را قربانی می کنند و چیزی که عایدشان می شود به ظاهر چند تاول و زخم است و در باطن تمام وجود انسان هایی است که آزاد شدند و آزادانه زندگی کردند.

    عاشورا به ما می آموزد که برای بیدار کردن و یاری دادن نیازی نیست که هم خون و هم قبیله و هم عشیره باشی، فقط با نیت پاک خدایی می توان یک دنیا را آگاه کرد و در مقابل هیچ دستمزدی طلب نکرد. عاشورا را در همان دوران گذاشتن و برایش نوحه سرایی کردن گناهی است نابخشودنی. عاشورا تکرار شده و تکرار می شود لیکن با یک رهبر و یک پیشوا و اوست که رهبری تمام عاشوراهای بعد از خود را در دست گرفته و هم چنان هادی و راهنمای آزادگان و آزاده خواهان است.

    صحبت از یک مکتب و یک مسلک نیست، صحبت از دین و آیینی است که رسوخش در کلمه کلمه و بند بند دین ها و دل ها نشسته و خودنمایی می کند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 09:13:00 ق.ظ ]





      دریایی باعطرحسین   ...

    اولین باری بودکه دریا می رفتم و دهه ی محرم بود

    امروز روز اول محرم بود من درکنار دریا روی یه آلاچیق که سطحش از زمین خیلی بالاتر بود نشسته بودم.

    رادیو، مجموعه از امام حسین می خواند:

    حسین جان….

    دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرده

    دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرده

    حسین عزیز زهرا

    به به عجب حال و هوای معنوی…

    در کنار دریای پاکی ها

    از حسین پاکی ها بخوانند

    حسین عزیز زهرا…

    لطف حسین من را تنها نمی گذارد…

    زهرا به نوکرانش قول ببخشش داده

    و اینک بنده ی گنه کارش دست نیاز به سویش دراز کرده است.

    موضوعات: متفرقه, مناسبتها  لینک ثابت



     [ 03:25:00 ق.ظ ]





      نامه لاله ناله    ...

    نامه هایی که نوشته شدند لاله هایی که سربریده شدند ناله هایی که روان شدند.

    به وقت کوفه و موعد دعوت شده،ـعهدهایی که بسته شد به مُهر بی وفایی و انسان هایی به حزب باد.

    آنان که که هر سو بر مُرادشان تاخته شود، دلشان آن سو بافته می شود.

    این سوتر و در پسِ دلواپسی های شبانه روز، باغبانی به تیمار لاله هایش مشغول است. لاله هایی که قرار بر مدار عاشقی گذاشته اند و برگِرد ماهی می تابند که آسمان و زمین در اشتیاقش به رقابت نشسته اند.

    لاله هایی به استواری کوه و به لطافت شبنم.

    و ناله هایی که به زودی کران تاکران را در می گیرد و تند بادی از پشیمانی جاری می کند. 

    ناله هایی از جنس گمراهی نیمه شب های بدون مهتاب و خالی از سوسوی ستارگان.

    این روزها همه از لاله هامی گویند و از نامه ها و شرمساری کوفیان و مظلومیت اسیران و بازماندگان کربلا.

    عجبا از سنگینی و وقار هزار و چندساله صحنه های عاشقی و دلدادگی، کارستانی می کند رجوع به لاله های سر بریده و اسیران برخاک نشسته اش.

    السلام علیک ای باغبان عاشق و ای ناخدای کشتی نجات.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-19] [ 11:24:00 ب.ظ ]





      بوی یوسف   ...

    مادری با قد خمیده همان طور که چادر خاکی اش را روی صورت کشیده بود، سلانه سلانه به سمت جای همیشگی اش روانه می شود .

    همان طور که دست روی زانوانش می گذاشت تند تند و یا علی گویان روی زمین می نشیند.

    با صورت خیس و گلفامش دست رو قبر می کشد، قبر شهید گمنام…

    با دستان ضعیف و چروکیده اش روی قبر را می شوید آرام آرام با خود زمزمه می کند؛

    “الهی مادر به قربون بی کسیت، چرا تو مادر نداری!؟‌پنجشنبه ها سر روی زانوی کی می گذاری؟

    حرف بزن با من عزیزم، مرا جای مادرت بدان 

    به چهره مریضمم نگاه نکن؛ توام مثل علی اکبرم بی نام و نشانی".

    همان طور که اشک هایش از صورتش روان بود عکس تک پسرش را بیرون آورد و روی سرش گذاشت.

    گفت:

    ” روز آخر نتوانستم بدرقه راهش باشم چون با عجز و ناله به من می گفت به پیش پدر مریضش بروم روی ماهش را بوسیدم “

    ولی دلم تاب نیاورد برگشتم که دوباره چهره ی پسرکم را ببینم که در پیچ و خم کوچه گم شده بود.

    چه شب ها که به یادش اشک ریختم و پدرش با لبخند های زورکی بغضش را فرو می برد .

     چشمانش به در سفید شد ،نمیدانست پسرش اسیر شده یا شهید؟

    آخرش هم طاقت نیاور و سکته کرد، تنها مرد خانه ام هم پر کشید.

    سرت را درد آوردم عزیزکم؟ الهی که مادر بمیره چرا سنگ قبرت شکسته ؟!

    غصه نخور عزیز جانم خودم برایت یک سنگ قبر می خرم ؛

    آخر بوی علی اکبرم را می دهی….

    مادر از جایش بلند شد.

    نمی دانست این شهید سری روی، تن ندارد.

    دستان آن شهید بدرقه مادرش بود.

    آخه مادر نفهمیده بود آن قبر علی اکبرش بود…

    برگرفته از شعر «مادر مفقودالاثر» از ابوالفضل سپهر

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-06-18] [ 09:00:00 ق.ظ ]





      مناجات با تو   ...

    سرورم، سلطانم، نور چشمم، مایه آرامشم!

     با نگاهت دنیا را شناختم 

     با صدایت به زنگار قلبم جلا بخشیدی و دین و عقلم را ربودی

     عنان اختیار را راندی و من کبوتر آواره را راهی بارگاه چشمانت کردی

     هردم دور کعبه مقصود می گردم 

    به امید زیارت لبخند تو بارها پر گشودم و ملتمس درگاه ایزدی ات شدم

     تندیس جام بلور لبت هردم ز من راه نجات می پوید شاهزاده خیال من!

     ای تک سوار احساس من!

     فقط تو را می خوانم و جز تو ملتمس هیچ درگه دیگری نیستم

     دوستت دارم ای قلب پا گرفته

     درید ایزدی عالم عملم، استادم، معلم اخلاقم، مربی طنین دل گسارم و دریای محبت و نجابتم

     نفس پاک و روحانی من، دل دار بی آلایشم

     من می نخورده مست دو چشمان زیباتر از آهو شدم ای شه خوبانم!

     دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم چون تو در خواب و بیداری کنار منی 

    به هر سمت که رو اندازم تو را می بینم فقط تو،

    همه عمر و دنیای چشمانم

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [شنبه 1397-06-17] [ 10:33:00 ب.ظ ]





      درس یا بازی   ...

    بحث در مورد رشته تحصیلی داغ بود.به دوستم گفتم:

    _ من می خواهم بلافاصله بعد از این که درسم تمام شد رشته روان شناسی دانشگاه امام خمینی (ره) شرکت کنم, غیرحضوری هم می توانم بروم, امتحانش هم همین جاست, حتی منتظر پایان نامه هم نمی شوم. 

    می توانم  هم درسم را بخوانم هم پایان نامه ام را  بنویسم.

     لبخند زد و همین طور که سرش توی گوشی بود و دنبال چیزی می گشت گفت:

    _ تا مجردی هر چه کلاس می خواهی برو. وقتی بچه دار شوی باید وقتت را حداقل تا سه سالگی اش به او اختصاص دهی.

    گفتم: درس غیر حضوری که این حرف ها را ندارد.

    گفت: بلاخره حواست به درس است نمی توانی با بچه ات بازی کنی؛ استرس امتحان هم سر جای خود.

    مثل اینکه بلاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد صفحه گوشی را به طرف من گرفت و گفت: 

    _نگاه کن. فیلم گرفته شده از پسرش بود که به شدت گریه می کرد و حرف های نامفهومی می زد گفت : 

    _ وقتی فهمید دارم از او فیلم می گیرم گریه اش کمتر شد؛ آن وقت حرف هایش را هم بهتر می فهمیدم.

    می گفت: تو هیچوقت با من بازی نکردی همیشه درس داشتی, همیشه امتحان داشتی  اگر بدانی وقتی این حرف ها را می زد چقدر پشیمان شدم که بیشتر برایش وقت نگذاشتم. 

    فکر می کردم چون همیشه پیشش هستم دیگر مشکلی نیست. بخاطر همین درسم را غیر حضوری کردم, اما درگیر درس هایم شدم; فکر می کردم چیزی نیست اما حالا خیلی دلم می سوزد.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-16] [ 06:09:00 ب.ظ ]





      نور علی نور   ...

    ای خدا می شود بر گنه کار روسیاه نگاه کنی؟

    یا به سوی او نظر رحمتی عطا کنی؟
    ای خدا می شود کمی آهسته تر، ندای لبیکان را

    بر دل و روح این عمر سیه، نشان کنی؟
    ای خدا گرچه دورم از نور علی نور تو، ولی

    جز تو نیست بویی در این حوالی
    ای خدا گرچه هستم غرق گناه ، ولی

    جز تو کیست منجی و ماوای ازلی؟
    ای خدا، مرا به خود وامگذار بیش ازین

    که غم دوریت،چه ها کند با نفس ابدی
    ای خدا خدا خدا، خدایی کن، همچو هربار

    مرا بسپار این بار، به در خانه ی علی
    به علی گو که او را نذر تو کردم ای علی

    تو نیز او را نذر ولدت کن همان، همای علی
    همو را گویم که دستش دست من است؛

    و زبانش زبان تو ای علی
    همو را گویم که زمان، بدنبال اوست

    و او بدنبال مقتدای مرتضایش، علی
    آری اوست منجی تو ای، سیه کار و سیه رو

    همه ی جانت در دستان پسر زهرای علی
    تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل

    که چه ها برآید از پسر زهرا و علی؟
    حسین هرچه دارد در پی امید اوست

    در پی امید مولای حالت، صاحبت، مهدی

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-06-15] [ 10:16:00 ب.ظ ]





      سقیفه را اینگونه   ...

    بعد از غدیر در زمان حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم توطئه‌ها آغاز شد.  ابوبکر, عمر، سالم مولای حذیفه، ابوعبید جراح و عثمان نقشه طرح کردند.  اصحاب صحیفه طی قراردادی هم قسم شدند بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به ترتیب خلیفه شوند.

     دوشنبه ۲۸صفر از سال یازدهم هجرت آخرین رسول حق عالم خاکی را وداع گفت.  حضرت امیر (علیه‌السلام) و بنی هاشم سرگرم مراسم غسل و تدفین حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.  بعضی از سران انصار از جمله سعد بن عباده، رئیس خزرج در محلی به نام سقیفه بنی ساعده به شور نشستند.

    یکی از انصار به عمر اطلاع داد; عمر و ابوبکر و ابوعبیده جراح خود را به سقیفه رساندند.  مهاجران می‌خواستند خلیفه را از میان خود از قبیله قریش انتخاب کنند.  برخی انصار راضی شدند مهاجر و انصار در حکومت شرکت کنند ابوبکر پیشنهاد داد امیر از مهاجران و وزیر از انصار باشد.  

    یکی از بزرگان خزرج تایید کرد و زمامداری قریش مسلم گردید.  عمر و عبیده جراح ابوبکر را انتخاب کردند; با او بیعت کردند.  البته بشیر بن سعد خزرجی به قصد پیش دستی بر دیگران قبل از آن دو بیعت کرد.  رئیس قبیله اوس نیز بیعت کرد، همراه وی قبیله اوس بیعت کردند.  سعد بن عباده که خلافت را حق انصار می دانست هیچگاه با ابوبکر و عمر بیعت نکرد.

     روز بعد، صبح سه‌شنبه ابوبکر برای اعلام رسمی خلافتش به مسجد رفت.  عمر طی خطبه ای، فضایل ابوبکر را برشمرد.  سبقت در اسلام و همراهی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه به مدینه.

     مردم جز برخی شهروندان پیامبر، با ابوبکر بیعت کردند. ابوبکر در ضمن خطبه همان روز مسجد گفت :

    - من بهترین شما نیستم من در اداره امور به کتاب خدا و سنت رسول عمل خواهم کرد.  بیعت کنندگان خیلی زود پشیمان شدند و اجتماعات اعتراض‌آمیز تشکیل دادند.

     حضرت علی (علیه السلام) بارها در حقانیت خود احتجاج کردند و به یاری حضرت زهرا (سلام الله علیها) با مردم اتمام حجت کردند.  انصار گفتند: اگر قبل از بیعت با ابوبکر بود هیچ کس با تو مخالفت نمی‌کرد ولی چه می شود که بیعت کرده ایم.

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-06-14] [ 06:53:00 ق.ظ ]





      کارگاه آموزش داستان نویسی (جلسه سوم) قسمت اول   ...

    وقتی طرح و نقشه داستان کامل شد و شخصیت هایش  معلوم شدند باید شروع به تعریف داستان بکنیم.

    داستان باید تعریف شود یا نوشته شود.

    بحث این جلسه: داستان چه جور باید تعریف شود

    یا بهتر است بگوییم داستان از زبان چه کسی تعریف شود?

    اولا عنوان بحث این جلسه زاویه دید است.

     می خواهیم بگوییم که بهتر است داستان با چه زوایای دیدی روایت شوند و کدام بهتر است؟

     سه زاویه دید مهم داریم:

     اول شخص یا من راوی

    مثلا: گفتم: مامان شیر داریم؟ مادر نگاهم کرد و گفت: پدرت نخرید.

    این نوع زاویه دید محدودیتش چیست؟ می دانید؟

    فقط از دیدگاه و درونیات خودش می تواند حرف بزند.

    از ذهن شخصیت های دیگر نمی تواند حرف بزند؛

    از گذشته آن ها خبری ندارد مگر اینکه از یک نفر شنیده باشد.

    وقتی داستان ها و رمان هایی  می خوانید دقت کنید کدامشان با این زاویه دید بودند؟

    اگر توجه کنید خیلی از کتاب هایی که با این زاویه می بینید خاطرات هستند.

    مثل کتاب پایی که جا ماند. من زنده ام. دختر شینا.

    اساسا بهترین زاویه دید برای خاطرات یا حتی زاویه دید خاطرات، من راوی هستند.

    ویژگی مثبت این زاویه دید این ست که راوی اتفاقات داستان را برای مخاطب باور پذیر جلوه می دهد.

    از آن جایی که راوی سهیم در ماجرا است آن را خوب روایت می کند.

    معمولا نویسندگانی که ماجرای داستان برای خودشان تجربه شده باشد در روایت آن در داستان از زاویه دید من راوی به عنوان یکی از شخصیت های داستان یا حتی قهرمان داستان استفاده می کنند و در بیان احساسات و هیجانات خوب عمل می کنند.

    برای مثال رمان وداع با اسلحه همینگوی. او خودش در جنگ اسپانیا حضور داشت و اساسا خودش را روایت می کند.

    از این رو خوب روایت می کند

    جلال هم چون معمولا خودش را روایت می کند در اول شخص و من راوی خوب ظاهر می شود.

    از این رو همان طور که در این نوع زاویه دید شخص ماجرا، احساسات و عقاید خودش را می تواند منتقل کند به همین اندازه در بیان عقاید و احساسات و … دیگر شخصیت های داستان دچار مشکل می شود.

    از این رو باید بسیار سنجیده و درست عمل کند.

    وقتی شخص نمی تواند وارد ذهنیات شخصیتی غیر از خودش بشود پس پرداختن به او کمی سخت خواهد بود 

    همیشه اینجوری نیست؛ زوایای دید دیگر مشکلات خاص خودشان را نیز دارند.

    بستگی به نوع داستان دارد هر ماجرا و قصه ای فراخور ویژگی هایش، نوع زاویه دیدش، باید انتخاب شود.

     راوی من راوی نمی تواند از ویژگی های مثبت و منفی خود صراحتا بگوید، بلکه باید در طول داستان آن ها را نشان دهد.

     این موارد نقاط مثبت و منفی زاویه دید اول شخص هستند. پس اگر روایت های خود نوشت دارید مثل خاطره، یاد داشت های روزانه، سفرنامه و …. باید اول شخص روایت شوند.

    کتاب هنر داستان نویسی ابراهیم یونسی. عناصر داستان جمال میر صادقی. تاملی در باب داستان از لارنس پرین با ترجمه مرحوم محسن سلیمانی.

    فعلا این سه کتاب این مباحث را در بخش زاویه دید به طور مفصل نقل کردند

    نکته دیگه این که که در نقل داستان با زاویه دید من راوی باید مواظب بود که نویسنده از توصیف ظاهر و حرکات خودش غافل نماند.

    معمولا نویسنده ها چون خودشان را روایت می کنند از این مورد باز می مانند.

    این خیلی مهم است.

    بحث دیگر مربوط به زاویه دید، دانای کل محدود به یکی از شخصیت های داستان است.

    در این نوع زاویه دید نیز دوربین مثل اول شخص که همیشه همراه او بود همراه با یکی از شخصیت های داستان است منتها فردی از بیرون داستان را روایت می کند.

    مثلا: من به رضا که موهایش جو گندمی بود نگاه کردم. رضا دستش را توی جیب شلوار مشکلی گذاشت. من گفتم: میریم سینما؟

    در اینجا راوی چه تیپی است؟ لباسش چه رنگی است؟

    راوی خودش را باید البته حرفه ای توصیف کند می توانیم بگوییم در زاویه دید اول شخص، بیش تر از ضمیر من استفاده می شود و در دانای کل اسم یکی از شخصیت ها.

    بحثش زاویه دید مفصل است بقیه را برای هفته بعد ادامه می دهیم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-13] [ 10:05:00 ق.ظ ]





      مناجات   ...

    ای نور دیده 

    ای مالک تمام احساسم، قلبم، قدرتم

     من از کبریا تو را خواستم و برداشتنت استعانت خواستم 

    تمام من تو را فریاد می زند 

    ای ناخدای دیدگانم

     ای همه بود و نبودم و ای بانی آرام بخش دقایقم 

    تورا می خوانم فقط تو را، ای نگین انگشتر دستانم.

    آن قدر در دریای محبتت غوطه ورم کردی هر لحظه از این حرمان می سوزم.

     کرمت را جود و بخششت را زمن مریض درگاهت دریغ مدار.

    مدار عشق بر صدای تو می چرخد، باشد من خطا پوش مهرت، تو خطایم را بپذیر 

    و من را از درگاه لطفت نران.

     به پاس مهربانیت لیلای آوار در شهر محبت را مورد عنایتت قرارده

     تا ابد به انتظارت می نشینم 

    ای همه دار و ندارم 

    ای قربانگاه عشق

     ای معنی نو ظهور عرفان 

    من به تمنای تو درگیرم و به خاطرت حاضرم حتی جانم را فدا کنم.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-12] [ 10:03:00 ب.ظ ]





      مایه کیسه   ...

    با گذشتن از ایام عید غدیر وعیدی گرفتن پول نو و تا نخورده، بسیاری از افراد به این فکر افتند که با این پول چه باید کرد.

    برخی اسکناس های تا نخوردشان را در کیف به عنوان مایه کیسه نگه می دارند که مسلما با گذشت زمان و کم شدن ارزش پول،،هرچند به میزان کم، ایده جالبی به نظر نمی رسد.

    برخی هم بی خیال عیدی بودن این پول شده و آن را به همراه بقیه پول هایشان خرج می کنند.

    این کار بهتر از ایده قبلی است اما،

    این تفکر که پول عید غدیر برکت و مایه زندگیشان تا سال بعد است را از بین می برد ودیگر ابهت اسمش را زیر سوال می برد.

    دنبال حکمت این اسم پرمسما برای این پول بودم که توجهم به سخنرانی جلب شد.

    درباره عیدی دادن روز غدیر بود و می گفت بهتر است همه به هم عیدی بدهند .

    در ادامه با تبسمی، بحث عیدی گرفته شده را اضافه کرد که در بین مردم به مایه کیسه معروف است و گفت:

    می دانید منظور از مایه کیسه چیست؟

    _ نکند فکر کرده اید که باید اسکناس ها را تو کیف پولتون زندانی کنید؟

    منظور از مایه کیسه، کیسه دنیایی یا کیف پولتان نیست.

    کیسه آخرتتان هست؛ یعنی نگهداری آن برای سرای باقی،

    دیگه خودتان می دانید؛ می توانید آن را انفاق کنید صدقه بدهید، یا اگر خیلی کم است مبلغی روی آن بگذارید 

    و آن پول را مایه کیسه آخرتیتان کنید.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-06-11] [ 10:15:00 ب.ظ ]





      غصه مدرن   ...

    به لب هایش نگاه می کردم و کلمات را تک به تک معنا می کردم، چشمانش را که کمی ریز ولی پُر از نور و جلا بود، از نظر می گذراندم.
    چون چند سالی می شد بدون آرایش صورتش را ندیده بودم و هربار که می دیدمش و می خواستم دست و روبوسی کنم می ترسیدم رژهایش به صورتم بمالد یا این که آرایشش را خراب کنم.
    وقتی که با هم حرف می زدیم بیش تر حواسم به خط چشم و خط لب و خلاصه آرایشش بود که چرا با جوانی و صورت زیبا این بلاها را سر صورتش می آورد.
    صورت بدون کِرِم و آرایشش ملیح تر به نظر می آمد. غصه گوشی دو میلیونی اش را نمی خورد یا کارت ملی یا اصلا یازده تا کارت بانکی اش که دزد برده بود، فقط فقط از وسایل آرایش گران قیمت و برندش می گفت و این که با وضعیت تحریم ها نمی توان مثل آن ها پیدا کرد.

    یادم از شش هفت سال پیش می آمد که دغدغه اش فقط ادامه دادن بیمه اش بود و ساختن خانه شان ، اما بعد از پیداکردن کار در شرکت و پشت میز نشینی و رفت و آمد با جامعه مدرن به یک باره تغییر رویه داد. چهره آرایش کرده و ناخن های لاک زده و شبانه روز شدن کارش و…حالا هم پیش من نشسته و غصه کیف دزدیده شده و مهم تر از همه لوازم آرایش از دست رفته اش را می خورد.  نمی دانستم چه چیزی بگویم که متهم به فرقه گرایی و اُمُل بودن نشوم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-06-10] [ 10:16:00 ق.ظ ]





      دل نوشته ای برای تو   ...

    الهی به کدام آستان سر سپارم 

    و به کدامین بارگاه دل، شکوه کنم 

    پرم از درد دوری و بغض سکوتش

     نای پرواز به سوی دیدار دل گسارش را ندارم 

    دل به تمنای صدایت که بگویی بیا باز هم بخشیدمت و باز دلم تو را می خواند 

    نمی خواهی به سکوتت پایان دهی?

     سوختم و هردم بوی سوختنش تو را فرا می خواند. کجایی ای تمام من،

     خسته ام، اگر نبودی تا الان من هم نبودم 

    همه می دانند دلیل جنگ من، تو هستی,

     ز که نالم من, ببالم که دنیای نگاهم شدی و تمام آه حیاتم فقط تویی.

     من کوه وفادار پشتت هستم که محکم می ایستم هیچ طوفانی نمی تواند تکانم دهد 

    و هیچ سیلی نمی تواند ویرانم کند.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-09] [ 05:45:00 ب.ظ ]





      عکس نوشته غدیر   ...

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-06-08] [ 10:46:00 ق.ظ ]





      غدیر را اینگونه   ...

     روز دوشنبه هجدهم ذی الحجه سال دهم هجرت نقطه عطف تاریخ اسلام بود پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بازگشت از حج الوداع قبل از جدایی کاروان ها توقف کردند.

       توقف سه روزه در هوای بسیار گرم و بیابانی سوزان و چند درخت کهنسال در منطقه ای به نام غدیر خم.  

    اجتماعی عظیم با بیش از صد هزار نفر جمعیت از سرزمین های مختلف اسلامی.   پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بارها حضرت علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بودند ولی این بار ابلاغ رسمی وعمومی ولایت ورهبری حضرت امیر علیه السلام به خاطر نزول آیه 67سوره مائده بود.  

    مفسران اهل تسنن نیز ولایت حضرت علی علیه السلام را یکی از موارد شان نزول آیه می‌دانند روز اکمال دین و اتمام نعمت، و دین مرضی ونزول آیه ۳سوره مائده.

     بعضی مفسران اهل سنت روایات شان نزول آیه را با حکم ضعف سند بیان می کنند .  اعلام ولایت حضرت علی علیه السلام به عنوان حکم و فرمان با گرفتن بیعت از عموم حاضران اجرا گردید .

    پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقشه راه را تا حکومت عدل جهانی ترسیم کرده، عمامه خود را بر سر اولین وصی بستند  از مهاجران ابوبکر عمر و عثمان طلحه و زبیر نخستین بیعت کنندگان بودند.

      کلیه همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بسیاری از اصحاب و سران قبایل در مراسم حضور داشتند.  روز سوم حارث فهری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید:

    اعلان ولایت از جانب پروردگار بوده یا خود او  پیامبر جواب داد:

    وحی الهی با واسطه جبرئیل بوده که اعلام کرده است.

      حارث از خدا خواست اگر حق و از جانب اوست سنگی از آسمان بر او ببارد یا عذابی دردناک بر رو بفرستد   که سخن اش تمام شد و به راه افتاد خداوند سنگی از آسمان بر او فرستاد و همانجا او را هلاک کرد ماجرا جلوی چشم حاضران اتفاق افتاد و بعد از آن آیات اول سوره معارج نازل شد.

      بیش از ۱۱۰تن از اصحاب راوی و بیش از۳۵۰تن از محدثان اهل سنت ناقل غدیر بوده اند  تعدادی از علما و محدثان درباره اسناد و طرق حدیث غدیر کتاب‌های مستقل نوشته اند.

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



     [ 01:39:00 ق.ظ ]





      عکس نوشته غدیر   ...

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-06-07] [ 10:41:00 ب.ظ ]





      شب خجسته   ...

    امشب شب خجسته ایست که روح مانوس می گیرد با جسم،

    مولایم،

    کاش دست من را می گرفتی، 

    و تمام دنیای نگاهم را به لبخند شکوفا می کردی

    و درمانده، وابسته در حاجت را با نور خود آشنا 

    می کردی.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



     [ 01:41:00 ب.ظ ]





      کارگاه آموزش داستان نویسی (جلسه دوم) قسمت ششم   ...

    در مورد شخصیت که آخرین سرفصلی بود که بحثش گذشت چند نکته قابل اهمیت است:

     شخصیت مثلا دارای حالاتی درونی می شود که بروز بیرونی دارد:

    مثلا کسی دم در اتاق عمل است و پسر یا همسر یا دختر یا…. او زیر تیغ جراحی است و پزشک به او گفته احتمال زنده ماندن بیمار شما کم است.

     خوب این آدم دم در اتاق عمل با چه ژستی منتظر می ماند؟

    یک نفر شاید فقط قدم بزند و عرق کند.

    یک نفر مثلا ویژگی اش این است که در این مواقع پاهایش سست می شود و روی صندلی می نشیند و سرش را پایین می اندازد یا سرش را میان دو دستش می فشارد.

    احتمال زیاد افراد معتقد ذکر می گویند و دعا می کنند.

    عده ای هم اصلا نمی توانند توی بیمارستان بمانند.

     می روند بیرون توی امام زاده ای, جایی.

    آن شخصیت خاص هم معمولا تابع شرایط ویژه خاص می شود.

     مثلا یک نفر که بچه فلج دارد همیشه شاید توی فکر این بچه باشد.

     یا کسی که خودشیفتگی دارد هم شرایط خاص او را به این روحیه وا میدارد.

     هر کدام از این افراد با توجه به ویژگی های خاص خودشان توصیفات خاص دارند.

     مثلا کسی که بچه مریض دارد می تواند اینطور باشد که اغلب در جمع ساکت است یا به خاطر بچه نمی توند در هر جمعی شرکت کند. 

    همچنین کسی که دچار خود شیفتگی هست احتمالا از آینه زیاد و بیش از حد استفاده می کند یا اگر می خواهد به مهمانی برود بیش از اندازه برای درست کردن قیافه خود وقت صرف می کند. 

    من شخصیتی را می شناسم که وقتی می خواهد به مهمانی برود شاید بیش از یک ساعت طول می کشد که لباسش را ست کند و مویش را شانه بزند به گونه ای که خانمش می گفت این ویژگی او مهمانی رفتن را بر من تلخ می کند.

    نمی دانم با شخصیت ننه علی آشنا هستید یا نه؟

    مادر یکی از شهدای دفاع مقدس بود.

    بعد از شهادت پسرش هیچ وقت از سر قبر پسرش بر نگشت تا جایی که همانجا آلونکی ساخت و به زندگی اش ادامه داد

     یا بانوی سرخ پوش:

    خانمی که قبل از انقلاب از طریق یکی از مجلات با پسری آشنا می شود و تلفنی با او قرار می گذارد که در یکی از میدان های تهران با لباس قرمز هم دیگر را ببینند دختر لباس قرمز می پوشد و سر قرار می رود 

    ولی خبری از پسر نمی شود.

     دختر سال های سال با لباس قرمز منتظر پسر می ماند حتی لحاف و زیراندازی که آن جا پهن می کند هم قرمز است فکر کنم بعد از انقلاب از دنیا رفت.

    خوب این شخصیت ها فراخور این موقعیت ها خاص می شوند.

    البته داستان قرار و عشق بانوی سرخ پوش چیز قطعی نیست، منتها حضورش اتفاقی واقعیست که سال های سال او با لباس قرمز منتظر کسی بود.
    فکر کنم این بحث ( فکر کردن به شخصیت های خاص) برای داستان نویس خیلی مهم است.

    البته داستان از همه لحاظ باید جذاب باشه ولی مهمترینش شخصیت است.

    یک نکته مهم که شخصیت را جذاب می کند و باید مورد لحاظ نویسنده قرار بگیره اینست که نویسنده شخصیت را دچار کشمکش درونی با خودش کند.

    شخصیت اگر دچار کشمکش درونی شود خیل خوب می شود.

    مثال می زنم:

    پزشکی دارد بیماری را جراحی می کند

    حین عمل جراحی می فهمد که بیمار قاتل پسرش بوده است.

    او اینجا می تواند به سادگی و بدون اینکه کسی خبردار شود قاتل پسرش را بکشد.

    اما به یاد سوگندی که خورده بود می افتد که کار طبابت را بدون بی طرفی کامل انجام دهد و اتفاقا فردی است معتقد و پایبند به عهد و قسم.

    او اینجا هنگام جراحی با خودش کلنجار می رود که انقام پسرم را بگیرم یا به قسم وفادار باشم و برای درمان کامل بیمار تلاش کنم. 

    مخاطب به شدت منتظر است تا ببیند چه می شود.

    این نوع کشمکش ها باعث می شود که مخاطب نتواند حدس بزند که شخصیت چه کار می کند و تعلیق هم ایجاد می کند.

    تاهمین جا برای بحث شخصیت کافی است.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 09:20:00 ق.ظ ]





      از غدير مى آموزم...   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    انسان سخت فراموشكار است يا شايد به راحتى مى تواند خود را به فراموشى بزند.

    از غدير مى آموزم كه چون برخى فراموشكار نباشم.  مى آموزم كه اتمام حجت خدا و رسولش را به نسيان نسپارم.  مى آموزم كه دائم با خود تجديد عهد و پيمان كنم تا يادم نرود چه ديده و چه شنيده ام.  از غدير مى آموزم كه چشمانم را خوب باز كنم و بدل را بجاى اصل نگيرم. حق را وا ننهاده و راه باطل را پيش نگيرم.

    براستى آن ها چگونه توانستند اصل را وا نهاده و دل به بدل خوش كنند؟  چگونه توانستند دستشان را از دستان على بيرون آورده و به دست ديگرى بسپارند؟  حتما قلب هايشان مهر خورده و پرده اى  جلوى چشمانشان را پوشانده بود. 

    نفس آدمى، گاه تا آن جا پيش مى رود كه مى تواند حافظه او را نيز پاك كند.  از يادش ببرد كه روزى با على دست بيعت داده بود و به پذيرش ولايتش سوگند خورده بود. شاهدان غدير، در امتحان خود شكست خوردند.

    انگار اصلا آن جا نبوده و به پيامبر و وصى برحقش لبيك نگفته بودند.  چگونه توانستند پرده بر بزرگترين حقيقت تاريخ كشند و آن را زير سايه تعصبات و هواى نفس و دنيا طلبى خود ناديده بگيرند؟

    تاريخ، بزرگترين درس عبرت است. بايد از غدير و غديريان آموخت.  آموخت كه ما آدميان گاه چنان اسير هواى نفسيم كه حتى آن چه را هم كه به چشم خود ديده ايم،  به راحتى انكار مى كنيم.

    واى بر شاهدان آن روز كه با چشم خويش ديدند و با زبان خويش اقرار كردند و با دست خويش بيعت كردند و بعد پشت پا به همه چيز زدند.

    تاريخ جريان دارد. پليدان و كوردلان دست از تلاش برنداشته و پس از گذر سال ها و قرن ها هنوز هم مى خواهند من و تو، غدير و على را فراموش كنيم.  خيال خامى است! غدير به ظهور مى پيوندد.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



     [ 04:10:00 ق.ظ ]





      آموزش مستقیم به کودکان زیر هفت سال   ...

    بسیاری از پدر و مادرها امروزه، به مجرد رسیدن کودکانشان به سنین خاصی، او را راهی کلاس های مختلف می‌کنند:

     کلاس زبان انگلیسی، کامپیوتر یا کلاس های دیگر که برای سنین زیر هفت سال توسط فرهنگسراها گذاشته شده است.

     آن ها معمولاً می خواهند فرزندانشان از بقیه هم سن و سالانش جلوتر باشد.

    برخی دیگر صرفا به تقلید از این افراد و بخاطر عقب نماندن کودکانشان ازبقیه به این کار می پردازند.

     بعضی مهدکودک ها هم به آموزش کودکان همت گذاشته و دوره های آموزشی را تبلیغ کارشان می کنند.

    حال این سوال مطرح است که آیا آموزش قبل از دوران مدرسه و قبل از ۷ سالگی برای کودک لازم است؟

     آیا این آموزش‌ها می‌تواند ضررهایی برای کودک به دنبال داشته باشد؟

     در چند سال اخیر به جای مهد کودک، مهد بازی هایی طراحی شده که او به جای هرگونه آموزش در آن، صرفاً به بازی و تفریح می پردازد و هیچ گونه آموزش مستقیمی داده نمی‌شود.

     نظر افرادی که موسس یا حامی این مهد بازی ها هستند این است که؛ هرگونه آموزش مستقیم به کودک در این سن نه تنها لازم نیست بلکه گاهی به ضرر اوست.

     با توجه به احادیثی که دوران زندگی انسان را سه قسمت می کنند و هفت سال اول زندگی او را سال‌های تفریح و آزادی او می‌دانند و آموزش و تعلیم را به هفت سال دوم زندگی او اختصاص می‌دهد، شاید بتوان گفت که آموزش زیر هفت سال برای کودک لازم نیست.

     از طرفی کودک وقتی وارد دوران آموزش اصلی، یعنی مدرسه می‌شود؛ بسیاری از مطالبی را که بقیه همسالانش در جهت فراگیری آن هستند را می‌داند؛ پس کلاس برای او تکراری می شود و این موضوع علاوه بر این که باعث غرور وی می شود، انگیزه او را جهت تلاش، کمتر می کند.

    علاوه بر این آموزش زود هنگام کودک باعث خستگی بیشتری او از درس می شود و علاقه ای که باید در او ایجاد شود را ایجاد نمی کند. همچنین بسیاری از روش های آموزش مربی قبل از مدرسه، با معلمان مدرسه متفاوت است و این باعث سردرگمی کودک می شود.

     به همین دلیل شاید ایده جایگزینی مهد های بازی به جای مهدکودک، البته بعد از اولویت خانواده مناسب به نظر برسد.

     مطلبی که گفتیم در مورد آموزش مستقیم صدق می‌کند اما در مورد آموزش غیر مستقیم این مطلب درست نیست.

     مثلا کودکی که با نگاه کردن به پدر و مادرش وضو گرفتن را یاد می‌گیرد در حالی که قصد آموزش در کار نیست؛ یا کودکی که کارهای منزل را با توجه کردن به مادر فرا می‌گیرد، این آموزش که ناخودآگاه صورت می گیرد علاوه بر این که اشکالی ندارد بسیار خوب است و به نقش الگو گیری از پدر و مادر بر می گردد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-06] [ 09:24:00 ب.ظ ]





      یکی سر می دهد یکی سر و تن   ...

    جهانم پر از دغدغه های فکری است.

    پر از چراهایی که به خط پایانی خود نمی رسند.

    جهانی را خواهانم که نگویند به خاطر پول رفته اند.

    با کوته فکری خود دل نسوزانند’ بعضی حرف هایشان درد دارد.

    سوریه و عراق به ما ربطی ندارد! 

    آری خواهر و برادران سرزمینم، به تک تکتان ربطی ندارد 

    شما به فکر آرایش و بزک دوزک صورتتان باشید.

    تو فقط تمام ذکر و فکرت سلفی هایی باشد که به بهترین نحو بگیری تا کامنت و لایک هایت بی شمار شود.

    هنوز جوان مرد هایی هستند که شلوار های پاره و ابرو برداشتن را کنار گذاشته اند و به سوی حرم پرواز کرده اند.

    به خاطر چه؟ به خاطر پول؟

    خیر، به خاطر بی بی حضرت زینب(س).

    بیست و اندی ساله است ها!

    ولی گذشت از تمامی خوشی ها و هوسش.

    دل نداشت ببیند قصه خرابه ها باز آغاز شود و پتک شود بر سرش.

    دل نداشت ببیند دوباره بی بی طعم خرابه را بچشند.

    یکی سر می دهد’ یکی سر و تن می دهد.

    یکی تکه تکه می شود و سرش را با خود می برند.

    یکی از دل بستگی نسبت به پدرش می گذرد.

    یکی هنوز طعم شیرین بابا گفتن فرزندش را نچشیده، پر زده است.

    به تو پول بدهند، حاضری؟

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-05] [ 06:38:00 ب.ظ ]





      میلاد امام علی النقی(س)    ...

    میلا امام علی النقی(س) مبارک باد

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



     [ 06:33:00 ب.ظ ]





      ولایت عشق   ...

    سوار اتوبوس شدم و كتابي را كه تازه خریده بودم باز کردم. نگاهی سطحی به مطالب آن انداختم تا این که مطلبی توجهم را جلب کرد, نوشته بود:

    انسانی که به دنبال زیبایی و جمال است وقتی زیبایی و جمال را در کسی یافت به او دل می بندد, اما اگر پس از مدتی شخص زیباتری دید به او یا هر دو دل می بندد, به همین ترتیب هر عشقی تا زمانی ادامه دارد که شخص زیباتری در کار نباشد.

     کتاب را بستم و به فکر فرو رفتم.

    اگر عشق به همین پوچی و بی دوامی باشد پس چرا بوجود می آید، مگر خداوندی که حکیم است می تواند چیزی پوچ خلق کند؟

    ناخودآگاه ذهنم به چند سال پیش کشیده شد، سرکلاس ادبیات بودیم، آن روز قرار بود شعر لیلی و مجنون را بخوانیم وقتی بیت آخر تمام شد بچه های با صورت های در هم رفته و لب های آویزان از معلم پایان ماجرا را پرسیدند؟

     این که بالاخره لیلی و مجنون به هم رسیدند یا نه؟

    معلم با سخنی از شهید مطهری جواب سوال را داد:

    وصال مدفن عشق است و آغاز دلزدگی و تنفر و فرار.

    اگر لیلی و مجنون به هم می رسیدند دیگر لیلی و مجنونی در کار نبود و نامشان جاودانه نمی شد شاید حتی مجنون لیلی را ترک می کرد اما تا وقتی که مجنون از لیلی دور است احساس می کند اگر در کنار او باشد فقر و ناراحتی و سختی و مشقت و همه چیز حتی مرگ شیرین و لذت بخش است تا جایی که از خدا می خواهد:

    از عمر من آنچه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای.

    به نظرم این مسئله طبیعی و غیر منطقی آمد چرا باید اینطور باشد پس اینهمه تعریف شعرا از عشق چیست؟

    مگر می شود عده ای که تعدادشان کم هم نیست در مدح عشق شعرها گفته باشند اما عشق مسئله ای پوچ و بی دوام باشد؟

    از اتوبوس پیاده شدم به سمت مسجد حرکت کردم مراسم دعای عرفه بود و جمعیت زیادی آمده بود به داخل رفتم و به سختی جایی را برای نشستن پیدا کردم و مشغول خواندن دعا شدم.

    شخصی که دعا را می خواند پس از خواندن دعا مشغول خواندن قسمتی از ترجمه آن شد:

    ” ای همدم وقت تنهایی من تویى که اغيار و بيگانگان را از دل دوستانت راندى تا اينکه کسى را جز تو دوست نداشته و به غير تو پناهنده و ملتجى

    نشوند و تویى مونس ايشان در آنجا که عوالم وجود آنها را به وحشت اندازد و تویى که راهـنـمـایيـشان کنى آنگاه که نشانه ها برايشان آشکارگردد.

     چه دارد آن کس که تو را گم کرده؟ و چه ندارد آن کس که تو را يافته است. به راستى محروم است آن کس که بجاى تو به ديگرى راضى شود

    و بطور حتم زيانکار است کسى که از تـو بـه ديـگـرى روى کـنـد. چگونه چشم امید به غیر تو کنند در صورتى که تو احسانت را قطع نکردى و چگونه از غـيـر تو مى توان طلب کرد با اينکه تو تغيير نداده اى شيوه عطا بخشي ات,

     را اى خدایى که به دوستانت شـيرينى همدمى خود را چشاندى تا تنها در حضور تو به تملق ایستند.

    خدايا چگونه نوميد شوم در صورتی که تـو آرزوى مـنـى و چـگـونه پست و خوار شوم با اين که

    اعتمادم بر توست.

     خدايا چگونه عزت جويم با اينکه در خـوارى جايم دادى و چگونه عزت نجويم با اينکه به خود مُنْتَسِبَم کردى خدايا چگونه نيازمند نباشم بـا ايـنـکـه تـو در نـيـازمـندانم جاى دادى يا چگونه نيازمند باشم و تویى که به جود و بخششت بـى نـيـازم کـردى”

    سپس در مورد عشق به خدا صحبت کرد و گفت: انسان موجودی است که نمی تواند عاشق محدود گردد، نمی تواند عاشق فانی باشد نمی تواند عاشق شیء ای باشد که به زمان و مکان محدود است انسان عاشق مطلق است و عاشق چیز دیگری نیست. یعنی عاشق ذات حق است.

     عاشق خداست همان کسی که منکر خداست نمی داند که در عمق فطرتش عاشق کمال است ولی راه راگم کرده معشوق را گم کرده. مجنون خیال می کند که عاشق لیلی است ولی از عمق فطرت و وجدان خودش بی خبر است.

    منابع استفاده شده درمتن روایت:

    1.انسان در اسلام ,غلامحسین گرامی,ص120

    2.انسان کامل , مرتضی مطهری,ص 82-81

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-06-04] [ 11:14:00 ق.ظ ]





      صد دانه یاقوت   ...

    انار در طب اسلامی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بوده و همواره مورد تاکید ائمه علیه السلام قرار داشته است.

    امام رضا (علیه السلام) نیز همانند اجداد بزرگوار خویش برخوردن انار تاکید می‌کرده‌اند.

    در تابستان به دلیل گرمای هوا، چربی های بدن آب می شوند؛ از این رو در پاییز نیاز ضروری به ذخیره کردن مواد چربی که مولد حرارت هستند، پیدا می شود و باید با مصرف غذاهای مناسب آن را ذخیره کنید تا بدن خود را برای مقابله با سرمای زمستان مجهز کند. بدن به انواع غذاهای اصلی و میوه هایی مانند انگور و انار نیاز دارد.

    امام رضا (علیه السلام) می فرمایند: انار از جمله میوه‌های بهشتی است که در قرآن کریم از آن یاد شده است (و الزیتون و الرمان متشابها و غیر متشابه)

    محققان طب قرآنی معتقدند که انار به عنوان یک میوه بهشتی، از این جهت در این فصل به بار می نشیند؛ چون فصل پاییز فصل خزان و گرفتگی آسمان است و برای جلوگیری و افسردگی و نگرانی، دانه های انار بسیار مفید بوده و موجب شادمانی می شود.

    عبدالله ابن عباس می گفت:

    _ هرگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یک دانه انار تناول می فرموند با کسی شریک نمی‌شدند و می‌فرمودند:

    _ در هر اناری یک دانه از دانه های بهشتی است. انار در مقایسه با سایر میوه های این فصل، منبع مهم آنتی اکسیدان‌ها، پتاسیم و ویتامین c است.

    در واقع آب انار یکی از غنی ترین منابع پلی فنول هاست که گروهی از آنتی اکسیدان های قوی هستند که برای افزایش ایمنی، مقاومت، و حفاظت از بدن درمقابل بیماری‌ها، میکروب ها و ویروس ها می باشد. خواص آنتی اکسیدان انار تاثیر زیادی بر کاهش ابتلا به سرطان دارد. نقش آنتی اکسیدان ها، کند کردن یا جلوگیری از صدمه سلولی است که توسط علل مختلف است استرس‌زا حادث می شود.

    درمانگران مکاتب طب سنتی از خواص دارویی این میوه و دانه های آن برای درمان بیماری های مختلفی از قبیل بیماری های قلبی، عفونی، کلیوی استفاده می‌کنند. انار یک تصفیه‌کننده خون بوده و برای کبد بسیار مناسب است. به این دلیل از قدیم به خوردن این میوه برای شفافیت پوست توصیه می‌شده است.

    از امام رضا (علیه السلام) نقل شده که

    _ انار بخورید تا دهانتان پاکیزه و خوشبو شود. مطابق نظر کارشناسان خوردن انار، مانع تشکیل تشکیل پلاکت های دندانی و بروز پوسیدگی دندان می شود. در پزشکی نوین خوردن انار برای کمک به رشد جنین و سلامت فرزند توصیه می شود و امام رضا علیه السلام نیز می‌فرمایند:

    _ انار فرزند را زیبا می گرداند. برای مصارف دارویی از گل، برگ، پوست درخت، پوست ریشه و دانه انار استفاده می‌شود.

    امام رضا (علیه السلام) می فرمایند: دود درخت انار حشرات را دور می گرداند آن ها را از بین می برد. یک لیوان آب انار حدود ۴۰ درصد ویتامین c مورد نیاز روزانه شما را تامین می‌کند و علاوه بر این منبع خوبی از ویتامین های ای و اسید فولیک است و مقدار آنتی اکسیدان موجود در آب انار حتی  برابر چای سبز است. پزشکان و متخصصان تغذیه خواص انار را به ۵۰ مورد تقسیم کرده اند که در اینجا به بعضی از آن موارد اشاره می‌شود:

    ۱- پوست و ریشه انار ضد کرم است

    ۲- اگر بعد از غذا انار شیرین خورده شود رنگ چهره زیبا و غذا آسان هضم می شود.

    3_ کسانی که لاغر هستند خوردن انار شیرین برای آنها مفید است

    4- انار شیرین برای کسانی که یرقان دارند مفید است که یک ساعت قبل یا بعد از غذا میل شود.

    ۵- انار شیرین سرفه را تسکین می دهد و صدا را باز می کند.

    ۶- انار شیرین خارش های بدن را تسکین می دهد.

    ۷- برای کسانی که زخم معده دارند انار ترش ممنوع است.

    8- جهت درمان زخم های دهان روزی چند بار آب انار ترش را در دهان نگه داشتن و مزه مزه کردن آن مفید است.

    ۹- امام صادق علیه السلام می فرمایند: انار را با پرده های وسط آن بخورید تا معده را صیقل دهد و هوش را زیاد کند.

    ۱۰- امام علی علیه السلام می فرمایند: به کودکان خود انار دهید تا زودتر به سخن آیند.

    ۱۱- انار دفع کننده مضرات دخانیات می باشد.

    ۱۲- آب انار از ایجاد آلزایمر پیشگیری و روند بیماری را کندتر می کند.

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



    [شنبه 1397-06-03] [ 06:58:00 ب.ظ ]





      کارگاه آموزش داستان نویسی (جلسه دوم) قسمت پنجم   ...

    در جلسه قبل گفتیم شخصیت اساسا فردیست که در داستان حضور داشته باشد، بیشترین حضور را داشته باشد; مشکل اساسی داستان پیش پای او باشد; برای حل مشکل تلاش به خرج دهد.

     هرچه مشکل شدیدتر باشد داستان و شخصیت جذابتر است.

    و حل مشکل حاصل تلاش این شخصیت باشد. این خلاصه ای از آن چه قبلاگفتیم؛

    این ها ویژگی های شخصیت اصلی بود; اما در فضای داستان ما این گونه نیست؛ که یک شخصیت داشته باشیم, شخصیت فرعی هم خواهیم داشت.

    یکی از ویژگی های یکـ شخصیت اصلی خوب این است که شخصیت فرعی داشته باشد.

     اتفاقا شخصیت فرعی نسبتا پررنگ داشته باشد; اما همرنگ شخصیت اصلی نباشد.

     به اندازه شخصیت اصلی نباید شخصیت فرعی پرداخت نشده باشد. اما تا اندازه ای باید به آن توجه کرد.

    مثال: داستان مثل تابلو نقاشی است وقتی می خواهیم یک گل را بکشیم این گل یا در کویر است; که زیبایی خاص خود را دارد.

     یا در وسط باغ است یا کنار سطل زباله انداخته شده است.

    شخصیت فرعی را آن قدر پررنگ نکنید که به اندازه شخصیت اصلی باشد; که نتوانید آن ها را از هم تشخیص دهید.

     شخصیت اصلی در داستان داش آکل است; اما کاکا رستم هم هست.

     اما کاکا رستم به انذازه داش آکل پرداخت نشده است.

    داش آکل را جزئی می شناسیم اما کاکا رستم را دقیق نمی شناسیم.

    یا در داستان گیله مرد، گیله مرد را کامل می شناسیم ولی سرباز و بقیه را جزئی می شناسیم.

    پس شخصیت اصلی و شخصیت فرعی باید این ویژگی را داشته باشد; که شخصیت اصلی پررنگ تر از شخصیت فرعی باشد.

    ما غیر از شخصیت اصلی, شخصیت فرعی و تیپ هم داریم. 

    تیپ به افرادی گفته می شود که نسبت به هم نوعان خود هیچ امتیازی ندارند.

    تیپ مثل این که مثلا معمولا یکـمادر مثل بقیه مادران است نسبت به فرزندش احساس دارد وبرایش فداکاری می کند این یک تیپ است یعنی یک مادر مثل بقیه مادران.

    اماشخصیت خاص، مثل مادری که عاطفه مادری ندارد یا مثلا فرزندش را به قتل می رساند یا ضرب و شتم خیلی شدید می کند و خصوصیاتی دارد که دیگر مادران ندارند.

    خاص بودن علت تامه و کامله شخصیت نیست, علت ناقصه است. چون باید مشکل پیش رویش باشد; و بقیه ویژگی های شخصیت را داشته باشد.

     اگرشخصیت تیپ باشد جذابیتی برای خواننده ندارد; چون نویسنده وقتی نوشته ای را می خواند می خواهد چیز تازه ای دستگیرش شود.

    یک شخصیتی را که می خواهیم در داستان بیاوریم اساسا قبل از این که وارد داستان کنیم باید خوب بشناسیم. ویژگی های فردی، ظاهر، تحصیلات این که چه شغلی دارد، ویژگی های رفتاری او و… را باید خوب بشناسیم. برای شخصیت های داستان خودتان ویژگی نامه بنویسید.

     چند صفحه مطلب بنویسید خیالی بنویسید ایراد ندارد.

    مثلا او شب ساعت دو می خوابد که معمولا این آدم اگر بخواهد نماز بخواند بیست دقیقه به قضا شدن می خواند یا صبر می کند اذان شود بعدا می خواند به ویژگی های جزئی شخصیت دقت کنید.

    در داستان داش آکل، بریدگی صورت داش آکل هم هست، یعنی آن قدر جزئی به شخصیت او پرداخته شده است.

    بحث ما در مورد شخصیت در داستان کوتاه است با شخصیت در رمان اشتباه نشود.

    اما در رمان تا بخواهیم می‌توانیم شخصیت داشته باشیم و دستمان باز است.

     مثلاً رمان جنگ و صلح بیش از هشت صد شخصیت دارد.

     شخصیت فرعی یا شخصیت های فرعی می توانند به شخصیت اصلی کمک کند، مثلاً می خواهید در داستان نشان دهید که شخصیت شما حسود هست; فرد دیگری باید باشد که شخصیت اصلی به او حسادت کند.

     این شخصیت فرعی است تا اندازه ای که بتواند حسادت شخصیت اصلی را برانگیزاند نقش دارد.

    و در داستان باید به آن پرداخت و گرنه شخصیت اصلی ناقص می‌ماند شما می توانید چه گونه می خواهید شخصیت اصلی را نشان دهیداگر شخصیت فرعی نباشد.

     در بحث طرح گفتیم وجود کشمکش در طرح مهم است.

    داستان کوتاه با چند چیز کشمکش پیدا می‌کند.

     یک نفر آدم بیرونی یا اتفاق بیرونی, سیل, زلزله, طوفان, که در داستان ها اتفاق می‌افتد هرچقدر این افرادی که با شخصیت کشمکش می کنند; قوی تر و جدی تر باشند; جای خلق یک شخصیت خوب را بیش تر فراهم می کنند.

     شما در داستان داش اکل اگر یک آدم ضعیف به لحاظ جسمی یا بزدل فرض می کرد شخصیت داش آکل جالب نمی‌شد.

     جذابیت داش کل است به چیزهایی که سر راهش قرار می‌گیرد و تکان دهنده است .

    یکی از آن ها کاکا رستم است. چیز دیگری که هست مرجان است.

     مرجان ویژگی‌هایی دارد؛ که توجه داش آکل را جلب کند.

    در داستان گیله مرد، اگر مامور شخصیت جوانمردی بود یا ضعیفی بود داستان قشنگ نمی شد یا اگردر داستان بچه مردم، شوهر جدید زن آدم دلسوزی بود، اگه او نمی گفت بچه را رها کن زن بچه را رها نمی کرد. این هاست که داستان را قشنگ می کند.

     آدم هایی که در مقابل شخصیت اصلی قرار می گیرند آدم هول و خنگـ و ضعیف نباید خلق بشوند.

     یکی از ویژگی‌های شخصیت اصلی داستان این است که شخصیت ایستا نباشد، پویا باشد.

     در همه مراحل داستان یک جور نباشد هرچقدر جلو می رویم یک تغییراتی در شخصیت ببینیم. شخصیت ویژگی‌هایی دارد. یکسری ویژگی های ظاهری و یکسری ویژگی های باطنی.

     ویژگی ظاهری مثلاً شخصیت موهای بلند، ابرو پیوسته، صورت پرچین، ریشه گندمی دارد; این که چطور راه می رود, چطور حرف میزند, لهجه اش چه طور است.

    نویسنده در داستان کوتاه برخلاف رمان خیلی حرفه ای و موجز می‌تواند ظاهر شخصیت خود را نشان دهد.

      برخی ویژگی های شخصیت ویژگی های باطنی هستند این بیش تر مربوط به فیلم و رمان است ولی در داستان کوتاه هم کاربرد دارد.

     ویژگی های باطنی روانشناسی است که در داستان هم رعایت می شود.

     در داستان شخصیت به راحتی ویژگی خود را بروز نمی دهد.

     در بحران ها، عدم تعادل ها، اتفاقات و ویژگی باطنی او بروز پیدا می کند.

     شنیده اید می گویند:

     فلانی اگر آب ببیند شناگر ماهری است.

     شرایط وقتی خاص و بحرانی می شود خواسته یا ناخواسته ویژگی هایش را بروز می دهد.

     مثلاً شما در نظر بگیرید در خیابان حرکت می کنید.

    می بینید به یک نفر ماشین زده است و این فرد دارد دست و پا می زند. افراد می توانند چند واکنش نشان دهد:

     یک نفر فرار می‌کند

     یک نفر کمکش می کند یا زنگ میزنن به پلیس.

    یکـ نفر به تماشا هم قناعت نمی کند بلکه از آدم ها فیلم می گیرد.

     این حادثه است که ویژگی درونی آدم ها موقع بحران بروز پیدا می کند.

     باید شخصیت ها را جوری خلق کنید که جذاب ترین واکنش را نشان دهد.

    نباید از کنار شخصیت‌ها به راحتی بگذرید.

     با کنجکاوی نگاه کنید در ذهن تحلیل و حلاجی کنید فلان کس موقع خنده گونه اش چال می افتد قهقه می زند یا لبخند.

     جاهای خاص بروید، آدم های خاص ببینید.

    در خانه اش شخصیت خاص نمیتوانید ببینید.

      در اتوبوس نشسته اید آدم ها را به حرف بگیرید.

     یک فرد ناتوان چگونه به یک جوان نگاه می کند.

     اگر به خیاطی می روید ویژگی های خیاط، در قصابی ویژگی قصاب را به ذهن بسپرید.

    خیاط به سایز نگاه می کند و قصاب به وزن پوست واستخوان آن ها.

    داستان نویس باید اصطلاحات خاص قصاب و خیاط و معتاد فضای مجازی را بداند.

    شخصیت را با توجه به موقعیت هایش باید بشناسد و البته نباید از خیال غافل شود.

    مثلا فردی که هر چند ثانیه یک بارچشمش را می بندد.

    شاید به یاد گذشته ای غمگین می افتد.

    شایدچشمش مشکل دارد.

    شاید بیماری روانی خاصی دارد.

    شاید هم از روی عادتش این کار را انجامـ می دهد.

    تکلیف هفته بعد:

    یک شخصیت خاص ویداکنید با او صحبت کنید از خصوصیات ظاهریش گرفته تا ویژگی شخصیتی تکه کلام هایش لباس پوشیدن و… رادر یک یا دو صفحه خلاصه کنید.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-02] [ 11:33:00 ق.ظ ]





      کار تشکیلاتی   ...

    بایدها:

    _مسئولیت پذیر( سرش رفت قولش نرود.)

    _نقد پذیر(خود نیز خود را نقد کند.)

    _تماشاچی نباشد.( خلاقیت داشته و آن را تقویت کند.)

    _ در هر کاری برنامه ریزی داشته باشد.( هدف داشته، وضعیت فعلی را لحاظ کند، از تفرقه افکنی جلوگیری کند.)

    -متعهد به تشکیلات باشد( منافع جمعی را بر منافع فردی ترجیح دهد.)

    -در جهت ارتقای اعضای گروه تلاش کند.

    -از تجارب افراد با سابقه استفاده کند.

    -توانایی های فردی خود را تقویت کند.

    نبایدها:

    _عدم نسبت عیب خود به رفیق

    _زیر آب نزدن یکدیگر بخاطر کار

    _نفرت نداشتن نسبت به یکدیگر

    _عدم حسادت

    هدف:

    هدف در درجه اول تربیت خود افراد تشکیلاتی است همان گونه که امام علی علیه السلام فرمودند: 

    نخست تعلیم نفس خویش را داشته باشید سپس پیشوای مردم شوید.

    امام خامنه ای نیز در این خصوص فرموده اند:

    ما عقیده داریم اگر چنانچه کسانی بخواهند برای انقلاب کار کنند و این ها متشکل نباشند، مجتمع نباشند، نخواهند توانست از لحاظ کیفیت و از لحاظ کمیت آن کاری را بکنند که یک گروه متشکل انجام خواهد داد.

    و از جمله اسوه های این مهم میتوان “شهید بهشتی” ، “امام موسی صدر” و “امام خامنه ای” را نام برد.

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-06-01] [ 11:49:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ