کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • متین
  • سليمي بني
  • صبا ملکوتی
  • عطائي نوكابادي
  • حضرت مادر (س)
  • ریحانة الحسین(س)
  • یار مهـــدی
  • مهرداد بلاغی
  • Sepanta Cons. Digital Marketing
  • فاطمه
  • اكرم خادمي
  • Arefeh Naemi
  • اسراء
  • نرجس میرزایی سیرویی
  • mahdi akbari



  •   زنگ تفریح   ...

    سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم. 

    اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود.

    آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد.

    هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی جلو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

    خانمی که جلوتر از من بود اشاره کرد که او را بیدار کنم.

    دستم را به طرف دختر دراز کردم و آرام به شانه اش زدم.

    چشمانش را باز کرد و در حالی که سرش را به معنای چی شده، تکان می داد با چشمان خواب آلود و منتظرش به من نگاه کرد.

    لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

    _ بیدار شو سحره

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-03-02] [ 06:52:00 ب.ظ ]





      مامانا روزه نمی گیرن...   ...

    یادش بخیر اون وقت ها که مهدی بود؛ هرکس برای سحر زودتر بلند می شد یک امتیاز مثبت می گرفت.

     آخر هفته ها هم، امتیازها را جمع می کردیم و هرکس برنده می شد طبق نظر او می رفتیم تفریح و گردش‌.

    سرم را تکان دادم، تا خاطرات گذشته را برای چند دقیقه ای هم که شده از خود دور کنم و به کارهایم برسم.

    رفتم روبروی اجاق گاز ایستادم.

     زیر قابلمه را روشن کردم تا غذا گرم شود.

     بازهم یاد مهدی افتادم 

    می آمد بالا سرم می گفت:

    _ مادرها که روزه نمی گیرند برو کنار خودم گرم می کنم.

     من هم می گفتم پدرها که روزه نمی گیرند و آرام از آشپزخانه بیرونش می کردم.

    به خودم که آمدم لبخند روی لب هایم بود.

    از آشپزخانه بیرون آمدم؛

     به ساعت نگاه کردم نیم ساعت تا اذان وقت داشتیم.

     رفتم بالای سر علی، می خواستم بیدارش کنم؛ اما به قدری معصوم خوابیده بود که دلم نمی آمد. 

     به سر تا پایش نگاه کردم، طرز خوابیدنش شبیه پدرش بود.

     مهدی هم یک دستش را می گذاشت زیر سرش و پاهایش را هم توی شکمش جمع می کرد.

    آرام کنار علی نشستم، صورتش را بوسیدم و

    بلند شدم که از اتاقش بیرون بروم. 

    اما علی صدایم کرد.

    _ مامان

    همان طور پشت به علی گفتم:

    _ جان مامان بیدار شدی؟

    _ بابا را خواب دیدم؛ به من گفت:

    _ پاشو سحر شده مامان دلش نمی آد بیدارت کنه. گفت به مامان بگو مامانا که روزه نمی گیرن.

    باورم نمی شد این را می دانستم که هر وقت یاد خدا می افتیم و اشکی می ریزیم در واقع خداست که اول به یاد ما بوده و دلتنگ ما.

     اما نمی دانستم مردهای از جنس خدا هم، همین طورند.

    یعنی توی تمام مدتی که تو آشپزخونه به مهدی فکر می کردم، اون زودتر از من به یادم بود و کنارم بود؟!

    درسته که بعد از شهادتش دیگه ندیدمش حتی تو خواب،

    ولی انگار پررنگ تر از روز های زنده بودنش، الان کنارم است.

    اشک هایم را پاک کردم و رویم را بسمت علی برگرداندم.

    بغلش کردم و آوردمش توي آشپزخانه. گذاشتمش روی اپن. بینی اش را گرفتم و گفتم:

    _ که مامانا روزه نمی گیرن هان؟

    پس کی سحرها از خواب بیدارت می کنه؟ 

    اگر روزه نمی گرفتم که الان خواب بودم شیطون.

    علی هم بینی من را گرفت و گفت:

     _ آخه بابا می گفت.

    همین جور که بینی اش را بالا پایین می کردم گفت:

     _ آخ دردم می آد مامان.

     من هم گفتم:

    _ حالا بابات یه چیزی گفت؛ شوخی کرده.

    علی بینی من را رها کرد؛ دست من را هم از روی بینیش آرام کنار زد و گفت:

    _ نخیرم بابا گفت:

    _ درسته که تو نمی بینی مامان غذا می خوره و فکر می کنی روزه است، اما خدا هر روز داره بهش غذای بهشتی می ده. غذاهای بهشتی هم دیده نمی شن و تو نمی بینی.

    تند تند گفت: 

    _ مامان خیلی بدی تنهایی می خوری.

    ماتم برده بود نمی دانستم چه به او بگویم. خودم هم نیاز داشتم در مورد این حرف مهدی فکر کنم. 

    علی را از روی اپن گذاشتم پایین و گفتم: 

    _ خوب پدر و پسر، پشت سر مامان حرف می زننا.

    و رفتم زیر گاز را خاموش کردم؛

    ولی سنگینی نگاه علی را از پشت سر حس می کردم.

    به سمتش برگشتم، دست هایش را گرفتم و دو زانو روبروش نشستم.

     بوسیدمش و گفتم:

    _ این بار که بابا مهدی را خواب دیدی بگو مامان گفت:

    _ نذار لوت بدم باباها هم روزه نمیگیرندها ؟!

    خندیدم و بغلش کردم و ادامه دادم:

    _ علی مامان، مامانا وقتی با زبون روزه نماز می خونن و بچه هاشونو دعا می کنن خدا هم بهشون غذای بهشتی می ده تا بخورن.

     ولی غذاش تنده.

     گریه شون می گیره. غذای خدا را مامانا هم نمی تونن ببینن.

     فقط هر وقت گریه شون بگیره می فهمن خدا بهشون غذا داده.

    علی بوسم کرد و گفت:

    _ پس از این به بعد بچه ها هم روزه

     نمی گیرند… 

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 12:13:00 ب.ظ ]





      مادران روزه نمی گیرند   ...

    _ ساعت دو بعد از ظهره هادی، پاشو دیگه.

    _ مامان بزار یکم دیگه بخوابم.

    مامان کیه همام، پاشو با هم پلی بازی کنیم.

    _مامان کجاست؟

    _ چیکارش داری تو آشپزخونه است داره افطاری درست می کنه.

    _ الان که زوده

    _ آخه عصر باید بره مدرسه من، امروز جلسه اولیا مربیان داریم.

    هادی با حالت تعجب گفت:

    _ ما هم صبح جلسه داشتیم.

    گفتم: خب

    گفت:

    _ دیشب هم که داشت سحری درست 

    می کرد یعنی کلا نخوابید؟

    گفتم:

    _ مامانو میگی؟

    ادامه داد:

    _ بعد از نماز صبح هم لباسای بابا رو اتو کرد.

    گفتم:

    _ تو مگه خواب نبودی؟

    انگار که مچش را گرفته باشم از جایش بلند شد و گفت:

    _هیس 

    می خواستم به زور بفهمم چرا صبح نخوابیده دوباره ازش پرسیدم:

    _ خب چرا بیدار موندی؟

    گفت:

    _می دونم پنج شنبه ها صبح، وقت پلی بازی کردن نیست ولی خوابم نمی اومد، مامان که مدرسه من جلسه داشت بابا هم داشت می رفت سرکار، فقط یکم بازی کردم هما، بعدش زود خوابیدم.

    گفتم:

    _ ولی مامان از دیشب تا حالا خسته نشده؟

    هادی گفت:

    _ فکر کنم روزه نیست.

    من هم گفتم:

     آره من هم فکر می کنم روزه نباشه.

    یه دفعه صدای مامان آمد که بالای سر جفتمان ایساده بود. گفت:

    _ هما این را بخور ببین شور نشده؟

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-30] [ 08:06:00 ب.ظ ]





      ماه دلم   ...

    (((تو)))        

    رمضانِ دلِ مني….                              

              بايد روزه ي سكوتِ نبودت را بگيرم (اللهم عجل لوليك الفرج)

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-29] [ 04:39:00 ق.ظ ]





      هدیه خدا   ...

    نزدیک موسسه که رسیدم وجیهه را دیدم که قدم زنان ‌حرکت می کرد در حالی که سرش را به طرف درخت توت همسایه که از دیوار پایین آمده بود چرخانده بود.

    گفتم:

    _ سلام

    فکرنمی کنی کلاس دیر شده؟

    نگاهش از درخت توت به طرف من برگشت و گفت:

    _ سلام 

    (وای اگه بدونی چقدر دلم توت می خواد).

    باهم داخل موسسه شدیم وجیهه به طرف دستشویی رفت و من بیرون ایستادم 

    راضیه دوستم به طرف من آمد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

    _ سلام 

    بیا توت بخور خیلی خوشمزه اس.

    یکی دوتا از توت های داخل دستش رابرداشتمـ. شیرین و آبدار و خوشمزه بود.

    یک دفعه یاد حرف وجیهه افتادم گفتم:

    _ وای راضیه وجیهه خیلی دلش توت می خواست راضیه هم صبر کرد تا وجیهه ازدستشویی بیرون آمد و توت هایی که در دستش باقی مانده بود را به او داد و رفت.

    وجیهه توت ها راخورد و گفت’

    _ چقدرشیرین و خوشمزه بود.

    باهم از پله ها بالا رفتیم پشت در کلاس یک دفعه وجیهه گفت :

    _ تو برو من الان میام.

    کمی که نشستم وجیهه داخل کلاس شد و گفت:

    _ (یادم نبود روزه بودم. الان یادم اومد پشت درکلاس).

    خندیدم و گفتم‌:

    (میـگن خدا حاجت شکمو زود میده)

    وجیهه گفت:

    _ (چقدرم خوشمزه بود می دونی یه حدیث هست که میگه اگه یه روزه داره سهوا چیزی را بخوره اون چیزی  که خورده هدیه ای از جانب خدا بهش بوده)

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-27] [ 04:25:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ