نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

مهربان

اول سی و سه پل پیاده شدیم و به سمت پله ها رفتیم که همسرم گفت: 

_ نوشین بریم یه چیزی بخریم بعد بیایم این جا بخوریم. موافقتم را با لبخندی بر لب نشانش دادم و هردو به سمت خیابان اصلی بازگشتیم. با نگاه به کافه تریایی شلوغ در آن سمت خیابان مقصدمان را مشخص کردیم و از خیابانی شلوغ تر از آن کافه تریا گذشتیم، گذشتن از خیابان همانا و مرور گذشته ی من و همسرم هم همانا…

اولین باری که از خیابان گذشتیم و اولین کشف من نسبت به او در خاطرم تداعی شد این که هربار در گذر از خیابان درست در آن سمت من قرار می گیرد که خودروها از آن می گذرند، این رفتارش حس امنیت به من می داد…

بلاخره با انتخاب یک آیس پک برای من و سفارش یک بستنی شکلاتی برای او، به سیر گذشته ام پایان دادم. به سمت سی و سه پل بازگشتیم و درست در همان نقطه ای که تصمیم بر تهیه ی خوردنی گرفتیم چندلحظه ای ایستادیم.چراغ های زرد و پرنوری که زیر تک تک سقف های هر یک از سه و سه عدد پل تعبیه کرده بودند در آن شب بی ستاره چنان توجه ات را جلب میکردند که نبود زاینده رود را کمتر حس کنی. شاید برای اولین بار بود که درد دلی از بی آبی پل های شهرم، به همسرم نکردم و تنها به پیدا گردن جایی دنج برای نشستن و خوردن فکر می کردم.  نمی دانم شاید هم لذت هم جواری با او چنان در وجودم سر به طغیان زده بود که مفهوم بی آبی را در آن لحظه درک نمی کردم؛ شایدهم ضمیر ناخودآگاهم در تسکین نابسامانی های این روزهای کشورم، جایگزینی بهتر از روان پاک همسرم نیافته بود. روبروی منظره ی پل های سی و سه گانه نشستیم و خوردیم و خوردند… آن هایی که در جای جای محوطه سی و سه پل نشسته بودند همچون ما می خوردند و سعی داشتند از آن چه که هنوز هست لذت ببرند و حسرت آن چه دیگر نیست را به وقت دیگری موکول کنند. پس از خوردن به گپ و گفت و شوخی و خنده سر کردیم و خندیدیم، به هرچه در تلاش بود تا ما را از خنده وادارد،  خندیدیم به قدرت های پوشالی شان خندیدم به خشکی سی و سه پل به کم آبی به …

خندیدیم و سرمست از گشتن های کوتاه درون شهریمان عزم رفتن کردیم‌…

همیشه تفریح هایمان همین قدر لطیف و پر مغز بودند همین قدر کوتاه و ماندگار همین قدر کم و لذت بخش…  به ابتدای خیابان اصلی رسیدیم.  پدر و پسری که در کنار نرده ها رو به سی و سه پل ایستاده بودند توجه ام را جلب کرد.  از نوع پوشش و لهجه شان می شد حدس زد اصفهانی نیستند.  همان چند لحظه ی عبورمان از کنارشان و شنیدن جملاتی که پدر در خطاب به فرزندش می گفت مرا به خود آورد…

 _ پسرم این همه خشکی که می بینی قبلا بجاش آب بود پرآب بود ولی دیگه نیست. هیچ گاه نگاه پر تفکر پسرک را فراموش نمی کنم گویا سعی داشت سی و سه پل پر از آب را تصور کند و آن چه نمی دید را درک کند.  نگاهش عمیق بود و سند من مبنی بر این برداشتم سکوت ادامه دار او، بر حرف های پدرش بود.  

هرچه پدر حرف می زد او بیش تر سکوت می کرد و فقط می نگریست. نمی دانم عمق نگاهش تا کجاها رفت و سوله های ذهنش تا کجاها باز و بسته شد اما، من دیگر به آب و زاینده رود و خشکی و سی و سه پل فکر نمی کردم به آینده ای متفاوت از گذشته فکر می کردم به آینده ای بی ریشه. به آینده فرزندانم فکر می کردم که مبادا باید برایشان از گذشته ای تعریف کنم که درکش برایشان سخت باشد مثلا مبادا مجبور شوم به آن ها بگویم خاله کیست؟! و عمو که بود؟! 

بی خیال از این خیالم که می توانست به واقعیتی در آینده نزدیک تبدیل شود خندیدم. به هر آنچه سعی داشت امشبم‌ را تاریک کند، خندیدم. به آسمان نگریستم و بزرگی خدا را یادآور شدم و سپس دستان همسرم‌ را فشردم و به بزرگی قدرت خودمان در تحقق آینده ای روشن فکر کردم. این بار به قدرتی که در خودم یافتم و در برابر قدرت های مولد ناخوشی هایمان قد علم می کرد،  خندیدم… خنده ی پیروزی

موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-22] [ 10:05:00 ق.ظ ]