کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  مثل مادر   ...

دیشب با خواهرم فیلم دردسرهای عظیم را می دیدیم. جریان شخصیتی به اسم لطیف و بچه ای که فکر می کردند بچه اوست و او مجبور شد برای مدتی از او نگه داری کند.

وقتی که با جواب آزمایش مشخص شد بچه متعلق به دیگریست قرار گذاشتند که آن را تحویل دهند.

حالا در این میان لطیف بود که نمی خواست بچه را برگرداند.

غرق فیلم بودم و غرق بچه ای که توی بغل لطیف دست و پا می زد. 

دیگر نفهمیدم بقیه فیلم چه شد. غرق خیالات خودم شدم فکر کردم چه چیزی باعث می شود که یک آدم این طور دل بسته کودکی شود که هیچ شناختی از او ندارد، نه پدر و مادرش را می شناسد نه اصل و نسبش برای او مهم است.

انگار هر چه به کودکی محبت کنی باز هم راه دوری نمی رود، یک کودک هیچ وقت تو را از کار خیری که در حقش کرده ای پشیمان نمی کند. 

هیچ وقت به تو از پشت خنجر نمی زند معصومیت از وجودش می بارد.

تو هم هیچ انتظاری، از او نداری نه انتظار جبران داری نه می خواهی جایی برایت خرج یا پارتی بازی کند.

انگار طی یک قانون نانوشته خودت را موظف می بینی که برایش فداکاری کنی بدون هیچ چشم داشتی.

شاید مفهوم فداکاری که خدا به بندگانش توصیه می کندهمین باشد؛ در کودکی ماندن

اینکه من بدون هیچ چشم داشتی به دیگران کمک کنم صرف نظر از این که او برای من چه می کند.

کودکی که برایش فداکاری می کنی ممکن است دستت را گاز بگیرد و یا لبخندی از ته دل نثارت کند.

شاید این که زن با وظایف مادری و همسری خود به معراج می رسد همین مفهوم از خود گذشتگی یک طرفه باشد.

وقتی مادر می شوی همه چیز را برای او می خواهی بدون هیچ توقعی.

وقتی بچه ات را سیر می کنی و از شیره جانت به او می دهی نه نگران پوکی استخوان هستی نه دندان هایی که یکی پس از دیگری ممکن است بخاطر کمبود کلسیم از دست بدهی.

گاز گرفتن و نق نق نوزادت باعث نمی شود که دست از کار بکشی.

آرزوهای بزرگی که برایش داری بخاطر خود اوست نه هیچ انتظاری.

مادر که باشی فداکاری و از خود گذشتگی را شعار نمی دهی عمل می کنی.

آن وقت است که خدا بهشت را زیر پایت قرار 

می دهد.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[شنبه 1397-04-30] [ 05:43:00 ب.ظ ]





  مسولیتی به نام حجاب   ...

بچه به بغل کنارم نشست.

تنگ تر نشستیم تا جایی برای بچه اش باز شود. بچه را کنارم گذاشت. می شناختمش. دوست دوران دبیرستان خواهرم بود. همه کسانی که بچه کوچک داشتند آنجا را برای نشستن انتخاب کرده بودند و به همين دليل محیط پر سر و صدا و شلوغی ايجاد شده بود.

وقتی متوجه موضوع شدم دیر شده بود و جاهای دیگر پر شده بود.

بالاجبار همان جا نشستم و شروع كردم به خواندن دعا.

در طول دعا دائما حواسم پرت می شد شلوغ تر که شد رفت و آمد بچه ها از راهی که از جلوی ما رد می شد بیشتر شد و وضعیت را بدتر کرد.

نمی توانستم تمرکز کنم ولی با هر سختی , خود را مشغول دعاکردم.

تازه حواسم جمع شده بود که صدای تشر كسي را شنیدم که به بچه خردسالی می گفت:

«مگه نگفتم برو پیش مادرت»

از صدای او بچه که سهل بود من هم ترسیدم.

صبر کردم تا دعا تمام شود.

با لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم:

_ شما وقتی چادر سرت میکنی باید مسئولیت آن را بپذیری. یک خانم چادری, حتی اگر چادر را برای یک مراسم دعا سر می کند مخصوصا وقتی مخاطبش بچه باشد نباید با او بد رفتاری کند، چون این مسئله در ذهن او می ماند و بزرگ تر که شد دید بدی نسبت به حجاب و افراد با حجاب پیدا می کند.
من هم از سر و صدا و رفت و آمد بچه ها اذیت شدم شما که مادری, نسبت به من بايد صبور تر باشي. مسلما از وقتي مادر شدي بايد صبرت بيشتر شده باشد.

پس بهتر می توانی سر صدای آن ها را تحمل کنی.
آن خانم جواب عجيبي به من داد: مگر خود ما دو سالگیمان را یادمان هست که اين بچه ها یادشان بیاید؟

گفتم: شاید اتفاقی که افتاده را یادشان نباشد اما رفتار و منش افراد در ناخودآگاه آدم ها می ماند و چون این رفتار را از فرد باحجابی دیده با این فکر که با حجاب ها آدم ها بد اخلاقی هستند بزرگ می شود و بعدا که بزرگ شد و شاید منصبی را بر عهده گرفت کارهایی انجام می دهد که مسلما هیچ فرد محجبه ای آن را نمی پسندد.

دوستم مي گفت مدیر یک مدرسه غیر انتفاعی تمام معلم های چادری اش را اخراج کرده.

از استادم که علت را پرسیدم گفت:

این آدم از جایی در كودكي و نوجواني اذیت شده. البته این موارد خیلی کم اتفاق می افتد برعکسش هم زیاد است.

وقتی خوش اخلاقی و خوش رفتاری با حجاب عجین می شود می بینیم که دختر یک فرد بی حجاب، به شدت متمایل به حجاب می شود.

وقتی قضیه را می شکافی می بینی یکی از بنده های خوب خدا پشت این کار بوده که زیبایی سیرت و صورت را با هم داشته است.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-15] [ 11:15:00 ب.ظ ]





  من شِپِشهاموگُم کردم   ...

من شِپِشهامو گُم کردم، جمله ای مضحک برای کودکان در انیمیشنی پُر طرفدار. بله، سریالی به نام دوستان که پایه اصلی آن دو دختر بچه و سگ و گربه و یک مرغ است. عجبا! ما برای بچه هایمان از نجس بودن سگ و بیماری زا بودن گربه می گوییم اما، اصلا در انتخاب کارتون ها، به این مهم توجه نمی کنیم و کودکان بی دفاعمان را ناباورانه در مقابل اهداف زیر پوستی آن سوی آبی ها قرار می دهیم؛ و وقتی کار از کار گذشت ناگاه به خود می آییم؛  تجربه ای که با کارتون باب اسفنجی به دست آوردیم اما برایمان درسی به همراه نداشت.

در میان انبوه فارغ التحصیلان دانشگاهی ما، کَم نیستند نخبه هایی که بتوانند نبض بازار انیمیشن دنیا را در دست بگیرند و ما را از هول و ولای شستشوی مغزی کودکان عزیزمان نجات دهند.

همگی باید کمک کنند تا از شر برنامه های بی محتوایی که با فرهنگ ما منافات دارند، آسوده و راحت کنند.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-03-28] [ 10:38:00 ب.ظ ]





  هرچه کُنی به خود کُنی   ...

دست در دست دخترکم قدم زنان 

می رفتم، مثل همیشه پیرمرد

پُشت نرده ها، صدایش بلند شد،

- آی خانم، آی خانم.

من بی تفاوت و خود را به نشنیدن زدم و به راه ادامه دادم.

دخترم برگشت. به پیرمرد نگاه کرد و گفت:

- چرا باهاش حرف نزدی’ مگه قهری؟

من خندیدم و گفتم:

- نه عزیزم، حالا میگه من نوشابه می خوام و نوشابه هم براش خیلی بَده.

دخترکم با خنده گفت:

- (آره مامان نوشابه برا دندوناش بَده باید دوغ بخوره و ادامه داد،

مامان اگه تو رفتی اینجا وقتی پیر شدیا هی نگی نوشابه می خوام،

من برات دوغ می یارم می ترسم دندونات خراب شه)

تعجب کردم و گفتم:

- من برم این تو!؟

جواب داد:

-( آله خودت گفتی آدم پیرا میرن اینجا)، و با انگشت به آن سوی حصار و نرده اشاره کرد.

بله دقیقا به سرای سالمندان’ و جالب تر این که جواب سوالش را از من به خاطر سپرده بود.

چند هفته قبل از من در مورد این که اینجا کجاست پرسیده و جواب سرسری من که اینجا خونه آدم های پیر هست که نمی توانند غذا درست کنند و دکتر بروند، شده بود ملکه ذهن پویای دخترم.

دقیقا همان جواب را امروز از زبان کودکانه اش شنیدم .

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-01-16] [ 09:24:00 ق.ظ ]





  مامان‌ دوم   ...

ایلیا پسر چهار ساله ام بهم گفت:

_《بیا ماما این گوشی دیجه مال تو باشه》

خیلی جا خوردم از این که با این سنش می خواست روز مادر به من کادو بده خوشحال شدم.

اماتعجب هم کردم.

بنابراین گفتم:

_《ممنونم مامانی ولی این که گوشی خودمه》

گفت:《می دونم ماما ولی همش دسه منه. او روز که با مامان بزگ دعبات شد،یادته؟

دلم خیلی بلات سوخ فکرکلدم توام مث من ماما دوم میخوای.

چون ماما اولیت بات بازی نمی کنه. اینو بگیل تا بجاش دیجه نالاحت نشی.》

تمام بدنم یخ کرد. لبخندم جمع شد. سرم را انداختم زیر،

و تمام التماس های ایلیا را بیاد آوردم.

اینکه همیشه می گفت: 

-مامان بیا بازی کنیم.

منم بیشتر وقت ها گوشیم را می دادم دستش و می گفتم:

《الان کار دارم مامان. بیا با این بازی کن》

نمی دانم الان ارزش من در حد یک‌ گوشی پایین آمد یا ارزش گوشی در حد یک‌ مادر بالا رفت؟

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[شنبه 1396-12-19] [ 07:08:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم