کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • somayye java


  •   این چنین جهانم آرزوست...   ...

    این چنین جهانم آرزوست….

    که مادرم هر صبح صدایم می کند گاهی با داد هایی که می زند و گاهی با صدای آلارم گوشیش که مثل مته روی مخ است ولی شیرین است.

    آن قدر شیرین که دلی را نمی زند و کامم را شیرین می کند.

    آن قدر شیرین، که دوست داری مزه مزه اش کنی.

    می دانی چرا؟

    چون مطمئنی هنوز مادری هست که به فکر توست .

    هنوز مادری هست که چای آلبالوئی رنگی بریزد و کنارت بنشیند و بگوید از آن چه در ذهنش پر است.

    سرش را جلو بیاورد و پچ پچ وار از آمال و آرزوهایش برایت بگوید.

    از سپیدی لباس عروست تا دامادی که نیامده برایش عزیز شده است.

    هی حرف بزند و صدایش را به رخت بکشد.

    و تو بگویی:

    _ چی؟ متوجه نشدم!یک بار دیگر تکرار کن؟!

    این ها را بگویی به بهانه این که ساعت ها با تو بنشیند و سخن بگوید و نداند در شکلاتی چشمانش غرق شده ای…….

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-05-09] [ 01:59:00 ب.ظ ]





      مثل مادر   ...

    دیشب با خواهرم فیلم دردسرهای عظیم را می دیدیم. جریان شخصیتی به اسم لطیف و بچه ای که فکر می کردند بچه اوست و او مجبور شد برای مدتی از او نگه داری کند.

    وقتی که با جواب آزمایش مشخص شد بچه متعلق به دیگریست قرار گذاشتند که آن را تحویل دهند.

    حالا در این میان لطیف بود که نمی خواست بچه را برگرداند.

    غرق فیلم بودم و غرق بچه ای که توی بغل لطیف دست و پا می زد. 

    دیگر نفهمیدم بقیه فیلم چه شد. غرق خیالات خودم شدم فکر کردم چه چیزی باعث می شود که یک آدم این طور دل بسته کودکی شود که هیچ شناختی از او ندارد، نه پدر و مادرش را می شناسد نه اصل و نسبش برای او مهم است.

    انگار هر چه به کودکی محبت کنی باز هم راه دوری نمی رود، یک کودک هیچ وقت تو را از کار خیری که در حقش کرده ای پشیمان نمی کند. 

    هیچ وقت به تو از پشت خنجر نمی زند معصومیت از وجودش می بارد.

    تو هم هیچ انتظاری، از او نداری نه انتظار جبران داری نه می خواهی جایی برایت خرج یا پارتی بازی کند.

    انگار طی یک قانون نانوشته خودت را موظف می بینی که برایش فداکاری کنی بدون هیچ چشم داشتی.

    شاید مفهوم فداکاری که خدا به بندگانش توصیه می کندهمین باشد؛ در کودکی ماندن

    اینکه من بدون هیچ چشم داشتی به دیگران کمک کنم صرف نظر از این که او برای من چه می کند.

    کودکی که برایش فداکاری می کنی ممکن است دستت را گاز بگیرد و یا لبخندی از ته دل نثارت کند.

    شاید این که زن با وظایف مادری و همسری خود به معراج می رسد همین مفهوم از خود گذشتگی یک طرفه باشد.

    وقتی مادر می شوی همه چیز را برای او می خواهی بدون هیچ توقعی.

    وقتی بچه ات را سیر می کنی و از شیره جانت به او می دهی نه نگران پوکی استخوان هستی نه دندان هایی که یکی پس از دیگری ممکن است بخاطر کمبود کلسیم از دست بدهی.

    گاز گرفتن و نق نق نوزادت باعث نمی شود که دست از کار بکشی.

    آرزوهای بزرگی که برایش داری بخاطر خود اوست نه هیچ انتظاری.

    مادر که باشی فداکاری و از خود گذشتگی را شعار نمی دهی عمل می کنی.

    آن وقت است که خدا بهشت را زیر پایت قرار 

    می دهد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1397-04-30] [ 05:43:00 ب.ظ ]





      داستان های من و دخترکم   ...

    چنددقیقه به آمدن شوهرم مانده بود،

    گفتم سری در دنیای خبرها بزنم. همین طور سرم تو گوشی بود که صدای سوییچ و ساعت روی سنگ اُپن گذاشتن همیشگی، که نماد آمدن شوهر بود به گوشم خورد.

    اما این بار عکس العملی نشان ندادم. چون خبر داغی  می خواندم و حال دوباره خوانی نداشتم.

    شوهرم وقتی حاضری زدن من را نشنید به بچه ها گفت:

    _ مامان دوباره کلاسه؟

    بچه هاگفتند: نه تو اُتاقه. 

    مجبور شدم با گوشی بیرون بروم و سلام و خسته نباشید بگویم، عادت نداشتم گوشی به دست پیشوازش برم.

    بعدپرسیدم:

    _ من را می خواهی چکار آخه؟ 

    غذات رو کتری آماده و سالادت تو یخچال و قاشق چنگالت روی میز.

    طبق معمول بچه ها گرسنه بودند من هم با آن ها غذا خوردم.

    جواب داد: خوب می خواستم کلا ببینم کجایی؟ 

    بچه ها سروصدا می کردند به طرفشان رفتم و گفتم: همسایه ها خوابند سر و صدا نکنید.

    پسرم گفت:

    _ وای مامان چرا یادم ننداختی؟ نماز نخواندم.

    گفتم: عزیزم وقتی به سن تکلیف می رسی یعنی خودت باید تکلیف کارت را بدانی نه این که من دائم بگویم.

    سریع برای وضو گرفتن اقدام کرد، دخترم را دیدم که دست و صورت شسته جوراب های من را پوشیده، تعجب کنان گفتم: 

    _ تو دیگه چکارمی کنی؟

    با زبان شیرینش گفت: 

    _نماز بخونم پاهام پیداست مجبولم بپوشم آخه.

    شوهرم قاشق غذا را به دهان می برد و به شلوارک دخترم نگاه می کرد می خندید و می گفت: 

    _ امان از دست این مامان .

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-04-23] [ 04:45:00 ب.ظ ]





      برکت   ...

    هنوز از هول و استرس انژیو مادرم در نیامده بودم که امتحانات ترم شروع شد.

    مادرم پنج شنبه نوبت دکتر داشت. می دانستم که اگر با یکی از خواهرانم  برود پشت در مطب دکتر می نشینند و داخل نمی روند؛ از طرفی هم می دانستم که مادرم وقتی دکتر را می بیند نصف مشکلاتش را فراموش می کند بگوید.

    باید خودم همراهش می رفتم، اما امتحان کلام داشتم می دانستم که حداقل نصف روزم بابت آن هدر می رود و فرصت نمی کنم درس بخوانم.

    بین رفتن و نرفتن مردد بودم،  بلاخره با خودم گفتم  تابستان امتحان می دهم مادرم واجب تراست؛ یا نهایتا مجبور می شوم یک بار دیگر سر کلاس بنشینم.

    دلم را یک دل کردم و همراه مادرم رفتم.

    از  صبح که آن جا رسیدیم تا بعد از ظهر کارمان طول کشید.

     پایم که به خانه رسید از خستگی بیهوش شدم فقط شب توانستم مقداری از کتاب را بخوانم.

    با امید به خدا سر امتحان حاضر شدم و هرچه به فکرم می رسید را روی کاغذ آوردم.

    هرچه سر امتحان بارم ها را حساب می کردم می دیدم که به ده نمی رسد تا بتوانم تابستان امتحان بدهم.

    با این حساب، باید دوباره سرکلاس می نشستم.

    نشستن بیشتر، فایده ای نداشت برگه را تحویل دادم و از سالن خارج شدم.

    چند روز بعد، امتحان بعدی بود. به محض این که امتحانم را تحویل دادم استاد درس کلام را دیدم.

    جلو رفتم و سلام و علیکی کردم استاد از امتحان پرسید، قضیه مادرم را برایش تعریف کردم و گفتم:

    خیلی بد امتحان دادم  قبول نمی شوم.

    گفت انشاالله قبول می شوی.

    گفتم: نه استاد خیلی بد دادم حساب کردم سر امتحان قبول نمی شوم.

    گفت: قبولی نترس

    گفتم: مطمئنم قبول نمی شوم حتی ده نمی شوم تا تابستان دوباره امتحان بدهم چه برسد به دوازده.

    نگاهی به من انداخت و گفت:

    _می گم قبول شدی

    باورم نمی شد؛ استاد کاور درون دستش را بالا آورد برگه مرا بیرون آورد: 13.75

      چند بار نگاه کردم باورم نمی شد خیلی خوشحال شدم پرسیدم:

    _ آخه چطور ممکنه

     استاد گفت:

    خدابرکت کاری که برای مادرت کردی را به تو داد.

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



    [جمعه 1397-04-15] [ 04:48:00 ب.ظ ]





      سر تعظیم   ...

    چه کسی می داند؟

    چه کسی می فهمد؟!

    دست گلت را‘ شاخ شمشادت را‘ پسر رعنا و خوش خنده ات را به چه قیمتی؟

    به چه قیمتی راهی جنگ‌ می کنی؟

    با چه جرأتی سینه سپر می کنی و ثمره ی زندگی ات را می فرستی جلوی گلوله؟

    چقدر بدهند تا دل از جگر گوشه ات بکنی؟ تا مهر مادری ات را زیر پوتین های ساق دارش له کنی و پای رضایت نامه اش را امضا کنی؟

    وعده ی کدام بهشت برین را بدهند تا حاضر شوی سلفی های شجاعتش را در شام ببینی؟!

    از کجایش بگویم ؟

    از کجای خون دل خوردن ها؟

    مادر است ها! مادر است….

    نه ماه انتظارش را کشیده‘ برای دیدنش یک دنیا درد را در آغوش کشیده….

    بزرگ‌ شده حالا بعد از بیست و اندی سال‘ حالا که باید لباس دامادی بپوشد‘ جامه ی رزم به تن می کند.

    تصمیمش را برای رفتن می گیرد….با التماس و حتی باگریه رضایت را می گیرد…

    وای از دل مادر… وای از دل پدری که علی وار با چاه‘ شب درد و دل می کند…

    در این واپسین روزهایی که از شام و سرحدات کشورم گل های پرپر می آورند …

    می نویسم و افسوس که این قلم‘ برای ضجه های مادری پشت جنازه فرزندش کم است.

    و برای پدری که استوار می ایستد و در برابر حکم خدایش سر تعظیم فرود می آورد نا چیز ناچیز است .

    قطره ای در برابر دریا …

    اما خدا وکیلی‘ یک لبخندش‘ سیری چند؟!

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-04-14] [ 07:37:00 ق.ظ ]





    1 3 4

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    مداحی های محرم