چندی پیش با خود مباحثه می کردم که چه چیز در حیات انسان از او احساس می سازد.

چه عاملی بعث از حس درون نشات می گیرد. 

در این فکر بودم که از کنارم کودکی گذر کرد؛ در حالی که کودکانه با نگاه شیطنت آمیز از مادرش پرسید:

_ مامان چرا ما باید هر لحظه جواب بدهیم به بابام. مامان گفت:

_ وقتی بزرگ شدی تازه می فهمی.

تعجب کردم این چه طور جواب دادن است. آیا پرسش و پاسخ مادر و فرزند حکمتی بود یا فرصتی به اندیشه درون؟

 کاش نادانسته ها به یقین تبدیل می شد. تمنای دل، لبریز از عرفان حقیقت.

خسته شدم از ریا، نفرت، دروغ و افکار بی معنا.

کاش می شد هوای غمزده دل را معنا کرد و بر شالیزار سبز چشمانت تاخت و تا ابد روانه شد به سوی دنیای لبریز دل تنگی.

 چگونه به دستان حامی زندگی ام تکیه کنم در حالی که تردید در نگاهم موج می زند.

 چگونه به موج شناور شده شک، می توان اعتماد کرد.

چرا باختم به حس غریبی، واقف در اسرار هستی .


موضوعات: متفرقه
   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »

در عصری که دختران آهن پرست و پسران تن پرست شده اند آیندگان ما،

 به دنبال چون و چرایی کارشان نیستم و نمی خواهم در کفه ی ترازو گذارمشان.

حرف از خودم و یافته خودم هست.

 اوایل ورود به حوزه، همه چیز برایم جذاب و شیرین بود مانند همکلاسی ها و اساتید و کادر مدرسه ام.

اما بعد از گذشت یک ترم ناگهان نگاه ها به سمت نمره چرخید.

خنده ها تصنعی و از سرلطف شد.

حتی دوستی ها’ به سمت بچه درس خوان ها چرخید.

چه جالب،  پرستش مخصوص ذات خداوند است اما گاهی زیر مجموعه ای از پرستش های بیگانه، در جای جای زندگی می یابی.

برایم محقق شده که پرستش های گاه و بی گاه، نگاه های متفاوت، لبخندهای جهت دار و … 

در تک تک رگ های جامعه خزیده و گریزی ندارد.

بیش تر سر در لاک غربتم فرو می برم و اعتمادم کم سوتر از گذشته می شود اما،

 سوسوی کم رنگی دلگرمم می کند و ای کاش بند دلم پایدار شود با دیدن این نور فانوس در شب بی اعتمادی ها و دل شکستگی هایم.

کلیدواژه ها: جامعه, حوزه, فانوس, مدرک, نمره
   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »

گاهی خیلی لذت بخش که طرف ‌ مقابلت احساس ناب از خودش نشان بدهد و دنیای چشمانت را به رنگین کمان آسمان تحفه دهد و برای چند لحظه کوتاه هم که شده، لبخند را روی لب های شما مهمان کند.

از حیا و نجابت گرفته تا وقار و متانت.

 چرا گاهی خودمان را فراموش می کنیم و به دست باد می سپاریم، که هر دم جسم و روح لطیفمان را به فنا می سپارد.

مگر چند سال مهمان این دنیای دل سپرده ایم.

مگر چند ماه یا لحظه به خود مغروریم،  بیا با قلب خود عهد و نشان محبت ببندیم و دل را از ورطه حقارت بیرون بکشیم و محبت را نثار روح همدیگر کنیم و با دل آشتی و نوید عشق ببندیم.

 به امید روزی که انسان وار و با اراده، مهر را نثار یکدگر نماییم.

کلیدواژه ها: احساس, بیا, محبت, مهر, گذرعمر

موضوعات: متفرقه
   سه شنبه 29 خرداد 1397نظر دهید »

من شِپِشهامو گُم کردم،

جمله ای مضحک برای کودکان در انیمیشنی پُر طرفدار.

بله، سریالی به نام دوستان که پایه اصلی آن دو دختر بچه و سگ و گربه و یک مرغ است.

عجبا! ما برای بچه هایمان از نجس بودن سگ و بیماری زا بودن گربه می گوییم اما،

اصلا در انتخاب کارتون ها، به این مهم توجه نمی کنیم و کودکان بی دفاعمان را ناباورانه در مقابل اهداف زیر پوستی آن سوی آبی ها قرار می دهیم؛ و وقتی کار از کار گذشت ناگاه به خود می آییم؛

 تجربه ای که با کارتون باب اسفنجی به دست آوردیم اما برایمان درسی به همراه نداشت.

در میان انبوه فارغ التحصیلان دانشگاهی ما، کَم نیستند نخبه هایی که بتوانند نبض بازار انیمیشن دنیا را در دست بگیرند و ما را از هول و ولای شستشوی مغزی کودکان عزیزمان نجات دهند.

همگی باید کمک کنند تا از شر برنامه های بی محتوایی که با فرهنگ ما منافات دارند، آسوده و راحت کنند.


موضوعات: متفرقه
   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

چه معصومانه بر دل پر از تمنا وارد شدی و دیدگانم را به نور پرتو حضور چشمت، سوق دادی.

 به صورتی که با اولین طلوع وضو گرفتم و با طنین حاجبت مرا به سوی دیاری روانه کردی که عطر گل بوسه های الهام هنوز بر رخم دلنوازی می کند.

 هر کس از حایل تلالو حب تو که قسم به قرعه بر دلم انداختی پرسید، من فقط روزه سکوت فریاد بی صدا را با ذکر لبانت باز کردم و تو را در دریای صبر نظرم به نور  ایزدی سپردم.


موضوعات: متفرقه
   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

این روزها، زیاد خود را سرزنش می کنی…

دل آتش گرفته ات را خوب حس می کنم…

سودای شهادتت به جراحت ختم شد

و پیمان شهادت ما بین تو و دوستانت به جاماندن تو، رسید…

عکس هایت را یکی یکی نگاه می کنی و بغض می کنی…

هم رزمان و هم پیمان هایت یکی پس از دیگری در مقابل دیدگانت جان سپردند…

و تو از این#احلی _ من _ العسل دور افتاده ای…

# حلب را برای خود، پنجره ای رو به آسمان سرخ# شهادت می دانستی…

امامی دانم با بسته شدن این پنجره، قلب بزرگت محدود نخواهدشد…

اصلا تو آفریده شده ای که به این سیاهی ها، روشنی ببخشی و پر بکشی…

تو میان این همه تیر و خون و جنگ، شاخه ی زیتونی…

می دانم شب هایت را با درد یادگاریت از حلب به صبح می رسانی و دم نمی زنی…

و این برای من، تلخ ترین زخم شیرین است…

شهید زنده ی من،

یقین دارم رسالتی بر دوش داری…

و این است راز ماندنت…

و این جراحت نیز نشانه و وعده ایست از سوی حق برای تو…

و چنین است که دل کندنم از تو محال شد…🌹

   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

الان دقیقا شش ماهی از خواستگاری که اجازه دادم به خانه مان بیاید, می گذرد. مادرم می گفت قدمشان سنگین بود ولی من می دانستم که اشکال از آن بنده خداها نیست.

اصلا حوصله خواستگار راه دادن را نداشتم, سطح توقعاتم خیلی بالا رفته بود, هرکسی که زنگ خانه مان را می زد یک جور سنگ قلابش می کردم , اما به خودم گفتم تا کی قرار است این بازی ادامه پیداکند, بلاخره صدای خانواده ام در می آید تا چند روز پیش که اجازه دادم یکی از آن ها بیاید.
آن روز امتحان داشتم، شب گذشته تا دیر وقت بیدار بودم، صبح خیلی زود هم از خواب بیدار شده بودم, خیلی خسته بودم , کارهای خانه هم مانده بود و بدتر از همه بی حوصلگی بود.
دلم می خواست زنگ بزنند و بگویند نمی توانیم بیایم یا اصلا نیایند.

مادرم همیشه می گفت اگر سن ات بالا برود دیگرحوصله این برنامه ها را نداری, راست می گفت.

 

   یکشنبه 27 خرداد 1397نظر دهید »

میخچه کف پایم، حسابی روی اعصابم بود؛ به طوری که با هر قدم درد تا مغز استخوانم کشیده می شد. اما چاره ای نبود باید پیاده روی می کردم تا به مدرسه برسم.

همین طور که راه می رفتم آرزوی ماشین شخصی داشتن را، در ذهن سبک و سنگین می کردم و به شانس و بختم غر می زدم که سر کوچه ای مچ پایم پیچ خورد.

بهتر از این نمی شد، غوز بالا غوز.

اَشکم درآمده بود که با دیدن صحنه ای یکه خوردم.

پدری با پسری دوازده، سیزده ساله به کول از همان کوچه بیرون آمد؛ درحالی که کیف مدرسه پسر را هم در دست داشت و پسر، نیمی از بدنش فلج بود، یک دست و یک پای سمت راستش.

 نگاه های معصومانه پسر به پدر مرا بیش تر شرمنده کرد.

سریع خودم را جمع و جور کردم و از تنبیهی که خدا پیش رویم قرار داده بود، تعجب کردم.

خدایا، هزاران شکر به خاطر سلامتی که به من اَرزانی کردی.

من به خاطر پیاده روی می نالیدم در حالی که پسری آرزوی راه رفتن داشت، هم سن و سالی های او پا به توپ، در کوچه ها روانند و او بر دوش پدر…….

   یکشنبه 27 خرداد 13971 نظر »

قابلمه های تفلون یکی از پر طرفدارترین ظروف پخت و پز هستند. زیرا می توان با آن ها بدون روغن یا با کمترین میزان روغن‌، روی حرارت کم یا متوسط آشپزی کرد.

سطح ظروف تقلون از یک لایه به نام"تترافلورواتیلن” پوشانده شده است.

مشکل ظروف تفلون این است که روکش آن ها به سرعت از بین می روند و نسبت به ضربه بسیار حساس است.

در صورتی که از این ظروف استفاده می کنید باید به این نکات توجه داشته باشید:

۱_ به هیچ عنوان هنگام پخت غذا، از قاشق و کفگیر فلزی یا هر وسیله دیگری که باعث خراشیدگی تفلون شود استفاده نکنید.

۲_هنگام شستشوی این ظروف از اسکاج یا ابر نرم استفاده کنید.

زیرا اگر تفلون آسیب ببیند مواد سمی و ذرات مسموم کننده آزاد می کند و غذایی که در آن پخته می شود مضر خواهد بود.

از سوی دیگر لایه های زیرین تفلون، آلومینیوم است و آن نیز، مشکلات زیادی برای سلامتی ایجاد می کند.

۳_ این ظروف را بدون روغن یا آب، هرگز بر روی حرارت قرار ندهید، تحقیقات علمی ثابت کرده اند که در صورتی که حرارت زیادی به ظروف خالی داده شود تاثیرات سوء آن بیش تر می شود.

۴_ تحت هیچ شرایطی بعد از آسیب دیدن پوشش داخلی ظروف تفلون، آن ها را بازسازی نکنید و از آن ها صرف نظر کنید. 

زیرا با ترمیم این ظروف آسیب بیشتری به بدن می رسد.

اکثر مراکزی که این کار را انجام می دهند اصول استاندارد و بهداشت را رعایت نمی کنند و این عمل خطرات جبران ناپذیری را در پی دارد.

۵_ قبل از خرید توجه کنید که حتما برندی را تهیه کنید که استاندارد بوده و مورد تایید وزارت بهداشت بوده باشد.

نتبجه بحث: 

ظروف تفلون تا زمانی برای پخت و پز مناسب هستند که به هیچ عنوان آسیب ندیده باشند و لایه تفلون سالم باشد.

در غیر این صورت برای سلامتی مضر بوده و منجر به بیماری های خطرناک همچون:

سرطان کبد، سینه، پانکراس، بیضه و… می شود.

   شنبه 26 خرداد 1397نظر دهید »

از طریق شبکه های تلویزیون اعلام عید شد و من خوشحال از سحر بیدار نشدن و خوابی بدون دغدغه ی سحری، و همچنین از آمدن عید و آزمونی دیگر.

اصولا من سر ساعت پنج صبح بدنم بیدار باش میزند و احتیاجی به ساعت نداشتم، به همین دلیل ساعتی برای صبح تنظیم نکردم و بعد از کلی قصه و شعر گفتن برای دخترم، خوابیدم.

اما سر ساعت یک ربع به چهار از دل ضعفه و گرسنگی بیدار شدم.

بله، ساعت شکم من هنوز به وقت ماه رمضان تنظیم بود و بیدار باش غذا، از دو خواب آسوده من را نابود کرد.

کلیدواژه ها: بیدارباش, خواب, رمضان, ساعت
   جمعه 25 خرداد 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 69

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی