کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • زكي زاده
  • ربیع الانام
  • سمیه
  • مجنون
  • S.Fatemeh.mirahmadi



  •   قحطی اخلاق   ...

    یادداشت رسیده از آقای منصور گلناری

    اوايل دهه شصت تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.

    تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود

    و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.

    سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.

    صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت!

    بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد، خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب.

    جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی …

    نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود.

    همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و … اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد

    یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.

    همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.

    و اما امروز…

    امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند 

    و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.

    از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت و …

    داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا

    بستنی با روكش طلا !

    و حال، این تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

    مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید!

    مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!

    صورت های دستکاری شده

    جراحی های بیهوده

    دلهای اجاره ای

    متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، فخر فروشی و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است .

    ورشكسته شدن انتشارات،

    تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری برایمان مهم نیست

    ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم!

    می شود كتابها نوشت…

    خلاصه اینكه این روزها

    لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم

    فقط كافیست یک ذرّه احساس كنیم كه یكى مخالف نظر ماست آنوقت چنان نابودش می كنیم كه انگار هیچ خدایی رو بنده نیستیم.

    قحطی امروز که ما ایرانیان در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم : قحطى اخلاق است!

    قحطی همدلیست! قحطى رفاقت است! قحطی عشق است! قحطی انسانیت است

    ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻤﺎﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﻓﻬﻢ ﺍﺳﺖ!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-07-12] [ 01:16:00 ب.ظ ]





      فرمانده   ...

    با عده ای از دوستانِ راوی، عازم موزه ی دفاع مقدس اصفهان، واقع در محدوده غدیر شدیم.

     خبر از رفتارهای به وضوحِ شهدا با خودم، و کلام قاطعشان نداشتم.

     در ابتدا، هرآنچه بود؛ شوق بود و ذوق.

    به مقصد رسیدیم؛ استاد و راوی نیز، حضور بهم رساندند و توضیحات مبسوطشان را، با نمونه های عینی به روح و جانمان مبذول داشتند.

    خوش گذشت. حتی آن لحظاتی که از شهدایِ تخریب چیِ دهه ی هشتاد سخن گفتند و رسیدند به شهیدی که با یک ترکش که به واسطه ی عمل کردنِ یک مین، بر مغز او نشست و تا عمق قلبش نفوذ کرد و او را به درجه ی شهادت رساند؛ آری حتی آن لحظات هم خوش گذشت و خوش ماند. 

    چرا؟ 

    چون خوشیِ لبخند شیرینشان پس از عمری مجاهدت را در عمق جانمان حس می کردیم.

    چون حسِ لمسِ چهره ی گلگونشان توسط مولا مهدی را، بر خود متصور می ساختیم و به ناگاه لبخند آمیخته با اشک هایمان را می یافتیم.

    این خنده ی ما از گریه غم انگیز تر نبود، نه، قطعا نبود.

     بلکه کاملا برعکس، گریه ی ما با نشاط تر از روحِ شادِ برخاسته از لبخندمان بود.

    لحظه ها می گذشتند و ما نیز می گذشتیم.

     از تمامِ بی معرفتی هایِ نسبت به شهدا گذشتیم تا رسیدیم به غرفه هایِ معرفیِ برخی از ادوات جنگی، من جمله، دوشکا و موشک های زمین به زمین و دوربین های دیده بانی و قنّاصه و کِلش و…

    و دقیقا روبه روی این غرفه، شهدایِ معروفِ به گمنامی، آرمیده که نه، ایستاده بودند و بر ما نظاره می کردند‌. پنج شهیدِ راست قامتِ راست گفتار.

    داخل شدم، بر سر یک مزار نشستم و با عمق جان، رو به شهید، گفتم: 《این بار تو بگو حاجتت را، تا من اجابت کنم. فقط بگو》؛ سپس خط نگاهم را، به انتهای سنگ قبر بردم و از بیت شعری که دیدم، حاجت شهید را دریافتم.

    خوشا آنان که جانان می شناسند

    طریق عشق و ایمان می شناسند

    بسی گفتند و گفتیم از شهیدان

    شهیدان را شهیدان می شناسند

    تصورم این بود که، حاجتشان روایت گریِ صادقانه از سبک زندگی شهداست _که البته این نیز هست_ اما کمی دقیق تر شدم و به یاد آوردم هفته ی پیش، در پیِ نوشتنِ مقاله ای راجع به شهدا، به سختی این بیت شعر را یافته و برای اتمام حُجت مقاله ام انتخاب کرده بودم.

    به یاد آوردم که محور مقاله ام، فقط حولِ فرمانده می گشت.

    پس بار دیگر شعر را مرور کردم و به عمق جانم نگریستم و این بار، حاجت شهید از خود را در اجابتِ از حاجت فرمانده ی زمانم یافتم، امام خامنه ای.

    در عجبم که این شهیدِ پرآوازه، با چه ظرافتی من را متوجه ولی فقیهم کرد.

    بله این کار فقط از “شهید” که مصداقی از به ظهور رساندن یکی از اسماء خداست برمی آمد و بس.

    و در انتها هر آن چه شد عزم بود و جزم…

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 11:53:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ