گاهی در پیچ و خم گزیستن، آن قدر خود را تنها می یابی که هیچ شانه ای را شایسته سر برنهادن نمی یابی تا خلوت دل را در عرصه درماندگی وجود یاری رسانی و هوای غم زده دل را چاره نمایی تا به آرمان نگاه پروانه وار گره زنی.

کجاست بانی تمام حیات که با یک جرقه، باغ نگاه را سرزنده کند و حامی طوفان خستگی باشد و تکیه گاه دریای نا آرام باشد تا جزر و مد ساحل را، نم باران دل داده کند و به زلف گیسوان باد تحفه دهد و باران شوق را بر سرزمین مادری ببارد.

برشالیزار سبز چشمانت هدیه کند و بنازد حرمت گیسوان لرزان، در هوای ناب محمدی.

لب را به حرمت یا زهرا گفتن وجود، لبیک گوید و بر کعبه مقصود روانه کند.

ای دریا خروش من، در مقابل جزر تو چیزی جز فریاد بی صدا نیست.

طنین شاعرانه، و حس آتشفشان لبریز از دل تنگی، مرا به خود می خواند.

  لبخند شکوفه معصوم، باغچه دل را به عهد خود استوار می کند،

 ببار و خود را نباز.

   جمعه 1 تیر 1397نظر دهید »

کلافه و خسته منتظر اتوبوس ایستاده و دعامی کردم که زودتر بیاید.

بعد از ربع ساعتی چشم به خیابان دوختن، بالاخره هیکل زرد آن در سیاهی خیابان خودنمایی کرد و مثل همیشه آهسته خود را به ایستگاه رساند و به استراحت پرداخت.

من هم کُفری از توقف، سوارشدم.

به هرحال چاره ای نداشتم و برای رسیدن به خانه، مجبور به کشیدن ناز، و گوش به فرمان بودن آن هیکل زردرنگ بودم.

صندلی جلو را به رسم پیش بودن، اختیار و خسته روی آن نشستم و لحظه های سخت انتظار برای حرکت چه دیر می گذشتند!

چهره های دیگرمسافران را می دیدم و در خیال با افکار آن ها گشت و گذار می کردم.

چهره ای آشنا سوار اتوبوس شد اما توجهی به من نکرد و در ته اتوبوس جا خوش کرد؛ دختر یکی از اقوام دور و دانشجوی دانشگاه.

تعجب کردم چرا کارت نزد؟

حساب را بر فراموشی گذاشتم و پیش خود گفتم: 

_ موقع پیاده شدن یادآوری می کنم.

در پایان ایستگاه و بعد از پیاده شدن، ناگهان چشمش به من افتاد و سلامی گرم کرد.

 من جواب سلام او را گرم تر دادم و اشاره به اتوبوس کردم و گفتم:

_ بالاخره رسیدیم و او تاییدکنان به راه افتاد.

در مسیر پیاده روی از من پرسید:

_ سرکارمی ری؟

من با تکان دادن سر گفتم:

_  نه بابا.

خودش ادامه داد:

_ برای مردها هم کار نیست چه برسد به زن ها و محکم ادامه داد، 

این دولت مردم را بدبخت کرده و مردم هیچ کار نمی توانند بکنند.

کمی نگاهش کردم و گفتم:

_ خدا برای قومی که خودشون به حال خودشون دلسوز نباشند کاری نمی کنه.

تایید کرد و گفت:

_ اون که صد در صد. من گفتم:

_ حق الناس یکی از کارهایی هست که دلسوزی را نشان می دهد.

با تعجب گفت:

_ خوب آره اما چه ربطی داره؟

جواب دادم:

_ عزیزم شما امروز کارت اتوبوس نزدی و اگه صدتا مثل شما یه کار کوچیک را ازش بگذرند می دونی چه هزینه ای روی دوش بقیه مردم می افته و بعد این زنجیر ادامه دار می شه و هیشکی به حق الناس اهمیت نمی ده و باعث اون رو دولت می دونن.

سرش را پایین انداخت و گفت:

_ آره مخصوصا بلیط نزدم، آخه از راننده لجم گرفته بود.

اما قول می دم دفعه بعد جبران کنم. 

به سر کوچه رسیدیم و من تعارف به خانه کردم و او تشکر کرد و رفت.

   جمعه 1 تیر 1397نظر دهید »

ساعت ده و نیم بود. خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم بقیه مبحثی که از کتابم مانده بود را برای فردا بگذارم و بخوابم. بخاطر همین بلند شدم و به اتاقم رفتم.  که خواهرم گفت: _ من امشب بیدار می مونم تو سالن می خوابم می خوام فوتبال ببینم امشب بازی ایران و اسپانیاست. سری تکان دادم و شب بخیر گویان، از کنارش گذشتم. روز خسته کننده ای داشتم، شب زنده داری شب قبل، بخاطر امتحان فقه و بیدارشدن صبح زود، هم مزید بر علت شده بود، بخاطر همین سرم به روی بالش نرسیده بود که خوابم برد. مدتی که گذشت با صدای فریادی از خواب پریدم: _گل، گل صدا از بالکن همسایه طبقه بالا بود. بعد از آن هم صدای بالا و پایین پریدن و شادی کردن. به قدری گیج بودم که به محض این که سرم به بالش رسید دوباره خوابم برد. مدتی گذشت، دوباره با صدای فریاد ناسزا از خواب پریدم. خسته و عصبانی و گیج خواب، دنبال علت می گشتم که متوجه شدم گل نبوده و داور گفته آفساید. با برگشتن آرامش به ساختمان، دوباره به خواب رفتم. (‌چقدر این خواب هایی که از شدت خستگیه لذت بخشه) که با صدای دیگری از خواب پریدم این بار هم ناسزا بود به تیم مقابل. مثل این که گل خورده بودیم و همسایگان محترم تیم مقابل را مورد عنایت قرارمی دادند.  نمی دانستم چکار کنم فکری کردم بلند شدم از توی وسایل استخرم، گوشی شنایم را درآوردم به گوشم زدم و به خواب خوشی فرو رفتم.

   چهارشنبه 30 خرداد 13973 نظر »

در عصری که دختران آهن پرست و پسران تن پرست شده اند آیندگان ما،

 به دنبال چون و چرایی کارشان نیستم و نمی خواهم در کفه ی ترازو گذارمشان.

حرف از خودم و یافته خودم هست.

 اوایل ورود به حوزه، همه چیز برایم جذاب و شیرین بود مانند همکلاسی ها و اساتید و کادر مدرسه ام.

اما بعد از گذشت یک ترم ناگهان نگاه ها به سمت نمره چرخید.

خنده ها تصنعی و از سرلطف شد.

حتی دوستی ها’ به سمت بچه درس خوان ها چرخید.

چه جالب،  پرستش مخصوص ذات خداوند است اما گاهی زیر مجموعه ای از پرستش های بیگانه، در جای جای زندگی می یابی.

برایم محقق شده که پرستش های گاه و بی گاه، نگاه های متفاوت، لبخندهای جهت دار و … 

در تک تک رگ های جامعه خزیده و گریزی ندارد.

بیش تر سر در لاک غربتم فرو می برم و اعتمادم کم سوتر از گذشته می شود اما،

 سوسوی کم رنگی دلگرمم می کند و ای کاش بند دلم پایدار شود با دیدن این نور فانوس در شب بی اعتمادی ها و دل شکستگی هایم.

کلیدواژه ها: جامعه, حوزه, فانوس, مدرک, نمره
   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »

چندی پیش با خود مباحثه می کردم که چه چیز در حیات انسان از او احساس می سازد. چه عاملی بعث از حس درون نشات می گیرد.  در این فکر بودم که از کنارم کودکی گذر کرد؛ در حالی که کودکانه با نگاه شیطنت آمیز از مادرش پرسید: _ مامان چرا ما باید هر لحظه جواب بدهیم به بابام. مامان گفت: _ وقتی بزرگ شدی تازه می فهمی. تعجب کردم این چه طور جواب دادن است. آیا پرسش و پاسخ مادر و فرزند حکمتی بود یا فرصتی به اندیشه درون؟  کاش نادانسته ها به یقین تبدیل می شد. تمنای دل، لبریز از عرفان حقیقت. خسته شدم از ریا، نفرت، دروغ و افکار بی معنا. کاش می شد هوای غمزده دل را معنا کرد و بر شالیزار سبز چشمانت تاخت و تا ابد روانه شد به سوی دنیای لبریز دل تنگی.  چگونه به دستان حامی زندگی ام تکیه کنم در حالی که تردید در نگاهم موج می زند.  چگونه به موج شناور شده شک، می توان اعتماد کرد. چرا باختم به حس غریبی، واقف در اسرار هستی .

   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »

گاهی خیلی لذت بخش که طرف ‌ مقابلت احساس ناب از خودش نشان بدهد و دنیای چشمانت را به رنگین کمان آسمان تحفه دهد و برای چند لحظه کوتاه هم که شده، لبخند را روی لب های شما مهمان کند. از حیا و نجابت گرفته تا وقار و متانت.  چرا گاهی خودمان را فراموش می کنیم و به دست باد می سپاریم، که هر دم جسم و روح لطیفمان را به فنا می سپارد. مگر چند سال مهمان این دنیای دل سپرده ایم. مگر چند ماه یا لحظه به خود مغروریم،  بیا با قلب خود عهد و نشان محبت ببندیم و دل را از ورطه حقارت بیرون بکشیم و محبت را نثار روح همدیگر کنیم و با دل آشتی و نوید عشق ببندیم.  به امید روزی که انسان وار و با اراده، مهر را نثار یکدگر نماییم.

کلیدواژه ها: احساس, بیا, محبت, مهر, گذرعمر
   سه شنبه 29 خرداد 1397نظر دهید »

من شِپِشهامو گُم کردم، جمله ای مضحک برای کودکان در انیمیشنی پُر طرفدار. بله، سریالی به نام دوستان که پایه اصلی آن دو دختر بچه و سگ و گربه و یک مرغ است. عجبا! ما برای بچه هایمان از نجس بودن سگ و بیماری زا بودن گربه می گوییم اما، اصلا در انتخاب کارتون ها، به این مهم توجه نمی کنیم و کودکان بی دفاعمان را ناباورانه در مقابل اهداف زیر پوستی آن سوی آبی ها قرار می دهیم؛ و وقتی کار از کار گذشت ناگاه به خود می آییم؛  تجربه ای که با کارتون باب اسفنجی به دست آوردیم اما برایمان درسی به همراه نداشت.

در میان انبوه فارغ التحصیلان دانشگاهی ما، کَم نیستند نخبه هایی که بتوانند نبض بازار انیمیشن دنیا را در دست بگیرند و ما را از هول و ولای شستشوی مغزی کودکان عزیزمان نجات دهند.

همگی باید کمک کنند تا از شر برنامه های بی محتوایی که با فرهنگ ما منافات دارند، آسوده و راحت کنند.

   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

چه معصومانه بر دل پر از تمنا وارد شدی و دیدگانم را به نور پرتو حضور چشمت، سوق دادی.  به صورتی که با اولین طلوع وضو گرفتم و با طنین حاجبت مرا به سوی دیاری روانه کردی که عطر گل بوسه های الهام هنوز بر رخم دلنوازی می کند.  هر کس از حایل تلالو حب تو که قسم به قرعه بر دلم انداختی پرسید، من فقط روزه سکوت فریاد بی صدا را با ذکر لبانت باز کردم و تو را در دریای صبر نظرم به نور  ایزدی سپردم.

   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

این روزها، زیاد خود را سرزنش می کنی…

دل آتش گرفته ات را خوب حس می کنم…

سودای شهادتت به جراحت ختم شد

و پیمان شهادت ما بین تو و دوستانت به جاماندن تو، رسید…

عکس هایت را یکی یکی نگاه می کنی و بغض می کنی…

هم رزمان و هم پیمان هایت یکی پس از دیگری در مقابل دیدگانت جان سپردند…

و تو از این#احلی _ من _ العسل دور افتاده ای…

# حلب را برای خود، پنجره ای رو به آسمان سرخ# شهادت می دانستی…

امامی دانم با بسته شدن این پنجره، قلب بزرگت محدود نخواهدشد…

اصلا تو آفریده شده ای که به این سیاهی ها، روشنی ببخشی و پر بکشی…

تو میان این همه تیر و خون و جنگ، شاخه ی زیتونی…

می دانم شب هایت را با درد یادگاریت از حلب به صبح می رسانی و دم نمی زنی…

و این برای من، تلخ ترین زخم شیرین است…

شهید زنده ی من،

یقین دارم رسالتی بر دوش داری…

و این است راز ماندنت…

و این جراحت نیز نشانه و وعده ایست از سوی حق برای تو…

و چنین است که دل کندنم از تو محال شد…🌹

   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

الان دقیقا شش ماهی از خواستگاری که اجازه دادم به خانه مان بیاید, می گذرد. مادرم می گفت قدمشان سنگین بود ولی من می دانستم که اشکال از آن بنده خداها نیست.

اصلا حوصله خواستگار راه دادن را نداشتم, سطح توقعاتم خیلی بالا رفته بود, هرکسی که زنگ خانه مان را می زد یک جور سنگ قلابش می کردم , اما به خودم گفتم تا کی قرار است این بازی ادامه پیداکند, بلاخره صدای خانواده ام در می آید تا چند روز پیش که اجازه دادم یکی از آن ها بیاید.
آن روز امتحان داشتم، شب گذشته تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم از خواب بیدار شده بودم, خیلی خسته بودم , کارهای خانه هم مانده بود و بدتر از همه بی حوصلگی بود.
دلم می خواست زنگ بزنند و بگویند نمی توانیم بیایم یا اصلا نیایند.

مادرم همیشه می گفت اگر سن ات بالا برود دیگرحوصله این برنامه ها را نداری, راست می گفت.

 

   یکشنبه 27 خرداد 1397نظر دهید »

1 2 3 ...4 ... 6 ...8 ...9 10 11 12 ... 75

 
گالری تصاویر