سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم. 

اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود.

آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد.

هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی جلو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

خانمی که جلوتر از من بود اشاره کرد که او را بیدار کنم.

دستم را به طرف دختر دراز کردم و آرام به شانه اش زدم.

چشمانش را باز کرد و در حالی که سرش را به معنای چی شده، تکان می داد با چشمان خواب آلود و منتظرش به من نگاه کرد.

لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

_ بیدار شو سحره

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-03-02] [ 06:52:00 ب.ظ ]