نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

سرکار خانم فریبا حقیقی

لیوان شربت اولی را من برداشتم و دستم گرفتم. ریحانه دومی را برداشت، گذاشت روی دسته صندلی؛ و خواست برای دوستان بغل دستی شربت بردارد که … مهربانی در حق خودش کامل شد. شربت ها به سر تا پایش روان شدندو جالب تر آن جا که آقای مسئول پذیرایی برای دلداری گفتند: _ خوب سهمتون تموم شد فقط برای دوستان بردارید. کارد می زدی خون ریحانه  در نمی آمد. آخه تو موقعیت شربتی و این حرف! تازه استاد هم برگشتند و گفتند: _ کی شربتش ریخت؟ به به چه بلوایی شد. با یک  پذیرایی شربتی. آخر امروز من و ریحانه قرار ناهار با هم داشتیم،  اما من دیر رسیدم و او ناهارش را خورده بود ولی با من همراهی کرد. با چندگاز به لقمه نون و ماستی. بعدش هم تعریف، و غر زدنش شروع شد: _ (بچه پاستوریزه، خوشمزه بود، خوابم گرفت و ..) من هم صبورانه نگاهش می کردم و گاهی یک تیکه بهش می انداختم . در طول کلاس هم زیر لب می گفت: _ با اون ناهار اعیونیت خوابم گرفته و خمیازه می کشید. بعد از ریختن شربت و افتضاحی که به قول ریحانه بار آمد، خواب ظهر که چه عرض کنم، فکر کنم خواب شب هم از کله اش پرید و تازه خرده خرابکاری داخل کیفی اش هم مزید بر علت شد تا من شروع به غر زدن و مسخره بازی درآوردن کنم. مدام می گفتم: _ رفیق سر سلامت به خونه می رسونی آیا؟ دوستم دستت را بده من,  از خیابون رد شو بلایی سرت نیاد و…

موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-17] [ 09:52:00 ق.ظ ]