هیچ وقت چیزی توی دلش نمی گذاشت بماند. خیلی زود می بخشید. برعکس من که حتی در رابطه با دوستانم هم خیلی سخت می گرفتم .به یاد ندارم که با من قهر کرده باشد. اصلا کینه در دلش نمی ماند. خواهرم را می گویم یک سال از من کوچکتر است ولی همه می گویند اخلاقش خیلی از… بیشتر »
   جمعه 29 دی 1396نظر دهید »
غذایی که از ظهر مانده بود را برای شام گرم کرد.بشقاب های مارا پراز غذاکرد ولی برای خودش غذانکشید.پرسیدم: مادر، برای خودتان غذا نمی کشید؟جواب داد تصمیم گرفتم شبها حاضری بخورم. این را گفت و کاسه ماست را جلوکشید. نگاهی به قابلمه ای که کنارش بود انداختم. ظرف… بیشتر »
   سه شنبه 26 دی 1396نظر دهید »
در خانه راکه باز کردم متوجه تغییرات غیر عادی شدم. انگار وقتی می رفتم درب اتاق بسته بود, الان زیر در باز بود. با ترس و لرز و احتیاط در اتاق را باز کردم و لامپ اتاق را روشن کردم. درب اتاق من هم باز بود. دیگر نزدیک بود قالب تهی کنم, صدای قلبم را به وضوح می… بیشتر »
   یکشنبه 24 دی 13961 نظر »
سرکلاس فقه نشسته بودم. آنروز قرار بود استاد امتحان متن خوانی کتاب را بگیرد هرکس باید از روی کتاب, متن لمعه را با اعرابِ درست می خواند. مدتی که گذشت بچه ها شروع به غر زدن کردند که این به چه درد ما می خورد. استاد هم جواب داد شما باید بتوانید متن را ترجمه… بیشتر »
   یکشنبه 24 دی 1396نظر دهید »
قبر عمویم که تقریبا ده سالی می شود که فوت کرده اند، وسط قبرستان است برای رفتن سر مزارش باید از کنار امام زاده بگذری. همیشه وقتی سر مزارش می روم از کنار یک سنگ قبر مرمر سبز رد می شوم که دور تادور آن را شیشه کشیده اند. همیشه عاشق این سنگ بودم. می دانستم… بیشتر »
   دوشنبه 18 دی 1396نظر دهید »
این روزها خیلی کارمان زیاد شده است. هنوز خستگی حادثه قبلی را از تن بیرون نکرده بودم که متوجه شدم سه تن از سرنشینانم با سرعت به طرفم می آیند. درب را باز کرده و نشستند. به سرعت حرکت کردند. راننده ام به کسی که صندلی کناری را اشغال کرده بود گفت: کدام بانک… بیشتر »
   سه شنبه 12 دی 13962 نظر »
شنیده بودم مرز بین عشق و نفرت, راست و دروغ حرام و حلال راه راست و کج, مثل یک مو باریک است. اگر دقت نکنی چپ می روی, دچار حرام می شوی, به دروغ و باطل می افتی و نفرت را تجربه می کنی. اما فکر کردم مرز بین خرافات و واقعیت از آنها هم مشکل تر است. یادم می آید… بیشتر »
   سه شنبه 12 دی 1396نظر دهید »
تلفن زنگ زد, پدرم گوشی را برداشت. عمویم بود که ما را برای مراسم عقد دخترش دعوت کرد. همه تعجب کرده بودیم, تاریخ عقد روز اول ماه صفر بود. هرچند قرار بود مهمانی ساده ای بگیرند و قرار نبود جشنی در کار باشد, ولی باز هم روز اول ماه صفر, زمان جالبی برای… بیشتر »
   سه شنبه 5 دی 1396نظر دهید »
صبح  که می خواستم از خانه بیرون بیایم بین پوشیدن و نپوشیدن لباس زمستانی مردد بودم. به قدی هوا خوب بود که فکر کردم بهار آمده. مخصوصا که باد ملایمی هم می وزید. بادی که اصلا سوز و سرمای زمستان را نداشت. انگار کسی به من می گفت پالتویت را بپوش. آخر هم محض… بیشتر »
   سه شنبه 5 دی 1396نظر دهید »
 
ایده های درآمد زا