به محض اینکه گوشی را قطع کردم اشک هایم جاری شد. همسرم پرسید: _ چی شده مریم؟ گفتم: _ دوستم بود دعوتمون کرد امشب بریم هیئتشون گفت: _ خب حالا چرا گریه می کنی عزیزم، باشه می ریم.  فکر کردی من میگم نه؟  سمتش رفتم ؛ کنارش نشستم؛ دستش را گرفتم و سرم… بیشتر »
   شنبه 5 خرداد 1397نظر دهید »
_ ساعت دو بعد از ظهره هادی، پاشو دیگه. _ مامان بزار یکم دیگه بخوابم. مامان کیه همام، پاشو با هم پلی بازی کنیم. _مامان کجاست؟ _ چیکارش داری تو آشپزخونه است داره افطاری درست می کنه. _ الان که زوده _ آخه عصر باید بره مدرسه من، امروز جلسه اولیا مربیان… بیشتر »
   یکشنبه 30 اردیبهشت 1397نظر دهید »
دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود. چادر من او را به یاد مادرش می انداخت می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند، چادرت مادرم را برایم تداعی می کند بیشتر »
کلیدواژه ها: سرطان, مادر, پناه چادر, چادر
   پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397نظر دهید »
روزی که پدرم بود نمی دانستم روزی دیگر’ جای خالی اش کنج دیوار خانه، دلم را به لرزه وا می دارد.   روزی که لقمه های غذایش از گلوی بی صدایش پایین می رفت، نمی دانستم روزی دیگر با نبودنش لقمه های غذایم، همراه با اشک چشمانم، بلعیده می شوند. روزی که پدر،… بیشتر »
کلیدواژه ها: جای خالی تو, مادر, پدر
   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »
یک سال از به دور ما چرخیدنش گذشت(خورشید به دور زمین) ورسم است اگر یک‌ دور فقط به دورش بگردیم آن را جشن بگیریم(زمین به دور خورشید) و این‌ چنین است که گوییم سال جدید فرا رسیده است. مادرم از دور ما گشتن های هر روزه ت ،۳۶۵ روز می گذرد اما، بر کامل کردن فقط… بیشتر »
   سه شنبه 29 اسفند 1396نظر دهید »
غذایی که از ظهر مانده بود را برای شام گرم کرد. بشقاب های ما را پر از غذا کرد ولی برای خودش غذا نکشید. -پرسیدم: برای خودتان غذا نمی کشید؟ -جواب داد: تصمیم گرفتم شبها حاضری بخورم. این را گفت و کاسه ماست را جلو کشید. نگاهی به قابلمه ای که کنارش بود انداختم… بیشتر »
کلیدواژه ها: مادر
   سه شنبه 22 اسفند 13961 نظر »
ایلیا پسر چهار ساله ام بهم گفت: _《بیا ماما این گوشی دیجه مال تو باشه》 خیلی جا خوردم از این که با این سنش می خواست روز مادر به من کادو بده خوشحال شدم. اماتعجب هم کردم. بنابراین گفتم: _《ممنونم مامانی ولی این که گوشی خودمه》 گفت:《می دونم ماما ولی همش دسه… بیشتر »
   شنبه 19 اسفند 13961 نظر »
تبسمش کردم،  اما او نگاهش را از من برنداشت. خندیدمش گاهی، اما او مهرش را کم نذاشت در آخر آن زمان، که  خود بهشت آینده ام را، به بار هستی نشاندم؛ دانستم. که این شمع وپروانه بهانه است. اصل محبت نشانه است وامروز مشق عشق می کنم، مادریم را: تبسمش را می بینم و… بیشتر »
کلیدواژه ها: مادر
   شنبه 19 اسفند 1396نظر دهید »
صدايم که مي زند، گويي خوش آواترين آهنگ دوران را مي شنوم؛  كنار او مي روم، همين طور كه با من صحبت مي كند محو تماشايش مي شوم، زمان زندگي ام را خاموش مي كنم ديگر برايم گذر وقت اهميت ندارد؛  فقط او را نظاره مي كنم . در نگاهم عشق نقش مي بندد و افكارم تنها… بیشتر »
کلیدواژه ها: مادر
   جمعه 18 اسفند 1396نظر دهید »
گاهی دلم‌ هیچ چیز نمی خواهد جز گپ‌ ریز ریز با مادرم هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد هی چایم‌ سرد شود هی  دلم گرم آنجا که چایت سرد می شود و دلت گرم خانه مادر است بیشتر »
کلیدواژه ها: مادر
   پنجشنبه 17 اسفند 13963 نظر »

1 2

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی