کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • مدرسه علميه الزهرا(سلام الله علیها) یزد
  • رضوانی
  • مظلومی
  • طلبگي ام مرا افتخار است
  • حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت
  • توازئی
  • مدرسه علمیه زینب کبری س اردستان
  • نرجس دولت آباد
  • زارع
  • امور اجرایی کوثر بلاگ
  • رستمي
  • حضرت زهرا سلام الله علیها-نرجسیه سابق
  • ماه بانو جان
  • مدرسه حضرت زینب امیدیه
  • خديجه نورعلي
  • سعيده رجبي
  • نرگس بختياري
  • حرمان هور
  • somayye java
  • پاییز
  • طاهره كاظمي
  • vaporl
  • درنا
  • پروانه معظمي
  • یا زهرا ادرکنی
  • زهرا عبدالهي تبار
  • عطر ظهور
  • زهرا عزيزي
  • زهرا محمودی



  •   بوی یوسف   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    سرکارخانم فاطمه سلیمیان

    مادری با قد خمیده همان طور که چادر خاکی اش را روی صورت کشیده بود، سلانه سلانه به سمت جای همیشگی اش روانه می شود .

    همان طور که دست روی زانوانش می گذاشت تند تند و یا علی گویان روی زمین می نشیند.

    با صورت خیس و گلفامش دست رو قبر می کشد، قبر شهید گمنام…

    با دستان ضعیف و چروکیده اش روی قبر را می شوید آرام آرام با خود زمزمه می کند؛ “الهی مادر به قربون بی کسیت، چرا تو مادر نداری!؟‌پنجشنبه ها سر روی زانوی کی می گذاری؟ حرف بزن با من عزیزم، مرا جای مادرت بدان  به چهره مریضمم نگاه نکن؛ توام مثل علی اکبرم بی نام و نشانی".

    همان طور که اشک هایش از صورتش روان بود عکس تک پسرش را بیرون آورد و روی سرش گذاشت. گفت:”

    روز آخر نتوانستم بدرقه راهش باشم چون با عجز و ناله به من می گفت به پیش پدر مریضش بروم روی ماهش را بوسیدم ” ولی دلم تاب نیاورد برگشتم که دوباره چهره ی پسرکم را ببینم که در پیچ و خم کوچه گم شده بود.

    چه شب ها که به یادش اشک ریختم و پدرش با لبخند های زورکی بغضش را فرو می برد .  چشمانش به در سفید شد ،نمیدانست پسرش اسیر شده یا شهید؟ آخرش هم طاقت نیاور و سکته کرد، تنها مرد خانه ام هم پر کشید. سرت را درد آوردم عزیزکم؟

    الهی که مادر بمیره چرا سنگ قبرت شکسته ؟! غصه نخور عزیز جانم خودم برایت یک سنگ قبر می خرم ؛ آخر بوی علی اکبرم را می دهی…. مادر از جایش بلند شد. نمی دانست این شهید سری روی، تن ندارد. دستان آن شهید بدرقه مادرش بود. آخه مادر نفهمیده بود آن قبر علی اکبرش بود… برگرفته از شعر «مادر مفقودالاثر» از ابوالفضل سپهر

    موضوعات: شهدا  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-06-18] [ 09:00:00 ق.ظ ]





      یکی سر می دهد یکی سر و تن   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    جهانم پر از دغدغه های فکری است. پر از چراهایی که به خط پایانی خود نمی رسند. جهانی را خواهانم که نگویند به خاطر پول رفته اند. با کوته فکری خود دل نسوزانند’ بعضی حرف هایشان درد دارد.

    سوریه و عراق به ما ربطی ندارد!  آری خواهر و برادران سرزمینم، به تک تکتان ربطی ندارد  شما به فکر آرایش و بزک دوزک صورتتان باشید. تو فقط تمام ذکر و فکرت سلفی هایی باشد که به بهترین نحو بگیری تا کامنت و لایک هایت بی شمار شود.

    هنوز جوان مرد هایی هستند که شلوار های پاره و ابرو برداشتن را کنار گذاشته اند و به سوی حرم پرواز کرده اند. به خاطر چه؟ به خاطر پول؟

    خیر، به خاطر بی بی حضرت زینب(س). بیست و اندی ساله است ها! ولی گذشت از تمامی خوشی ها و هوسش. دل نداشت ببیند قصه خرابه ها باز آغاز شود و پتک شود بر سرش. دل نداشت ببیند دوباره بی بی طعم خرابه را بچشند. یکی سر می دهد’ یکی سر و تن می دهد.

    یکی تکه تکه می شود و سرش را با خود می برند. یکی از دل بستگی نسبت به پدرش می گذرد. یکی هنوز طعم شیرین بابا گفتن فرزندش را نچشیده، پر زده است. به تو پول بدهند، حاضری؟

    موضوعات: دل نوشته, روایت تولیدی, شهدا  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-05] [ 06:38:00 ب.ظ ]





      شهادت امام باقر(ع)   ...

    شهادت امام باقر (ع) تسلیت باد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-05-28] [ 09:21:00 ق.ظ ]





      اینجا کجاست؟   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    این جا کجاست؟ رفتن ما چه فایده؟  برویم که چه شود؟ برایت می گویم‘  می گویم از اوج مظلومیت تک تکشان. از سرمای استخوان سوز‘  از سرمایی که صورتشان مثل گل سرخ‌، گل می انداخت و کویر مانندی بود که از شدت سرما تکه تکه می شد. برایت می گویم از کوهستان هایی که شاهد بودند’ شاهد جان دادن جوان ها و پیر مرد هایی که از شدت سرما پر می کشیدند. یا برایت بگویم از شهیدی که تک تک دوستانش را دید که از تشنگی  با ذکر یا حسین(ع) لبیک می گفتند. باز هم برایت می گویم از جوان زیبا رویی که مادرش برایش لباس دامادی دوخت‘ وقتی به لباس نگاه می کرد درخشش وصف ناپذیری در چشمانش هویدا بود. ولی می دانی چطور این همه خوشحالی تبدیل شد به داغی جگر سوز؟ دستان پسرک را بستند. زیر تن نحیفش‘ تنی که قرار بود لباس دامادی بپوشد و آرزوی مادر را به واقعیت بپیونددTNT گذاشتند و دیری نپایید که تنش تکه تکه شد. مادری که ۳۰ سال دست به اتو نگذاشت! برای اینکه پسر دست گلش را با اتو سوزاندند’ آب جوش روی تنش ریختند ولی برایشان کم بود. هنوز خوی وحشی گریشان آرام نگرفت’  تن سوخته اش را با خورده شیشه کندند… اینجا کردستان است،  اوج مظلومیت را می توان اینجا لمس کرد.

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-15] [ 09:13:00 ب.ظ ]





      تسلیت   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-04-18] [ 09:53:00 ق.ظ ]





    1 3 4

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.