کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آذر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30




کاربران آنلاین

  • رضوانی
  • زكي زاده
  • جمشيديان
  • صبا ملکوتی
  • حضرت مادر (س)
  • رها
  • امید



  •   در آغوش حق   ...

    دل به دریا باختم، ندانسته با خروشش آشنایم کرد.

     به دنبال صحرا رفتم، او هم از گداختگی، بر دلم نقش انداخت.

     ناگهان ابری پر بهار، شاباش ریزان از دنیای چشمانم گذر کرد و آوای جنون سر داد بر ضمیر ناخودآگاهم.

     خواستم ارتباط گیرم که زمین شکوه کرد از چهار پایی که همه کسش بود.

     با ناله های از روی عجب، گردن کشان گفت:

    _ تو از چه نالانی? بیا خود را به آغوش من سپار تا آرام گیری.

     قلبم از پیشنهادش به تنش افتاد، گام هایم می لرزید؛ لبانم به حرمت خیر الرازقین تبسم بست و درونم جاری شد به ذکر یا مقلب القلوب. 

    بار الها چو طنین بستی مرا به ضوء ایزدی و در دریای نگاه الهام بخش رها کردی من به تمنای تو دلداده ام و با بلوای کنون ساخته ام.

     لب ساحل نگار، باز خود را باخته ام لبیک گویان بر کعبه مقصود طنین انداخت.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-04-05] [ 05:40:00 ق.ظ ]





      شکوفه های استوار   ...

    پیاده روی بعد از باد و باران بهاری، چقدر آرام بخش و دلنواز هست.

    وقتی در پیاده رو آهسته قدم می زدم و هوای بهاری را تا اعماق جان می سپردم، چشمم به شکوفه هایی افتاد که بر زمین ریخته بودند،

    شکوفه هایی که مغرورانه به گُل نشستند اما تاب باد و باران نیاورده و حال، ذلیلانه به خاک افتادند.

    به بالای درخت نظری انداختم، دیدم هنوز شکوفه هایی هستند که محکم و استوار بر شاخه چنگ انداخته و تن به باد و باران نسپرده اند.

    خوشحال شدم و دستی عاشقانه بر تنه درخت کشیدم و ملتمسانه تقاضای حمایت از شکوفه هایش را نمودم.

    اما بعد نهیبی به خودم زدم و گفتم:

    _ مَثَلِ آن شکوفه ها و آن ریزش ها مانند ما شیعیان است که ناباورانه دم از شیعه بودن می زنیم و چشم به راهی امام زمانمان را می کشیم، اما به ناگاه در اندک باد و باران حوادث، رنگ می بازیم و چنگ از اصل و ریشه برمی داریم و عاقبتی چون ذلیل شدگان بر خاک

     می یابیم، اما آنانی که تن به طوفان نداده و عاشقانه دامان امام را می چسبند، به میوه می نشینند و کام دل را شیرین به گرمای وجودش می کنند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-04] [ 06:57:00 ق.ظ ]





      حضور نور   ...

    در تاراج زمان مدهوش عالم بودم

    به نحوی که صدای پای محب آشنای محبت را حس نکردم

    دوستدار تو در حیات دوش با خود گفت:

    چرا مهری بالاتر را با تو در میان نگذاشتم.

    مهری که از عشق جان گدازتر، از معشوق شیفته تر و از محبت دلرباتر و از وفا برتر و والاتر.
    سحر گاه آشفته از عشق از خواب بهاری بیدار شدم صدای غریبه آشنایی سکوت را درهم شکست مرا آواره نگاهش کرد با دویدن ثانیه ها و گذشت زمان انسان آشنا آمد و پیغام نور آورد قلبم به تنش افتاد و نگاهم خیره ماند به افق های دور و نوید طپش بهار

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-01-06] [ 07:09:00 ق.ظ ]





      بهار و غصه   ...

    امروز پشت پنجره، بهار را دیدم که خرامان درکوچه ها قدم می زد، اما!
    رنگ رخساره اش خبر می داد از سر درونش.
    او بهار کودکی هایم نبود، چند تار مویش سپید گشته و غم در میان شکوفه هایش پنهان شده بود. با شتاب خود را به او رساندم تا بلکه او را مانند کودکی ها ببویم و ذوق هایم را به او هدیه کنم، با ترس نگاهم کرد و با گزش لبهایش گفت:
    _درپی شادی و نوروز هستی یا در هیاهوی مسابقه؟
    با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: _مسابقه؟
    با گزش لب های انارگونش گفت:
    _دیگر آنروزها گذشت،
    آن زمان هایی که خانه ها برای آمدنم شاد بود و خانه ها، من و تو نداشتند،
    از هر خانه ای بوی گندم برشته و برنجک می آمد،
    سبزه ها بی ریا سبز می شدند و
    خانه ها تکانده می شدند از غصه و جدایی.
    این روزها هیچ کس برای من مهیا نمی شود، همه دنبال مسابقه

    بهترین ها و زیباترین های چشم و هم چشمی هستند،
    ازخانه ها صدای خنده های شاد شنیده نمی شود.
    سادگی های بهاری در پشت در جا مانده، خانه ها پر شده از من و ما.
    هیچ کس حواسش به شکوفه های من نیست، لباس ها فاخر شده و فخر آمدن بهار گم شده.
    خم اَبروهای بهار بیشترشد و غصه به چشمانش شناور. ادامه داد:
    _بی خبری همسایه ها از هم با سفره های رنگین و هفت سین های بیگانه بسیار شده.
    و من که ذوق بهار را از یاد بردم فقط چند شکوفه از دامانش گرفتم و در اندیشه غم های بهار به خواب رفتم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-01-03] [ 07:51:00 ق.ظ ]





      وداع خوشایند   ...

    چقدر خوب است که زمستان زود می گذرد وبهار باز می گردد.

    بهار گرم است و گرما بخش، بهار می آیدتا گنجشکان دیگر از سرما نلرزند‌.

    زمستان سرد، بار خود را بر بند و زودتر برو، من از سیاهی زغالت فهمیدم که می روی اما دلم را سیاه، نگاهم را سیاه کردی، زودتر برو، می خواهم فریادم سپید بماند تا برای خوش آمدی بهار سر بدهم وهمگان را خبر کنم.

    زمستان عاشقانه های برفی ات همه دروغ بود وفریب 

    درست مثل برف هایت که ذوب شدند ورفتند.

    کوله بار اسفندت را با وداع های بی روح پر کن و برو.

     

     

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-12-20] [ 12:17:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.