کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • عبدالعظیم حسنی (ع)
  • حُسنِ حَسَن
  • انــــتـــــــظاری
  • مفرد مونث غایب


  •   حسینی و حسینی بودن    ...

    گوشه حسینیه جا خوش کردم و تسبیح را در دست گرفتم.

    ناخودآگاه چشمم به چند دختر بچه که سر جمع کردن استکان های چایی بحث داشتند افتاد و پیش خودم گفتم: 

    چند روز پیش دوچرخه سواری و الان با حجاب کامل در مجلس امام حسین(ع)!  

    وقتی به یکی از آن ها گفتم دستت درد نکند که همه جا زرنگ و خانوم هستی، خندید و گفت:

    نه تو خونه. 

    آخه خونه مامانم هست و این جا من برای امام حسین( ع) کار می کنم و باید زرنگ باشم.

    مادرانی که دیگر از شال های رنگی بر سرشان و رنگ های روغنی بر صورتشان خبری نیست هم در گوشهء مجلس نشسته و صلوات می فرستند.

    دختر نوجوانی نزدیکم شد و گفت:

    _ می توانم از دخترت در مهدکودک حسینیه نگه داری کنم.

    و شادی دخترم از بازی با هم سن و سالهایش .

    این جا خانه ای است که صاحبش فکر همه چیز را کرده، پذیرایی چایی و نگه داری بچه و سبقت در میهمان داری توسط پیر و جوان.

    حتی صورت ها با وجود لباس های تیره ، جذاب تر و مهربان تر به نظر می آید.

    پیرزنی از کیفش ژله بیرون آورده و به تمام بچه های سالن و بچه های مهد کودک می دهد.

    زیارت عاشورا و روضه حضرت عباس(ع) تمام شد و جوان ها سرپا ایستادند برای سینه زنی و مداحی.

     از بچگی این قسمت از عزاداری رابیش تر دوست داشتم و همراه با مداحی آرام اشک می ریختم و بر سینه می زدم.

    پذیرایی شام و آن جمعیت واقعا، سخت و خسته کننده است اما جای تعجبی ندارد که حتی یک کلمه از سختی نمی شنوی.

    برکت وجود حسین (ع) را در چهرهء چند کودک که از وضعیت مالی و خانوادگی مناسبی برخوردار نیستند، می توان دید.

    حتی در چادرها و مقنعه های دختران می توان وجود کربلا و درس عاشورا را مشاهده کرد و ای کاش این درس تا همیشه سال ها و ماه های زندگی ما، که زیر خیمه های عزاداری حسین(ع) بزرگ شدیم، ماندگار بماند و دستخوش حسادت کوردلانی که پشت شبکه های جادویی اینترنت پنهان شده و ذهن و قلب جوانان را نشانه گرفته اند، قرار نگیرد.

    چند و چون این نشانه ها و اثر گذاری ها را جای گفتن بسیار دارد اما مهم تر و بالاتر از آن کاری است که ما می توانیم برای مقابله به مثل انجام دهیم.

    به نظر شما چگونه باید خط و خطوط حسینی و حسینی بودن را محکم نمود تا مبادا تند باد ناآگاهی به آن خدشه ای وارد نکند؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-26] [ 04:27:00 ب.ظ ]





      بخش دوم: غم دوست داشتنی   ...

      خوشحال بودم که کارهای روزمره ام را مثل همیشه به پایان رسانده و نوبت به استراحت رسیده است تلویزیون را انتخاب کردم.  چشمانم منتظر دیدن و گوش هایم در انتظار شنیدنی بود که خستگی را از تنم بزداید. منتظر سرگرمی فیلم، موسیقی یا هر آن چه آرامش بخش باشد بودم.  صدایی به گوش می‌رسید که با لهجه عربی ملتمسانه کمک می خواست؛ از من کمک می خواست.

     به تیتراژ نگاه کردم اخبار بود. خبر از مظلومیت مردم بی‌دفاع فلسطین می‌داد.  کمی از خوشحالی هم که ناشی از اتمام وظیفه روزانه ام بود، کاسته شد.  اما کانال را عوض کردم ولی برنامه اش را دوست نداشتم.

    باز و باز کانال ها را عوض کردم تا رسیدم به همان شبکه ای که از ابتدا دیده بودم؛ اخبار. این بار صحنه های فجیعی رادیدم، خون، دود، اجساد، جیغ، گریه، ناله، صدای پاهای دوان دوان، صدای سکوت! دیگر خوشحال نبودم، غصه دار شدم و دیگر نه صدایی را می‌شنیدم نه چیزی را می دیدم فقط به خودم و زندگی ام فکر می کردم.

     تمام گذشته ام برایم مرور شد، به یادآوردم خنده های دوران کودکی ام را، به یاد آوردم قهرها و آشتی هایم را،  لبخندها و اشک هایم را و  این کلمه را فهمیدم، زندگی را. فهمیدم که من زندگی می کنم من فرصت و البته حق انتخاب دارم.  حق فکر کردن حق نفس کشیدن دارم، حق در آغوش کشیدن عزیزانم را دارم، حق دارم از اطرافیانم به مقداری که در زندگی هم دخیل هستند منصفانه، متوقع باشم حق دارم مهربان باشم و مهربانی ببینم …

    خدا را شکر کردم که در سرزمینی زندگی می کنم که شاید تمام مشکلش آب و نان و کمبود مسئول باشد آری بی آبی و بی نانی را شکر کردم چون به جای آب، خون می خوردم و به جای نان، جای خالی خانواده ام را نمی دیدم . خدا را شکر کردم که مرگ عزیزانم را در مقابل چشمان ندیده ام خدا را شکر کردم که همه هم و غم من تلاش برای رسیدن به خواسته هایم است اما پدری در همین نزدیکی، در همین جوانی، تمام هم و غمش آرام کردن فرزندانش است چرا که مادرشان را با علم کشته‌اند با علمی که از آسمان می بارید.  به قول شاعر مرگ بر سقوط علم از آسمان، مرگ بر هوس، مرگ بر قفس، مرگ بر حقوق بشر.  اما شکر کردن مستلزم تلاش است، شکر زبانی کافی نیست، باید با عمل نیز شاکر خدا بود و قدر نعمت هایش را دانست.  آخر من چه برتری ای نسبت به آن صدها کشته ای دارم که در غزه منطقه شجاعیه و همه جای دیگر دنیا به خاک و خون کشیده شده اند؟  از این که دیگر خوشحال نبودم خوشحال شدم؛ چون فهمیدم که انسانیت در وجودم موج می‌زند، آن گاه که بی عدالتی بر کرانه عشق دم می زنند.

     آری؛ ما موجیم، موجی که آسودگی ما عدم ماست. پس نباید از نخندیدن ناراحت بود، فهمیدم که باید از به جا نخندیدن ناراحت بود، هر خنده ای سزاوار شادی نیست و فهمیدم که هر غمی هم سزاوار ناراحتی نیست.  آری؛ غم دار شده بودم. غم آدم‌هایی که ثانیه‌هایی پیش لبخند می‌زدند و دست عزیزان شان را می گرفتند؛

    اما حالا کشته شده اند و دستانشان خالی.  این غم را دوست داشتم نه این که  از ورود این فجایع خوشحال شوم نه، بلکه از وجود خودم خوشحال شدم چرا که با غم دار شده بودم، خوشحالم از این که به درد آمده ام و این نشان از با احساس بودنم می دهد.  اما باید چه می‌کردم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ چگونه باید دستانی را می‌گرفتم؟ چگونه باید سکوتی مرگبار را می شکستنم؟ چگونه باید سکوت علم از آسمان را مانع می‌شدم؟  و چگونه لبخند را بر لبان خشک شده باز می گرداندم؟چگونه به این تلخی ممتد پایان می‌دادم؟ و چگونه به خدا پاسخ می گفتم؟

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-23] [ 10:49:00 ب.ظ ]





      مهربان بخوانید آن طور که نامه ی معشوق خود را می خوانید.   ...

    صاحبم  این لقب شما را با جان و دل می پسندم و بارها و بارها تکرارش می کنم

     "صاحب من” محبوب من،

     ای تمام قلب من، مهدی جان.

    ای صاحب این عصر و زمان که غریبانه کنار گذاشته شده ای. 

    در درک زمانه ما را یارا باش.

     در فهم زمانی که تو صاحبش هستی ما را توانا باش. در ساختن این زمان به سوی تو ما را پناهنده باش و در خسران و زیان نبودنمان ما را بهانه باش.

     صاحب جانم، ای صاحب تمام من، ای صاحب وجود من، ای مظهر ظهور لااله الا الله، ای کمال خوبی ها در زمین، ای تمام مهربانی ها در آسمان،

     ما یتیمانت را دریاب.

     مایی که جز تو کس نداریم و تو را هم آن طور که باید نداریم.

     ما بینوایان گدا مسلک را بخواه ما را به سرانجام عزت و سعادت برسان.

     ما را در سوار بر زمان شدن و تو را پیشوا دانستن همراه باش.

    ما را آن گونه بخواه که می خواهی، اما بخواه تو را به الگوی نمونه ات مادر عالم، زهرای اطهر.

     فقط ما را بخواه منه عالیم ضمانت می کند رشد خوبیهایم و توقف بدیهایم را.

    ای مولا و سرپرست ما، دست نوازشت بارها بر سرمان حس شده.

     اما این بار دست مهربانی ات را بر قلبمان بکش که یتیم تر از عقل هایمان به تو محتاج است.

     به عشقی که در زندگیمان گم شده و هیچ جور پر نمی شود.

    دستی بکش از جنس نفس از جنس نور و از جنس واقعیتی توام با حقیقت.

    مهربان مرد جهان ای ابر مرد قدر 

    ای زیبای دل

    ای تک غریب قریب

    ای کمال من

    ای عشق من و ما

    من و ما را چون نخ تسبیح بهم منسجم کن و چون دانه درشت تسبیح بر خود قفل کن و بسپار بدست خدا.

    خدایی که تو را برای ما آفرید و جمله ی “گرسنه نشدی تا عاشقی از یادت برود” را برای همیشه منسوخ کرد.

    ما گرسنگان ولایتت را دریاب.

    یک این بار چون یک های هربار ما را دریاب.

     ما را بخواه ما را عاشقانه عاشق باش و عاشق کن.

    ای عشق

     کنار برو آن زمان که حرف از مولایت می زنم تو کنار بایست و عرض اندام مکن، مبادا که دیگران فحوای کلام مرا که در جهت نشان دادن مهر مولا هستم به اشتباه در تو ببینند نه کنار بایست ای عشق.

    امروز تو برجسته نیستی مهم امروز مولااست

     همان که تعریفت را از او وام گرفتی همان که بودت را در چشمان او یافتی.

    ای عشق سرخم کن بر خالقت و خالق خالقت

    “مهدی عشق است و عشق مهدیست”

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-04-19] [ 10:11:00 ب.ظ ]





      رنگ خدا   ...

    رنگ خدایی بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی داشتن. جمله ای پشت اتوبوس واحد که توجه مرا جلب کرد و اندکی به فکر واداشت. از وقتی که بچه بودم رنگین کمان را از خدا می دانستم و رنگ های آن را مخصوص او. بزرگتر شدن و دبیرستان به من آموخت که منشا تمام رنگ های دنیا در هفت رنگ رنگین کمان خدا نهفته. امروز با خواندن این جمله آشنا پیش خودم گفتم: یعنی هفت رنگ شویم؟ خدا هم با ما شوخی می کند واقعا! در پیاده رو پیرمردی کیف از دستش افتاد و مدارک کف پیاده رو پخش شد، پسری شلوارشش جیب پوش، سریع مدارک را جمع کرد و به او تحویل داد. به اتوبوس رسیدم و مادری را در حال درست کردن چادر دختر کش دیدم و فرشته کوچولو خوشحال از چادری که به سر داشت. روی صندلی اتوبوس نشستم و به مسافران که سوار می شدند. به امید دیدن چهره ای آشنا نگاه می کردم، پیرزنی به سختی پله های را بالا آمد و کارت اتوبوس را به دستگاه نزدیک کرد، اما بوق ممتدعلامت نداشتن شارژ را به صدا درآورد، راننده بلند گفت:  خانم برو شارژش کن بیا.  اما پیرزن دستی به زانو گذاشت و درمانده نگاه کرد. کارتم را از کیف در آوردم اما جلوتر از من دختری به قول خودمان سانترال مانترال کارتی برای او زد و همچنین جای نشستنش را به او تعارف کرد. تعجبم از دیدن این همه رنگ خدایی در اطرافم بیش تر شد. این همه رنگ از خدا در اطراف بود و من نابینا! درست است که انسان های هفت رنگ بسیار کم پیدا می شوند اما همین تک رنگ های زیبا هم می توانند دنیا را رنگین و متمایز کند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-04-04] [ 11:14:00 ق.ظ ]





      قدیما یا الانا   ...

    قفل گوشیم را باز می کنم و طبق معمول وارد اینستا می شوم.

    خبر خاصی نیست مثل همیشه، هرکس به نحوی عرض اندام ‌می کند؛ یکی با گذاشتن عکس های ‌خودش، یکی عکس های شوهرش، بعضی ها هم که اوضاع اجتماعی یا سیاسی کشور برایشان مهم تر است.

     یه عده هم کار مسخره کردن و سوتی گرفتن از ملت را در پبش گرفتند.

     حالا آن هایی که از دین و ایمان می گویند هم هستند.

     البته فقط محض خالی نبودن عریضه. 

    همین طور که عکس ها رو یکی یکی بالا و پایین می کردم یک عکس توجهم را جلب کرد.

     با انگشت رویش زدم، تا واضح شود.

    یک خانم مو بلند طلایی، با چهار تا بچه قد و نیم قد، که همشان موهایشان طلایی بود.

     انگشت هایشان را به یک سمت نشانه‌ گرفته بودند؛ به سمت شکم برآمده همان خانم مو طلایی.

    یاد حرفهای خواهرم افتاد که دوست نداشت بچه دار شود و هربار می گفت: _قدیم ها بچه داشتن مد بود الان نداشتن.

    از اینستا آمدم بیرون و رفتم تو مخاطبین.

     اسمش را پیدا کردم و با تردید به او زنگ زدم.

    هنوز خواب بود؛ گفت:

    _ چیه این وقت صبح

    گفتم:

    _ عزیزم اولا لنگ ظهره، دوما مگه امروز اثاث کشی نداری؟ 

    انگار که فیوز سوزاند یه دفعه تن صدایش عوض شد. گفت:

     وای، وااای کاری نداری؟

    گفتم:

    _ خب حالا که بیدار شدی بهت بگم که…

    پرید وسط حرفم و گفت:

    _ می گم‌ کاری نداری؟

    گفتم:

    _ عجب بی ادبی هستیا، خوب حالا یک دقیقه هم با من حرف بزن؛ خوبه حالا یادت انداختم.

    گفت:

    _ نه بابا، دارم می گم اگر کار نداری پاشو بیا خونمون کمک من.

    کمی مکث کردم و با صدای کش دار گفتم:

     _ بــــــله؟ کار که دارم اما چیکار کنم توام جزو کارامی دیگه، باشه میام.

    گفت:

    _ به داداش هم بگو بیاد، لازمش دارم.

    گفتم:

    _ نسرین

    گفت: هان

    گفتم:

    _ خدایی اگه مامان فقط تو را داشت و ماها نبودیم چه جوری اثاث کشی می کردی؟

    گفت:

    _ بااااشه، به نی نی دار شدن هم فکر می کنم، خوبه؟ 

    وعه. پاشید بیاید خداحافظ.

    گوشی رو قطع کرد.

    من هم خوشحال از پیروزی در جنگ خواهر با خواهر دوباره بهش زنگ زدم.

     تا گوشی را برداشت گفتم:

    _ هروقت نی نی دار شدی می آیم کمکت، قدیم ها کمک کردن مد بود، الانا فقط فاز کمک کردن.

    خداحافظ.

    و گوشی را قطع کردم.

    تو خودم ریز ریز می خندیدم، تا اینکه صدای مامان آمد.

    امروز می ریم خونه نسرین بچه ها، برپا.

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-03-01] [ 07:07:00 ق.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    مداحی های محرم