کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • متین
  • سليمي بني
  • صبا ملکوتی
  • عطائي نوكابادي
  • حضرت مادر (س)
  • ریحانة الحسین(س)
  • یار مهـــدی
  • مهرداد بلاغی
  • Sepanta Cons. Digital Marketing
  • فاطمه
  • اكرم خادمي
  • Arefeh Naemi
  • اسراء
  • نرجس میرزایی سیرویی
  • mahdi akbari



  •   خنده پیروزی   ...

    اول سی و سه پل پیاده شدیم و به سمت پله ها رفتیم که همسرم گفت: 

    _ نوشین بریم یه چیزی بخریم بعد بیایم این جا بخوریم.

    موافقتم را با لبخندی بر لب نشانش دادم و هردو به سمت خیابان اصلی بازگشتیم.

    با نگاه به کافه تریایی شلوغ در آن سمت خیابان مقصدمان را مشخص کردیم و از خیابانی شلوغ تر از آن کافه تریا گذشتیم، گذشتن از خیابان همانا و مرور گذشته ی من و همسرم هم همانا…

    اولین باری که از خیابان گذشتیم و اولین کشف من نسبت به او در خاطرم تداعی شد این که هربار در گذر از خیابان درست در آن سمت من قرار می گیرد که خودروها از آن می گذرند، این رفتارش حس امنیت به من می داد…

    بلاخره با انتخاب یک آیس پک برای من و سفارش یک بستنی شکلاتی برای او، به سیر گذشته ام پایان دادم.

    به سمت سی و سه پل بازگشتیم و درست در همان نقطه ای که تصمیم بر تهیه ی خوردنی گرفتیم چندلحظه ای ایستادیم.چراغ های زرد و پرنوری که زیر تک تک سقف های هر یک از سه و سه عدد پل تعبیه کرده بودند در آن شب بی ستاره چنان توجه ات را جلب میکردند که نبود زاینده رود را کمتر حس کنی.

    شاید برای اولین بار بود که درد دلی از بی آبی پل های شهرم، به همسرم نکردم و تنها به پیدا گردن جایی دنج برای نشستن و خوردن فکر می کردم.

     نمی دانم شاید هم لذت هم جواری با او چنان در وجودم سر به طغیان زده بود که مفهوم بی آبی را در آن لحظه درک نمی کردم؛ شایدهم ضمیر ناخودآگاهم در تسکین نابسامانی های این روزهای کشورم، جایگزینی بهتر از روان پاک همسرم نیافته بود.

    روبروی منظره ی پل های سی و سه گانه نشستیم و خوردیم و خوردند…

    آن هایی که در جای جای محوطه سی و سه پل نشسته بودند همچون ما می خوردند و سعی داشتند از آن چه که هنوز هست لذت ببرند و حسرت آن چه دیگر نیست را به وقت دیگری موکول کنند.

    پس از خوردن به گپ و گفت و شوخی و خنده سر کردیم و خندیدیم، به هرچه در تلاش بود تا ما را از خنده وادارد،

     خندیدیم به قدرت های پوشالی شان خندیدم به خشکی سی و سه پل به کم آبی به …

    خندیدیم و سرمست از گشتن های کوتاه درون شهریمان عزم رفتن کردیم‌…

    همیشه تفریح هایمان همین قدر لطیف و پر مغز بودند همین قدر کوتاه و ماندگار همین قدر کم و لذت بخش… 

    به ابتدای خیابان اصلی رسیدیم.

     پدر و پسری که در کنار نرده ها رو به سی و سه پل ایستاده بودند توجه ام را جلب کرد.

     از نوع پوشش و لهجه شان می شد حدس زد اصفهانی نیستند.

     همان چند لحظه ی عبورمان از کنارشان و شنیدن جملاتی که پدر در خطاب به فرزندش می گفت مرا به خود آورد…

     _ پسرم این همه خشکی که می بینی قبلا بجاش آب بود پرآب بود ولی دیگه نیست.

    هیچ گاه نگاه پر تفکر پسرک را فراموش نمی کنم گویا سعی داشت سی و سه پل پر از آب را تصور کند و آن چه نمی دید را درک کند.

     نگاهش عمیق بود و سند من مبنی بر این برداشتم سکوت ادامه دار او، بر حرف های پدرش بود.

     هرچه پدر حرف می زد او بیش تر سکوت می کرد و فقط می نگریست.

    نمی دانم عمق نگاهش تا کجاها رفت و سوله های ذهنش تا کجاها باز و بسته شد اما، من دیگر به آب و زاینده رود و خشکی و سی و سه پل فکر نمی کردم به آینده ای متفاوت از گذشته فکر می کردم به آینده ای بی ریشه.

    به آینده فرزندانم فکر می کردم که مبادا باید برایشان از گذشته ای تعریف کنم که درکش برایشان سخت باشد مثلا مبادا مجبور شوم به آن ها بگویم خاله کیست؟! و عمو که بود؟! 

    بی خیال از این خیالم که می توانست به واقعیتی در آینده نزدیک تبدیل شود خندیدم.

    به هر آنچه سعی داشت امشبم‌ را تاریک کند، خندیدم.

    به آسمان نگریستم و بزرگی خدا را یادآور شدم

    و سپس دستان همسرم‌ را فشردم و به بزرگی قدرت خودمان در تحقق آینده ای روشن فکر کردم.

    این بار به قدرتی که در خودم یافتم و در برابر قدرت های مولد ناخوشی هایمان قد علم می کرد،

     خندیدم…

    خنده ی پیروزی

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-04-22] [ 10:05:00 ق.ظ ]





      مدافع حرم   ...

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-02-26] [ 07:26:00 ق.ظ ]





      دلنوشته همسران مدافع حرم   ...

    و گاهی دلت چه تنگ می شود برای نیمه دیگرت

    دلت می خواهد بدانی کجاست؟

    چه می کند؟

    حال و روزش رو به راه هست؟

    آیا او هم همانند تو به بودنت در کنارش احتیاج دارد یا نه؟

    عزیز دلم نازنینم که نمی دانم در کجا مشغول دفاع و جان فشانی هستی و کجا سر بر سجده می نهی

    اما بدان بسیار دل تنگت هستم

    دل تنگ آغوش امنت برای گریه های شبانگاهیم

    عزیز جانم، بوی بهار مشامم را نوازش می دهد 

    اما قلبم می تپد برای پر شدن از عطر پیراهنت

    دوریت سخت است…

    دیگر خیابان های این شهر با تمام زرق و برقشان بدون تو آرامم نمی کند

    وجودم گرمای تو را می طلبد…

    اما برای رسیدن به بهترین باید از بهتر گذشت…

    و من یادگاریت را به امید لبخند رضایت بابا مهدی(عج) با تمام وجود می پرورانم

    این فسقلی همانند خودت پر جنب و جوش است لگد می زند

    و تو 1000 کیلومتر دورتر از ما برای دفاع از مظلومان و بی پناهان دست بر خشاب می بری …

    می دانم هر بار که انگشتانت ماشه را فشار می دهند و تیر شلیک می شود جانت هزار باره از کالبد جدا می گردد..

    گفته بودی اگر من رضایت ندهم فدایی نمی شوی

    و در این آخرین سجده، به عشق مادرت خانم فاطمه زهرا(س) که هدیه ایشان به من بودی از تو می گذرم…

    می گذرم تا بدانند مذهبی ها

    عاشق ترند

    می گذرم تا با سربلندی و با افتخار من بشوم همسفر مسافر بهشت…

    می گذرم تا وقتی ثمره عشقمان پا

    به دنیا نهاد بگوید بابایی فدایی عمه سادات(س) شده

    بابایی موجب سر بلندیمون شده…

    می گذرم تا رهبرم را آسوده سازم که اگر عاشورا به پاست 

    وهب و هانیه ها هم هنوز هستند و خواهند بود

    عزیزجانم می سپارمت به آغوش خدا

    شهادتت گوارای وجودت…

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-12-10] [ 09:22:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ