یک شب جمعه طی شد و تو نیامدی

دیده به دیده هم رسید نیامدی

ای گل نرگس نگاه فاطمه دل پر حسرت صدا نیامدی.

جان زبرم چون شده نیامدی

آه ز سینه در شده نیامدی

بار دگر مانده ام در پس دنیای زوار نیامدی

رو کنم سمت ایزدی دل سپارم بندگی لطف صاحب خانه را

رحمت عالمتاب دل ارباب دیدگان دلم

جمال همنشین دل برسان به نور دلم

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397نظر دهید »

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: عکس, نیمه شعبان, چراغانی
   سه شنبه 11 اردیبهشت 1397نظر دهید »

عصر شد و موقع نق زدن دخترم، 

مدام می گفت بریم خونه بابا محمدآقا (پدرخودم)

می گفت:

_ ‌(بابا داله خونه شـون رو قشنگ می کنه بریم ببینیم)

نتوانستم جلوی حس کنجکاوی دخترم برای دیدن بنایی را بگیرم و با هم رهسپار خانه پدر شدیم.

پدرم حیاط خانه را تعمیر می کرد، به رسم بنایی، تمام خانه را گرد و خاک پوشانده و صدای بیل و ابزار، فضای خانه را پر کرده بود.

بعد از رسیدن ما و سلام احوال پرسی، پدرم رو به دخترم کرد و گفت:

_ بریم بستی و کیک برا بنا بخریم و بیاییم.

برادرم که آنجا حضور داشت با لحنی معترضانه گفت:

_ بابا تازه میوه براش بُردی، تازه کنترات برداشته، کمکش هم می کنی‌، اینقدر لوسش نکن بذار کارش را زود تموم کنه بره، مامان خسته شده از این به هم ریختگی .

پدرم با عصبانیت نگاهی به برادرم کرد و گفت: 

_ هرچی باشه کارگره تو خونه ماست و کارگر اَرج و قُرب خاص خودش را داره.

 و ادامه داد:

_اصلا مگه نمی دونی پیامبر دست های کارگر را بوسه زده.

 بعد با دخترم برای تهیه کیک و بستنی ره سپار مغازه شدند.

بعد از سرزدن به خانه پدری، در راه برگشت به خانه، دخترم گفت:

_ مامان اجازه هست یه پول از قُلکم بردارم؟ 

گفتم:

_ چرامگه چیزی می خواهی بخری؟گفت:

_ آره می خوام برا اون مَرده که کوچه راجارو می کنه بستنی بخرم.

خندیدم وگفتم :

_ خودش پول داره بره بستنی بخره.

گفت:

_ بابا محمد آقا گفت کار می کنند خسته می شند، گناه داره مامان، برم بستنی براش بخرم.

کوتاه آمدن و بستنی برا رفتگر کوچه خریدن، هم پایان بنایی خانه پدر من شد.

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 11 اردیبهشت 1397نظر دهید »

جوان است و جوانه زدن.

جوانه زدن و قد برافراشتن، یا جوانه زدن و خزیدن و خشکاندن؟!

جوانی است و برچرخش خورشید روان شدن، جوانی است و بر حزب باد چرخیدن.

زمانی بود که جوان و بوی قرمه سبزی با هم عجین بودند اما!

این روزها بیش تر بوی قلیان و سیگار به دنبال جوان روان شده.

روزگاری که جوان شنا می کرد برخلاف جهت آب و استوار می شد،

ولی این روزها جوان بر دوش دیگران

می نشیند و می خرامد.

جوان را از کربلا و اعتبارش نام گرفتند،

آری، آن جایی که پیش قراول سپاه شد و فریاد هل من مبارزِ علی گونه اش،

 گوش دشمن را کَر، می کرد.

کاش می شد جوانی و جوانه زدن و سایه گستر بودن را به معنای واقعیش رساند،

ای کاش می شد پروانه بودن و برگِرد شمع چرخیدن و سوختن را، پرچمی کرد و بر سر هر خانه ای کوبید.

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 10 اردیبهشت 1397نظر دهید »

ای نوردیده حسینم ای ارباب جوانم 

در نهایت پاکی، دل به اصولی بستی که سراسر حکمت بود 

 و کاش بودند کسانی که این اصول عالم تاب را درک کنند

کم یابند

 مرا نیز در رهرو راهت قرار ده که سراسر نیاز و دل، محتاج عرفان 

نمی دانم از دیدگانم چه چیز حلاجی کنم و تا چه زمان به عرفان دلم رو اندازم سراسر حاجت محتاج نگاهت، صدایت هستم

 مرا در همه لحظات دریاب.

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 9 اردیبهشت 1397نظر دهید »

جمعه شب باصدای مهیبی از جای جستم.

باد، رخت آویز را بر شیشه می کوبید،

به سرعت به بالکن رفتم؛ رخت آویز را از چنگ باد نجات دادم.

به اتاق خزیدم و پشت پنجره به تماشای تکاپوی دلهره آور باد ایستادم.

آسمان که از غروب گرفته و غمگین بود، این بار با کمک باد عقده گشایی می کرد و دست در دست هم بر زمین و زمان می کوبیدند،

ناگاه صدای ترکیدن بغض آسمان به گوش رسید و باران شروع به ریزش کرد.

بغض نیم خورده آسمان متحیرم کرد اما به اندیشه فرو رفتم که من هم چونان حالی داشتم و گلویم از بغض فشرده شده بود.

چند قطره اشکی میهمان گونه ها.

از تقلای باد و آسمان و بغض ریزان آسمان به وعده عمل نشده و معشوق به وعده گاه نیامده رسیدم.

آری، جمعه ای گذشته بود و یار چهره نشان نداده بود، 

آری، این جمعه هم بر تقویم عمر زمان مُهر رفتن خورد، بدون حضور یار.

این جمعه هم گذشت و نیامد.

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 8 اردیبهشت 1397نظر دهید »

١٨ ،٢٢ ،٢٥ ،١٦ و حتي ١٤

با خود مي گويي اين عددها ديگر چيست؟ نه؟!

اين عدد ها را امروز حين قدم زدن ميان قبور شهدا مي ديدم…

 روي عكس ها يشان نوشته بود…

 آري سنشان بود… سن!!!

… تعداد گردششان به دور خورشيد!

اما گردش حقيقي آن ها به دور خورشيد يك بار اتفاق افتاد،

روزي كه به دور اباعبدلله گرديدند

آري خورشيد حقيقي آن ها حسين (عليه السلام)بود.

چه قدر بوي كربلا مي آمد!!!

سكوت كرده بودم و نگاه مي كردم، 

زبانم توان خواندن فاتحه اي هم نداشت.

…..

جوان

استوار

نوراني

رعنا

و حتي خوش تيپ

تك تكشان با تو حرف مي زدند

اما درست نمي شنيدم!!

  حس مي كردم گوش من ظرفيت شنيدنشان را ندارد 

سعي كردم بيشتر دقت كنم، 

انگار نگاهشان طنابي شده بود كه پاي مرا براي رفتن بسته بود.

نمي توانستم از ميانشان عبور كنم….

با خود گفتم:

_ (تا نفهمم اين تصاوير چه مي گويند نمي رونم)

يك لحظه انگار بانگ صداي تصويري ميان وجودم پيچيد 

كه با صلابت فرياد زد:

_ من از تبار علي اكبر حسينم!!!!

من از تبار علي اكبرم!!

علي اكبر حسين!!!

همان لحظه گمشده ام پيدا شد

نامي كه به دنبالش مي گشتم 

خودش بود! علي اكبر!

چه زيبا گفتيد جوانان شيعه!!!

حقا كه اين نام برازنده ي شماست

شما اكبريد، 

مقامتان اكبر است

علي اكبران ايران من 

شما به نام جوان آبرو داديد

اكبر شدنتان مبارك ما و خودتان.

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 8 اردیبهشت 1397نظر دهید »

داخل مغازه شدم، سایزم راگفتم و از فروشنده خواستم شلواری برایم بیاورد.

وقتی از پرو بیرون آمدم فروشنده شروع به تعریف از کالایش کرد، در آخر هم گفت این شلوار کار ترکیه است.

شلوار را روی میز گذاشتم و گفتم:

_ پس یک کار ایرانی بیاورید.

چشمانش گرد شد خندید و با شرمندگی گفت:

_کار وطنی است از تهران آوردیم, جنس آن از خارجی اش خیلی بهتر است ولی تا زمانی که نگوییم خارجی است کسی از ما نمی خرد،

ما هم مجبور می شویم مارک خارجی روی آن بزنیم.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   جمعه 7 اردیبهشت 1397نظر دهید »

1 2 3 ...4 ... 6 ...8 ...9 10 11 12 ... 77

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی