کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آذر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30




کاربران آنلاین

  • رحیمی
  • نرجس دولت آباد
  • زكي زاده
  • حيدري
  • جمشيديان
  • بهار
  • تســـنیم
  • زهرا حسینی
  • یار مهـــدی
  • Nasrin
  • رها
  • شهید هادی



  •    از ماست که برماست   ...

    همراه اقوام به مسافرت رفته بودیم.

     کم کم همه خانم ها چادر هایشان را درآوردند و من تنها شدم. 

    از این که در یک جمع یکه افتاده بودم حس خوبی نداشتم؛

     اما به خاطر اعتقادم به راهی که پیش گرفته بودم سنگرم را حفظ کردم. 

    کم کم با اصرار بقیه مبنی بر برداشتن چادرم مواجه شدم:

     _ بردار چادرتو

    _ این چیه دور خودت پیچیدی؟

    _ حالا اینو سرت کردی که چی؟

     _خسته نشدی؟

     صحبت ها و حتی متلک هایی که از بقیه می شنیدم روی من اثر نداشت اما خیلی مرا به فکر فرو برد.

     یاد حدیثی از پیامبر اکرم (ص) افتادم که فرمودنده بودند:

    «روزی فرا می‌رسد که مردم امر به معروف و نهی از منکر را ترک می‌کنند، زمانی نیز می‌رسد که مردم به جای اینکه امر به معروف و نهی از منکر کنند، نهی از معروف و امر به منکر می‌کنند، در چنین روزگاری بلا و مصیبت همچون باران بر سر این ملت می‌بارد.»

    مصداق عملی این حدیث را الان به عینه می دیدم،

    و با خودم زمزمه کردم:

     از ماست که برماست 

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-29] [ 09:43:00 ب.ظ ]





      چادرم   ...

    موضوعات: عکس نوشته  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-03-02] [ 12:20:00 ب.ظ ]





      مادرانه با چادر   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود.

    چادر من او را به یاد مادرش می انداخت

    می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند،

    چادرت مادرم را برایم تداعی می کند

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-20] [ 06:43:00 ق.ظ ]





      ایرانی بودن یا...   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم رعنا اسماعیلی

    بعد از آن همه تلاش بالاخره توانست رشته مورد علاقه اش برای ارشد را قبول شود.

    روز اول حدود نیم ساعتی زودتر وارد کلاس شد و همان جلو نشست.

    استاد هم خیلی زود در کلاس حاضر و مشغول انجام کارهایی بود.

    دختر از قبل در حین انتخاب واحد شناخت اجمالی نسبت به اسم اساتید پیدا کرده بود.

    استاد سن و سال زیادی نداشت شاید حدود چهار پنج سالی بزرگتر بود، خیلی هم مرتب و آراسته بود.

    نگاهی با تمسخر به دختر انداخت و گفت:

    _« نمی دونم چرا بعضیا عادت دارند خودشون رو اذیت کنند، آخه بگو دختر خوب مگه مجبوری چادر سرت کنی که این همه اذیت بشی، چادر مال دوران حضرت زهراست نه برای الان، اصلا ما ایرانی ها خودمون دین داشتیم چرا باید دین عرب ها و عادات و کارهای اون ها را انجام بدیم، چرا عادت کردیم به مرده پرستی؟»

    دختر که انتظار این حرف ها را آن هم از چنین شخصی نداشت روبه استاد کرد و گفت:« ببخشید با من بودید؟»

    استاد گفت:« بله»

    دختر هم به آرامی شروع به صحبت کرد:

    _« اولا من چادرم را دوست دارم و هیچ زور و اجباری در انتخاب آن نداشتم، ثانیا حجاب زن های ایرانی در طول تاریخ یکی از کامل ترین حجابا بوده که امروز بخاطر هجوم فرهنگ بیگانه همه چیز داره جابه جا میشه، ثالثا اینکه مرده پرستی چیه؟ به نظرتون اون ها که طرفدار کوروش هستند مرده پرستند یا مایی که هنوز یه معصوم و ولی زنده داریم و منتظرشیم، از طرفی معصوم ما یک نائب و نماینده داره که در زمان غیبت از ایشون تبعیت می کنیم»، دختر نگاهی به ساعت انداخت و دیگر ادامه نداد چون که نزدیک شروع کلاس بود.

    اما استاد باز گفت:« اما ما ایرانی ها…»

    که دختر حرفش را قطع کرد و گفت:« استاد شما فامیلیتون چیه؟» 

    وقتی استاد فامیلی اش را گفت دختر باتعجب پرسید:

    _«استادفامیلی شما ریشه عربی دارد پس اجداد شما عرب هستند چرا می گویید ما ایرانی ها، من خودم ایرانی اصیل هستم حتی اسم و فامیلم هم ریشه عربی ندارد، پس لطفا شما دم از ایرانی بودن و کوروش کبیر نزنید.

    استاد الان هم وقت کلاسه بهتره کلاس را شروع کنیم تا آخر ترم به مشکل کمبود وقت برخورد نکنیم.»

    استاد بدون هیچ حرف دیگری کلاس را آغاز کرد.

    موضوعات: فرهنگی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-28] [ 07:42:00 ق.ظ ]





      عشق من   ...

    گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید.

    پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم است. خواهرم که طبق معمول خوشحال شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم.

    هنوز خاطره آخرین مسافرتی راکه با هم رفته بودیم فراموش نکرده بودم. دو روزی که با آن ها بودم شاید نزدیک به ده بار یا بیش تر بود که بند کرده بودند به چادر من :

    -این را دورت نپیچ. بیندازش دور.

    و من فقط لبخند می زدم کاری نمی توانستم بکنم. لبخند می زدم که نشان ندهم چقدر حرص می خورم.

    اما به اندازه هر بار که آنها اصرار می کردند من چادرم را بردارم به هر مناسبتی که پیش می آمد یکی از فواید چادر را می گفتم.

    آخر بار هم عمه ام عصبانی شد و گفت خیلی خوب تو راست می گویی چادر خوبست.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-12-22] [ 11:13:00 ق.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.