کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • عبدالعظیم حسنی (ع)
  • حُسنِ حَسَن
  • انــــتـــــــظاری
  • مفرد مونث غایب


  •   غم رفته شادی آمده   ...

    در دنیایی که اطراف ما پرشده از رنگ های خاکستری وسیاه، پرشده از بالانشین های بی درد و پایین نشین های ناامید. درمیان داستان های مهربانانه ای که از سوی از مابهتران،صفحه حوادث وخبرها راسیاه کرده، من به چشم دیدم که چگونه می توان با یک لطف ومهر،قهرمان شدوای کاش وای کاش،می توانستم قهرمانم را برسردست بگیرم وبه همه نشان دهم.

    قصه از ناراحتی های هم کلاسی ام شروع شد، اوکه درمانده درمیان انبود غصه ها وقرض ها ومشکلات شده بود،مدام از انصراف می گفت ومن فقط پرسیدم چرا؟

    یک با در جوابم گفت: جداازسختی رفت وآمد،هزینه کتاب هایم را ندارم.

    من بی خیال از این جواب فقط دلداری دادم وگذشتم. غم رادرچشمان دوستم دیدم وفکری برای زدودن آن نکردم وبا خودم برچسب دوستی وطلبگی را حمل می کردم.

    آن روز دوستم را درحالی که پاکت حاوی کتاب هادر دستش بود وبرق شادی درچشمانش می درخشیدبه کلاس وارد شد. من من کنان ومتعجب گفتم: بلاخره کتاب ها راخریدی؟ 

    خندید وگفت: پول کتاب ها راکسب به من غرض دادتا بعد به او برگردانم و نشست.

    درست در کنار دستم مهربان دوستم رادیدم که نوری از محبت درلب هایش به تبسم تبدیل شد. تبسم اوبا تمام تبسم های دنیا که تا به حال دیده بودم،متفاوت بود. عطروبویی از آن به مشامم خوردکه نبوییده ونخواهم بویید. 

    دختری که درس می خواند وکار می کند، او که بی پیرایه وساده می آید و می رود، با همه گفت وشنود دارد، هیچ گاه از چیزی عصبانی نمی شود وحتی دست کسی را ردنمی کند،این بار در نقاب وطرحی جدید ونو، یعنی فرشته ای در ردای آدمی کنار دستم نشسته.

    فهم این موضوع از سویی شاد واز سویی غمگینم می کند.دنیا رابرسرخود آوار می دیدم. 

    اگر دستم برای خرید کتاب ها گشاده نبود،حداقل می توانستم تلاش کنم و از چندنفر کمک بگیرم.

    من با کنجکاوی فهمیدم که این افتخار نصیب دوستم شد،آن دختر مهربان و خوب.

    شرم می کنم از خودم که پای در راهی گذاشته ام که لازمه اش مهربانی وگذشت است، اما هیچ نیاموختم ولی او با پول دستمزدش دلی را شاد ولبی راخندان کرد.

    باید استوره اش کنم در ذهنم ودلم.

    آری گاهی با آفریدن یک لبخند می توان درخشان شد وتابید، چنان افروز، تابناک و روشن.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1396-11-28] [ 06:50:00 ق.ظ ]





      از یاد رفته   ...

     هرچه اطرافم را گشتم پیدایش نمی کردم.

    اعصابم بهم ریخته بود، بدون نبودنش انگار تعادلم بهم می خورد و نمی توانم کارهایم را انجام دهم، 

    با عصبانیت گفتم: « ای بابا بازم گم شد حالا چیکار کنم» 

    و از اتاق رفتم بیرون و در بقیه قسمت های خانه به دنبالش بودم.

    برادرم وارد شد و مثل همیشه با شوخی هایش اذیتم کرد.

    گفتم: « اینقدر مسخره بازی در نیار حوصله ندارما یچی بهت میگما»

    اما فایده ای نداشت کار خودش را می کرد.

    بدون توجه به برادرم داشتم همه جا را زیر و رو می کردم که گفت: « حالا دنبال چی می گردی؟؟»

    با بی حوصلگی جواب دادم: «عینکم گم شده» 

    ناگهان به سمتم آمد و دستش را به طرف موهایم برد و عینکم را پایین آورد و عینک را به من داد.

    گفت: «یعنی تا الان متوجه نشدی که عینک روی موهاته» 

    گفتم: « نه اصلا حسش نکردم از بس که رو چشمم و سرم بوده انگار وجودشو حس نمی کنم دیگه»

    با لحن شوخی همیشگی اش گفت: « از بس که خنگی انتظار بیشتری نمیشه ازت داشت »

    هر دو خندیدیم و من به اتاقم باز گشتم.

    با خود فکر کردم بعضی چیزهای مهم چقدر زود عادی می شوند و دیگر آن ها را حس نمی کنیم.

    حالا عینک  را می شود جایگزین کرد اما بعضی چیزها که جایگزین ندارند

    مثل پدر و مادر.خانواده،امنیت

    موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



    [جمعه 1396-11-27] [ 09:53:00 ق.ظ ]





      دلنوشته ای برای مادرم   ...

    فاطمه؟ فاطمه؟؟!!!؟ چه سري درون اين كلمه نهفته است كه عرش را به لرزه در مي اورد؟

     

    به راستي تو كه بودي فاطمه؟

    نه!بهتر است بگويم كه هستي فاطمه؟

     

     اين روز ها نامت بر زبان ها جاري است.

    سخن از تو و چادر به خاك و خون كشيده ات به ميان است.

     

     تو و چادر خاكي؟

     

    تو مگر دختر رحمت للعالمين،پيام اور صلح و زيبايي جهانيان نيستي؟

     

     تو و چادرِخوني؟

     

     مگر همسر علي،ايينه ي عدالت و حق نيستي؟

     

     

    مگر ميشود اين تناقض ها عرش را به لرزه در نياورند؟

    و

     صداي  شيون دختر رسول خدا،همسر علي

    ميان در و ديوار،اسمان و زمين را عزادار نكند؟

     

    واي بر عالميان 

    بوي عطر ياس به مشاممان ميرسد!

     

    چادرت را خاك و خون گرفت

    چشم مارا نيز…

     

    فاطمه جان

    اين روز ها همچنان بوي خوني شدن و صداي قدم هاي نامحرمان بر روي چادرت مي ايد و ادامه پيدا كرده است

     

    خبر ميرسد عده اي از دختران سرزمينم،عروسك خيمه شب بازي عمر ها و ابوبكر ها شده اند

     

    فاطمه جان تاريخ در حال تكرار شدن است

    اما…

    اما در همان سرزمين دختران و زناني هستند كه تا پاي جان حرمت چادرت را نگاه داشته و هروز خون غيرت دفاع از يادگارت(چادر)بيش از پيش در رگ هايشان ميجوشد تا شايد بتوانند

    كمي 

    فقط و فقط كمي ,مرهمي بر زخم هاي به دل مهدي ات نشسته باشند 

     

    اين دختران و زنانِ مدافع يادگارت

     

    ارام نخواهند نشست اي مادر حسين

     

    ايستاده اند چون كوه اي مادر زينب

     

    باشد كه لبخندت،جاودانشان كند اي مادر حسن

     

    صلي الله عليك يا فاطمة الزهرا

    تا اخر پاي مادرمان ميمانيم

    موضوعات: نویسنده وعکاس: فائزه محمدی  لینک ثابت



     [ 09:19:00 ق.ظ ]





      اتوبوس خاطرات   ...

    چشمهايشان در هم گره خورده بود و براى روبرگرداندن و خود را به نديدن زدن دير شده بود. عاطفه بود! صميمى ترين دوست دوران مدرسه اش. چند سالى مى شد كه او را نديده بود. بعد از اينكه در دو دانشگاه مختلف قبول شده بودند، بجز چند تماس تلفنى آن هم همان اوايل، ديگر خبرى از او نداشت. دوست نداشت عاطفه او را با آن سر و وضع ببيند، اما چاره اى نبود. عاطفه هم از ديدن او با آن لباس و قيافه جا خورد، اما به روى خود نياورد و با روئى باز او را در آغوش گرفت. 

    صندلى كنار دست عاطفه در اتوبوس خالى بود. پهلوى او نشست، مثل آن سالها كه هر دو روى يك نيمكت بغل دست هم مى نشستند. عاطفه هنوز همان عاطفه بود، فقط كمى بزرگتر و خانمتر شده بود. درست مثل آن روزها، قرص زيباى صورتش را با چادر قاب گرفته بود. صورت ساده و بى آرايش، چشمها و لبخند عاطفه، بناگاه آينه اى شد كه او توانست گذشته نه چندان دورش را در آن ببيند. 

    چقدر از آن گذشته فاصله گرفته بود و اين را امروز با ديدن عاطفه فهميد. انگار كه ديدنش تلنگرى بود كه او را از خواب بيدار كرد. سعي كرد دستهايش را كه با ناخن مصنوعى و آستينهاى كوتاه جلوه گرى مي كرد، قايم كند. اما صورتش را چه مي كرد؟ كمي كه به خود مسلط شد، شالش را كه يله روى موهاى بلندش رها شده بود جلو كشيد و آهسته دستمالى از كيفش در آورد تا در فرصتى مناسب لبهايش را كم رنگتر كند. تا به حال اينقدر احساس خجالت و حقارت نكرده بود. 

    حرفهايشان گل انداخته بود، اما او درست نمي فهميد چه مى گويد و چه مى شنود. ذهنش درگير شده بود. اگر امروز عاطفه را نديده بود، شايد به اين زودى به ياد نمى آورد كه روزى چادر  به سر داشت، سر صف صبحگاه قرآن مى خواند و در نماز جماعت مدرسه فعال بود. كى اينقدر عوض شده بود كه خودش هم نفهميده بود؟ 

    بعد از دو سه ايستگاه عاطفه خداحافظى كرد و پياده شد و او را با هجوم افكار و خاطرات تنها گذاشت.

    يادش آمد اولين بار ترم دوم دانشگاه بود كه چادرش را برداشت، به بهانه انداختن كوله پشتى. كتابهاى سنگين دانشگاه را فقط كوله تاب مى آورد و از نظر او كوله با چادر مناسبتى نداشت. ترمهاى بعدى، يواش يواش مقنعه اش را عقب كشيد و دستى هم به صورتش برد تا از قافله عقب نماند. 

    و امروز آنچنان عوض شده بود كه آرايش دائم و ناخنهاى مصنوعى رنگ به رنگ مجالى براى وضو به او نمى داد و كم كم نماز خواندن هم از سرش افتاد. 

    آنقدر غرق در افكارش بود كه ايستگاه را رد كرد. ايستگاه بعدى از اتوبوس پياده شد و در پياده رو شروع به قدم زدن كرد. براى رسيدن به خانه عجله اى نداشت، هميشه در حال قدم زدن بهتر فكر مى كرد!

    موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-11-26] [ 07:01:00 ب.ظ ]





      مقاومت   ...

    برای ثبت نام دوره راهنمایی به مدرسه رفتم. نام آن مزین به نام حضرت فاطمه(س)بود: مدرسه فاطمیه

    کارنامه پنج سالم راکه دیدند مرا ثبت نام کردند و گفتند:این مدرسه به نام حضرت زهراست و باید در این مدرسه چادر سرت کنی.

    چادر پوشیدن را دوست داشتم ،این یک فرهنگ جا افتاده در محله ما بود. بعضی از دوستانم دوران ابتدایی هم چادر سر می کردند. دوست داشتم شبیه آن ها باشم.

    به خیاطی رفتم و اولین چادرم را دوختم. برای سر کردن آن خیلی ذوق داشتم . تا اینکه اولین روز مدرسه آن را با ذوق فراوان پوشیدم.

    بعد از یک هفته روز جمعه بود که می خواستیم بیرون برویم، چادرم را سرم کردم. پدرم هنوز از چادری شدن من خبر نداشت. مرا که دید اخم هایش را درهم کشید و گفت :(این چیه سرت کردی؟ زود برو بزار تو خونه بعد بیا) ومن با اینکه دلم نمی خواست به اجبار این کار را کردم.

    دیگر برایم عادت شده بود، هروقت تنها یا با مادرم بیرون می رفتیم چادرم با من بود، و هروقت با پدرم بودم آنرا برمی داشتم.

    شاید همین امتناع پدرم، مرا بیشتر به چادر علاقمند کرد.

    سه سال بعد وقتی که دبیرستان می رفتم، روزی می خواستم با پدرم بیرون بروم، اما دیگر حاضر نبودم چادرم را بردارم .

    پدرم که مرا با آن وضعیت دید نگاهی با اخم به من انداخت و گفت:

    می خواهی چادر سرت کنی؟ با ترس گفتم : بله

    گفت :(خب بیا برویم) و من خوشحال از اینکه پدرم چادری شدن مرا پذیرفته با او رفتم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 07:28:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟