کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < بهمن 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        


کاربران آنلاین
  • فاطمه زیرک فطرت
  • الله ربی
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • الزهرا واوان
  • ترنم گل
  • انوار جعفريه
  • حنانه
  • حوزه خدیجه کبری زنجان
  • ميرزايي
  • سیده
  • طیبه رضایی
  • الهام کرمی
  • خدیجه نورعلی
  • مرکز تخصصی معصومیه شهرکرد
  • میساء المحل
  • ریحانه بهشتی
  • پریسا پورعلی جان قمی
 



ای زن از فاطمه(س) به تو اینگونه خطاب است.

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.

شعری آشنا و دیرینه که از کودکی همراه ما بوده.

گذشت زمان بر حجاب بی اثر نبوده.

مانتوهای قدیم و مانتوهای امروزی، روسری های قدیم و روسری های امروزی، حتی گیره های روسری از قدیم تا الان تفاوت های زیادی پیداکرده اند.

بانوی اسلام با دستان خود گندم را آسیاب میکردند تا به غیر وابسته نباشند. چگونه است چادر زن ایرانی در کارخانه های غیر بافته می شود، حتی گیره های روسری دختران سرزمین من رازنان چینی آماده میکنند؟

فقط خود را شیعه دانستن کفایت بر شیعه بودن ندارد. شیعه نباید به غیر وابسته باشد تا مبادا این وابستگی دستاویزی برای اثر گذاری باورهای اوشود.

بهترنیست عمیق تر به این باور پرداخته شود؟!! چه ایرادی بر چادرهای ساده هست که زنان به سراغ چادرهای مارک میروند؟

گیره روسریمان را سنجاق قفلی ساخت وطن استفاده کنیم زیباتر از گیره ساخت چین نیست؟ آنجا که رهبر عزیز تاکید بر اقتصاد مقاومتی می کنند و راهنمای جوانان بر اشتغال جوانان می شوند؛ حجت بر زنان که نیمی از جامعه را تشکیل می دهند تمام می شود.

آری، با چادر فاطمه و کردار فاطمه باید فاطمی شد. بر خدا تکیه و از غیر خدا رها شدن را سرلوحه باید کرد. جامعه را به سوی ساخت وطن سوق دادن، کاری است که از دست زن ایرانی بر می آید. پس بیاییم چادر ساده بر سر نهیم و دست بر زانو، یا علی گویان خانه و خانواده را شیعی مسلک بنا نهیم. 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-11-30] [ 06:30:00 ق.ظ ]




همسرش تصادف کرده بود و در بیمارستان بستری بود.در اثر ضربه ای که بر اثر افتادن بر زمین به کمرش وارد شده بود جنین 4 ماهه اش سقط شده بود.

دو فرزند کوچک 4 و 6 ساله هم در خانه داشت. شوهرش سرکار می رفت ولی چون کسی را در این شهر نداشتند مدام از کارش مرخصی می گرفت و به کارهای همسر و فرزندانش رسیدگی می کرد.

تا اینکه به این نتیجه رسید که فرزندانش را به شهرستان ببرد و در مدتی که همسرش بستری است و تا بهبودش بچه ها پیش مادربزرگ هایشان باشند, مادربزرگ ها هم قبول کرده بودند.

برایش سخت بود فرزندان کوچکش را به آنجا ببرد و از آن ها دور شود اما چاره ای نبود. از طرف دیگر کودکان هم دائم سراغ مادرشان را می گرفتندو دلتنگ بودند ولی مادر هنوز بیهوش بود.

موقع تحویل فرزندان به مادربزرگ ها و دیدن بی تابی و گریه آن ها, اشک خودش هم جاری شد. در طول مسیر در اتوبوس گریه می کرد و چندین بار هم تماس گرفت و با کودکانش صحبت کرد.

همینطور که سوار اتوبوس به بیابان خیره شده بود, دوباره از درماندگی به خاطر حال همسرش و فرزندان کوچکش اشکش جاری شد. پیرمردی که کنار دستش بود متوجه حالش شد و پرسید که «پسرم چی شده»

مرد که حالش دست خودش نبود جریان را کامل تعریف کرد. پیرمرد اما فقط گوش می داد. بعد از اتمام صحبت های مرد, به او گفت: این شب های عزیز از حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولایمان کمک بگیر, بی جوابت نمی گذارند.

اما این شرایط باعث می شود تا حدی حال مولا را درک کنی:

همسرش را جلوی چشمانش کتک زدند, باعث شدند فرزندش سقط شود, گذشته از اینها در شرایطی که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در بستر افتاده بود چهار فرزند کوچکش همه غمگین و ناراحت بودند و زمانی که مادر از دنیا رفت علی ماند و چهار کودک بی مادر.

علی با وجود آن همه غم و غصه و تحمل ظلمی که در حقش شده بود باید کاری می کرد فرزندانش غم بی مادری را تحمل کنند.

مرد که صورتش از اشک خیس شده بود از پیرمرد تشکر کرد و در فکر فرو رفت.

کم کم خوابش برد, انگار حرف های پیرمرد برایش در حکم مسکن و آرامش بخشی بود که بتواند با قدرت بر مشکلاتش غلبه کند.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-11-29] [ 12:49:00 ب.ظ ]




امروز سه شنبه است. ساعت 6 بعد از ظهر نوبت دارم. نوبتی که از چند مال پیش گرفته ام و ماههاست در انتظار فرا رسیدن آن هستم.

از دو سه روز قبل طوری برنامه ریزی کردم که بتوانم سه شنبه با خیال راحت به مطب بروم و چند ساعت از وقتم را آنجا به انتظار بگذرانم.

قابل پیش بینی است, وقتی مجبوری چند ماه برای گرفتن نوبت انتظار بکشی, حتما چند ساعتی هم بیاید داخل مطب تلف کنی.

ساعت دو بعد از ظهر به دلم می افتد تقویم را بردارم و از تاریخ امروز مطمئن شوم.

تقویم رومیزی را برمی دارم نمی دانم چرا هوس تابستان کرده است. تقویم را ورق می زنم و به اسفندماه که می رسم از تعجب خشکم می زند. آه از نهادم بلند می شود.

دوشنبه 16 اسفند و سه شنبه 17 اسفند و نوبت من 95/12/16 ساعت 6 ساعت. فکر می کنم خطای چشم است یا شاید این صفحه مربوط به ماه دیگری باشد دوباره با دقت نگاه نه, درست است.

امروز هفدهمین روز از اسفندماه 95 است و من نوبتی را که از 5-6 ماه پیش به سختی گرفته بودم, به همین راحتی از دست دادم.

حال من مانده ام و تکه کاغذ سفید باریکی که تنها یک تاریخ و ساعت آن هم بامداد روی آن نوشته شده است. کاغذی را که چند ماهیست گوشه کیف پولم جا خوش کرده بود و هر از گاهی نگاهی به آن می انداختم و با اطمینان از اینکه هنوز زود است دوباره سر جایش  برگرداندم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت
 [ 11:26:00 ق.ظ ]




امروز که برای پهن کردن لباس های روی بالکن رفتم, از لابلای ساختمان های دو طبقه و سه طبقه که با غرور سر به فلک کشیده اند, مادربزرگم را دیدم. آن سمت کوچه, نور خورشید از میان زانوان خسته و خمیده اش می گذشت و بر دیوار می نشست.

چادر گل گلی او از جنس بهار, اماخمیدگی کمرش یادی از خزان. در هیاهوی خیابان قدم به قدم می کشید پاهای خسته اش .

به او نگاه کردم تا چشمانم از همت بلندش سیراب شود. با خود گفتم: به سن و سال او من چه چیزها دیده و چه از خود گذاشته ام؟

لباس ها بر روی بند خود را به دست باد سپرده بودند که پای در اتاق گذاشتم. دخترک کوچک خود را دیدم در کنار عروسک هایش دراز کشیده و برای آن ها شعر می خواند تا بخوابند. شعر دخترکم خیال مرا سوار بر خاطره به خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ رساند.

بوی عدس پلوهای خوشمزه مادربزرگ درحیاط پیچیده. لابلای برگ های انگور که سایبان حیاط شده چند قطره از خورشید به صورتم می خورد و نوازشم می کند. دو سوی حیاط درخت های انار کوتاه قد, و انگور بلند بالا.

راهرویی سیمانی در وسط,  بوی نم خاک باقچ.

پدربزرگ با شلواری گشاد و جلیقه ای خاکستری رنگ تنگ و براق. 

مادربزرگ روسری سفیدی به سر دارد و بی حاشیه, لباس آبی گلدار بر تن. پدربزرگم از رنگ سیاه بیزار بود. خدا بیامرزدش, چقدر خنده های ریز و دلنشینی داشت.

گوشه این خوشی ها, من نشسته بودم و با یک چادر برای خودم خانه ای درست کرده بودم.

دخترم گفت: مامان.

و من برگشتم به زمان. به پیش دخترم, با یاد مادربزرگ سریع به بالکن رفتم تا دوباره ببینمش. اما حیف که رفته بود و از این آمدن و رفتن یک خاطره به ذهن رنگ داد و یک تصویر مات به چشمانم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت
 [ 10:06:00 ق.ظ ]




در دنیایی که اطراف ما پرشده از رنگ های خاکستری وسیاه، پرشده از بالانشین های بی درد و پایین نشین های ناامید. درمیان داستان های مهربانانه ای که از سوی از مابهتران،صفحه حوادث وخبرها راسیاه کرده، من به چشم دیدم که چگونه می توان با یک لطف ومهر،قهرمان شدوای کاش وای کاش،می توانستم قهرمانم را برسردست بگیرم وبه همه نشان دهم.

قصه از ناراحتی های هم کلاسی ام شروع شد، اوکه درمانده درمیان انبود غصه ها وقرض ها ومشکلات شده بود،مدام از انصراف می گفت ومن فقط پرسیدم چرا؟

یک با در جوابم گفت: جداازسختی رفت وآمد،هزینه کتاب هایم را ندارم.

من بی خیال از این جواب فقط دلداری دادم وگذشتم. غم رادرچشمان دوستم دیدم وفکری برای زدودن آن نکردم وبا خودم برچسب دوستی وطلبگی را حمل می کردم.

آن روز دوستم را درحالی که پاکت حاوی کتاب هادر دستش بود وبرق شادی درچشمانش می درخشیدبه کلاس وارد شد. من من کنان ومتعجب گفتم: بلاخره کتاب ها راخریدی؟ 

خندید وگفت: پول کتاب ها راکسب به من غرض دادتا بعد به او برگردانم و نشست.

درست در کنار دستم مهربان دوستم رادیدم که نوری از محبت درلب هایش به تبسم تبدیل شد. تبسم اوبا تمام تبسم های دنیا که تا به حال دیده بودم،متفاوت بود. عطروبویی از آن به مشامم خوردکه نبوییده ونخواهم بویید. 

دختری که درس می خواند وکار می کند، او که بی پیرایه وساده می آید و می رود، با همه گفت وشنود دارد، هیچ گاه از چیزی عصبانی نمی شود وحتی دست کسی را ردنمی کند،این بار در نقاب وطرحی جدید ونو، یعنی فرشته ای در ردای آدمی کنار دستم نشسته.

فهم این موضوع از سویی شاد واز سویی غمگینم می کند.دنیا رابرسرخود آوار می دیدم. 

اگر دستم برای خرید کتاب ها گشاده نبود،حداقل می توانستم تلاش کنم و از چندنفر کمک بگیرم.

من با کنجکاوی فهمیدم که این افتخار نصیب دوستم شد،آن دختر مهربان و خوب.

شرم می کنم از خودم که پای در راهی گذاشته ام که لازمه اش مهربانی وگذشت است، اما هیچ نیاموختم ولی او با پول دستمزدش دلی را شاد ولبی راخندان کرد.

باید استوره اش کنم در ذهنم ودلم.

آری گاهی با آفریدن یک لبخند می توان درخشان شد وتابید، چنان افروز، تابناک و روشن.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت
[شنبه 1396-11-28] [ 06:50:00 ق.ظ ]




 هرچه اطرافم را گشتم پیدایش نمی کردم.

اعصابم بهم ریخته بود، بدون نبودنش انگار تعادلم بهم می خورد و نمی توانم کارهایم را انجام دهم، 

با عصبانیت گفتم: « ای بابا بازم گم شد حالا چیکار کنم» 

و از اتاق رفتم بیرون و در بقیه قسمت های خانه به دنبالش بودم.

برادرم وارد شد و مثل همیشه با شوخی هایش اذیتم کرد.

گفتم: « اینقدر مسخره بازی در نیار حوصله ندارما یچی بهت میگما»

اما فایده ای نداشت کار خودش را می کرد.

بدون توجه به برادرم داشتم همه جا را زیر و رو می کردم که گفت: « حالا دنبال چی می گردی؟؟»

با بی حوصلگی جواب دادم: «عینکم گم شده» 

ناگهان به سمتم آمد و دستش را به طرف موهایم برد و عینکم را پایین آورد و عینک را به من داد.

گفت: «یعنی تا الان متوجه نشدی که عینک روی موهاته» 

گفتم: « نه اصلا حسش نکردم از بس که رو چشمم و سرم بوده انگار وجودشو حس نمی کنم دیگه»

با لحن شوخی همیشگی اش گفت: « از بس که خنگی انتظار بیشتری نمیشه ازت داشت »

هر دو خندیدیم و من به اتاقم باز گشتم.

با خود فکر کردم بعضی چیزهای مهم چقدر زود عادی می شوند و دیگر آن ها را حس نمی کنیم.

حالا عینک  را می شود جایگزین کرد اما بعضی چیزها که جایگزین ندارند

مثل پدر و مادر.خانواده،امنیت

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت
[جمعه 1396-11-27] [ 09:53:00 ق.ظ ]




فاطمه؟ فاطمه؟؟!!!؟ چه سري درون اين كلمه نهفته است كه عرش را به لرزه در مي اورد؟

 

به راستي تو كه بودي فاطمه؟

نه!بهتر است بگويم كه هستي فاطمه؟

 

 اين روز ها نامت بر زبان ها جاري است.

سخن از تو و چادر به خاك و خون كشيده ات به ميان است.

 

 تو و چادر خاكي؟

 

تو مگر دختر رحمت للعالمين،پيام اور صلح و زيبايي جهانيان نيستي؟

 

 تو و چادرِخوني؟

 

 مگر همسر علي،ايينه ي عدالت و حق نيستي؟

 

 

مگر ميشود اين تناقض ها عرش را به لرزه در نياورند؟

و

 صداي  شيون دختر رسول خدا،همسر علي

ميان در و ديوار،اسمان و زمين را عزادار نكند؟

 

واي بر عالميان 

بوي عطر ياس به مشاممان ميرسد!

 

چادرت را خاك و خون گرفت

چشم مارا نيز…

 

فاطمه جان

اين روز ها همچنان بوي خوني شدن و صداي قدم هاي نامحرمان بر روي چادرت مي ايد و ادامه پيدا كرده است

 

خبر ميرسد عده اي از دختران سرزمينم،عروسك خيمه شب بازي عمر ها و ابوبكر ها شده اند

 

فاطمه جان تاريخ در حال تكرار شدن است

اما…

اما در همان سرزمين دختران و زناني هستند كه تا پاي جان حرمت چادرت را نگاه داشته و هروز خون غيرت دفاع از يادگارت(چادر)بيش از پيش در رگ هايشان ميجوشد تا شايد بتوانند

كمي 

فقط و فقط كمي ,مرهمي بر زخم هاي به دل مهدي ات نشسته باشند 

 

اين دختران و زنانِ مدافع يادگارت

 

ارام نخواهند نشست اي مادر حسين

 

ايستاده اند چون كوه اي مادر زينب

 

باشد كه لبخندت،جاودانشان كند اي مادر حسن

 

صلي الله عليك يا فاطمة الزهرا

تا اخر پاي مادرمان ميمانيم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده:فائزه محمدی  لینک ثابت
 [ 09:19:00 ق.ظ ]




چشمهايشان در هم گره خورده بود و براى روبرگرداندن و خود را به نديدن زدن دير شده بود. عاطفه بود! صميمى ترين دوست دوران مدرسه اش. چند سالى مى شد كه او را نديده بود. بعد از اينكه در دو دانشگاه مختلف قبول شده بودند، بجز چند تماس تلفنى آن هم همان اوايل، ديگر خبرى از او نداشت. دوست نداشت عاطفه او را با آن سر و وضع ببيند، اما چاره اى نبود. عاطفه هم از ديدن او با آن لباس و قيافه جا خورد، اما به روى خود نياورد و با روئى باز او را در آغوش گرفت. 

صندلى كنار دست عاطفه در اتوبوس خالى بود. پهلوى او نشست، مثل آن سالها كه هر دو روى يك نيمكت بغل دست هم مى نشستند. عاطفه هنوز همان عاطفه بود، فقط كمى بزرگتر و خانمتر شده بود. درست مثل آن روزها، قرص زيباى صورتش را با چادر قاب گرفته بود. صورت ساده و بى آرايش، چشمها و لبخند عاطفه، بناگاه آينه اى شد كه او توانست گذشته نه چندان دورش را در آن ببيند. 

چقدر از آن گذشته فاصله گرفته بود و اين را امروز با ديدن عاطفه فهميد. انگار كه ديدنش تلنگرى بود كه او را از خواب بيدار كرد. سعي كرد دستهايش را كه با ناخن مصنوعى و آستينهاى كوتاه جلوه گرى مي كرد، قايم كند. اما صورتش را چه مي كرد؟ كمي كه به خود مسلط شد، شالش را كه يله روى موهاى بلندش رها شده بود جلو كشيد و آهسته دستمالى از كيفش در آورد تا در فرصتى مناسب لبهايش را كم رنگتر كند. تا به حال اينقدر احساس خجالت و حقارت نكرده بود. 

حرفهايشان گل انداخته بود، اما او درست نمي فهميد چه مى گويد و چه مى شنود. ذهنش درگير شده بود. اگر امروز عاطفه را نديده بود، شايد به اين زودى به ياد نمى آورد كه روزى چادر  به سر داشت، سر صف صبحگاه قرآن مى خواند و در نماز جماعت مدرسه فعال بود. كى اينقدر عوض شده بود كه خودش هم نفهميده بود؟ 

بعد از دو سه ايستگاه عاطفه خداحافظى كرد و پياده شد و او را با هجوم افكار و خاطرات تنها گذاشت.

يادش آمد اولين بار ترم دوم دانشگاه بود كه چادرش را برداشت، به بهانه انداختن كوله پشتى. كتابهاى سنگين دانشگاه را فقط كوله تاب مى آورد و از نظر او كوله با چادر مناسبتى نداشت. ترمهاى بعدى، يواش يواش مقنعه اش را عقب كشيد و دستى هم به صورتش برد تا از قافله عقب نماند. 

و امروز آنچنان عوض شده بود كه آرايش دائم و ناخنهاى مصنوعى رنگ به رنگ مجالى براى وضو به او نمى داد و كم كم نماز خواندن هم از سرش افتاد. 

آنقدر غرق در افكارش بود كه ايستگاه را رد كرد. ايستگاه بعدى از اتوبوس پياده شد و در پياده رو شروع به قدم زدن كرد. براى رسيدن به خانه عجله اى نداشت، هميشه در حال قدم زدن بهتر فكر مى كرد!

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-11-26] [ 07:01:00 ب.ظ ]
 
   
 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)