• تماس
  • ورود
 

پیاده روی بعد از باد و باران بهاری، چقدر آرام بخش و دلنواز هست.

وقتی در پیاده رو آهسته قدم می زدم و هوای بهاری را تا اعماق جان می سپردم، چشمم به شکوفه هایی افتاد که بر زمین ریخته بودند،

شکوفه هایی که مغرورانه به گُل نشستند اما تاب باد و باران نیاورده و حال، ذلیلانه به خاک افتادند.

به بالای درخت نظری انداختم، دیدم هنوز شکوفه هایی هستند که محکم و استوار بر شاخه چنگ انداخته و تن به باد و باران نسپرده اند.

خوشحال شدم و دستی عاشقانه بر تنه درخت کشیدم و ملتمسانه تقاضای حمایت از شکوفه هایش را نمودم.

اما بعد نهیبی به خودم زدم و گفتم:

_ مَثَلِ آن شکوفه ها و آن ریزش ها مانند ما شیعیان است که ناباورانه دم از شیعه بودن می زنیم و چشم به راهی امام زمانمان را می کشیم، اما به ناگاه در اندک باد و باران حوادث، رنگ می بازیم و چنگ از اصل و ریشه برمی داریم و عاقبتی چون ذلیل شدگان بر خاک

 می یابیم، اما آنانی که تن به طوفان نداده و عاشقانه دامان امام را می چسبند، به میوه می نشینند و کام دل را شیرین به گرمای وجودش می کنند.

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 4 اردیبهشت 13971 نظر »

به محض این که به خانه رسیدم‌ به سمت دستشویی رفتم.

خواهرم با صدای بلندی گفت:

_آب قطع شده.

بی خیال شستن دست هایم شدم و سر سفره نشستم. مادرم گفت:

_ همیشه یک دبه آب ذخیره می کردم ولی امروز حتی یک بطری آب داخل یخچال ندارم.

پرسیدم:

_تازه آب قطع شده؟

جواب داد:

_از صبح تا حالا آب نداریم.

نهار را که خوردم به اداره آب زنگ زدم که اشغال بود.

این طور که پیدا بود آب تعداد زیادی از مشترکین قطع شده بود.

کم کم بخاطر تشنگی و ضرورت مجبور شدیم یک دبه آب از خانه همسایه که منبع داشتند بگیریم.

از یک دبه آب هم باید غذا می پختیم. هم برای دستشویی و نوشیدن استفاده می کردیم هم وضو می گرفتیم.

 قرار بود شب هم مهمان داشته باشیم.

اذان مغرب شد. از دبه آب یک نصفه لیوان آب برداشتم و وضو گرفتم.

 جالب این که یک چهارم از آب درون لیوان هم اضافه آمد.

با همان یک دبه آب غذا پختیم و چایی گذاشتیم و بقیه آن را سر سفره برای خوردن آوردیم.

با خودم حساب کردم‌ که اگر الان آب قطع نبود، به جای یک دبه چند دبه آب مصرف می کردیم و اصلا متوجه میزان آبی که مصرف کرده بودیم نمی شدیم.

امروز که می خواستم از خانه بیرون بیایم باران شدیدی گرفت.

 احساس کردم خدا باز هم از در لطفش با بندگانش رفتار می کند نه عدلش.

و گرنه شاید باران را از بندگان اسراف کارش دریغ می کرد.

مادرم گفت: 

_ اگر می خواهی چتر ببر خیس نشوی.

اما من دوست داشتم به جبران دیروز، این لطف الهی را با تمام وجود احساس کنم.

 پس بدون چتر زیر باران شروع به پیاده روی کردم.

 

  

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   دوشنبه 3 اردیبهشت 13971 نظر »

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 2 اردیبهشت 13973 نظر »

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 2 اردیبهشت 1397نظر دهید »

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 2 اردیبهشت 1397نظر دهید »

چنان مدهوش تو هستم که هر لحظه دلم سوی تو پر می کشد.

ای همه دار و ندارم از کودکی جانم را با اسم تو پروار داده اند.

تو آن اربابی که من کنیز, ملتمسانه تو را می جویم.

ای درمان دردم, ای آرام دهنده قلبم, از همه دنیا فقط عشق تو در دلم باقی است.

برهانم از این همه ریا و نفرت.

دیدگانم بارانی است از ندیدنت کاش بطلبی مرا و بنده حقیرت را بی سامان رها نکنی.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: عشق, مناجات, می جویمت
   یکشنبه 2 اردیبهشت 13972 نظر »

 

روز سیزده رجب بود همان روزی که مردم به روز پدر می شناسند.

وسط یک عالمه کار و عید و دید و بازدید که بنایی هم وسط آن بل بشو، قوز بالا قوز شده بود، مانده بودم که چه هدیه ای برای پدرم بگیرم.

رسما چند روز را خانه عمو کنگر خورده و لنگر انداخته بودیم.

از صبحانه و چاشدانه گرفته تا نهار و شام و میان وعده را عمویم آماده می کرد.

دخترش هم پا به پای ما می خورد ومی خوابید.

همسری هم نداشت که کمک حالش باشد. در این میان کمک هایش به پدرم در بنایی و خریدن لوازم مورد نیازی که پدر، فرصت خریدش را نداشت هم به

 عهده اش افتاده بود.

هر روز بعد از رفتن بنا و عمله ها هم به کمکمان می آمد، کف اتاق را جمع می کرد و طی می کشید.

طوری کارها را انجام می داد که انگار خانه خودش است.

یه روز که نمی توانست بیاید خیلی جایش خالی بود. شوخی وخنده اش هم همیشه براه بود.

دلم می خواست برای این همه محبتش هدیه ای بخرم‌‌.

نمی دانم چرا دوست داشتم روز پدر برای او هم هدیه بخرم .

باخودم فکر کردم که اگر روز پدر به او هدیه بدهم شاید پدرم ناراحت شود.

چندسالی که از اودور بودم را به خاطر می آورم از خودم می‌پرسم چقدرنبودش حس شده بود؟

تا وقتی نبود شاید کمبودش را خیلی حس نمی کردم ولی حالا که هست نمی توانم روزی را تصور کنم که برای مدت طولانی نبینمش.

راستی کسانی که تک فرزندند بچه هایشان عمو ندارند تکلیف این حس های خوبشان چه می شود؟

عمو داشتن حس خیلی خوبیست این راحالاکه تجربه کردم می فهمم راستی اگر عباس در کربلا نبودچه می شد.

عمویی که دلگرمی بچه ها بود وهمیشه هوایشان را داشت.

کسی که بچه های حسین رابه خودترجیح داد

عمو‌داشتن حس خیلی نابیست. 

راستی یک سوال؟

مناسبت های تقویم را چه کسی می گذاردچه کسی تعیین می کند که روز دانش آموز کی باشد وروز چه و چه؟

من می خواهم در کارش سرکی بکشم.

می شود امروز بجز روز جانباز روز عمو هم نامگذاری شود؟

 

عباس(ع)

کمک

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   شنبه 1 اردیبهشت 13971 نظر »

میلاد گل رسول (ص) و زهرا (س) و علی(ع) است.

و من‌ باز هم از دور سلام می کنم

از دور سلام می کنم به ارباب بی سرم.

سلام‌ می کنم به عزیز دل زینب (س)

کربلا تو خود عنایتی کن و مرا به آستانت بخوان. 

کربلا جواب سلامم را بده با هر زبانی که تو را بیشتر رضاست.

امشب چه شوریست در بین الحرمین،

در کوچه پس کوچه های کربلا!

نمی دانم نوکریم را چگونه صرف اربابم کنم؟

راستی!

آقای من چرا دلی که هر روز صدایت می کند را نمی طلبی؟

تا به عشق دیدنت بیاید

تا با دلی پر بیاید

بیاید تا خودش را فدایت کند.

امشب همه جمع هستند برایت شادی 

می کنند 

ولی 

من قلبم بی قرار است. نا آرامی می کند. اربابش را می‌خواهد 

بین الحرمینش را می خواهد.

بند بند وجودم کربلایت را می خواهد 

دیگر این دوری را نمی توان در نوشته ها گنجاند،

 باید راه بیفتم 

هر که دارد عطش کرب و بلا

بســـــم الله……

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 31 فروردین 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 70

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • آقای کیانی