کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < شهریور 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31


کاربران آنلاین
  • سه شنبه ها
  • نديم
  • حيدري
  • اسماءالحسنی
  • معصومه سادات
  • منیژه میراحمدیان
  • the best mind
  • آ.ن - ثقلین
  • سمیه نکوئیان
  • مدرسه علمیه عصمتیه سمنان
  • مــ . رهــگـ ـذر
  • کانون عصمتیه سمنان
  • شیوا پاشاپور مزرعه
  • فریبا کارگر
 



نمونه وشیوه بسیار زیبا وروشن ارتباط درست وپسندیده میان دختروپسر, داستانی است که قرآن کریم در این رابطه چنین می فرماید:«هنگامی که موسی به آب مدین رسید, گروهی از مردم رادرآن جا دید که حیوانات خود را سیراب می کنند ودر کنار آن ها دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویش اند (وبه چاه آب نزدیک نمی شوند) به آن ها گفت :کار شما چیست؟ گفتند :ما آن ها راآب نمی دهیم تا چوپان ها همگی خارج شوند وپدر ما پیرمردمسنی است. موسی به گوسفندان آن ها آب داد وسپس رو به سوی سایه آورد وعرض کرد.پروردگارا !هر خیر ونیکی که بر من فرستی ,به آن نیازمندم. ناگهان یکی از آن دو به سراغ او آمد؛ در حالی که با نهایت حیا گام برمی داشت , گفت: پدرم از تو دعوت می کند تا مزد سیراب کردن گوسفند رابه تو بپردازد.یکی از آن دو دختر گفت: پدرم !او رااستخدام کن؛چراکه بهترین کسی را که استخدام می توانی بکنی, آن کس است که قوی وامین می باشد…»

این داستان حاوی مطالب مهمی است که به آن ها اشاره می شود:

1-دختران شعیب به خاطر انجام کاری از منزل خارج می شودودر میان جمعیت اما با حفظ حریم وپرهیز از اختاط بکار می پردازند.

2-حضرت موسی به عنوان یک پسر جوان به سوی دختران شعیب که در گوشه ای برای انجام کار خود به انتظار نشسته بودند, با عفت وپاکی پاسخ او را درستی می دهند واز این که پسر جوان ناشناخته ای به سوی آن ها آمده ودر مورد کار می رسد , حساسیت وعصابیت نشان نمی دهند وپس از آن حضرت موسی به یاری آن ها می شتابند.

3-دختر جوان شعیب از جانب پدر مامور می شود که به نزد موسی بیاید وبااو درمورد کاری که انجام داد گفتگو کند تا او را برای آمدن به خانه آن ها راضی کند.

4-موسی به همراه دختران شعیب مسیر راه را می پیماید.

5-دختر شعیب در این مدت چنان حضرت موسی رابازیرنظر شناسایی کرده بود که پیشنهاد استخدام وی را به عنوان بهترین فرد که از دو صفت قوی وامین برخوردار است ,به پدر می دهدو پدر نیز پیشنهاد دختر را پذیرد.

آیات شریفه فوق , ارتباط وگفتگوی دختر وپسرجوان رامطرح می کند وبه زیبایی رعایت آداب اخلاقی وموازین ارزشی رانیز به تصویر می کشد؛زیرا هم موسی در مواجهه با دختران شعیب از زیاده گویی وبیهوده گویی می پردازد ؛بلکه بلافاصله به زیر سایه می رود وبا خدابه راز ونیاز می پردازد وهم این که دختران شعیب در گفتگوی باموسی از زیاده گویی می پرهیزند وبه حداقل کلمات اکتفا می کنند وبه هنگام راه رفتن حیا وپاکدامنی خود رادر برابر مرد نامحرم به نمایش می گذارند تا مرد نامحرم طوع خام در سر نپروراند.

قابل توجه است که در پاره ای روایات آمده است:وقتی موسی به سوی خانه حضرت شعیب حرکت می کند, دختر برای راهنمایی از پیش رو حرکت می کرد وموسی از پشت سرش,چون باد به لباس دختر می وزید وممکن بود لباس رااز اندام او کنار زند , موسی به دختر شعیب می گوید: من از جلو می روم وبرسر دو راهی وچند راهی ها مرا راهنمایی کن .

از تبیین آیه فوق به خوبی روشن می شود که(حیا)ملاک اصلی در تشکیل روابط معقول میان زن ومرد است.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-04-19] [ 01:39:00 ب.ظ ]




غرق افکارم بودم که صدای یکی از آن‌ها را شنیدم. رو به بغل‌دستی‌اش گفت «دیدی سمانه دیروز تو گروه چیکار کرد؟» جواب بغل‌دستی پکرش کرد. «نه من آنلاین نبودم.» رو کرد به نفر سوم «خوب جوابش رو دادم؟»

بحث بالا گرفته بود. در مورد یکی از همکلاسی‌هایشان حرف می‌زدند. انگار دانشجو بودند. دومی گفت «حیف که من آنلاین نبودم وگرنه حالش رو می‌گرفتم.» بازار غیبت داغ بود. شیطان کله‌ش را کرده بود داخل اتوبوس و می‌خندید. چطور می‌شد سر حرف را باهاشان باز کنم؟ چطور می‌توانستم کله‌ی شیطان را بکنم بیرون؟

بچه که بودم پیرزنی همسایه‌مان بود. هر وقت دلش می‌گرفت مادرم را صدا می‌کرد و می‌نشت به درددل. از عالم و آدم غیبت می‌کرد. مادرم همیشه بین دوراهی می‌ماند. از طرفی دلش نمی‌خواست حرف‌هایش را گوش کند و از طرفی هم نمی‌خواست دل پیرزن را بشکند. یکی از همین روزهای درددل، یک لیوان لب پَر برداشتم و پرت کردم توی حیاط. لیوان شکست و صداش پیچید توی حیاط کوچک‌مان. سر حرف گم شد. پیرزن عوض اینکه دنباله‌ی حرفش را بگیرد مادرم را فرستاد تو که ببیند بلایی سر ما نیامده باشد. از آن به بعد این شد ترفند ما. لوازم به دردنخور خانه حالا به دردبخور شده بودند.

توی اتوبوس لیوان لب پر نداشتم. اگر هم داشتم به دردم نمی‌خورد. سر حرف را هم که نمی‌شد باز کنم. اصلاً نمی‌دانستم دخترها دارند درباره‌ی چی حرف می‌زنند. موضوع حرف‌شان تلگرامی بود. غیبت مدرن علاج مدرن هم می‌خواست. لیوان و کاسه و بشقاب علاجش نبود. اتوبوس نگه داشت. دخترها پیاده شدند. کاری از دستم برنیامده بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-12-24] [ 09:13:00 ق.ظ ]




      داخل آسانسور شدم که اعلامیه ای نظرم راجلب کرد:

برگزاری جلسه دفاعیه با موضوع:

بررسی قذف وآثار آن از دیدگاه اسلام

استاد راهنما: حجه الاسلام والمسلمین احمد رضا داودی

استاد داور: حجه الاسلام والمسلمین راعی

محقق: خانم صغری غلامی

زمان جلسه روز دوشنبه 1395/12/2ساعت 8 صبح برگزار شده بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: پژوهش  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-12-03] [ 11:20:00 ق.ظ ]




از روزی که استادمان به عنوان تحقیق کلاسی, خواندن کتاب انسان کامل شهید مطهری را به ماتکلیف کردند,تصمیم داشتم سیر کتب ایشان مطالعه کنم که امروز داخل آسانسور با این اعلامیه مواجه شدم:

سیر مطالعاتی از کتب شهید مطهری با موضوع بندی وزمان بندی ذیل در مدرسه با تدریس سرکار خانم شاهسنایی برگزار می گردد.

مرحله موضوع تاریخ شروع تاریخ اتمام
اول تقوا وایمان 1395/7/3 1395/7/24
دوم نبوت 1395/8/1 1395/8/29
سوم توحید 1395/9/6 1395/9/29
چهارم آشنایی با فروق اسلامی 1395/11/9 1395/12/7
پنجم امامت 1395/12/21 1396/1/28
ششم معاد متعاقبا اعلام می گردد متعاقبا اعلام می گردد
هفتم عفاف وحجاب متعاقبا اعلام می گردد متعاقبا اعلام می گردد
هشتم تعلیم وتربیت متعاقبا اعلام می گردد متعاقبا اعلام می گردد
نهم سیاست وتبلیغات متعاقبا اعلام می گردد متعاقبا اعلام می گردد

زمان کلاس بعدازاذان روزهای چهاشنبه برگزار می شدکه فکرکردم اگر بلافاصله بعداز کلاسم بتوانم از مدرسه حرکت کنم بتوانم به کلاس برسم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, پژوهش  لینک ثابت
 [ 11:13:00 ق.ظ ]




سر ظهر بود که به مدرسه رسیدم. خانم دانشی را دیدم گفت : برو پایین قرار است برای

شهادت حضرت فاطمه(س) مراسمی بگیریم. سریع جلسه را آماده کردیم. یکی از  خانم

ها که صدای زیبایی داشت حدیث کساء را خواند و بعد مرثیه ای برای حضرت زهرا

(س) خواند.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت
 [ 08:40:00 ق.ظ ]




به مناسبت دهه فجرانقلاب اسلامی,روز سه شنبه 19بهمن 95 جشنواره غذا درمدرسه علمیه کوثر برگذار شد. وطلاب هنرمند چهار نوع غذای ساده رابا تزئینات بسیار زیبا ارائه کردند.در پایان قرار شد به بهترین آنها جوایزی اعطا شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-11-20] [ 12:52:00 ب.ظ ]




جلو تلویزیون نشسته بودم واخبار رادنبال می کردم تا به قسمت اخبار سیاسی رسید.ترامپ رانشان دادکه هنوز نرسیده چه دستوراتی صادر کرده بود ورفتارش با مسلمانان وایرانیان رانشان می داد.آمریکادوباره چهره منحوسش را نشان داده بود.حالا می فهمیدم که امام(ره) چرا در مورد آمریکا می گفتند:( همه گرفتاری هایی که ما داریم از دست آمریکاست). بد قولی ها ودشمنی های آمریکارادرتلویزیون لیست کرده بود واین کارترامپ را هم اضافه کرده وپانویس صفحه تلویزیون کرده بود. ناخودآگاه به یاد داستان لاکپشت وعقرب افتادم می گویند :
لاک پشتي بود که با عقربي در نزديکي همديگر زندگي مي کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزي از روزها در محل زندگي آنها اتفاقي افتاد و زندگي آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل ديگري کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طي مسافتي طولاني به رودخانه‌اي رسيدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جاي خود آرام ايستاد و به لاک پشت گفت :  مي بيني که چقدر بد شانس هستم ؟  لاک پشت گفت :  مگر چه شده ؟ موضوع چيست ؟  عقرب گفت :  من الآن نه راه پيش دارم و نه راه پس اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق مي‌شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا مي‌شوم.
لاک پشت گفت :  ناراحت نباش . ما با هم دوست هستيم ، پس بايد در غم و شادي به يکديگر کمک کنيم . من مي‌توانم به آساني از رودخانه عبور کنم . بنابراين تو مي‌تواني بر پشت من سوار شوي و با هم از رودخانه عبور کنيم . مگر نمي‌داني که بزرگان گفته‌اند:
دوست آن باشد که گيرد دست دوست
در پريشان حالي و درماندگي
عقرب گفت :  خدا خيرت دهد دوست وفادارم . بايد بتوانم روزي محبت تو را جبران کنم.
سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چيزي دارد پشتش را خراش مي‌دهد . لاک پشت از عقرب پرسيد :  آن بالا چه کار مي کني ؟ اين سر و صداها از چيست ؟
عقرب پاسخ داد :  چيز مهمي نيست . سعي مي کنم جاي مناسبي پيدا کنم تا بتوانم تو را نيش بزنم.

لاک پشت که متعجب شده بود، با ناراحتي گفت : « اي موجود بي‌رحم و بي‌انصاف ! من زندگي‌ام را براي نجات تو به خطر انداخته‌ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم، با اين وجود، تو مي‌خواهي مرا نيش بزني ؟ هرچند که نيش تو بر پشت من هيچ اثري ندارد . نه به آنکه دم از دوستي مي‌زني و نه به آنکه مي‌خواهي جان مرا بگيري . دليل اين همه خيانت و بدخواهي‌ات چيست ؟
عقرب گفت از تو انتظار اين حرفها را نداشتم . من در حق تو هيچ خيانتي نکردم و بدخواه تو نيستم . حقيقت اين است که طبيعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چيز را حتي نزديکترين دوستانش را مي‌سوزاند . طبيعت من هم نيش زدن است، وگرنه من با تو دشمن نيستم، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنيده‌اي که گفته‌اند:
نيش عقرب نه از ره کين است اقتضاي طبيعتش اين است
لاک پشت حرفهاي عقرب را تأييد کرد و گفت:  تو راست مي‌گويي . تقصير من است که از بين اين همه حيوان، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده‌ام . هر چقدر به تو خوبي کنم ، باز هم طبيعت تو وحشيانه است. من نمي‌خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستي مانند تو داشته باشم.
لاک پشت اين حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد.

داشتم فکر می کردم که آیا هنوز وقت آن نشده که عقرب زمانه را داخل رود خانه غرق کنیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-11-17] [ 01:09:00 ب.ظ ]




بحث بالا بود هرکس اسمی را می گفت: مهشید محبوبه ,غزل ,هستی ,ترنم, رکسانا که یک دفعه من گفتم : فاطمه. 

قرار بود برای نوه عمه ام اسم انتخاب کنیم. همه اسم ها زیبا بودند ولی جای اسم ائمه(ع) خالی بود .دختر عمه ام با اخم غلیظی گفت : «مگه تو ایرانی نیستی چرا اسم عربی؟«اسم ما فرهنگ ما رانشون می ده ,ما هم که آریایی هستیم چراباید اسم عربها روی بچه هامون بزاریم یه جمله که حرف بزنیم چند تاکلمه عربی توش هست ؟ اصلا چراچادر عربی سرت میکنی ؟چراساق دست می زنی ؟چرا چادرت مشکیه؟ می دونستی آریایی ها رنگ های شاد می پوشیدند؟این ها نشانه بی فرهنگیه»

از هجوم ناگهانی دختر عمه ام تعجب کرده بودم. نگاهی به لباس هایش انداختم ساپورت نازک وکوتاهی پوشیده بود با مانتویی که دکمه نداشت ومارک بزرگی پشتش بود جوراب کوتاهی که مچ پاهایش پیدا بود وروسری نازکی که فقط روی کلیپسش را گرفته بود.

لبخندی زدم وگفتم: فرهنگ کشور ما ایرانی اسلامی است. وقتی مااسلام را قبول کردیم باید لباس پوشیدنمان اسلامی باشد, اسمی که روی بچه هایمان می گذاریم نشانه فرهنگ اسلام باشد وکسی که ما را می بیند فرهنگ اسلامی را ازمابفهمد.وقتی ایرانیان مسمان شدندفرهنگ ایران را به معصوم(ع)گفتند:معصوم هر چه را با فرهنگ اسلام موافق بود تایید کردند وبقیه را رد کردند. شما که دم از فرهنگ ایرانی می زنید چرا مانتو با مارک خارجی پوشیده اید؟چرا ساپورت پوشیدی ؟مدل لباس شما از تبلیغات ماهواره است یا فرهنگ ایرانی؟اگر فرهنگ ایران برای شما مهم است لباس پوشیدنتان چراغربی است؟نمی دانم چرا وقتی پای فرهنگ ایرانی به میان می آید فرهنگ اسلامی سرکوب می شودو پیروان آن بی فرهنگ واُمل اند ولی وقتی قرار برتقلید از ماهواره هاست شلوار پاره وکثیف وچروک هم زیبا می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[شنبه 1395-11-09] [ 09:55:00 ق.ظ ]