کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • مدرسه علميه الزهرا(سلام الله علیها) یزد
  • رضوانی
  • مظلومی
  • طلبگي ام مرا افتخار است
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • نرجس دولت آباد
  • الزهرا اراک
  • زارع
  • حضرت زهرا سلام الله علیها-نرجسیه سابق
  • ماه بانو جان
  • مدرسه حضرت زینب امیدیه
  • خديجه نورعلي
  • سعيده رجبي
  • نرگس بختياري
  • حرمان هور
  • somayye java
  • پاییز
  • طاهره كاظمي
  • vaporl
  • درنا
  • پروانه معظمي
  • یا زهرا ادرکنی
  • زهرا محمودی



  •   بغض آسمان   ...

    جمعه شب باصدای مهیبی از جای جستم.

    باد، رخت آویز را بر شیشه می کوبید،

    به سرعت به بالکن رفتم؛ رخت آویز را از چنگ باد نجات دادم.

    به اتاق خزیدم و پشت پنجره به تماشای تکاپوی دلهره آور باد ایستادم.

    آسمان که از غروب گرفته و غمگین بود، این بار با کمک باد عقده گشایی می کرد و دست در دست هم بر زمین و زمان می کوبیدند،

    ناگاه صدای ترکیدن بغض آسمان به گوش رسید و باران شروع به ریزش کرد.

    بغض نیم خورده آسمان متحیرم کرد اما به اندیشه فرو رفتم که من هم چونان حالی داشتم و گلویم از بغض فشرده شده بود.

    چند قطره اشکی میهمان گونه ها.

    از تقلای باد و آسمان و بغض ریزان آسمان به وعده عمل نشده و معشوق به وعده گاه نیامده رسیدم.

    آری، جمعه ای گذشته بود و یار چهره نشان نداده بود، 

    آری، این جمعه هم بر تقویم عمر زمان مُهر رفتن خورد، بدون حضور یار.

    این جمعه هم گذشت و نیامد.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-08] [ 03:25:00 ب.ظ ]





      جواناني كه جوان ماندند!!!   ...

    ١٨ ،٢٢ ،٢٥ ،١٦ و حتي ١٤

    با خود مي گويي اين عددها ديگر چيست؟ نه؟!

    اين عدد ها را امروز حين قدم زدن ميان قبور شهدا مي ديدم…

     روي عكس ها يشان نوشته بود…

     آري سنشان بود… سن!!!

    … تعداد گردششان به دور خورشيد!

    اما گردش حقيقي آن ها به دور خورشيد يك بار اتفاق افتاد،

    روزي كه به دور اباعبدلله گرديدند

    آري خورشيد حقيقي آن ها حسين (عليه السلام)بود.

    چه قدر بوي كربلا مي آمد!!!

    سكوت كرده بودم و نگاه مي كردم، 

    زبانم توان خواندن فاتحه اي هم نداشت.

    …..

    جوان

    استوار

    نوراني

    رعنا

    و حتي خوش تيپ

    تك تكشان با تو حرف مي زدند

    اما درست نمي شنيدم!!

      حس مي كردم گوش من ظرفيت شنيدنشان را ندارد 

    سعي كردم بيشتر دقت كنم، 

    انگار نگاهشان طنابي شده بود كه پاي مرا براي رفتن بسته بود.

    نمي توانستم از ميانشان عبور كنم….

    با خود گفتم:

    _ (تا نفهمم اين تصاوير چه مي گويند نمي رونم)

    يك لحظه انگار بانگ صداي تصويري ميان وجودم پيچيد 

    كه با صلابت فرياد زد:

    _ من از تبار علي اكبر حسينم!!!!

    من از تبار علي اكبرم!!

    علي اكبر حسين!!!

    همان لحظه گمشده ام پيدا شد

    نامي كه به دنبالش مي گشتم 

    خودش بود! علي اكبر!

    چه زيبا گفتيد جوانان شيعه!!!

    حقا كه اين نام برازنده ي شماست

    شما اكبريد، 

    مقامتان اكبر است

    علي اكبران ايران من 

    شما به نام جوان آبرو داديد

    اكبر شدنتان مبارك ما و خودتان.

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 08:23:00 ق.ظ ]





      وطنی   ...

    داخل مغازه شدم، سایزم راگفتم و از فروشنده خواستم شلواری برایم بیاورد.

    وقتی از پرو بیرون آمدم فروشنده شروع به تعریف از کالایش کرد، در آخر هم گفت این شلوار کار ترکیه است.

    شلوار را روی میز گذاشتم و گفتم:

    _ پس یک کار ایرانی بیاورید.

    چشمانش گرد شد خندید و با شرمندگی گفت:

    _کار وطنی است از تهران آوردیم, جنس آن از خارجی اش خیلی بهتر است ولی تا زمانی که نگوییم خارجی است کسی از ما نمی خرد،

    ما هم مجبور می شویم مارک خارجی روی آن بزنیم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-02-07] [ 10:46:00 ق.ظ ]





      تو را می خوانیم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    باران هاى دير هنگام اين روزها مرا به ياد تو مى اندازد، آقاى من! 

    سالى كه گذشت، گل ها و درختان و پرندگان شهرمان، زمستانى خشك را در حسرت باران و برف سپرى كردند.

    درختان، نا اميدانه ريشه هاى خشكيده شان را در جستجوى نمى، در دل خاك فرو

    مى بردند و پرندگان، ملتمسانه به اميد قطره اى باران چشم به آسمان مى دوختند.

    آن ها باور داشتند كه زنده به بارانند و با تمام وجود باران را می خواندند و خدا جوابشان را داد، هر چند دير هنگام.

    به ياد مى آورم كه ما نيز در زمستان تاريخيم. زمستانى سرد و طولانى، آن قدر طولانى كه بهار را از ياد برده ايم.

    چشم به راه باران رحمتتان هستيم، اما شايد نه به اندازه گل ها و پرندگان، كه چشم به راه باران طبيعت بوده اند.

    هنوز باورمان نشده كه حيات معنويمان در معرض خطر است، كه بى تو فقط نفسى مي كشيم و زنده ايم، اما زندگى نمى كنيم.

    اگر باورمان بشود، با تمام وجود تو را

    مى خوانيم و طلب مى كنيم.

    اگر باورمان بشود…

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-06] [ 12:01:00 ب.ظ ]





      زیبا اما ...   ...

    مدتی بود دنبال کفشی می گشتم که هم زیبا باشد و هم قیمت مناسبی داشته باشد. اصلا به راحتی و دوامش هم فکر نکرده بودم.

    بعد از مدت ها گشت و گذار، بالاخره چشمم یک جفت کفش را گرفت.

    واقعا زیبا بود. به مادرم گفتم:

    _ (مامان من همینارو میخوام)

    از همان هایی بود که من می خواستم و به قولی مطمئن بودم چشم همه را خیره می کند.

    فروشنده گفت:

    _ همین یک جفت را دارم بپوشید ببینید اندازه هست یا نه.

    وقتی که پوشیدم کمی تنگ بود، با خود گفتم:

    _ حتما چون زیاد راه رفته ام پاهایم ورم کرده و برایم تنگ است.

    از طرفی بعد از مدتی جا باز می کند.

    با اصرار زیاد بالاخره مادرم قبول کرد همین ها را بخریم.

    کفش را خریدیم و با خوشحالی به خانه آمدم.

    کفش ها واقعا قشنگ بود و همه را خیره می کرد.

    هرجا مهمانی یا مراسم مهمی بود سعی می کردم حتما این کفش ها را بپوشم. همه تعریف می کردند اما کفش پاهایم را می زد و پاهایم اکثر مواقع زخم بود.

     با پوشیدنش همیشه چهره ام درهم بود.

    یک روز عمه ام به مادرم گفت چرا مدتی است فاطمه در مهمانی ها چهره اش درهم است. 

    مادرم هم قضیه را برایش تعریف کرده بود.

    عمه ام پیش من آمد و بعد از کمی مقدمه، ماجرایی را برایم تعریف کرد.:

    _ (آن زمان که جوان بودم خواستگاران زیادی از همه قشری داشتم. 

    ‌بین آن ها پسری بود که مهندس بود و این موضوع برای آن زمان و فامیل ما خیلی عالی بود.

    من هم پایم را در یک کفش کردم که همین پسر را می خواهم.

    هم باسواد بود هم پولدار و هم مذهبی و با اخلاق.

    به هر طریقی بود خانواده رضایت دادند و من ازدواج کردم.

    چند ماه اول همه چیز عالی بود اما وقتی که شور و شوق ماه های اول گذشت کم کم اختلافات و تفاوت ها و عدم تفاهم ها بروز پیدا کرد و به سال نکشید که ما از هم جدا شدیم.

    پسر خوبی بود من هم دختر بدی نبودم اما به درد هم نمی خوردیم.

    بعد از چند وقت هم من ازدواج کردم و هم همسر سابقم.

    الان هم خوشبختیم و هرکدام چند بچه داریم.)

    برایم خیلی جالب بود. فکرش را که کردم دیدم هر چیز خوب و قشنگی مناسب ما نیست.

    این کفش خریدن و به دنبالش قضیه عمه کمک بزرگی به من کرد.

    فردای آن روز رفتم یک کفش مناسب و راحت خریدم و خدا را شکر کردم که فقط یک کفش بود و قابل تعویض.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-02-05] [ 04:53:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.