چادرم را روی سرم انداختم ظرف آش را دستم گرفتم و از خانه بیرون آمدم. درِخانه همسایه کناری را زدم. اعظم همسایه دیوار به دیوارمان بود. در را باز کرد و از من دعوت کرد تا به داخل خانه بروم .روز قبل ۲۲ بهمن بود و بحث راهپیمایی داغ بود.
اعظم گفت: تصمیم گرفتم اصلا راهپیمایی نروم.
گفتم چرا؟
گفت: از بس اخبار متضاد توی تلگرام می آید اصلا نمی توانم تصمیم بگیرم.
گفتم: چه می‌گویند؟
گفت: ازطرفی تبلیغات و دعوت برای شرکت در راهپیمایی ، از طرف دیگر کانال هایی که ضد آن را تبلیغ می کنند.
گفتم:خوب ببینید کدام مصالح دین و کشور برایشان مهم است به همان گوش بدهید.
آدم مقیدی بود, همیشه پول خمسش را به من می داد تا به دست مرجع تقلیدش برسانم, یک بار که رسید خمسش راگم کرده بودم گفت : مهم اینست که تکلیف از گردن من برداشته شود, رسید برای من مهم نیست.
این موضوع یادم بود بخاطر همین گفتم : دقیقا مثل خمس است .شما خمس را به من دادید. گفتید مهم اینست که رفع تکلیف شود. الان هم دقیقا همین طور است باید تحقیق کنیم ؛ فکرکنیم‌ ببینیم حرف کدام ، درست تر است، دین و مردم برایش مهم تر است همان راگوش دهیم .تا تکلیف از عهده ما برداشته شود.

   یکشنبه 22 بهمن 1396نظر دهید »

بعد از مدت ها پای تلویزیون نشسته بودم. می خواستم قسمت آخر سریال اصحاب کهف را ببینم، که شروع به صحبت کرد:         « انگار خدا منو فراموش کرده، وقتی با خدا حرف می زنم احساس می کنم مثل صدایی که در کوه می پیچه برمی گرده، انگار خدا صدام را نمی شنوه اما نه، صدامو میشنوه، حتما کاری از دستش برنمیاد که انجام نمی ده وگرنه با اینهمه عجز و لابه من حتما دلش به حالم می سوخت و یه کاری برام می کرد» صبرکردم تا حسابی خودش راخالی کندچون تا وقتی دلش پر بود حرف هیچ کس در گوشش فرو نمی رفت صورتش از حرص زیادی که خورده بود به قرمزی می زد و صورت لاغرش لاغرتر از همیشه به چشم می خورد.
لبهایش را از بس خورده بود به خشکی می زد و دایم دست هایش را به هم می مالید. همانطور که یک گوشم به حرف هایش بود یواشکی یک گوشم را هم به ماکسی میلیانوس داده بودم که تازه از خواب سیصد ساله بلند شده بود و همه چیزهای اطراف تغییر کرده بود. دیگر نه مردم کافر بودند و نه ترویج مسیحیت جرم, فراری هم نبود و به هر چیز که هدفش بود رسیده بود.
فکر کردم چه خوب میشد ماهم می خوابیدیم و بلند می شدیم به همه اهدافمان می رسیدیم. انگار متوجه شد که من با نصف حواسم حرف هایش را گوش می کنم که همان نصفه را هم به فکر فرو رفته بودم دستش را جلوی صورتم حرکت داد و گفت حواست با منه؟ یعنی خدا نمی تونه مشکل منو حل کنه؟
انگار که از خواب سیصد ساله بیدارشده باشم فکرم را متمرکز کردم وگفتم: فیلم مردان آنجلس رادیدی؟ جواب داد:سه بار تا حالا دیدمش.
بنظرت خداوند که می تونه با یک بار خوابیدن و بیدار شدن بنده اش همه مشکلاتش را حل کنه و کل نظام را متحول کنه از پس مشکل تو برنمیاد؟ حرفی نزد و به فکر فرو رفت.

   شنبه 21 بهمن 1396نظر دهید »

در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم.کنار من یک خانم چادری نشسته بود، چند دختر جوان و تعدادی مرد هم پراکنده در اطراف منتظر ایستاده بودند.هرکس به کاری مشغول بود.

مردی حدودا چهل ساله با ظاهری آشفته و خسته به ایستگاه نزدیک شد و با نگاه معناداری تک تک آدم های آنجا را برانداز می کرد.

یک کیف کرمی رنگ به شانه چپش انداخته بود و  کلاهی به دست داشت.

به ایستگاه که رسید رو به همه مسافرها کرد و گفت:

«خانوما و آقایون محترم، من آبرو دارم و گفتن این حرف برام سخته، تو ورزنه معلمم و مجبور شدم بخاطر بیماریم به اصفهان بیام.الانم همسفریم تو ترمینال منتظر منه.

بین شما اصفهانیا کسی هست به منه در راه مونده کمک کنه؟از صبح تا حالا خیلی جاها رفتم اما هیچکس کاری برام نکرده.

پولم تموم شده و برای برگشتن پولی ندارم، فقط هزینه برگشت به شهرمو می خواستم، وقتی رسیدم پولتونو پس می دم، فقط کافیه یه شماره حساب بهم بدید»

و دیگر هیچ چیز نگفت و ساکت شد و انتظار می کشید.

به هر حرکتی که از منتظران اتوبوس سر میزد توجه می کرد و انتظار کمک داشت.

بدنش می لرزید، این را با وجود فاصله چند متری به وضوح می توان دید.

خانم چادری که کنار من نشسته بود از جا بلند شد و به سمت عابربانک رو به روی ایستگاه رفت و بعد به سمت آن مرد روانه شد.

نا خود آگاه من هم به سمت آن خانم رفتم.

مقداری پول به سمت آن مرد گرفت و گفت:

«آقا من از طرف تمام اون جاهایی که به شما کمک نکردند معذرت می خوام»

و سپس قصد رفتن کرد.

مرد از او شماره حساب خواست تا به محض رسیدن به خانه اش طلب او را بپردازد، اما آن خانم محجبه گفت:

«حلالتان باشد فقط اگر کسی جایی نیاز به کمک داشت کمکش کنید، اینو تو یه کتاب خوندم.خداحافظ»

بعد از چندلحظه به خیابان چشم دوخت، کمی فکر کرد، روبه من کرد و با یک خداحافظی رفت.

 

   جمعه 20 بهمن 13961 نظر »

بي صدا وارد اتاق شد و بالاي سر تخت او ايستاد.  به چهره دوست داشتني دختر كه خوابيده بود، نگاهي انداخت و لبخندي حاكي از رضايت روي لبش نقش بست. چقدر معصومانه خوابيده بود. همانطور بي صدا برگشت و به تخت خواب خودش رفت. آنقدر به خوشبختي دخترش و آرزوهايي كه براي آينده آش داشت، فكر كرد تا خوابش برد. 

هميشه دلش مي خواست دخترش، بهترين باشد. از لحظه تولد او دغدغه تربيت صحيحش را داشت و اكنون پس از گذشت ١٧ سال، فكر ميكرد بخوبي از عهده اين كار برآمده است. دختر هيچ مشكل اخلاقي و رفتاري نداشت، درسخوان و مؤدب بود و نماز و روزه اش هم بجا. با اينكه از خانه تا مدرسه او راه زيادي نبود، از همسرش خواسته بود برايش سرويس بگيرد تا هيچ آفتاب و مهتابي روي او را نبيند، غافل از اينكه آفتاب و مهتاب پايشان را داخل خانه و اتاق دخترش گذاشته اند!

يك روز در آشپزخانه بود كه تلفن زنگ زد. دوست قديمي اش بود. از او مي خواست امروز عصر تنها به خانه آنها برود. چرا تنها؟ هميشه دختر را هم همراهش مي برد! … در خانه شان را كه زد، دوستش رنگ پريده جلوي در آمد و با اضطراب و دستپاچگي او را به درون خانه دعوت كرد. پس از خوش و بش هاي معمول، احساس كرد اوضاع عادي نيست. انگار دوستش مي خواست چيزي به او بگويد و نمي توانست. بد به دلش راه نداد، تا اينكه دوستش گوشي همراهي را آورد و با دستاني لرزان انگار دنبال چيزي در آن مي گشت. گيج شده بود، اصلا معني رفتار او را نمي فهميد. دوستش مرتب مي گفت چيز مهمي نيست، نگران نباش! 

ديگر زمان و مكان برايش مفهومي نداشت، فقط روي صفحه گوشي دخترش را مي ديد كه بدون پوشش و با كمي آرايش و با ژست هاي جورواجور، جلوي چشمانش رژه مي رفت. باورش نمي شد اين دختر كه به او لبخند ميزند، همان دختر معصوم خودش است، دختري كه آفتاب و مهتاب رنگش را نديده بود. 

آه! … به ياد تبلتي افتاد كه چند ماه پيش براي تولدش خريده بودند و از آن روز انگار دخترك ساكت و مرموز شده بود. 

   پنجشنبه 19 بهمن 13962 نظر »

گفتند امروز، روز نیروی هواییه

دلم سوخت.

اشکم جاری شد.

هوایی شدم چند خط بنویسم به یاد شهیدانی که هوایی بودند و در هوا بال و پر می زدند نه مثل ما که از زمین دل نمی کنیم.

وقتی اسم شهدا میاد تنها شهدایی که الان زیاد اسمشون برده نمی شه که پاسدار کدام ارگانند همین هایند مثل شهید حججی، شهید علی شاهسنایی و حالا هم که شهید سجاد شاهسنایی.

روزی که آقا سجاد شهید شد ما امنیت رو درک می کردیم. چرا؟؟

چون صدای تیر و تفنگ و گلوله لحظه به لحظه از کوچه پس کوچه های شهرمون شنیده می شد، که دشمن بدجور داشت از پشت خنجر می زد.

ولی به قول یکی از دوستان، سجاد شاهسنایی و امثال آقا سجاد خونشون رو ریختن توی این کوچه پس کوچه ها و خیابون ها تا من و شما الان بشینیم و راجبشون حرف بزنیم.

آره آقا سجاد، ولی حرف تا عمل خودش یه دنیا فاصله اس، امنیت اومد، خیابونا آروم شد.

خون شهیدامون ریخته شد تا ماها باز خوابمون ببره و نفهمیم که دشمن ثانیه به ثانیه داره نقشه می کشه.

نمونش همین دختران خیابان انقلاب.

میدونید چندتا شهید دادیم ما؟؟

آیا حساب کردیم هر شهید تا حالا چند سی سی خون داده تا ما راحت بگذریم از این حرف ها.

حججی ها و شاهسنایی ها رفتند و دل هارو هوایی کردند.مثل خودشان که هوایی بودند.

در هوای انقلاب و ولایت سیر می کردند و آخر شهید راه انقلاب شدند.

اما من و امثال من چی؟؟؟

فقط آرزوی شهادت داریم

پس باید فکر کنیم، عمل کنیم به اونچه از شهدا به ارث میمونه.

شادی روح شهیدان نامبرده در متن

شهدای نیروی هوایی و همه شهیدان راه انقلاب و ولایت صلوات.


موضوعات: متفرقه
   پنجشنبه 19 بهمن 1396نظر دهید »

امروز قصد خواندن مرثیه بر سوگ دل مرده ام را دارم.

تاب شب به سوگ نشستن ندارم.

نایی برایم نمانده تا تیمار این دل پژمرده کنم.

بگذار به گور سپارمش، مگر آرام گیرد و مرا رها کند.

گوری به وسعت تمام اندوه هایم برایش می خواهم، تا میان تمام آن اندوه هایی که بر من روا داشت، آرام بگیرد.

پرسه زدن در دنیای وهم برایم بس است، چه خوش گفته اند مرگ یکبار و شیون هم یکبار.

خسته ام و ناتوان، چه بسیار در خاکستر وجودم سوختم، ولی نویدی از میلاد ققنوس دل نیافتم.

خیالات بی خیالاتی در پیش داشتم، و هر بار جرعه ای از شراب چشمانم می نوشیدم که مبادا رسوای خلق شوم.

بریده نفس، آزرده پای و خسته دست شده ام.

تیمار دل پژمرده سودی جز مرگ برایم نداشته.

دخمه جاویدش را با غم های ارمغانیش آذین می بندم و او را به گور می سپارم و روان می شوم.

اینبار بدون دل! 

هراسی از غم و اندوه ندارم.

لنگ لنگان می پیمایم خاک سرد را.

آه خدایا: بدون دل می یابمت، بیا و بنشین بر مسند دلم.

تا که پایان گیرد این کابوس های همیشگی ام….

 

 

   چهارشنبه 18 بهمن 13961 نظر »

دیروز نزدیک نماز مغرب با همسرم برای یک کار کامپیوتری به کافی نت رفتیم.

وقتی رسیدیم صدای اذان از مسجد به گوش می رسید.

متصدی کامپیوتر گفت که موقه نماز است، میخواهیم به مسجد برویم.

ماهم گفتیم: « باشه ما بعدا میایم»

ولی او جواب داد، بمانید کار شما را انجام میدهم و بعد میروم.

حس بدی به من دست داد.

دائم به همکارش می گفت:

«تو پاشو برو نماز من بعدا میام»

و کار مارا با عجله انجام می داد.

اول سیستم هنگ کرد، بعد که درست شد موس مشکل پیدا کرد، آخرش هم معلوم نشد چکار کرد.

در این فاصله به نوشته هایی که روی دیوار نصب کرده بودند نگاه می کردم، مطالبشان به نظرم جالب آمد.

در یکی از آن ها از قول آیت الله بهجت(رضوان الله علیه) نوشته بود:

« نماز مانند لیمو شیرین است، هرچه از اول وقت دورتر شود تلخ تر می شود. هر که عادت به تأخیر در نمازها کرده، خود را برای تأخیر در امور زندگی آماده کند.هر قدر امور نمازت منظم باشد، امور زندگیت تنظیم خواهد شد.»

علت وقفه در کارم را فهمیدم.

 


موضوعات: متفرقه
   چهارشنبه 18 بهمن 13961 نظر »

به محض این که به میدان احمد آباد رسیدم اتوبوسم حرکت کرد و رفت. می دانستم که مدت زیادی باید منتظر بمانم تا اتوبوس بعدی بیاید, به همین دلیل با لب های آویزان در ایستگاه نشستم و به عبور ماشین ها و آدم ها نگاه کردم.

دو دختر 25-26 ساله جلوی من, کنار ایستگاه ایستادند. شلوارهای نود سانتی پوشیده بودند که علاوه بر پاره بودن خیلی کوتاه بود. روسری هایشان چروک بود و نصف موهایشان از جلو و عقب پیدا بود.

به چند سال پیش برگشتم. چقدر برایمان مهم بود که شلوارهایمان روی کفش ها بیفتد. دقیقا دوران ابتدایی بودم, یکی از بچه های مدرسه که نامرتب ترین دانش آموز حساب می شد, شلوار کوتاهی می پوشید که علاوه بر چروک زیادی که داشت پاهایش درآن پیدا بود. مقنعه ای که همیشه خدا, چروک بود. شلوار لک افتاده و کثیف و مانتویی که آرنج آن وصله دار بود. خانواده فقیری داشت ولی دختر مرتبی هم نبود. می دانستم این چیزها نشانه فقر نیست. شاید این دختر پول زیادی بابت این لباس ها داده بود و به نظر خودش خیلی شیک و با کلاس بود, اما برای من سوال شد که چه زلزله ای در دنیا شده که شلوار پاره و چروک و کوتاه و کثیف که نشانه فقر و شلختگی بود الان نشانه شیکی و خوشتیپی شده, روسری کوتاه و چروک چطور. وصله لباس کی مد شد, قبلا کلاه گیس را کچل ها می گذاشتند حالا چه؟ شلوار کثیف دیگر چه صیغه ای بود؟

راستی یک سوال؟ کی شلختگی و نامرتبی مد شد.

   سه شنبه 17 بهمن 13961 نظر »


موضوعات: اخلاقی وتربیتی
   سه شنبه 17 بهمن 1396نظر دهید »

بحث استاد در مورد دیدن امام عصر (عج) بود. استاد درباره محتوای سوره حدید صحبت می کردند که هرکس می خواهد امام زمان (عج) را ببیند بايد این سوره را با آدابی که مخصوص آن است بخواند. استاد در اين باره خاطره اي را تعريف كردند: «یک روز خانمی با من تماس گرفتند و گفتند مردم برای رفع مشکلات‌شان به من مراجعه می‌کنند و من برای‌شان دعا می کنم تا راه حلی به ذهنم برسد و مشکل‌شان برطرف شود, آیا این کار من اشکال دارد؟ جواب دادم: «نه» اگر بدون چشمداشت باشد اشکالي ندارد. بعد فکری به ذهنم رسید و گفتم:«حالا من یک حاجتی دارم شما برای من دعا کنید و اگر راه حلی به ذهن‌تان رسید به من زنگ بزنید, اما درباره حاجتم حرفی نزدم. فردا که ايشان به من زنگ زد گفت:«حاج آقا هر چه من بیشتر برای برآوره شدن حاجتتان دعا می کردم سوره حدید جلوی نظرم می آمد. به نظرم راه حل مشکل‌تان در سوره حدید است». من هم یک روز کامل روی این سوره کار کردم، اتفاقا يكي از خواص این سوره، دیدن امام عصر بود. سپس شرایط و آداب دعا را برای ما توضیح دادند و جلسه تمام شد. همین که استاد می‌خواستند از سالن بیرون بروند صدا زدم «استاد: بلاخره به حاجت‌تان رسیدید؟» احساس كردم با اين سوالم استاد را سر دوراهی بدی قرار دادم. می‌دانستم کسانی که واقعا امام را ببینند آن‌ را جار نمی‌زنند و اين اتفاق بین خودشان می‌ماند، از طرفی با تاکید استاد روی خواندن این سوره، برای این حاجت، حدس زده بودم که استاد، امام زمان را دیده اند. پس استاد نه می‌توانستند بگویند به حاجتم رسیدم و نه می توانستند به دروغ بگویند ندیده‌ام. بنابراین لبخندی زدند و از جلسه بیرون رفتند.

   سه شنبه 17 بهمن 13961 نظر »

1 ... 25 26 27 ...28 ... 30 ...32 ...33 34 35 ... 75

 
ایده های درآمد زا