کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  دلنوشته همسران مدافع حرم   ...

تو می روی و برای من دیگر طاقتی

نمی ماند…

زیر باران بی امانی که بر این شهر می بارد …

و زیر بارش این همه غربت…

با کاسه ی آبی که در آن رحمت عشق می چکد…

و قرآنی که واژه واژه اش را به قلبم می چسبانم و به زیر چادرم می کشم که مبادا گلبرگ های آن نمی از باران بگیرد…

منِ تنهای بی تو …

وجودم را غرق در هجران روحم می کنم…

و با کاسه ای آب و باران، که دلم با قطره قطره ی آن پشت سرت می ریزد…

جانم را بدرقه می کنم…

جانی که تو با وجود خودت و با تمام خوبی هایت به من بخشیدی …

و حالا این روزهای تکراری و ملال انگیز، تو را کم دارد …

تویی که با هر نفست تپشی از سوی قلبم را پیش کش ثانیه هایم کردی…

و با قلبی آکنده از عشق راهی دیاری شدی که در آن یقینی برای بازگشت وجود ندارد…

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-12] [ 09:22:00 ب.ظ ]





  بخوان مرا   ...

دیروز از شدت گرما و گرفتگی هوا می خواستم فریاد بزنم.

زبانم مثل یک تکه چوب خشک شده بود.

خواهرم زودتر از افطار بلند شد؛ فرشی را در حیاط پهن کرد تا کمی هوای تازه بخورد.

ناگهان آسمان صدا کرد، خوشحال گفتم:

_ می خواهد باران ببارد.

 سرم را به دیوار تکیه دادم و منتظر باران شدم. نمی دانم چند قطره آب به صورتم خورد یا سراب باران دیدم. 

نزدیک افطار هوا خنک تر شد و توانستم نفسی تازه کنم.

الله اکبر اذان را که گفتند دستانم را بالا گرفتم و از خدا طلب باران کردم.

چه قدر روزهای اول ماه رمضان که باران می آمد خوب بود.

هوا خنک و روزه داری آسان بود.

شب روی همان فرش داخل حیاط، تشکی انداختم و آن قدر به آسمان نگاه کردم تا خوابم برد.

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم بخاطر همین بعد از ظهر روی کتاب لمعه خوابم برد.

بعد از گذشت ساعتی با صدای مادرم که کفش های داخل حیاط را جمع می کرد بیدار شدم.

صدای آسمان بلند شد و باران ریز بهاری شروع به باریدن کرد.

در اتاق را باز کردم، پرده را کنار زدم و هوای باران زده بهاری را, با تمام وجود استنشاق کردم.

با بلند شدن صدای گوشی ام از هوا دل کندم.

 آن را برداشتم یکی از بچه های گروه بود.نوشت:

_ برای تولدت شعر گفتم، البته با اسم پروفایلت.

ذوق زده منتظر شدم تا شعر را برایم فرستاد.

ساره آن درخت برومند باغ ایثاری 

که جای غنچه و گل، میوه وفا داری

به دوستی، که مقدس ترین سوگندست

هر دم در دل من هم چو عشق جا داری

خدا حاجتم را با حال خوشی که باران و شعر دوستم بمن داده بودند یک جا به من داد.

 

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 05:17:00 ب.ظ ]





  دیده فرو بر به گریبان خویش   ...

هیچ وقت اعتقادی به خریدن کالای خارجی نداشتم.همیشه می گفتم جنس ایرانی حداقل از جنس چین با کیفیت تر است.

آن روز برای خریدن بند آپارتمانی به مغازه ای رفتم و قیمت گرفتم. یکی از بزرگ ترین و گران ترین آن ها را برداشتم.

می خواستم هم بزرگ باشد و هم کیفیت آن خوب باشد. فروشنده بند استیل زنگ نزن را به من پیشنهاد کرد, قیمتش را پرداختم و بیرون آمدم.

دقیقا بیست روز از خریدن بند آپارتمانی گذشته بود، یک روز که داشتم آن را جمع

می کردم ناگهان یکی از بال هایش کنده شد.

وقتی که ماجرا را به فروشنده گفتم با تولیدی اش تماس گرفت, ولی آن ها مسولیت کارشان را قبول نکردند.

دیگر به جایی رسیده بود که تلفن هایمان را هم جواب نمی دادند.

بی خیالش شدیم , هم من و هم فروشنده ای که با ضمانت، کالایش را به من فروخته بود و حالا فقط می توانست اظهار شرمندگی کند و قول بدهد که دیگر از این تولیدی خرید نکند.

حالا بند آپارتمانی با بال شکسته، گوشه انباری خانه مان خاک می خورد و من هر وقت تبلیغ کالای خارجی می کنند به یادش می افتم، ولی هنوز هم دنبال کالای ایرانی می روم؛ هنوز هم وقتی می گویند این کالا خارجی است دنبال نمونه ایرانیش می گردم، اما درد دل تولید کنندگان داخلی را که می شنوم با خودم می گویم: _ شاید اگر بجای اینکه گناه رکود در کار  را به گردن دولت و جنس قاچاق و واردات بیندازند؛  شاید اگر هر کسی مسولیت کار خودش را قبول می کرد و دیده را بر گریبان فرو می کردند مشکلاتشان حل می شد.

کالای ایرانی

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[جمعه 1397-03-11] [ 07:07:00 ب.ظ ]





  کالای بی عیب   ...

غرق خواب بودم که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:

_ «همه اش تقصیر این رضاست چقدر بهش گفتم من یک یخچال خوب می خواهم، من 

ندارم چند سال یکبار هزینه کنم و یخچال بخرم.»

 سریع پا شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، مادرم را دیدم که نشسته و سرش را گرفته.

 تا چشمش به من افتاد گفت:

_ «بیا ببین این هم دسته گلت، هی بگو جنس ایرانی بخر.»

 گفتم: مگه چی شده.

گفت:«ببین فرش زیر یخچال خیس شده .» راست می گفت آب هایی که در اثر سرد شدن مواد خوراکی داخل یخچال ایجاد می شد در اثر ریخته شدن روی یک ظرف که روی موتور بود تبخیر می شد، این تبخیر صورت نگرفته بود، آب ها سرریز شده بود. گفتم:

_ مادر من، تا این کالا خریده نشود و مورد استفاده قرار نگیرد که عیبش مشخص نمی شود. 

ناراحتش نباش الان زنگ می زنم نمایندگی.

موضوعات: نویسنده: عصمت صادقیان  لینک ثابت



 [ 07:01:00 ق.ظ ]





  اخلاق تبلیغ دین   ...

اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم، 

اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی.

واقعا دلچسب و جذاب بود، مخصوصا که پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود که به لطف خدا هم در اخلاق و هم در علم آموزی نمونه شده بود.

بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی مدیر مدرسه و صحبت های عادی و همیشگی، نوبت به محک زدن و هم زمان شاد کردن مجلس با اجرای مسابقه شد؛

رقابت و پرسش میان بچه ها برگزار می شد و توسط امام جماعت مدرسه.

طلبه ای جوان، سبزه رو و متبسم که با دست و هورای بچه ها، میکروفن را در دست گرفت ومسابقه به ظاهر ساده و ابتدایی را شروع کرد.

بچه ها با طیب خاطر در آن شرکت کردند، سوالاتی از حلال و حرام و نمازهای یومیه که بچه ها با اشتیاق پاسخ می دادند و جاهایی که گیر می کردند با چشم و اَبروی امام جماعت به سر نخ و پاسخ می رسیدند و در این رد و بدل های کمکی، لبخندهای ساده و جذاب امام جماعت، به خنده هایی همراه با بچه ها تبدیل می شد، آن چنان که من او را بیش تر شبیه برادر بزرگ تر می دیدم تا طلبه ای که نماز را به جماعت برگزار می کند و ارتباطی که با بچه ها برقرار کرده و آن ها شیفته اش شده بودند؛

حتی در مقابل اعتراض های مدیر برای تقلب رساندن به بچه ها می خندید و می گفت:

_ آقای مدیر ما با هم رفیقیم؛ جایزه بهانه است. رفتار ساده و مهربانانه امام جماعت جوان با پسران نوجوان و ظاهر زمخت هیجان کار را بیش تر می نمود.

پسرانی در آن سن و سال که به زور با پدر و مادر خود ارتباط می گیرند، ان قدر صمیمانه امام جماعت را در آغوش می گرفتند و با هم صادقانه می خندیدند.

بعد از مراسم، و در راه برگشت به خانه، از پسرم در مورد امام جماعت سوال کردم که چه طور با بچه ها رفتار می کند؟

_ پسرم با خنده گفت:

_ مامان، حاج آقا خیلی باحاله، با بچه ها:فوتبال بازی می کنه و اگه معلمی از بچه ها عصبانی بشه پا درمیونی می کنه. 

خودم چند بار دیدم که یواشکی بعد نماز، با بچه های لجباز، حرف می زنه و مثل یه مشاور باهاشون رفتار می کنه و کمکشون می کنه؛ خلاصه بچه ها خیلی دوستش دارند.

 حُسن خلق یک طلبه جوان باعث شده بود جمع کثیری از پسران نوجوان یک دنده و لجباز، صاف و یک دست در کنار هم به آموزش و پرورش در کنار و موازی هم بپردازند و تاثیر گذار در آینده نوجوانان آینده ساز شود.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:27:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم