کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • مدرسه علميه الزهرا(سلام الله علیها) یزد
  • رضوانی
  • مظلومی
  • طلبگي ام مرا افتخار است
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • نرجس دولت آباد
  • الزهرا اراک
  • زارع
  • حضرت زهرا سلام الله علیها-نرجسیه سابق
  • ماه بانو جان
  • مدرسه حضرت زینب امیدیه
  • خديجه نورعلي
  • سعيده رجبي
  • نرگس بختياري
  • حرمان هور
  • somayye java
  • پاییز
  • طاهره كاظمي
  • vaporl
  • درنا
  • پروانه معظمي
  • یا زهرا ادرکنی
  • زهرا محمودی



  •   آرامش ابدی   ...

    گنجشک ها هم به این جا می رسند بی صدا می شوند.

    درختان یکی در میان کاشته شده، سکوت را تشدید می کنند.

    خم می شوم و نگاه می کنم، خنکای وحشتناکی به صورتم می خورد، بتون های کَنده شده و خاک های نم دار دور قبر ریخته، حکایت از پذیرایی ابدی دارد.

    بوق ماشین ها و ترمزشان نگاهم را از ابدیت می دزدد و به خود می کشاند، قدم ها را دو تا یکی می کنم و با شتاب به جمعیت می رسم و تابوت بر دوش را بدرقه کنان لااله الاالله سر می دهم و اندوه دلم را با صلوات های وداع، به رخ تابوت می کشم.

    دوستان و اقوام، عمه ام را دوره کرده اند تا به آرامش پایانی اش برسد و او آرام و متین، کفن پوش به خانه ابدیش نزدیک می شود.

    عمه ای که رفت و برگشت را با درد و آه های زیاد تجربه کرد و پایان درد هایش به مرگ جوانش بر اثر سرطان بسیار نزدیک بود و داغ جوان را تاب نیاورد و وعده دیدار را نزدیک کرد.

    نماز و تلقین و بعد تاریکی و خداحافظی چشمان دنیایی با دنیای بی قرار و خالی از آسایش.

    خاک ها را با شتاب سیراب می کنند و گِل ها را روانه گور می کنند و عجبا از شتاب زندگان برای دفن مُرده! تا دیروز برای شفایش دعا و امروز برای وداعش شتابان!

     دستم را روی مزار عمه می گذارم و فاتحه ای خوانده و دیدار را به قیامت می سپارم.

    روحت با انبیا و صالحان محشور شود ای عمه تنها و مهربانم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-04-21] [ 11:29:00 ق.ظ ]





      الوداع   ...

    الوداع ای دوستان من می روم از شهر یار تا بماند مهر من اندر زمین ذهن ماندگار باری هرگز مهرتان از سینه ام در خاک شد عاقبت از سرزمین دیگری یادی کنم در یادگار حب ایزد در نگاهم گاه فریاد رهایی می زند یاد دوستان و دیدنتان غرق شادی یادگار دیدی آخر از شما گشتم جدا ای دوستان جان شاید این بار بخوانید مرا با ذکر هر دم جان گدار بنت من وابن دل هرگز نشو از دوریم داغدار روزی می آید ببینید مرا هر دم جدای از روزگار

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-03-17] [ 04:02:00 ق.ظ ]





      تجربه گران   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم کوثر محمدیان

    ماهی قرمز داخل تنگ، مدام چرخ می زد.  با سرعت از عمق آب به بالا می آمد و شیرجه ای کوچک می زد. گاهی بی حرکت می شد و به بیرون زل می زد. 

    طوری خشکش می زد که حسرت را می شد از نگاهش فهمید.  دنیای بیرون تنگ، برایش بزرگتر و جالب تر جلوه  می کرد. حسرت ورود به دنیای جدید و پر ماجرا، تمام قلب کوچکش را پر کرده بود. چیزهایی را از آن طرف شیشه می دید که تا به امروز حتی تصوری هم از آنها نداشت. تنها چیزی که به آن فکر میکرد رفتن به دنیای جدید بود. تصمیمش را گرفته بود.

    با خودش می گفت؛

    _ من می توانم بروم. باید شجاع باشم. نباید بترسم. این حق من است که تجربه کنم. باید بروم…

    صبح روز بعد، بدن نحیف و لطیفش، خشک و بی روح، روی فرش افتاده بود.  چشمان کدر شده اش یادآور حسرت دیروزش بود. تجربه دنیای جدید به قیمت زندگی اش تمام شده بود.  شاید اگر می توانست زبان باز می کرد و می گفت :

    _ همه چیز را که نباید تجربه کرد!  گاهی وقتها ارزش اش را ندارد!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-29] [ 09:35:00 ق.ظ ]





      اگرشهید نشوی ...   ...

    دیرم شده بود. پاتند کردم‘ نگاهی به سمت چپ انداختم .

    مثل همیشه شلوغ بود و عده ای چادر به سر کشیده و حاجت خود را خواهان بودند. عده ای برای مریضی که داشتند‘ عده ای برای مسئله  ازدواج و عده ای….. سلامی به شهید محمد رضا تورجی زاده کردم و داخل مجموعه ی فرهنگسرای پایدار شدم.  مشغول گوش دادن به استاد بودم که صدای مارش نظامی به گوشم رسید. کنجکاوی سرتا سر وجودم را فرا گرفته بود. از کلاس بیرون آمدم. وقتی این صدای را می شنیدم دلم شروع به لرزیدن می کرد. شاید خیلی ها پیش خودشان فکر کنند‘ چرا؟ برای چه؟ مگر صدای مارش نظامی هم دل لرزیدن دارد؟ یا….. این صدا ‘ صدای گام شهیدی بود که با لبخند بر دوش عده ای با سرافرازی به تک تک حاضرین نگاه می کرد. سرباز بی بی حضرت زینب(س)‘  شهید حمید خدا بخشی از تیپ فاطمیون بود. همه افراد به پهنای صورت گریه می کردند. آسمان هم غرشی کرد‘  گویی بغض گلویش را گرفته و می خواهد برای سرباز مدافع حرم بگرید. ولی من گریه نمی کردم . نه اینکه دلم سنگ باشد!!! نه…. چون من اعتقاد دارم : “اگر شهیدنشوی‘می میری” اللهم الرزقنا الشهادة…

    موضوعات: شهدا, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-24] [ 02:36:00 ق.ظ ]





      غافل گیری   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    خوشحال بودم که بلاخره بعد از وققه چند هفته ای، فعالیت هایم را از سر می گیرم.  زیرا جابجا کردن خانه، برنامه هایم را، تحت تاثیر قرار داده بود.

    بعد از یک ساعت طی مسیر، به در ورودی موسسه رسیدم چند لحظه ای مکث کردم، و نفسی عمیق کشیدم. انرژی تجمیع شده درونم را در چهره ام نمایاندم، پس لبخند زنان پله های منتهی به سالن موسسه را یکی در میان گذراندم.

    به محض مواجه شدن با صحنه ی پیش رویم خنده بر لبانم محو و موج خوشحالی در چشمانم نشست. هم‌ دوره ای هایم را دیدم که به ردیف نشسته اند و با برگه ای زیر دست، در حال امتحان دادن هستند. سکوت حاکم بر جلسه، حتی شنیدن صدای نفس کشیدن هایم را هم سخت تر می کرد. 

    با چشمانی حیران تمام جلسه را برانداز کردم؛  تا یک آشنای مسئول را ببینم و از او بپرسم، اینجا چه خبر شده است. بلاخره یافتمش. به او نزدیک شدم و به آرامی گفتم:  

    _ چه خبر شده؟ امتحان داریم؟ از کجا؟ باتعجب پاسخ داد: 

    _ از فصل دوم امتحان داشتیم.  چطور خبرنداشتی؟

    گفتم:

    _ هفته پیش غایب بودم، اما نه تو گروه نه کانال حرفی در این مورد نبود؛  واقعا درجریان نبودم. حتی هیچ کس از هم کلاسی هام منو باخبر نکردن.  الان تکلیف من چی میشه؟

     گفت: جبرانی می ذاریم.

    کمی خیالم آسوده شد. ولی بغضی که در گلویم گیر کرده بود مثل آتشفشانی خاموش می ماند، که هر لحظه ممکن بود فعال شود. فکر کن بی خبر امتحان بگیرند و تو آماده نباشی واقعا دلهره آور است، نیست؟

    بر روی یک صندلی خالی به دور از موقعیت امتحان نشستم که، صدای مراقب امتحان از بلندگو بلند شد: 

    _ دوستان وقت تمام است. با اتمام جمله او به ناگاه چشمانم سیاهی رفت، و زنگی در گوشم بصدا درآمد. فقط یک کلمه بر صفحه ی ذهنم تداعی می شد،  "مرگ”

    به خود آمدم. اشک هایم را پاک کردم و افکار سرگردان ذهنم‌ را چون پازل در کنار هم‌ چیدم و متوجه این موضوع شدم که، امتحانات الهی هم، بدون خبر قبلی می آیند.  

    مرگ هم، بی خبر می آید و اصل وجودیش در غافل گیریست.  پندها و گوش زدهای بزرگان دین را بیاد آوردم که برای آماده شدن و جا نخوردن از این دست غافل گیری ها بود.  “خدایا ما را نسبت به غافل گیری های زندگی دنیا و آخرتمان غافل مدار،

    آمین.”

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-23] [ 01:28:00 ب.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.