کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • متین
  • حدیث عشق
  • امور اجرایی کوثر بلاگ
  • صبا ملکوتی
  • بانوی مدافع حجاب
  • ریحانة الحسین(س)
  • یار مهـــدی
  • حدیثـ
  • چرند پرند
  • اكرم خادمي
  • اسراء
  • نرجس میرزایی سیرویی
  • بریسا فرجی



  •   جانم گفتن هایش   ...

    برای عزیزات وقت می گذاری با آن ها حرف می زنی حتی با گوشیت هم انس داری

    اما خدا….

    خدا همانی که افراد عزیز زندگیت رو به تو داده و گوشی و امثالهم رو هم در اختیارت گذاشته

     برایش کم وقت میگذاری!

    اصلا وقت میگذاری؟

    اصلا خدا را قبول داری که بخواهی براش وقت بگذاری؟

    ببین عزیز,

    خدا با تو حرف دارد

    قرآن را باز کن

    و بخوان

    باعشق

    بخوان

    می شنوی؟

    جانم گفتن هایش را؟

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-04-25] [ 05:17:00 ب.ظ ]





      چایی ام سرد و دلم گرم   ...

    - بابا برو به مامانی بگو، سفره رو بندازه. 

    - برای چی بابایی؟

    - عزیز بابا، سفره رو برای چی می ندازن؟ برای اینکه غذا بخوریم. پس بدو برو کمک مامانی.

    _ ولی بابا تو هیئت هم سفره انداختن!

    _خب؟

    _خب اونجا غذا خوردیم دیگه. من دیدم بایایی تو هم افطاری خوردی!

    _آره عزیز بابا، خوردم؛ ولی چیزی نبود که. کم خوردم. الانم گشنمه. اصلا ولش کن، تو نمی خواد به مامانی چیزی بگی. خودم میرم می گم.

    دقایقی بعد، پدر سبحان غذایش را تمام کرد و از کنار سفره بلند شد و به سمت دستشویی رفت؛ تا دست هایش را بشوید. 

    نزدیک در دستشویی که رسید، سبحان باسرعت به سمتش دوید و نفس زنان با چشمانی گرد کرده گفت: 《بابایی، بابایی، من زودتر از تو خوندم ولی جا نمازو برات گذاشتم. جمش نکردم. 》

    _دوباره نمازخوندی بابایی؟ ماکه تو هیئت، به جماعت خوندیم بابایی. دیگه لازم نبود. 》

    لبخند از لبان سبحان محو شد، شانه هایش را پایین انداخت و رفت در گوشه ای روی مبل نشست.

    پدر سبحان دست هایش را شست. برگشت و کنار سبحان نشست. بغلش کرد و گفت:

    《سبحان بابا، به چی داره فکر میکنه؟ 》

    سبحان که نگاهش به فرش روی زمین بود در همان حال گفت: 《به این فکر می کنم که وقتی غذا رو دوباره خوردی؛ پس نمازم دوباره باید بخونی دیگه! 》

    در این حین مادر سبحان سینی چایی را روبروی سبحان و پدرش روی میز گذاشت و کنار آن دو نشست.

    صدای قژ مانند برخورد سینی با میز، پدر سبحان را به خود آورد. با خود اندیشید:

    《وقتی تو هیئت افطاری رو کم خوردم تا مثلا به دوستام بفهمونم که آدم پرخوری نیستم و از طرفی نمازمم طولانی تر خوندم تا به همون دوستام بفهمونم اهل عبادتم پس سبحان داره راست میگه.

    وقتی نیاز جسمم به غذا برطرف نشده بود و باز تو خونه سر سفره نشستم. حتما نیاز روحمم برآورده نشده؛ چون به خوش آمد دوستان هیئتی ام نگاه کردم نه خوش آمد خدا. 

    بی درنگ پدر سبحان، از جای خود بلند شد و دوباره بسمت دستشویی رفت.

    مادر سبحان گفت:《 کجا می ری؟ چاییت سرد می شه!》

    جواب داد:《 می رم وضو بگیرم تا دلم سرد نشده. 》

    اقتباسی از گلستان سعدی

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-25] [ 03:54:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ