کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        




کاربران آنلاین

  • حدیث عشق
  • خاتون بیات
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • سمیه
  • ریحانه
  • یا ابا صالح المهدی (عج)
  • somayye java
  • مجنون
  • اسراء



  •   چشمـ براه   ...

    این روزها رسوایی قلبم را نمی توانم پنهان کنم،

    آهنگ خیال به هر سو نواخته می شود و می کشاند خیال را بدون افسار به دنبال خود.

    خسته ام از این لگام گسیختگی خیال و وهم.

    روز شمار آرزوها, تعطیلی و آدینه ای ندارد و سخت می گذرد.

    شبانه های بدون ماه, و روزانه های بی خورشیدش.

    دستی را طلبکارم تا بزداید و بشوید اوهام را از قلب بیمارم.

      چشم براهتم آقا، چشمان منتظرم را به در دوخته ام تا بیایی و نجات دهی مرا، از این شبانه های بدون ماه و روزانه های بی خورشید.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-20] [ 11:33:00 ب.ظ ]





      طاهره   ...

    امروز باران خیابان های شهر راتطهیر کرد کمکم کن  من هم مانند باران مصداق صفت طاهره تو شوم

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 04:04:00 ب.ظ ]





      مادرانه با چادر   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود.

    چادر من او را به یاد مادرش می انداخت

    می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند،

    چادرت مادرم را برایم تداعی می کند

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



     [ 06:43:00 ق.ظ ]





      بوی یوسف   ...

    (تق تق)

    صدای کوبیدن در به گوشش رسید‘

    چندین سال بود که صدای در را، این موقع روز نشنیده بود.

    با آن جسم فرتوت و روسری سفید که صورت چروکیده اش را قاب گرفته بود‘

    به سمت در رفت .

    نگاهی به سر و وضع خود کرد؛

    همان دمپایی هایی که پسرش برای روز مادر گرفته بود به پا داشت!

    ولی…..

    - از رنگ و رویشان  پیدا بود که چندین سال است از نویی آن گذشته

    - آهی از ته دل کشید‘ در را باز کرد.

    دو جوان رشید پشت در بودند‘ تا آنها را دید رنگ از رخسارش پرید.

    آنها را می شناخت‘ سلامی کرد و به داخل خانه دعوتشان کرد.

    آن دو پسر سلام کردند:

    _سلام مادر

    واژه مادر بعد از مدت ها برایش تازگی داشت 

    از خوشحالی اشک شوق در چشمان مثل شبش جمع شد.

    آن دو جوان در حالی که حرفشان را سبک سنگین می کردند که چگونه خبر را بدهند به داخل رفتند.

    در کنج خانه نشستند …

    از چای آلبالویی که مادر برایشان درست کرده بود نوشیدند‘

    مادر پروانه وار به دور آنها می چرخید و پسران هر لحظه شرمگین تر می شدند.

    گویی جانشان در حال بالا آمدن بود‘

    زبانشان نمی چرخید که بگویند از آن پسر پهلوانت، که چشم انتظارش بوده ای

    فقط چند تکه استخوان باقی مانده است‘

    این که معلوم نیست که آیا این پسرت است یا خیر؟

    اما…..

    پیش خود فکر نکرده بودند که مادر سال ها با این بو زندگی کرده و بوی پسرش را می فهمد!

    نمی دانستند حتی اگر چند تکه استخوان باشد، باز هم مادر بوی گل خود را که پرورانده میفهمد!

    نمی دانستند….؟

    #شهید گمنام سلام

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



     [ 06:27:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ