کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • مدرسه علميه الزهرا(سلام الله علیها) یزد
  • رضوانی
  • مظلومی
  • طلبگي ام مرا افتخار است
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • توازئی
  • مدرسه علمیه زینب کبری س اردستان
  • نرجس دولت آباد
  • زارع
  • امور اجرایی کوثر بلاگ
  • رستمي
  • حضرت زهرا سلام الله علیها-نرجسیه سابق
  • ماه بانو جان
  • مدرسه حضرت زینب امیدیه
  • خديجه نورعلي
  • سعيده رجبي
  • نرگس بختياري
  • حرمان هور
  • somayye java
  • پاییز
  • طاهره كاظمي
  • vaporl
  • درنا
  • پروانه معظمي
  • یا زهرا ادرکنی
  • زهرا عبدالهي تبار
  • زهرا محمودی



  •   مهربان بخوانید آن طور که نامه ی معشوق خود را می خوانید.   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    صاحبم  این لقب شما را با جان و دل می پسندم و بارها و بارها تکرارش می کنم  "صاحب من” محبوب من،  ای تمام قلب من، مهدی جان. ای صاحب این عصر و زمان که غریبانه کنار گذاشته شده ای. 

    در درک زمانه ما را یارا باش.  در فهم زمانی که تو صاحبش هستی ما را توانا باش. در ساختن این زمان به سوی تو ما را پناهنده باش و در خسران و زیان نبودنمان ما را بهانه باش.  صاحب جانم، ای صاحب تمام من، ای صاحب وجود من، ای مظهر ظهور لااله الا الله، ای کمال خوبی ها در زمین، ای تمام مهربانی ها در آسمان،  ما یتیمانت را دریاب.

     مایی که جز تو کس نداریم و تو را هم آن طور که باید نداریم.  ما بینوایان گدا مسلک را بخواه ما را به سرانجام عزت و سعادت برسان.  ما را در سوار بر زمان شدن و تو را پیشوا دانستن همراه باش.

    ما را آن گونه بخواه که می خواهی، اما بخواه تو را به الگوی نمونه ات مادر عالم، زهرای اطهر.  فقط ما را بخواه منه عالیم ضمانت می کند رشد خوبیهایم و توقف بدیهایم را. ای مولا و سرپرست ما، دست نوازشت بارها بر سرمان حس شده.  اما این بار دست مهربانی ات را بر قلبمان بکش که یتیم تر از عقل هایمان به تو محتاج است.

     به عشقی که در زندگیمان گم شده و هیچ جور پر نمی شود. دستی بکش از جنس نفس از جنس نور و از جنس واقعیتی توام با حقیقت. مهربان مرد جهان ای ابر مرد قدر  ای زیبای دل ای تک غریب قریب ای کمال من ای عشق من و ما من و ما را چون نخ تسبیح بهم منسجم کن و چون دانه درشت تسبیح بر خود قفل کن و بسپار بدست خدا. خدایی که تو را برای ما آفرید و جمله ی “گرسنه نشدی تا عاشقی از یادت برود” را برای همیشه منسوخ کرد.

    ما گرسنگان ولایتت را دریاب. یک این بار چون یک های هربار ما را دریاب.  ما را بخواه ما را عاشقانه عاشق باش و عاشق کن. ای عشق  کنار برو آن زمان که حرف از مولایت می زنم تو کنار بایست و عرض اندام مکن، مبادا که دیگران فحوای کلام مرا که در جهت نشان دادن مهر مولا هستم به اشتباه در تو ببینند نه کنار بایست ای عشق.

    امروز تو برجسته نیستی مهم امروز مولااست  همان که تعریفت را از او وام گرفتی همان که بودت را در چشمان او یافتی. ای عشق سرخم کن بر خالقت و خالق خالقت “مهدی عشق است و عشق مهدیست”

    موضوعات: دل نوشته, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-04-19] [ 10:11:00 ب.ظ ]





      رنگ خدا   ...

    رنگ خدایی بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی داشتن. جمله ای پشت اتوبوس واحد که توجه مرا جلب کرد و اندکی به فکر واداشت. از وقتی که بچه بودم رنگین کمان را از خدا می دانستم و رنگ های آن را مخصوص او. بزرگتر شدن و دبیرستان به من آموخت که منشا تمام رنگ های دنیا در هفت رنگ رنگین کمان خدا نهفته. امروز با خواندن این جمله آشنا پیش خودم گفتم: یعنی هفت رنگ شویم؟ خدا هم با ما شوخی می کند واقعا! در پیاده رو پیرمردی کیف از دستش افتاد و مدارک کف پیاده رو پخش شد، پسری شلوارشش جیب پوش، سریع مدارک را جمع کرد و به او تحویل داد. به اتوبوس رسیدم و مادری را در حال درست کردن چادر دختر کش دیدم و فرشته کوچولو خوشحال از چادری که به سر داشت. روی صندلی اتوبوس نشستم و به مسافران که سوار می شدند. به امید دیدن چهره ای آشنا نگاه می کردم، پیرزنی به سختی پله های را بالا آمد و کارت اتوبوس را به دستگاه نزدیک کرد، اما بوق ممتدعلامت نداشتن شارژ را به صدا درآورد، راننده بلند گفت:  خانم برو شارژش کن بیا.  اما پیرزن دستی به زانو گذاشت و درمانده نگاه کرد. کارتم را از کیف در آوردم اما جلوتر از من دختری به قول خودمان سانترال مانترال کارتی برای او زد و همچنین جای نشستنش را به او تعارف کرد. تعجبم از دیدن این همه رنگ خدایی در اطرافم بیش تر شد. این همه رنگ از خدا در اطراف بود و من نابینا! درست است که انسان های هفت رنگ بسیار کم پیدا می شوند اما همین تک رنگ های زیبا هم می توانند دنیا را رنگین و متمایز کند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-04-04] [ 11:14:00 ق.ظ ]





      قدیما یا الانا   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    قفل گوشیم را باز می کنم و طبق معمول وارد اینستا می شوم. خبر خاصی نیست مثل همیشه، هرکس به نحوی عرض اندام ‌می کند؛ یکی با گذاشتن عکس های ‌خودش، یکی عکس های شوهرش، بعضی ها هم که اوضاع اجتماعی یا سیاسی کشور برایشان مهم تر است.  یه عده هم کار مسخره کردن و سوتی گرفتن از ملت را در پبش گرفتند.  حالا آن هایی که از دین و ایمان می گویند هم هستند.  البته فقط محض خالی نبودن عریضه. 

    همین طور که عکس ها رو یکی یکی بالا و پایین می کردم یک عکس توجهم را جلب کرد.  با انگشت رویش زدم، تا واضح شود. یک خانم مو بلند طلایی، با چهار تا بچه قد و نیم قد، که همشان موهایشان طلایی بود.  

    انگشت هایشان را به یک سمت نشانه‌ گرفته بودند؛ به سمت شکم برآمده همان خانم مو طلایی. یاد حرفهای خواهرم افتاد که دوست نداشت بچه دار شود و هربار می گفت: _قدیم ها بچه داشتن مد بود الان نداشتن. از اینستا آمدم بیرون و رفتم تو مخاطبین.  اسمش را پیدا کردم و با تردید به او زنگ زدم. هنوز خواب بود؛ گفت:

    _ چیه این وقت صبح گفتم: _ عزیزم اولا لنگ ظهره، دوما مگه امروز اثاث کشی نداری؟  انگار که فیوز سوزاند یه دفعه تن صدایش عوض شد. گفت:  وای، وااای کاری نداری؟ گفتم:

    _ خب حالا که بیدار شدی بهت بگم که… پرید وسط حرفم و گفت:

    _ می گم‌ کاری نداری؟ گفتم:

    _ عجب بی ادبی هستیا، خوب حالا یک دقیقه هم با من حرف بزن؛ خوبه حالا یادت انداختم. گفت:

    _ نه بابا، دارم می گم اگر کار نداری پاشو بیا خونمون کمک من. کمی مکث کردم و با صدای کش دار گفتم:  _ بــــــله؟ کار که دارم اما چیکار کنم توام جزو کارامی دیگه، باشه میام. گفت:

    _ به داداش هم بگو بیاد، لازمش دارم. گفتم:

    _ نسرین گفت: هان گفتم:

    _ خدایی اگه مامان فقط تو را داشت و ماها نبودیم چه جوری اثاث کشی می کردی؟ گفت:

    _ بااااشه، به نی نی دار شدن هم فکر می کنم، خوبه؟  وعه. پاشید بیاید خداحافظ. گوشی رو قطع کرد. من هم خوشحال از پیروزی در جنگ خواهر با خواهر دوباره بهش زنگ زدم.  تا گوشی را برداشت گفتم:

    _ هروقت نی نی دار شدی می آیم کمکت، قدیم ها کمک کردن مد بود، الانا فقط فاز کمک کردن. خداحافظ. و گوشی را قطع کردم.

    تو خودم ریز ریز می خندیدم، تا اینکه صدای مامان آمد. امروز می ریم خونه نسرین بچه ها، برپا.

    موضوعات: روایت تولیدی, حجاب وعفاف, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-03-01] [ 07:07:00 ق.ظ ]





      روز عمو   ...

     

    روز سیزده رجب بود همان روزی که مردم به روز پدر می شناسند.

    وسط یک عالمه کار و عید و دید و بازدید که بنایی هم وسط آن بل بشو، قوز بالا قوز شده بود، مانده بودم که چه هدیه ای برای پدرم بگیرم.

    رسما چند روز را خانه عمو کنگر خورده و لنگر انداخته بودیم.

    از صبحانه و چاشدانه گرفته تا نهار و شام و میان وعده را عمویم آماده می کرد.

    دخترش هم پا به پای ما می خورد ومی خوابید.

    همسری هم نداشت که کمک حالش باشد. در این میان کمک هایش به پدرم در بنایی و خریدن لوازم مورد نیازی که پدر، فرصت خریدش را نداشت هم به

     عهده اش افتاده بود.

    هر روز بعد از رفتن بنا و عمله ها هم به کمکمان می آمد، کف اتاق را جمع می کرد و طی می کشید.

    طوری کارها را انجام می داد که انگار خانه خودش است.

    یه روز که نمی توانست بیاید خیلی جایش خالی بود. شوخی وخنده اش هم همیشه براه بود.

    دلم می خواست برای این همه محبتش هدیه ای بخرم‌‌.

    نمی دانم چرا دوست داشتم روز پدر برای او هم هدیه بخرم .

    باخودم فکر کردم که اگر روز پدر به او هدیه بدهم شاید پدرم ناراحت شود.

    چندسالی که از اودور بودم را به خاطر می آورم از خودم می‌پرسم چقدرنبودش حس شده بود؟

    تا وقتی نبود شاید کمبودش را خیلی حس نمی کردم ولی حالا که هست نمی توانم روزی را تصور کنم که برای مدت طولانی نبینمش.

    راستی کسانی که تک فرزندند بچه هایشان عمو ندارند تکلیف این حس های خوبشان چه می شود؟

    عمو داشتن حس خیلی خوبیست این راحالاکه تجربه کردم می فهمم راستی اگر عباس در کربلا نبودچه می شد.

    عمویی که دلگرمی بچه ها بود وهمیشه هوایشان را داشت.

    کسی که بچه های حسین رابه خودترجیح داد

    عمو‌داشتن حس خیلی نابیست. 

    راستی یک سوال؟

    مناسبت های تقویم را چه کسی می گذاردچه کسی تعیین می کند که روز دانش آموز کی باشد وروز چه و چه؟

    من می خواهم در کارش سرکی بکشم.

    می شود امروز بجز روز جانباز روز عمو هم نامگذاری شود؟

     

    عباس(ع)

    کمک

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-01] [ 04:48:00 ب.ظ ]





      مهربانیم آرزوست   ...

     

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    روزهای پایانی است

    تب شهر در خرید مردم چنان بالا رفته است

    که بعضی دستشان نه،

    دلشان می سوزد 

    نبض لحظه های آخر سال این شهر تندتر میزند و نبض قلب هایی کندتر.

    چهره شهر شادمان تر میشود اما

    بعضی نقاب خنده بر صورت غمگین می نهند

    قدم های شهر بلندتر می شود تا برسد به سرآغاز فصل جدید

    ولی پاهای بعضی خسته می شوند در این چنین دویدن های آخری.

    سلول های شهر نفس می کشد و بهار را نوید می دهد

    اما

    سلول های بعضی از قفس تنگ تر.

    شهر بوی سبزه و آجیل می دهد

    و بعضی بوی سوخته دلی

    دلم سفره هفت سینی می خواهد به وسعت آسمان با آینه ی دیگربین و تنگی که شکسته و ماهیانش دور تا دور قرآن حلقه زده اند و سبزه هایی پر از سیب.

    در گوشه ای هم ساعت با سکه ها بازی کند و همه اهل زمین دستهایشان را ستون این‌ سفره کنند مباد بر زمین بیفتد.

    مهربانی ام آرزوست

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-01] [ 07:08:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.