سرم به شدت درد می کرد. ناراحت و پکر بودم. فکرم مشغول بود آنقدر که نتوانستم جلسه فرهنگی راتحمل کنم بلند شدم و از پله ها پایین آمدم

که با خانم شجاعی مشاور مدرسه روبرو شدم. بعد از سلام و علیک وقتی برای مشاوره خواستم. قرار شد همان وقت مرا قبول کند. روبرویش

نشستم و شروع به صحبت کردم:

دو روز پیش بود که موقع مباحثه یکی از بچه های کلاس, امتحانی را که خودش زمان آنرا عقب انداخته بود را می خواست دوباره جابجاکند. اول

اهمیتی به حرفش ندادم ولی وقتی که تصمیمش قطعی شد مخالفتم را اعلام کردم. مشغله هایش بسیار زیاد بود با داشتن دو بچه کوچک در منزل

و کار تبلیغی می خواست در کلاس اول باشد. کارهایش با هم جور در نمی آمد می خواست با یک دست چند هندوانه را با هم بردارد. مریضی

های پی در پی هم مزید بر علت شده بود و انتظار داشت که همه بخاطرش گذشت کنند. امتحان هم یکی از مصادیقش شد دیگر نتوانستم تحمل

کنم .اول جو آرامتر بود ولی کم کم بحث بالا گرفت بقیه بچه ها دلشان به رحم آمده بود ولی من که تجربه های بدی از کنسل شدن امتحانات در

کلاس های سطح 2داشتم به هیچ وجه کوتاه نیامدم تا اینکه امتحان بخاطر اینکه روز قبلش نشستی تدارک دیده بودند به تاریخی که آنها  

     می خواستند تغییر کرد. با ناراحتی به طرف دوستم که اسمش الهام بود برگشتم و گفتم من راضی نیستم. او هم فقط گفت کار من نبود.

حرفش را نشنیده گرفتم ولی فردای آن روز که فهمیدم واقعا نقشی در این ماجرا نداشته خیلی ناراحت شدم. ولی نقطه اوج ماجرا وقتی بود که

فهمیدم الهام قصد انصراف دارد. به شدت احساس عذاب وجدان می کردم هرچقدر هم که دوستانم می گفتند که با او صحبت کردند و او بخاطر

بچه هایش قصد انصراف دارد باور نکردم.

خانم شجاعی با توجه به صحبت هایم شروع به صحبت کردند و گفتند: الخیر فی ما وقع حتما خیری در کار او بوده است ولی باتوجه به صحبتهای

شما ایشان از اول مردد بوده است الان فقط تردیدهایش راکنار گذاشته صلاح کار خودش راهم می داند شما هم عذاب وجدان نداشته باش ولی

عبرتی باشد که هر چند حرفت حق است و برای برقراری نظم بوده تهاجمی نباشد و ملایم تر مخالفت کنی و افراط و تفریط نکنی.

حرف های مشاور با حرف های بچه های کلاس مطابق بود هیچ کس قبول نمی کرد که کسی بخاطر یک برخورد تند از دیگری درسش رارهاکند. تا

اینکه به خانه رسیدم و به او پیامکی نوشتم و علت غیبتش را جویا شدم او هم تاکید کرد که بخاطر بچه هایش نمی تواند درسش را ادامه دهد.

حرف های مشاور, همکلاسی هایم, پیامکی که الهام به من داد و به قول طلبه ها اجماع علما ثابت می کرد که من نقشی در انصراف دادن الهام

نداشته ام ولی من باور نمی کنم شاید من یک تلنگر بودم تا صبوری های الهام تمام شود  شاید این همان یک لحظه غفلت

بود هنوز سرم درد می کند…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت

2 نظر

رتبه های کاربر
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
1 رتبه
میانگین رتبه کاربر:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: مرکز تخصصی تفسیر شاهين شهر [عضو]
5 stars

زمین به لرزه در آمد، شکست کنگره ها
رها شدند خلایق ز بند سیطره ها
شبی که آتش آتشکده فروکش کرد
شبی که خاتمه می یافت رقص دایره ها
صدای همهمه ی موبدان زرتشتی
هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها
شب ولادت فرخنده ی بهاری سبز
شب وفات زمستان سرد دلهره ها
دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد
نسیم آمد و وا شد تمام پنجره ها

1395/09/23 @ 17:17
نظر از: مدرسه حضرت فاطمه (س) سقز [عضو]

سلام خداقوت

1395/10/08 @ 19:03


فرم در حال بارگذاری ...