کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • عبدالعظیم حسنی (ع)
  • حُسنِ حَسَن
  • انــــتـــــــظاری
  • مفرد مونث غایب
  • زكيه اسلام پور


  •   بخش دوم: غم دوست داشتنی   ...

      خوشحال بودم که کارهای روزمره ام را مثل همیشه به پایان رسانده و نوبت به استراحت رسیده است تلویزیون را انتخاب کردم.  چشمانم منتظر دیدن و گوش هایم در انتظار شنیدنی بود که خستگی را از تنم بزداید. منتظر سرگرمی فیلم، موسیقی یا هر آن چه آرامش بخش باشد بودم.  صدایی به گوش می‌رسید که با لهجه عربی ملتمسانه کمک می خواست؛ از من کمک می خواست.

     به تیتراژ نگاه کردم اخبار بود. خبر از مظلومیت مردم بی‌دفاع فلسطین می‌داد.  کمی از خوشحالی هم که ناشی از اتمام وظیفه روزانه ام بود، کاسته شد.  اما کانال را عوض کردم ولی برنامه اش را دوست نداشتم.

    باز و باز کانال ها را عوض کردم تا رسیدم به همان شبکه ای که از ابتدا دیده بودم؛ اخبار. این بار صحنه های فجیعی رادیدم، خون، دود، اجساد، جیغ، گریه، ناله، صدای پاهای دوان دوان، صدای سکوت! دیگر خوشحال نبودم، غصه دار شدم و دیگر نه صدایی را می‌شنیدم نه چیزی را می دیدم فقط به خودم و زندگی ام فکر می کردم.

     تمام گذشته ام برایم مرور شد، به یادآوردم خنده های دوران کودکی ام را، به یاد آوردم قهرها و آشتی هایم را،  لبخندها و اشک هایم را و  این کلمه را فهمیدم، زندگی را. فهمیدم که من زندگی می کنم من فرصت و البته حق انتخاب دارم.  حق فکر کردن حق نفس کشیدن دارم، حق در آغوش کشیدن عزیزانم را دارم، حق دارم از اطرافیانم به مقداری که در زندگی هم دخیل هستند منصفانه، متوقع باشم حق دارم مهربان باشم و مهربانی ببینم …

    خدا را شکر کردم که در سرزمینی زندگی می کنم که شاید تمام مشکلش آب و نان و کمبود مسئول باشد آری بی آبی و بی نانی را شکر کردم چون به جای آب، خون می خوردم و به جای نان، جای خالی خانواده ام را نمی دیدم . خدا را شکر کردم که مرگ عزیزانم را در مقابل چشمان ندیده ام خدا را شکر کردم که همه هم و غم من تلاش برای رسیدن به خواسته هایم است اما پدری در همین نزدیکی، در همین جوانی، تمام هم و غمش آرام کردن فرزندانش است چرا که مادرشان را با علم کشته‌اند با علمی که از آسمان می بارید.  به قول شاعر مرگ بر سقوط علم از آسمان، مرگ بر هوس، مرگ بر قفس، مرگ بر حقوق بشر.  اما شکر کردن مستلزم تلاش است، شکر زبانی کافی نیست، باید با عمل نیز شاکر خدا بود و قدر نعمت هایش را دانست.  آخر من چه برتری ای نسبت به آن صدها کشته ای دارم که در غزه منطقه شجاعیه و همه جای دیگر دنیا به خاک و خون کشیده شده اند؟  از این که دیگر خوشحال نبودم خوشحال شدم؛ چون فهمیدم که انسانیت در وجودم موج می‌زند، آن گاه که بی عدالتی بر کرانه عشق دم می زنند.

     آری؛ ما موجیم، موجی که آسودگی ما عدم ماست. پس نباید از نخندیدن ناراحت بود، فهمیدم که باید از به جا نخندیدن ناراحت بود، هر خنده ای سزاوار شادی نیست و فهمیدم که هر غمی هم سزاوار ناراحتی نیست.  آری؛ غم دار شده بودم. غم آدم‌هایی که ثانیه‌هایی پیش لبخند می‌زدند و دست عزیزان شان را می گرفتند؛

    اما حالا کشته شده اند و دستانشان خالی.  این غم را دوست داشتم نه این که  از ورود این فجایع خوشحال شوم نه، بلکه از وجود خودم خوشحال شدم چرا که با غم دار شده بودم، خوشحالم از این که به درد آمده ام و این نشان از با احساس بودنم می دهد.  اما باید چه می‌کردم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ چگونه باید دستانی را می‌گرفتم؟ چگونه باید سکوتی مرگبار را می شکستنم؟ چگونه باید سکوت علم از آسمان را مانع می‌شدم؟  و چگونه لبخند را بر لبان خشک شده باز می گرداندم؟چگونه به این تلخی ممتد پایان می‌دادم؟ و چگونه به خدا پاسخ می گفتم؟

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-23] [ 10:49:00 ب.ظ ]





      آرامش ابدی   ...

    گنجشک ها هم به این جا می رسند بی صدا می شوند.

    درختان یکی در میان کاشته شده، سکوت را تشدید می کنند.

    خم می شوم و نگاه می کنم، خنکای وحشتناکی به صورتم می خورد، بتون های کَنده شده و خاک های نم دار دور قبر ریخته، حکایت از پذیرایی ابدی دارد.

    بوق ماشین ها و ترمزشان نگاهم را از ابدیت می دزدد و به خود می کشاند، قدم ها را دو تا یکی می کنم و با شتاب به جمعیت می رسم و تابوت بر دوش را بدرقه کنان لااله الاالله سر می دهم و اندوه دلم را با صلوات های وداع، به رخ تابوت می کشم.

    دوستان و اقوام، عمه ام را دوره کرده اند تا به آرامش پایانی اش برسد و او آرام و متین، کفن پوش به خانه ابدیش نزدیک می شود.

    عمه ای که رفت و برگشت را با درد و آه های زیاد تجربه کرد و پایان درد هایش به مرگ جوانش بر اثر سرطان بسیار نزدیک بود و داغ جوان را تاب نیاورد و وعده دیدار را نزدیک کرد.

    نماز و تلقین و بعد تاریکی و خداحافظی چشمان دنیایی با دنیای بی قرار و خالی از آسایش.

    خاک ها را با شتاب سیراب می کنند و گِل ها را روانه گور می کنند و عجبا از شتاب زندگان برای دفن مُرده! تا دیروز برای شفایش دعا و امروز برای وداعش شتابان!

     دستم را روی مزار عمه می گذارم و فاتحه ای خوانده و دیدار را به قیامت می سپارم.

    روحت با انبیا و صالحان محشور شود ای عمه تنها و مهربانم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-04-21] [ 11:29:00 ق.ظ ]





      الوداع   ...

    الوداع ای دوستان من می روم از شهر یار تا بماند مهر من اندر زمین ذهن ماندگار باری هرگز مهرتان از سینه ام در خاک شد عاقبت از سرزمین دیگری یادی کنم در یادگار حب ایزد در نگاهم گاه فریاد رهایی می زند یاد دوستان و دیدنتان غرق شادی یادگار دیدی آخر از شما گشتم جدا ای دوستان جان شاید این بار بخوانید مرا با ذکر هر دم جان گدار بنت من وابن دل هرگز نشو از دوریم داغدار روزی می آید ببینید مرا هر دم جدای از روزگار

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-03-17] [ 04:02:00 ق.ظ ]





      تجربه گران   ...

    ماهی قرمز داخل تنگ، مدام چرخ می زد.

     با سرعت از عمق آب به بالا می آمد و شیرجه ای کوچک می زد.

    گاهی بی حرکت می شد و به بیرون زل می زد. 

    طوری خشکش می زد که حسرت را می شد از نگاهش فهمید. 

    دنیای بیرون تنگ، برایش بزرگتر و جالب تر جلوه

     می کرد.

    حسرت ورود به دنیای جدید و پر ماجرا، تمام قلب کوچکش را پر کرده بود.

    چیزهایی را از آن طرف شیشه می دید که تا به امروز حتی تصوری هم از آنها نداشت.

    تنها چیزی که به آن فکر میکرد رفتن به دنیای جدید بود.

    تصمیمش را گرفته بود. با خودش می گفت؛

    _ من می توانم بروم. باید شجاع باشم. نباید بترسم. این حق من است که تجربه کنم.

    باید بروم………

    صبح روز بعد، بدن نحیف و لطیفش، خشک و بی روح، روی فرش افتاده بود. 

    چشمان کدر شده اش یادآور حسرت دیروزش بود.

    تجربه دنیای جدید به قیمت زندگی اش تمام شده بود. 

    شاید اگر می توانست زبان باز می کرد و می گفت :

    _ همه چیز را که نباید تجربه کرد! 

    گاهی وقتها ارزش اش را ندارد!

    موضوعات: نویسنده: کوثرمحمدیان  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-29] [ 09:35:00 ق.ظ ]





      اگرشهید نشوی ...   ...

    دیرم شده بود. پاتند کردم‘ نگاهی به سمت چپ انداختم . مثل همیشه شلوغ بود و عده ای چادر به سر کشیده و حاجت خود را خواهان بودند. عده ای برای مریضی که داشتند‘ عده ای برای مسئله  ازدواج و عده ای….. سلامی به شهید محمد رضا تورجی زاده کردم و داخل مجموعه ی فرهنگسرای پایدار شدم.  مشغول گوش دادن به استاد بودم که صدای مارش نظامی به گوشم رسید. کنجکاوی سرتا سر وجودم را فرا گرفته بود. از کلاس بیرون آمدم. وقتی این صدای را می شنیدم دلم شروع به لرزیدن می کرد. شاید خیلی ها پیش خودشان فکر کنند‘ چرا؟ برای چه؟ مگر صدای مارش نظامی هم دل لرزیدن دارد؟ یا….. این صدا ‘ صدای گام شهیدی بود که با لبخند بر دوش عده ای با سرافرازی به تک تک حاضرین نگاه می کرد. سرباز بی بی حضرت زینب(س)‘  شهید حمید خدا بخشی از تیپ فاطمیون بود. همه افراد به پهنای صورت گریه می کردند. آسمان هم غرشی کرد‘  گویی بغض گلویش را گرفته و می خواهد برای سرباز مدافع حرم بگرید. ولی من گریه نمی کردم . نه اینکه دلم سنگ باشد!!! نه…. چون من اعتقاد دارم : “اگر شهیدنشوی‘می میری” اللهم الرزقنا الشهادة…

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-24] [ 02:36:00 ق.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    مداحی های محرم