توی زندگی همه آدما وقت هایی پیش می آید که نمی دانی چکار کنی وقت هایی که می بینی فرصت های زندگیت مثل شارژ گوشیت تند و تند تمام می شوند و تو نمی دانی چکار کنی وقتایی که از بس فکر مشغولی داری کارهایی زیادی که روی سرت ریخته را نمی توانی درست انجام دهی وقتایی که انگار زندگیت رفته روی تردمیل و نمی گذارد جلو بروی. نگرانی درس های نخوانده و کارهای نکرده و فکری که همیشه خدا مشغول است وقت هایی که دلت می خواهد از هم قید و بندها رها بشوی و بروی, کجا؟ نمی دانم جایی که گذر زمان برایت مهم نباشد فرقی نکند که الان شب است یا روز یا ساعت چند است فرقی نکند که الان دیرت شده و استاد سر کلاس می رود و تو اینجا نشستی توی ایستگاه اتوبوس و داری درد دل هایت را می نویسی فرقی نکند که به کلاس می رسی یا نه و بعد به خودت می گویی بهتر است پیاده بروم,  اتوبوس نیامد. حیف است کلاس خانم همتی را از دست بدهم و وقتی تصمیم به رفتن پیدا می کنی با دیدن اتوبوسی که از دور می آید خوشحال می شوی و بعد تازه یادت می آید که کارت اتوبوست را دنبالت نیاوردی و مجبور ی برگردی خانه. بعضی وقت ها گره های کوری که برای خودت دست و پا می کنی از گره های زندگیت کورترند انگار نمی خواهند باز  شوند چون از اول هم کور نبوده اند. 

   یکشنبه 7 آبان 1396نظر دهید »

قبر عمویم که تقریبا ده سالی می شود که فوت کرده اند وسط قبرستان است برای رفتن سر مزارش باید از کنار امام زاده بگذری همیشه وقتی سر مزارش می روم از کنار یک سنگ قبرمرمر سبز رد می شوم که دور تادور آن را شیشه کشیده اندهمیشه عاشق این سنگ بودم می دانستم که قیمتشم هم نیست اما درست چند قدم آن طرف تر سنگ قبری ساده که دور تا دورش را میله های آهنی زنگ زده ای گرفته می بینم همیشه برایم سوال بود که چرا این دو با بقیه فرق می کنند یک فرق اساسی که بین این دو قبر بود این بود که همیشه سر قبر میله ای شلوغ بود ولی قبر مرمر سبز یکه و تنها افتاده بود. به یاد ندارم که کسی را بالای آن دیده باشم تا روزی که عمه ام بلاخره مدرک تحصیلی اش را که چندسالی درآن مشکل پیش آمده بود گرفت . با خوشحالی بسته ای خرما خرید و مرا هم همراه خود سر قبر میله ای که حالا فهمیدم متعلق به شخص متدینی به اسم سید مرتضی بوده برد و خیرات کرد و گفت:  نذر کرده بودم اگر مشکلم حل شود برایش خیرات بدهم.

   یکشنبه 7 آبان 1396نظر دهید »

گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید. پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم بود. خواهرم که طبق معمول خوشحال  شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم .هنوز خاطره آخرین مسافرتی راکه با هم رفته بودیم فراموش نکرده بودم دو روزی که با آن ها بودم شاید نزدیک به ده بار یا بیش تر بود که بند کرده بودند به چادر من : «این رادورت نپیچ بیندازش دور» و من فقط لبخند می زدم کاری نمی توانستم بکنم لبخند می زدم که نشان ندهم چقدر حرص می خورم اما به اندازه هر بار که آنها اصرار می کردند من چادرم را بردارم به هر مناسبتی که پیش می آمد یکی از فواید چادر رامی گفتم آخر بار هم عمه ام عصبانی شد وگفت خیلی خوب توراست می گویی چادر خوبست.

   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »

صبح كه از خواب بیدار شىدم هنوز باران مي آمدسریع لباس هایم راپوشیدم وراهی شدم. کمی طول کشید تا اتوبوس بیاید.به محض این که می

خواستم روی صندلی بنشینم چنددختر دبیرستانی گفتند بیا روی بوفه بنشین صندلی ها خیس شده اند.مثل این که راننده فراموش کرده بودپنجره

ها راببندد باران صندلی هاراخیس کرده بود.هرکس سوار اتوبوس می شد جایی برایش باز می کردیم تا او هم بنشیندتوی بوفه همه کیپ به کیپ هم نشسته بودیم وصندلی ها خالی بود.

می گویند وقتی باران می بارد خداوند رحمتش رابربندگان می فرستد هدیه امروز خدا مهربانی بود که به سرنشینان اتوبوس داده بود .

   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »

آنروزها که هنوز پول خرد برای خودش اجر و قربی داشت مادرم همیشه قلکی داشت و پول هایی که از خرید هایش اضافه می آمد را داخل آن می ریخت. هر وقت مادرم پول داخل قلک می ریخت می گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. با نا امیدی قطره قطره ریختنش را می دیدم ولی دریا شدنش را هیچ وقت ندیدم ؛چون وقت هایی خرج می شد که الان اسمش را مبادا می گذاریم. شاید اگر من دوران مبادا را خیلی حس نکردم بخاطر سیاست های مادرم بود. بزرگ تر که شدیم خواهرهایم هم این روند را در پیش گرفتند اما من هیچوقت این کار را نکردم شاید چون لزومی برای این کار احساس نمی کردم برای خودم هم ادای روشن فکرها را در می آوردم که چیزی که با همین پول یکسال قبل می توانم بخرم سال دیگر نمی توانم بخرم . پس چه لزومی به نگه داشتن آن هست, بهتر است که خرج شود. تا اینکه پول خرد از این هم خرد تر و حقیرتر شد و ارزشش را از دست داد. دیگر کمتر توی بازار می توانستی سراغش را بگیری؛ دیگر کسی بقیه پولت را پس نمی داد, یا با چسب زخم و شکلات جبرانش می کردند یا می گفتند پول خرد ندارند. این شد که کم کم قلک هم بار وبنه اش را از خانه ما جمع کرد و رفت آنوقت بود که من روز مبادا را  حس کردم و وجود دریایی قلک را فهمیدم.

   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »

1 ... 71 72 73 ...74 ... 76 ...78 ...79 80 81 ... 157

جستجو
 << < مرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
کاربران آنلاین
  • فاطمه الزهرا ایلام
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • راضیه پاكدامن ناييني
  • ميرزايي
  • ریحانه الرسول ساوه
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • سیده مهتا میراحمدی
  • مدرسه علمیه الزهرا تبریز
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • بهار
  • بهاره شیرخانی
  • maryam.r
  • سرباز کوچک امام(عج)
 
ایده های درآمد زا