کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < آذر 1395 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      


کاربران آنلاین
  • سین بانو
  • بهاره شیرخانی
 

...


طبق معمول صندلی کنارش پربود و من حق به جانب به زهرا که صندلی کنار او را اشغال کرده بود گفتم: از جای من بلند شو. زهرا با گوشه چشم

به من نگاه کرد و گفت: مگه خریدی صندلی را. و من جواب دادم مگه خبر نداشتی؟

شاید تا به حال نسبت به هیچ کس این طور احساس تعلق نداشتم به یاد ندارم کسی را این طور دوست داشته باشم که حتی وقتی دعوایم می کند

هم لذت ببرم وقتی سر کلاس نیست احساس بچه هایی را دارم که مادرشان را گم کرده اند.

فاطمه را میگویم کسی که خیلی ناگهانی با هم همکلاسی شدیم تا بحال هیچ وقت ندیدم  از زندگیش گله کند. هیچ وقت از شوهر و پسرش بد

   نمی گوید آرامشی که درونش میبینم من را به سویش جذب می کند حتی بچه ها هم فهمیده اند که وقتی فاطمه نیست انگار دو نفر در کلاس

غایب اند. با خانواده شوهرش زندگی می کند ولی من حتی یک حرف بد درباره آنها نشنیدم.همه دوست دارند کنارش بنشینند ولی من با خود

خواهی تمام صندلی کناریش را اشغال می کنم. دلم می خواهد بوی فاطمه رابدهم. نگاهش که می کنی فکر می کنی هیچ غمی ندارد فکر می کنی

بدون دغدغه زندگیش بدون هیچ موجی می گذرد اماخیلی زود فهمیدم اینطور نیست شرایط او از خیلی از آدم هایی که دور و برم می دیدم سخت تر

بود اما فاطمه یک فرق اساس با همه ی آنها داشت فاطمه به چیزهایی که خدابه او داده راضی بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-30] [ 12:38:00 ب.ظ ]




 

سرم به شدت درد می کرد. ناراحت و پکر بودم. فکرم مشغول بود آنقدر که نتوانستم جلسه فرهنگی راتحمل کنم بلند شدم و از پله ها پایین آمدم

که با خانم شجاعی مشاور مدرسه روبرو شدم. بعد از سلام و علیک وقتی برای مشاوره خواستم. قرار شد همان وقت مرا قبول کند. روبرویش

نشستم و شروع به صحبت کردم:

دو روز پیش بود که موقع مباحثه یکی از بچه های کلاس, امتحانی را که خودش زمان آنرا عقب انداخته بود را می خواست دوباره جابجاکند. اول

اهمیتی به حرفش ندادم ولی وقتی که تصمیمش قطعی شد مخالفتم را اعلام کردم. مشغله هایش بسیار زیاد بود با داشتن دو بچه کوچک در منزل

و کار تبلیغی می خواست در کلاس اول باشد. کارهایش با هم جور در نمی آمد می خواست با یک دست چند هندوانه را با هم بردارد. مریضی

های پی در پی هم مزید بر علت شده بود و انتظار داشت که همه بخاطرش گذشت کنند. امتحان هم یکی از مصادیقش شد دیگر نتوانستم تحمل

کنم .اول جو آرامتر بود ولی کم کم بحث بالا گرفت بقیه بچه ها دلشان به رحم آمده بود ولی من که تجربه های بدی از کنسل شدن امتحانات در

کلاس های سطح 2داشتم به هیچ وجه کوتاه نیامدم تا اینکه امتحان بخاطر اینکه روز قبلش نشستی تدارک دیده بودند به تاریخی که آنها  

     می خواستند تغییر کرد. با ناراحتی به طرف دوستم که اسمش الهام بود برگشتم و گفتم من راضی نیستم. او هم فقط گفت کار من نبود.

حرفش را نشنیده گرفتم ولی فردای آن روز که فهمیدم واقعا نقشی در این ماجرا نداشته خیلی ناراحت شدم. ولی نقطه اوج ماجرا وقتی بود که

فهمیدم الهام قصد انصراف دارد. به شدت احساس عذاب وجدان می کردم هرچقدر هم که دوستانم می گفتند که با او صحبت کردند و او بخاطر

بچه هایش قصد انصراف دارد باور نکردم.

خانم شجاعی با توجه به صحبت هایم شروع به صحبت کردند و گفتند: الخیر فی ما وقع حتما خیری در کار او بوده است ولی باتوجه به صحبتهای

شما ایشان از اول مردد بوده است الان فقط تردیدهایش راکنار گذاشته صلاح کار خودش راهم می داند شما هم عذاب وجدان نداشته باش ولی

عبرتی باشد که هر چند حرفت حق است و برای برقراری نظم بوده تهاجمی نباشد و ملایم تر مخالفت کنی و افراط و تفریط نکنی.

حرف های مشاور با حرف های بچه های کلاس مطابق بود هیچ کس قبول نمی کرد که کسی بخاطر یک برخورد تند از دیگری درسش رارهاکند. تا

اینکه به خانه رسیدم و به او پیامکی نوشتم و علت غیبتش را جویا شدم او هم تاکید کرد که بخاطر بچه هایش نمی تواند درسش را ادامه دهد.

حرف های مشاور, همکلاسی هایم, پیامکی که الهام به من داد و به قول طلبه ها اجماع علما ثابت می کرد که من نقشی در انصراف دادن الهام

نداشته ام ولی من باور نمی کنم شاید من یک تلنگر بودم تا صبوری های الهام تمام شود  شاید این همان یک لحظه غفلت

بود هنوز سرم درد می کند…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-23] [ 10:04:00 ق.ظ ]




به سختی بچه ها رااز کتابخانه بیرون کردم وخودم را به سالن اجتماعات رساندم .قراربود آقای صغیرا سخنران آن هفته باشند .من با علاقه خاصی جلسات ایشان را دنبال می کردم .آخرین لحظه های قبل از جلسه هم تعدادی از بچه ها را با اجبار وارد جلسه فرهنگی کردم و نشستم یک ربع ازوقت جلسه رفته بود .ناراحت وپکر بقیه جلسه را گوش دادم به محض تمام شدن جلسه بچه هایی که با اجبار وارد جلسه فرهنگی شده بودن با لبخند,از جبری که درموردشان بکار رفته بود تشکر کردند .داشتم فکر می کردم که چطور اول جلسه را بنویسم که یکی از خانم ها خلاصه جلسه را مرتب ونکته بندی به من داد:

مقام معظم رهبری سبک زندگی دینی رامطرح کردند که سعادت دنیا وآخرت رادرپی دارد.در حدیث کساء بیش از هفتاد نکته تربیتی در زمینه خانواده رادر پی دارد.غیر از بحث مشکل گشایی این حدیث نکات آزموده بسیار برای زندگی دارد.

ادامه »

موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-09-17] [ 01:13:00 ب.ظ ]




سر کلاس نشسته بودم که استاد با یک خبرخوش سر کلاس آمد و گفت : لازم نیست تحقیقی که گفتم را بنویسید در عوض نمره کلاسی,  کتابی را

که به شما معرفی می کنم بخوانید و فیش برداری کنید .از قدیم گفتند کور از خدایک جفت چشم بینا می خواهد ما هم که وقت زیادی برای

تحقیق کردن نداشتیم از این حرف استاد خیلی خوشحال شدیم. قرار شد کتاب انسان کامل شهید مطهری یا فطرتش را بخوانیم .به هر حال استاد

کلاس راشروع کردند تا رسیدند به این حرف که اگر لذت های معنوی را در زندگی درک کنید لذت های مادی و دنیایی برای شما کم رنگ می شود و

شایددیگر اهمیت نداشته باشد. از حرف استاد تعجب کردم و اعتراض کردم که من این حرف را نمی توانم قبول کنم. استاد هم لبخندی زد و چیزی

نگفت . به هرحال بعد از کلاس به کتابخانه رفتم و کتاب انسان کامل را گرفتم. شاید این آیه قرآن را شنیده باشید که می گوید شهدا زنده اند من

هیچوقت این رادرک نکرده بودم ولی وقتی این کتاب را شروع کردم احساس کردم شهید مطهری روبروی من نشته اند و سوالات من را بدون اینکه

بپرسم جواب می دهند. همه برنامه ریزی هام به هم ریخته بود اصلا نمی توانستم این کتاب را کنار بگذارم من که آنقدر به وقت شناسی اهمیت

می دادم زمان را فراموش می کردم ویک روز صبح که با همان استاد کلاس داشتیم آنقدر جذب آن شدم که زمان از دستم رفت وتا به حوزه برسم

یک ربع از وقت کلاس رفته بود. آخر ساعت از استاد بخاطر دیر آمدگی ام عذر خواهی کردم و گفتم : باور کنید استاد تقصیر کتاب شهید مطهری

بودکه حواسم راپرت کرد .استاد لبخندی زد و گفت: شما مقداری از لذت معنوی را چشیدی و زمان ومکان را فراموش کردید این حرفی بود که قبول

نداشتید.

پیشنهاد می کنم کتاب انسان کامل شهید مطهری را حتما بخوانیدبه قول معروف «حلوای لَن تَرانی تا نخوری ندانی »

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:18:00 ق.ظ ]




ناراحت بود. غصه از چهره اش می بارید. با بغض حرف می زد. هر لحظه ممکن بود اشکش جاری شود.مشکلی نبود که بشود راهی برایش پیدا کرد. وقتی درد دلش تمام شد از من پرسید تو می گویی چه کار کنم؟ جواب دادم: چرا از خدا نمی خواهی جواب داد:هر چه از خدا می خواهم جوابم را نمی دهد انگار خدا صدایم را نمی شنود حتما خدامن رادوست ندارد.

نمی دانستم چه جوابش را بدهم از ته دل برایش دعا کردم و از خدا خواستم بتوانم اندکی از دردهایش را سبک کنم, چیزی به ذهنم نمی رسید. نگاهم را به جلو انداختم. کامیونی جلو ماشین ما در حرکت بود بیت شعر زیبایی پشت آن نوشته بود:

نی که آن الله تو لبیک ماست                       آن نیاز و سوز و دردت , پیک ماست

شعر به نظرم خیلی آشنا آمد.جرقه ای در ذهنم زده شد این شعری بود که شهید مطهری ذیل تمثیل مولوی آورده بود با لبخند به طرفش برگشتم و گفتم:

مردی بود که همیشه با خدای خود راز ونیاز می کرد و دادِ الله الله داشت .یک وقت شیطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه کرد و کاری کرد که این مرد برای همیشه خاموش شد. به او گفت: ای مرد! اینهمه که تو الله الله می کنی و سحرها با این سوز و درد خدا را می خوانی, آخر یک دفعه هم شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر به در هر خانه ای رفته بودی و اینهمه فریاد کرده بودی, لااقل یک دفعه در جواب تو لبیک می گفتند. این مرد به نظرش آمد که این حرف , منطقی است .دهانش بسته شد و دیگر الله الله نگفت. در عالم رویا هاتفی به او گفت :چرا مناجات با خدا را ترک کردی ؟ گفت من می بینم اینهمه که دارم مناجات می کنم و با اینهمه درد و سوزی که دارم ,یک بار هم نشد در جواب , به من لبیک گفته شود.هاتف به او گفت : ولی من مامورم از طرف خدا جواب را به تو بگویم :«آن الله تولبیک ماست»

برگرفته از کتاب انسان کامل ,استاد شهید مطهری,ص 80

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-16] [ 09:50:00 ق.ظ ]
 
   
 
مسابقه راوی مهر