کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  بخش اول: این ما و این مظلومان   ...

آن قدر حرف هایم مهم است که مجالی برای سلام و احوالپرسی نیست سلام کردن امری مستحب است پاسخش واجب.  اما حالا هم مجالی برای انجام مستحب ندارم الان فقط فرصت دارم برای واجب،  گفتن از امری واجب، امری که هزاران مستحب در دلش نهفته اما اصل آن واجب است، واجبی که شاید فراموش شده باشد!

 کودکی را دیدم در گوشه ای خزیده و از شدت گرسنگی به خود پیچیده بود و به دستانش که در دهان گذاشته بود فشار می آورد:  فشار نان، فشار آب، فشار گذشت، فشار خواهش، و فشار انسانیت  و دیدم مادری را که مضطرب و پریشان به هر سو می‌دوید و نام یکایک فرزندان دلبند شهیدش را صدا می زد و التیام می خواست، هم درد می خواست، انسانیت می خواست.

 صدایی شنیدم، صدای فردی که فریاد می زد، فریاد از بی مروتی، فریاد از سکوت، فریاد از نشستن، فریاد از ادعا و دیدم جسد ای را که بر من لبخند می‌زد آرام آرام بود از من هیچ نمی خواست دیگر نه فریادی نه اضطرابی نه التیامی ونه فشار خواهشی  فقط احساس کردم چقدر او بزرگ است و من کوچک، چقدر لبخندش حقیقی است ولبخند من واهی، چقدر بی نیاز است و من نیازمند، سر این بی نیازی را نفهمیدم آخر او جسدی بیش نبود و من زنده!!!  

اگر کودکی گرسنه را ببینید یا مادری دردمند را، اگر مرد مردی نیازمند را ببینید یا صدای نیازمندی را بشنوید چه می‌کنید؟  فقط دو راه است توجه کردن یا بی تفاوت رد شدن، نه تصحیح می کنم به نظر من فقط یک راه است آن هم توجه کردن.  بی تفاوت رد شدن راه نیست بی راهه است. پس من و تو ای انسان، ای مخلوق خدا، ای جانشین خدا در زمین، باید انسانیت به خرج دهیم، باید در زمین خدایی کنیم و گرنه هدر می رویم و گرنه بیراهه می‌رویم و معلوم نیست سر از کجا درآوریم.  

دستی که دست نمی گیرد، صدایی که هم نوای حنجره ای نیازمند نمی‌شود، پایی که در راه قدم نمی نهد و واضح‌ تر بگویم چشمانی که فقط در آینه نظر می کند و شیشه را نمی نگرد، آب را، آسمان را، نمی نگرد، همه و همه مرده ای متحرک اند و من و تو حق انتخاب داریم حق زنده بودن یا مرده ای متحرک!  تعجب نکنید اگر این همه سرزنش می کنم زیرا مقصر هستیم رفتار های مرتکب شده ایم تا حال به سرزنش رسیده است؛ اما هنوز فرصت هست، فرصت برای زنده ماندن، برای باز کردن گوش هایمان و شنیدن صدای مظلومان عالم و اول مظلومی که باید صدایش راشنید می دانید چرا؟

چون فطرتمان گرفتن دست محتاج است.  نه بی تفاوت رد شدن!  چون فطرت ما حرکت کردن در جهت آب است نه خلاف جهت آب!!  به این کلمات فکر کن، به آب، به حرکت، به جهت، بیندیش، آری بیندیش.

 به شهروندان فلسطینی بیندیش؛ ای انسان، فرصت برای شهید شدن فراهم است، در باغ شهادت باز باز است فقط لبیک می خواهد، به خدا لبیک گو و بر سر ظالمان فریاد برآور.  شهید شدن فقط به مردن در راه خدا نیست این روزها شهادت وسعت یافته است، بدان شهادت من و تو این بار در جانزدن و حرکت کردن است، در فریاد زدن است؛ پس از عمق جان فریاد برآور و بگو:

 "لبیک یا لثارات الحسین”

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-06-21] [ 02:28:00 ق.ظ ]





  بوی یوسف   ...

مادری با قد خمیده همان طور که چادر خاکی اش را روی صورت کشیده بود، سلانه سلانه به سمت جای همیشگی اش روانه می شود .

همان طور که دست روی زانوانش می گذاشت تند تند و یا علی گویان روی زمین می نشیند.

با صورت خیس و گلفامش دست رو قبر می کشد، قبر شهید گمنام…

با دستان ضعیف و چروکیده اش روی قبر را می شوید آرام آرام با خود زمزمه می کند؛

“الهی مادر به قربون بی کسیت، چرا تو مادر نداری!؟‌پنجشنبه ها سر روی زانوی کی می گذاری؟

حرف بزن با من عزیزم، مرا جای مادرت بدان 

به چهره مریضمم نگاه نکن؛ توام مثل علی اکبرم بی نام و نشانی".

همان طور که اشک هایش از صورتش روان بود عکس تک پسرش را بیرون آورد و روی سرش گذاشت.

گفت:

” روز آخر نتوانستم بدرقه راهش باشم چون با عجز و ناله به من می گفت به پیش پدر مریضش بروم روی ماهش را بوسیدم “

ولی دلم تاب نیاورد برگشتم که دوباره چهره ی پسرکم را ببینم که در پیچ و خم کوچه گم شده بود.

چه شب ها که به یادش اشک ریختم و پدرش با لبخند های زورکی بغضش را فرو می برد .

 چشمانش به در سفید شد ،نمیدانست پسرش اسیر شده یا شهید؟

آخرش هم طاقت نیاور و سکته کرد، تنها مرد خانه ام هم پر کشید.

سرت را درد آوردم عزیزکم؟ الهی که مادر بمیره چرا سنگ قبرت شکسته ؟!

غصه نخور عزیز جانم خودم برایت یک سنگ قبر می خرم ؛

آخر بوی علی اکبرم را می دهی….

مادر از جایش بلند شد.

نمی دانست این شهید سری روی، تن ندارد.

دستان آن شهید بدرقه مادرش بود.

آخه مادر نفهمیده بود آن قبر علی اکبرش بود…

برگرفته از شعر «مادر مفقودالاثر» از ابوالفضل سپهر

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-06-18] [ 09:00:00 ق.ظ ]





  یکی سر می دهد یکی سر و تن   ...

جهانم پر از دغدغه های فکری است.

پر از چراهایی که به خط پایانی خود نمی رسند.

جهانی را خواهانم که نگویند به خاطر پول رفته اند.

با کوته فکری خود دل نسوزانند’ بعضی حرف هایشان درد دارد.

سوریه و عراق به ما ربطی ندارد! 

آری خواهر و برادران سرزمینم، به تک تکتان ربطی ندارد 

شما به فکر آرایش و بزک دوزک صورتتان باشید.

تو فقط تمام ذکر و فکرت سلفی هایی باشد که به بهترین نحو بگیری تا کامنت و لایک هایت بی شمار شود.

هنوز جوان مرد هایی هستند که شلوار های پاره و ابرو برداشتن را کنار گذاشته اند و به سوی حرم پرواز کرده اند.

به خاطر چه؟ به خاطر پول؟

خیر، به خاطر بی بی حضرت زینب(س).

بیست و اندی ساله است ها!

ولی گذشت از تمامی خوشی ها و هوسش.

دل نداشت ببیند قصه خرابه ها باز آغاز شود و پتک شود بر سرش.

دل نداشت ببیند دوباره بی بی طعم خرابه را بچشند.

یکی سر می دهد’ یکی سر و تن می دهد.

یکی تکه تکه می شود و سرش را با خود می برند.

یکی از دل بستگی نسبت به پدرش می گذرد.

یکی هنوز طعم شیرین بابا گفتن فرزندش را نچشیده، پر زده است.

به تو پول بدهند، حاضری؟

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-06-05] [ 06:38:00 ب.ظ ]





  شهادت امام باقر(ع)   ...

شهادت امام باقر (ع) تسلیت باد.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-05-28] [ 09:21:00 ق.ظ ]





  اینجا کجاست؟   ...

این جا کجاست؟ رفتن ما چه فایده؟

 برویم که چه شود؟

برایت می گویم‘ 

می گویم از اوج مظلومیت تک تکشان.

از سرمای استخوان سوز‘ 

از سرمایی که صورتشان مثل گل سرخ‌، گل می انداخت و کویر مانندی بود که از شدت سرما تکه تکه می شد.

برایت می گویم از کوهستان هایی که شاهد بودند’ شاهد جان دادن جوان ها و پیر مرد هایی که از شدت سرما پر می کشیدند.

یا برایت بگویم از شهیدی که تک تک دوستانش را دید که از تشنگی 

با ذکر یا حسین(ع) لبیک می گفتند.

باز هم برایت می گویم از جوان زیبا رویی که مادرش برایش لباس دامادی دوخت‘ وقتی به لباس نگاه می کرد درخشش وصف ناپذیری در چشمانش هویدا بود.

ولی می دانی چطور این همه خوشحالی تبدیل شد به داغی جگر سوز؟

دستان پسرک را بستند. زیر تن نحیفش‘ تنی که قرار بود لباس دامادی بپوشد و آرزوی مادر را به واقعیت بپیونددTNT گذاشتند و دیری نپایید که تنش تکه تکه شد.

مادری که ۳۰ سال دست به اتو نگذاشت!

برای اینکه پسر دست گلش را با اتو سوزاندند’ آب جوش روی تنش ریختند ولی برایشان کم بود.

هنوز خوی وحشی گریشان آرام نگرفت’ 

تن سوخته اش را با خورده شیشه کندند…

اینجا کردستان است،  اوج مظلومیت را می توان اینجا لمس کرد.

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-05-15] [ 09:13:00 ب.ظ ]





1 3 4

  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم