• تماس
  • ورود
 

چنان مدهوش تو هستم که هر لحظه دلم سوی تو پر می کشد.

ای همه دار و ندارم از کودکی جانم را با اسم تو پروار داده اند.

تو آن اربابی که من کنیز, ملتمسانه تو را می جویم.

ای درمان دردم, ای آرام دهنده قلبم, از همه دنیا فقط عشق تو در دلم باقی است.

برهانم از این همه ریا و نفرت.

دیدگانم بارانی است از ندیدنت کاش بطلبی مرا و بنده حقیرت را بی سامان رها نکنی.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: عشق, مناجات, می جویمت
   یکشنبه 2 اردیبهشت 1397نظر دهید »

 

روز سیزده رجب بود همان روزی که مردم به روز پدر می شناسند.

وسط یک عالمه کار و عید و دید و بازدید که بنایی هم وسط آن بل بشو، قوز بالا قوز شده بود، مانده بودم که چه هدیه ای برای پدرم بگیرم.

رسما چند روز را خانه عمو کنگر خورده و لنگر انداخته بودیم.

از صبحانه و چاشدانه گرفته تا نهار و شام و میان وعده را عمویم آماده می کرد.

دخترش هم پا به پای ما می خورد ومی خوابید.

همسری هم نداشت که کمک حالش باشد. در این میان کمک هایش به پدرم در بنایی و خریدن لوازم مورد نیازی که پدر، فرصت خریدش را نداشت هم به

 عهده اش افتاده بود.

هر روز بعد از رفتن بنا و عمله ها هم به کمکمان می آمد، کف اتاق را جمع می کرد و طی می کشید.

طوری کارها را انجام می داد که انگار خانه خودش است.

یه روز که نمی توانست بیاید خیلی جایش خالی بود. شوخی وخنده اش هم همیشه براه بود.

دلم می خواست برای این همه محبتش هدیه ای بخرم‌‌.

نمی دانم چرا دوست داشتم روز پدر برای او هم هدیه بخرم .

باخودم فکر کردم که اگر روز پدر به او هدیه بدهم شاید پدرم ناراحت شود.

چندسالی که از اودور بودم را به خاطر می آورم از خودم می‌پرسم چقدرنبودش حس شده بود؟

تا وقتی نبود شاید کمبودش را خیلی حس نمی کردم ولی حالا که هست نمی توانم روزی را تصور کنم که برای مدت طولانی نبینمش.

راستی کسانی که تک فرزندند بچه هایشان عمو ندارند تکلیف این حس های خوبشان چه می شود؟

عمو داشتن حس خیلی خوبیست این راحالاکه تجربه کردم می فهمم راستی اگر عباس در کربلا نبودچه می شد.

عمویی که دلگرمی بچه ها بود وهمیشه هوایشان را داشت.

کسی که بچه های حسین رابه خودترجیح داد

عمو‌داشتن حس خیلی نابیست. 

راستی یک سوال؟

مناسبت های تقویم را چه کسی می گذاردچه کسی تعیین می کند که روز دانش آموز کی باشد وروز چه و چه؟

من می خواهم در کارش سرکی بکشم.

می شود امروز بجز روز جانباز روز عمو هم نامگذاری شود؟

 

عباس(ع)

کمک

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   شنبه 1 اردیبهشت 1397نظر دهید »

میلاد گل رسول (ص) و زهرا (س) و علی(ع) است.

و من‌ باز هم از دور سلام می کنم

از دور سلام می کنم به ارباب بی سرم.

سلام‌ می کنم به عزیز دل زینب (س)

کربلا تو خود عنایتی کن و مرا به آستانت بخوان. 

کربلا جواب سلامم را بده با هر زبانی که تو را بیشتر رضاست.

امشب چه شوریست در بین الحرمین،

در کوچه پس کوچه های کربلا!

نمی دانم نوکریم را چگونه صرف اربابم کنم؟

راستی!

آقای من چرا دلی که هر روز صدایت می کند را نمی طلبی؟

تا به عشق دیدنت بیاید

تا با دلی پر بیاید

بیاید تا خودش را فدایت کند.

امشب همه جمع هستند برایت شادی 

می کنند 

ولی 

من قلبم بی قرار است. نا آرامی می کند. اربابش را می‌خواهد 

بین الحرمینش را می خواهد.

بند بند وجودم کربلایت را می خواهد 

دیگر این دوری را نمی توان در نوشته ها گنجاند،

 باید راه بیفتم 

هر که دارد عطش کرب و بلا

بســـــم الله……

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 31 فروردین 1397نظر دهید »

و من اینجا از تو می نویسم…
از تویی که با هر نفسم، رنگ سبز نفس هایت را لمس می کنم…
سربند سبزی را به دست می بندم و چفیه مشکیم را مهمان شانه های خسته ام می کنم…
دمی از عمق جان می کشم و چادرم را

نوازش گر خاک پاک این زمین می کنم…
کفش از پا می رهانم و پا برهنه قدم بر سرخی این خون های مقدس می گذارم…
و این بار خون تو سرخ تر از سرخی خون من است…
که با هر نفست رنگ جنون به عاشقی این راه بخشیدی…
من، اینجا از خاکی شدن چادرم که نمی هراسم هیچ؛
خود، چادرم را مهمان تقدس خاکتان
می کنم…
خود را رها می کنم و سنگینی پاهایم را در فضای سنگین اینجا می کشانم…
مانده ام! بعد از اینجا چگونه می توان دوباره زندگی کردن را؟!
مانده ام! اگر اینها آدمی اند پس ما چه ایم و اگر ما آدمی پس اینها…
من اینجا روح تو را تنفس میکنم و با نوای ذکرت جان می گیرم…

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: شهدا, چادرخاکی
   پنجشنبه 30 فروردین 1397نظر دهید »

روی صندلی بانک در انتظار اعلام شماره ام و باجه بودم.
پشت سر من گوشی یکی از مشتریان به صدا درآمد، سلام و احوال پرسی گرم با طرف مقابل آن هم با صدایی تقریبا بلند من را کنجکاو گوش کردن به صحبتشان کرد.
نمی دانم تماس گیرنده چه سوالی پرسید که مشتری بانک با لحن محکم و بدون تردید گفت:
_ فقط تخمه گل آفتاب بخر و انبارکن و دوباره ادامه داد:
_ منم دارم انبار می کنم، جام جهانی امسال تو روسیه است و همه بازی ها روز پخش میشه و مردم هم پای تماشای فوتبال تخمه می خورند، بخر و انبار کن که خیلی سود داره، یادت نره ها!
جمله ها و تاکیدش من را به فکر فرو برد، خرید و انبار برای سه چهار ماه دیگر و این که آیا خریدارانی باشند و…
واقعا من چه چیز انبار می کنم برای روزی که خریداری هست و حتما معامله ای می شود.
اصلا به فکر سود و زیان یا نوع جنسی که توشه می کنم هست؟
روزی که همه فروشنده و عارض می شوند و تنها یک خریدارمی بینی!
آن جایی که خریدار خود ضمانت دریافت کالا و پرداخت بها را داده.
وای بر من اگر کالایم خریداری نداشته باشد و افسوس بر من که به فکر انبار کالا نباشم.
مثقالی جنس، چه خوب و پربها و چه بد و بی بها بر زمین نمی ماند و تمام حساب می شود.
شماره ام را از باجه شنیدم و افسوسی بر اندیشه های دور و دراز و واهی ام گذاشتم.

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 29 فروردین 1397نظر دهید »

بعد از آن همه تلاش بالاخره توانست رشته مورد علاقه اش برای ارشد را قبول شود.

روز اول حدود نیم ساعتی زودتر وارد کلاس شد و همان جلو نشست.

استاد هم خیلی زود در کلاس حاضر و مشغول انجام کارهایی بود.

دختر از قبل در حین انتخاب واحد شناخت اجمالی نسبت به اسم اساتید پیدا کرده بود.

استاد سن و سال زیادی نداشت شاید حدود چهار پنج سالی بزرگتر بود، خیلی هم مرتب و آراسته بود.

نگاهی با تمسخر به دختر انداخت و گفت:

_« نمی دونم چرا بعضیا عادت دارند خودشون رو اذیت کنند، آخه بگو دختر خوب مگه مجبوری چادر سرت کنی که این همه اذیت بشی، چادر مال دوران حضرت زهراست نه برای الان، اصلا ما ایرانی ها خودمون دین داشتیم چرا باید دین عرب ها و عادات و کارهای اون ها را انجام بدیم، چرا عادت کردیم به مرده پرستی؟»

دختر که انتظار این حرف ها را آن هم از چنین شخصی نداشت روبه استاد کرد و گفت:« ببخشید با من بودید؟»

استاد گفت:« بله»

دختر هم به آرامی شروع به صحبت کرد:

_« اولا من چادرم را دوست دارم و هیچ زور و اجباری در انتخاب آن نداشتم، ثانیا حجاب زن های ایرانی در طول تاریخ یکی از کامل ترین حجابا بوده که امروز بخاطر هجوم فرهنگ بیگانه همه چیز داره جابه جا میشه، ثالثا اینکه مرده پرستی چیه؟ به نظرتون اون ها که طرفدار کوروش هستند مرده پرستند یا مایی که هنوز یه معصوم و ولی زنده داریم و منتظرشیم، از طرفی معصوم ما یک نائب و نماینده داره که در زمان غیبت از ایشون تبعیت می کنیم»، دختر نگاهی به ساعت انداخت و دیگر ادامه نداد چون که نزدیک شروع کلاس بود.

اما استاد باز گفت:« اما ما ایرانی ها…»

که دختر حرفش را قطع کرد و گفت:« استاد شما فامیلیتون چیه؟» 

وقتی استاد فامیلی اش را گفت دختر باتعجب پرسید:

_«استادفامیلی شما ریشه عربی دارد پس اجداد شما عرب هستند چرا می گویید ما ایرانی ها، من خودم ایرانی اصیل هستم حتی اسم و فامیلم هم ریشه عربی ندارد، پس لطفا شما دم از ایرانی بودن و کوروش کبیر نزنید.

استاد الان هم وقت کلاسه بهتره کلاس را شروع کنیم تا آخر ترم به مشکل کمبود وقت برخورد نکنیم.»

استاد بدون هیچ حرف دیگری کلاس را آغاز کرد.

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 28 فروردین 1397نظر دهید »

از نور غیب آمد ندا بر دور نازنین

گویا که رجعت ها رسید قلب زمین

ما را سروری دیده شد برحمد ایزدی

شوق رسالت زنده شد ز محفل زمین

یک جرعه از عشق خدا شده کاملین

برآل پیغمبر سلام آمد نوید مبعثی

باری خدا کامل بکرد منور از حاصلین

هر گوشه از ذکر علق گوید بخوان

با نام پروردگار دادقرار لوح حافظین

ما را اجابت کافی هست بر کاتبین

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 27 فروردین 1397نظر دهید »

سرش را توی گوشی فرو کرده بود، به او گفتم:

_ (بیا بیرون چی می بینی تو

گوشی)؟ گفت:

_ همه چیز، از پخت غذا و کیک گرفته تا درمان انواع بیماری ها و هرچیزی که بخواهم درونش هست.
هر وقت حرف چیزی می شد سریع گوشی را بیرون می آورد و از روی آن استدلال می آورد.

_گفتم از کجا می دانی اطلاعاتی که می گیری درست اند؟

انگار که حرف بدی به او زده باشم نگاه بدی به من انداخت و گفت: _ مگر قرار است درست نباشد؟
باکانال تربیت فرزندی که عضو شده بود روش تربیت فرزندانش را هم تغییر داده بود و همه ما را نگران کرده بود.
یک روز که به خانه ما آمده بود و طبق معمول سرش درون گوشی بود یک دفعه با خوشحالی گفت: _ بلاخره پیداکردم:
کانالی برای افزایش موی سر.

نوشته علاوه بر اینکه ریزش مو را کم می کند باعث رویش موی تازه هم می شود.

_گفتم: رشد موهای تو که خوب است نیازی به این کانال نداری. _جواب داد: برای خودم نه، برای شوهرم علی می خواهم .
_ با احتیاط گفتم: این کانالها تا وقتی که نسبت به نویسنده آن مطمئن نیستی اعتباری ندارند. دوباره از همان نگاه های معروفش به من کرد.

به طرف مادرم برگشت و موادی را که نوشته بود خواند و پرسید در خانه دارید؟

مادرم هم موادی که می خواست برایش آورد.

محلول را طبق دستور آماده کرد و از شوهرش خواست که سرش را داخل آن بگذارد.

شوهرش یک ریز غر می زد و می گفت:

_ محبوبه خانم سرم می سوزد.

او هم جواب می داد:

_ ( تحمل کن داره موهاش در می آد).

یک ربع بعد علی آقا در حالی که دست هایش را به سرش

می کشید موهایش را کف دستش دید،

دیگر همان مویی هم که روی سرش بود نداشت.

لحظه خیلی بدی بود.

سکوت جمع را گرفته بود.

علی آقا با موهای کاملا ریخته قیافه خنده داری پیدا کرده بود

و جمع نمی دانست بخندد یا گریه کند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 26 فروردین 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 70

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • حاجی اسماعیلی
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • نوروزی
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • ریحانه
  • رضوی
  • رمضاني
  • کارشناس فرهنگی مرکز آموزشهای غیرحضوری
  • کوچکی
  • گل نرگس
  • ميرزايي
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • مرکز تخصصی فقه و اصول قبای تهران
  • لیلا سادات میرعزیزی
  • خدیجه گلشادی
  • مدرسه حوزه علمیه بنت الرسول (س)
  • سميرا خدائي شاهيوندي