کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < آبان 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      


کاربران آنلاین
  • كوثر
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • رحمتی
  • هاشم پور
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • بقیة الشهداء
  • اشتري تواندشتي
  • گل نرگس
  • شبتاري
  • روشنک بنت سینا
  • محبوبه سعیدی
  • پ‍ژوهش حوزه علمیه فاطمه الزهرا سلام الله علیها شیر
  • بهاره شیرخانی
  • سارا منصوری
 

...


از مسافرت یک روزه از شهرکرد برمی گشتیم, که به ترافیک سنگینی برخوردیم. من با ماشین شوهر خواهرم آمده بودم. شوهر خواهرم شلوغی را که دید توی یک فرعی پیچید ,تا راه میان بری پیداکند. چند تا ماشین هم به خیال اینکه ما بلدِ راه هستیم و مال آنطرف هاییم, دنبال ما آمدند. هر چه بیشتر می چرخیدیم کمتر پیدا می کردیم . بعد از یک ربع بی راهه رفتن هم  به بن بست خوردیم و عزم برگشتن کردیم , وقتی دور زدیم تازه متوجه سیل ماشین هایی که به دنبال ما قطار شده بودند, شدیم. تعدادشان بیش تر از آن چیزی بود که فکر می کردیم. شوهر خواهرم لبخندی زد و با صدای بلندی به آن ها گفت: کجا آمدید؟ این جاکه راه ندارد. این را گفت و دور زد. خواهرم می خندید و می گفت امروز هم خاطره ای شد برای خودش. اما من فکر کردم ماشین هایی که به یک امید واهی به دنبال کسی ر اه افتاده اند که نمی دانند راه را بلد است یا نه, حالا که به بن بست رسیده اند چه حالی دارند؟مثل آدم هایی که به یک امید واهی, کورکورانه وبدون تحقیق دنبال رو بقیه هستند دریغ از اینکه عاقبت آن سراب است.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-08-07] [ 08:55:00 ق.ظ ]




سر کلاس استاد بودیم ,بحث از قضایایی شد که قبلا ثابت شده و نیازی به اثبات ندارد. استاد هم مثال زد: مثلا مجموعه زوایای مثلث که180  درجه است, بلافاصله هم اضافه کرد حتما می دانید که این قضیه اشتباه است ولی از بچه گی توی ذهن ما فرو کرده اند.با تعجب پرسیدم استاد من متوجه نمی شوم یعنی مجموعه زوایای مثلث 180درجه نیست .استاد دو تا مثلث روی تابلو کشید  که یکی اظلاع تو رفته و یکی اضلاع برآمده داشت, به تبع ظلع ها, زاویه هایش بزرگتر  از 60 درجه یا کوچکتر از60  درجه می شد که مجموعه آن 180 درجه کمتر یا بیشتر می شد و اضافه کرد که ما اصلا مثلث با اضلاع صاف نداریم این اشتباهی است که آنقدر تکرار شده که در ذهن ما جا افتاده است تا حدی که احتمال خطا هم نمی دهیم.  دقیقا مثل وقتی است که یک نفر عطسه می کند و همگی بخاطرش یک لحظه درنگ می کنند یا خیاطی که حتی اگر اعتقاد نداشته باشد که چادر را اگر چهارشنبه بِبُری می سوزد, باز هم احتیاط می کند و چهارشبه چادرش رانمی بُرد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:45:00 ق.ظ ]




توی زندگی همه آدما وقت هایی پیش می آید که نمی دانی چکار کنی وقت هایی که می بینی فرصت های زندگیت مثل شارژ گوشیت تند و تند تمام می شوند و تو نمی دانی چکار کنی وقتایی که از بس فکر مشغولی داری کارهایی زیادی که روی سرت ریخته را نمی توانی درست انجام دهی وقتایی که انگار زندگیت رفته روی تردمیل و نمی گذارد جلو بروی. نگرانی درس های نخوانده و کارهای نکرده و فکری که همیشه خدا مشغول است وقت هایی که دلت می خواهد از هم قید و بندها رها بشوی و بروی, کجا؟ نمی دانم جایی که گذر زمان برایت مهم نباشد فرقی نکند که الان شب است یا روز یا ساعت چند است فرقی نکند که الان دیرت شده و استاد سر کلاس می رود و تو اینجا نشستی توی ایستگاه اتوبوس و داری درد دل هایت را می نویسی فرقی نکند که به کلاس می رسی یا نه و بعد به خودت می گویی بهتر است پیاده بروم,  اتوبوس نیامد. حیف است کلاس خانم همتی را از دست بدهم و وقتی تصمیم به رفتن پیدا می کنی با دیدن اتوبوسی که از دور می آید خوشحال می شوی و بعد تازه یادت می آید که کارت اتوبوست را دنبالت نیاوردی و مجبور ی برگردی خانه. بعضی وقت ها گره های کوری که برای خودت دست و پا می کنی از گره های زندگیت کورترند انگار نمی خواهند باز  شوند چون از اول هم کور نبوده اند. 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:44:00 ق.ظ ]




قبر عمویم که تقریبا ده سالی می شود که فوت کرده اند وسط قبرستان است برای رفتن سر مزارش باید از کنار امام زاده بگذری همیشه وقتی سر مزارش می روم از کنار یک سنگ قبرمرمر سبز رد می شوم که دور تادور آن را شیشه کشیده اندهمیشه عاشق این سنگ بودم می دانستم که قیمتشم هم نیست اما درست چند قدم آن طرف تر سنگ قبری ساده که دور تا دورش را میله های آهنی زنگ زده ای گرفته می بینم همیشه برایم سوال بود که چرا این دو با بقیه فرق می کنند یک فرق اساسی که بین این دو قبر بود این بود که همیشه سر قبر میله ای شلوغ بود ولی قبر مرمر سبز یکه و تنها افتاده بود. به یاد ندارم که کسی را بالای آن دیده باشم تا روزی که عمه ام بلاخره مدرک تحصیلی اش را که چندسالی درآن مشکل پیش آمده بود گرفت . با خوشحالی بسته ای خرما خرید و مرا هم همراه خود سر قبر میله ای که حالا فهمیدم متعلق به شخص متدینی به اسم سید مرتضی بوده برد و خیرات کرد و گفت:  نذر کرده بودم اگر مشکلم حل شود برایش خیرات بدهم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:43:00 ق.ظ ]




گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید. پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم بود. خواهرم که طبق معمول خوشحال  شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم .هنوز خاطره آخرین مسافرتی راکه با هم رفته بودیم فراموش نکرده بودم دو روزی که با آن ها بودم شاید نزدیک به ده بار یا بیش تر بود که بند کرده بودند به چادر من : «این رادورت نپیچ بیندازش دور» و من فقط لبخند می زدم کاری نمی توانستم بکنم لبخند می زدم که نشان ندهم چقدر حرص می خورم اما به اندازه هر بار که آنها اصرار می کردند من چادرم را بردارم به هر مناسبتی که پیش می آمد یکی از فواید چادر رامی گفتم آخر بار هم عمه ام عصبانی شد وگفت خیلی خوب توراست می گویی چادر خوبست.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-08-02] [ 09:42:00 ق.ظ ]




صبح كه از خواب بیدار شىدم هنوز باران مي آمدسریع لباس هایم راپوشیدم وراهی شدم. کمی طول کشید تا اتوبوس بیاید.به محض این که می

خواستم روی صندلی بنشینم چنددختر دبیرستانی گفتند بیا روی بوفه بنشین صندلی ها خیس شده اند.مثل این که راننده فراموش کرده بودپنجره

ها راببندد باران صندلی هاراخیس کرده بود.هرکس سوار اتوبوس می شد جایی برایش باز می کردیم تا او هم بنشیندتوی بوفه همه کیپ به کیپ هم نشسته بودیم وصندلی ها خالی بود.

می گویند وقتی باران می بارد خداوند رحمتش رابربندگان می فرستد هدیه امروز خدا مهربانی بود که به سرنشینان اتوبوس داده بود .

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 09:40:00 ق.ظ ]




آنروزها که هنوز پول خرد برای خودش اجر و قربی داشت مادرم همیشه قلکی داشت و پول هایی که از خرید هایش اضافه می آمد را داخل آن می ریخت. هر وقت مادرم پول داخل قلک می ریخت می گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. با نا امیدی قطره قطره ریختنش را می دیدم ولی دریا شدنش را هیچ وقت ندیدم ؛چون وقت هایی خرج می شد که الان اسمش را مبادا می گذاریم. شاید اگر من دوران مبادا را خیلی حس نکردم بخاطر سیاست های مادرم بود. بزرگ تر که شدیم خواهرهایم هم این روند را در پیش گرفتند اما من هیچوقت این کار را نکردم شاید چون لزومی برای این کار احساس نمی کردم برای خودم هم ادای روشن فکرها را در می آوردم که چیزی که با همین پول یکسال قبل می توانم بخرم سال دیگر نمی توانم بخرم . پس چه لزومی به نگه داشتن آن هست, بهتر است که خرج شود. تا اینکه پول خرد از این هم خرد تر و حقیرتر شد و ارزشش را از دست داد. دیگر کمتر توی بازار می توانستی سراغش را بگیری؛ دیگر کسی بقیه پولت را پس نمی داد, یا با چسب زخم و شکلات جبرانش می کردند یا می گفتند پول خرد ندارند. این شد که کم کم قلک هم بار وبنه اش را از خانه ما جمع کرد و رفت آنوقت بود که من روز مبادا را  حس کردم و وجود دریایی قلک را فهمیدم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 09:38:00 ق.ظ ]




خانم قدوسی صدایم زد و گفت بیا این برگه را بگیر, مربوط به امتحانی است که باید نخبگان علمی و پژوهشی بدهند درس هایی را باید بخوانند. فردا که می روی به فاطمه دوستت بده و امتحان را یادآوری کن برگه را از دستش گرفتم و روی کیفم گذاشتم چقدر دلم می خواست من هم در این امتحان شرکت کنم ولی این مال کسانی بود که معدل کارشناسیشان بالا بود  و جزء نخبگان و استعدادهای برتر بودند. توی همین فکرها بودم که خانم عبدلی کنار میزم آمد و گفت این برگه مال کیست ؟برایش توضیح دادم شروع کرد به خواندن اسم های روی آن . علاوه بر فاطمه اسم چند نفر دیگر از دوستانم هم روی برگه بود. وقتی به اسم یکی از دوستانم رسید گفت بنده خدا ,او که نمی تواند با این وضعیتش امتحان بدهد. نجمه را می گفت چشمانش خیلی ضعیف بود تازگی ندیده بودمش ولی خانم عبدلی که به تازگی دیده بودش می گفت از قبل خیلی بدتر شده , می گفت تقریبا نمی بیند. دختر خیلی با استعدادی بود, نمراتش همیشه بالا بود, یادم می آید یک بار می گفت گاهی شب های امتحان چشمانم به سوزش می افتد و آبریزش دارد, اینطور مواقع مادرم بالای سرم می نشیند و از روی کتاب برایم می خوند و من درس  ها را حفظ می کنم. حافظه اش عالی بود دوست داشت درسش را ادامه دهد اما به خاطر وضعیت چشمانش نتوانست . می ترسید همین مقدار بینایی اش را هم از دست بدهد دکتر که رفته بود گفته بودند نباید بچه دار شود و گرنه شاید بینایی اش را از دست بدهد.

حالا که فکر می کنم می بینم چیزهای مهمتری هم در زندگی هست شاید نخبه شدن خیلی هم مهم نباشد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 09:36:00 ق.ظ ]
 
   
 
فراخوان چی شد طلبه شدم