لیوان شربت اولی را من برداشتم و دستم گرفتم.

ریحانه دومی را برداشت، گذاشت روی دسته صندلی؛ و خواست برای دوستان بغل دستی شربت بردارد که … مهربانی در حق خودش کامل شد.

شربت ها به سر تا پایش روان شدندو جالب تر آن جا که آقای مسئول پذیرایی برای دلداری گفتند:

_ خوب سهمتون تموم شد فقط برای دوستان بردارید.

کارد می زدی خون ریحانه  در نمی آمد.

آخه تو موقعیت شربتی و این حرف!

تازه استاد هم برگشتند و گفتند:

_ کی شربتش ریخت؟

به به چه بلوایی شد. با یک  پذیرایی شربتی.

آخر امروز من و ریحانه قرار ناهار با هم داشتیم،  اما من دیر رسیدم و او ناهارش را خورده بود ولی با من همراهی کرد.

با چندگاز به لقمه نون و ماستی.

بعدش هم تعریف، و غر زدنش شروع شد:

_ (بچه پاستوریزه، خوشمزه بود، خوابم گرفت و ..) من هم صبورانه نگاهش می کردم و گاهی یک تیکه بهش می انداختم .

در طول کلاس هم زیر لب می گفت:

_ با اون ناهار اعیونیت خوابم گرفته و خمیازه می کشید.

بعد از ریختن شربت و افتضاحی که به قول ریحانه بار آمد، خواب ظهر که چه عرض کنم، فکر کنم خواب شب هم از کله اش پرید و تازه خرده خرابکاری داخل کیفی اش هم مزید بر علت شد تا من شروع به غر زدن و مسخره بازی درآوردن کنم.

مدام می گفتم:

_ رفیق سر سلامت به خونه می رسونی آیا؟

دوستم دستت را بده من,  از خیابون رد شو بلایی سرت نیاد و…

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-17] [ 09:52:00 ق.ظ ]