کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  آیینه خداوندی   ...

شیشه  برای سرما و گرما و…مناسب است، با اینکه نقشی بزرگ دارد اما جز محبوب ترین ها نمی شود، کافیست  با کمی جیوه اندود شود محبوب ترین و شیرین ترین یار طنازان می شود، و آنگاه که زنگار بر چهره اش نشیند، بی درنگ به زدودن زنگارش می روند.

آیا دلی که با عشق الهی صیقل بگیرد، بعد از چرکین شدن به گناهی می توان رها کرد؟

اصلا آیا می شود در آن آینه تصویری واضح از اشرف مخلوقات یافت؟

بیاییم در این واپسین روزهای سال به موازات زدودن زنگارهای خانه و کاشانه مان، سری هم به دلمان بزنیم و آیینه خداوندی را از غبار بزداییم و خویشتن خویش را زیباتر و روشن تر ببینیم.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[شنبه 1396-12-26] [ 02:49:00 ب.ظ ]





  قطرات باران   ...

قطرات باران هر لحظه بیشتر و بیشتر به شیشه ی اتوبوس می خورند و خود را با قطرات پایینی پیوند می‌دهند و مسیری برای پایین آمدن انتخاب می‌کنند…

دلم بدجور هوایی کربلا شده است… راننده به درخواست مسافران مداحی مورد علاقه ام را پخش میکند…

 مداحی  که با این حال و هوا خوب عجین می‌شود…

می باره بارون

 روی سر مجنون

 تو یه خیابون رویایی 

می لرزه پاهاش

 بارونیه چشماش

 میگه خدایی تو آقایی

 سر به شیشه می گذارم و به خیابان که حالا چیزی از یک رود پر آب کم ندارد خیره می‌شوم.

گه گاه با نور رعد و برق چشمم به سیاهی درختان کنار جاده می‌خورد.. گوش می سپارم به صدای باران شدیدی که به سقف و شیشه ها برخورد می کند…

کم‌کم افکار زیادی ذهن خسته ام را درگیر می کند…

فکر اینکه که بودم و چه کردم؟!

فکر اینکه آنها که بودند و چه کردند؟! فکر حال و هوای سنگین و آرام طلاییه و شلمچه… 

فکر ناگهانی شدن اولین سفرم به سویتان…

 فکر اینکه آیا به راستی برای لیلا بودنتان، مجنونی کرده‌ام؟!

چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم…

 به سیاهی جاده که از آب باران، رنگی از چراغ های ماشین به خود گرفته بود، خیره می‌شوم…

 صحنه ای از کربلا در ذهنم تداعی 

می شود…

کربلایی که تا به حال نفس هایم آن را لمس نکرده است… 

شیشه پنجره را تکیه گاهی برای سنگینی سرم می‌کنم… 

سنگینی حاصل از بغض

فرو خورده ام… 

و ناگهان چشمانم هوس همراهی با آسمان می کند و شروع می‌کند به بارش بی وقفه…

 چفیه ام را به صورت می چسبانم و اشکهایم را با آن پاک می‌کنم…

 به تسبیح حلقه شده دور دستانم چرخی می دهم و آن را با دست دیگرم لمس می کنم…

یاد طلائیه و شلمچه و هویزه… 

یاد سجده شکر به خاک کربلای ایران…

یاد پرچم‌های موّاج یا زهرا و یا حسین…

یاد استخوان‌ ها و پلاک هایی که هنوز زیر خاک ها جا مانده اند…

 یاد زیارت های عاشورایی که هنوز در کاور های خاک خورده، غریب مانده اند…

یاد رمز یا زهرا که هنوز در فضا مانده است…

 یاد مادر چشم انتظاری که سالهاست به سوگ تو مانده است… 

و یاد تو…

 تویی که جا گذاشتی پاره تنت را…

 و دل زدی به جاده های مملو از مین… تویی که با تکه تکه های بدنت رنگ آزادی به دریای دین پاشیدی… تویی که مجنون شدی و لیلای وطن را از چنگال دژخیمان پلید رها کردی…

 لیلای من…

من به یاد توست که شب سرد و بارانیم را با طراوت اشکانم سر

می کنم…

 

 و کجاست دلی که تپیدنش به نامت سند بخورد؟!

دستم را بگیر ای سر از تن جدا…

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



[جمعه 1396-12-25] [ 01:17:00 ب.ظ ]





  سادگی   ...

 چه ساده مي توان دلم، تو را به قصه ها سپرد

و ساده تر از آن شبي به شهر عاشقانه برد

چه ساده مي توان تو را به جشن سايه ها كشيد

و ساده تر از آن همان كه بي بهانه دل بريد

چه ساده در نگاه تو اسير گريه ها شدم

مرا ز ياد بردي و از اين قفس رها شدم

چه ساده مي توان تو را به عاشقي قبول داشت

و يك دل پر از غرور به قدر من صبور داشت

چه ساده مي توان تو را به اندكي بها فروخت

و سال ها به حسرتش غريب و صادقانه سوخت

چه ساده مي توان تو را ز قصر چشمه آب داد

و ساده تر از آن به تو نشاني سراب داد

چه ساده مي شود تو را از اين هوس رها كنم 

و با ترانه اي تو را به عشق آشنا كنم

چه ساده مي شود كه تو دلي پر از جفا شوي

و ساده تر كه از منه غزلسرا جدا شوي

موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1396-12-24] [ 05:12:00 ب.ظ ]





  دل تکانی   ...

قاب عکس قدیمی را با دستمال نمناک، با دقت پاک کردم و غبارهای مزاحم را از چهره ها زدودم.

کمد لباس را که هم از لباسهای تنگ و کوچک و پاره، سبکبار نمودم، تازه یاد جاکفشی افتادم و به سراغ کفش های مندرس و جا تنگ کن رفتم،

از شر آنها هم خلاص شدم.

با خیالی تخت، چایی لیوانی، و قندان را روی میز گذاشتم و به آرامش بعد از رهایی فرسوده ها و از یاد رفته ها

می اندیشیدم.

چقدر حس و حال خلوتی و سبکی ، جذاب و شیرین است.

به یادم افتاد که مهم ترین و اصلی ترین جا را هنوز پاک سازی نکردم و اصلا جرات هم ندارم.

گوشه دلم هنوز چند شکستگی و چند حرف کهنه و نخ نما جا مانده.

هرچه که دستانم را فریب دادم برای خانه تکانی دل، خودی نشان بدهند و حرکتی کنند، هیچ یاری نکردند.

خواستم از خیرخانه تکانی دلم بگذرم دیدم نمی توانم.

اصلی ترین و حساس ترین نقطه زندگی را با غبارها و زنگارهای به درد نخور و نابود کننده رها کنم.

با دست و پایی مضطرب به سمت گوشی تلفن رفتم و با دو دلی شماره گرفتم.

 در ذهن دنبال واژه و کلامی برای شروع و سلام می گشتم، اما وقتی از آن سوی خط سلام و بفرمایید دوست قدیمی ام راشنیدم به یکباره تمام هوش و حواسم به سلام و احوالپرسی از دیرینه دوست مشغول و از واهمه های بیخود خالی شد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1396-12-23] [ 09:12:00 ب.ظ ]





  ظرف خالی بود.   ...

غذایی که از ظهر مانده بود را برای شام گرم کرد. بشقاب های ما را پر از غذا کرد ولی برای خودش غذا نکشید.

-پرسیدم: برای خودتان غذا نمی کشید؟

-جواب داد: تصمیم گرفتم شبها حاضری بخورم. این را گفت و کاسه ماست را جلو کشید.

نگاهی به قابلمه ای که کنارش بود انداختم ظرف غذا خالی بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-22] [ 11:39:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟