نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

سرکار خانم فریبا حقیقی

گنجشک ها هم به این جا می رسند بی صدا می شوند. درختان یکی در میان کاشته شده، سکوت را تشدید می کنند. خم می شوم و نگاه می کنم، خنکای وحشتناکی به صورتم می خورد، بتون های کَنده شده و خاک های نم دار دور قبر ریخته، حکایت از پذیرایی ابدی دارد. بوق ماشین ها و ترمزشان نگاهم را از ابدیت می دزدد و به خود می کشاند، قدم ها را دو تا یکی می کنم و با شتاب به جمعیت می رسم و تابوت بر دوش را بدرقه کنان لااله الاالله سر می دهم و اندوه دلم را با صلوات های وداع، به رخ تابوت می کشم. دوستان و اقوام، عمه ام را دوره کرده اند تا به آرامش پایانی اش برسد و او آرام و متین، کفن پوش به خانه ابدیش نزدیک می شود. عمه ای که رفت و برگشت را با درد و آه های زیاد تجربه کرد و پایان درد هایش به مرگ جوانش بر اثر سرطان بسیار نزدیک بود و داغ جوان را تاب نیاورد و وعده دیدار را نزدیک کرد. نماز و تلقین و بعد تاریکی و خداحافظی چشمان دنیایی با دنیای بی قرار و خالی از آسایش. خاک ها را با شتاب سیراب می کنند و گِل ها را روانه گور می کنند و عجبا از شتاب زندگان برای دفن مُرده! تا دیروز برای شفایش دعا و امروز برای وداعش شتابان!  دستم را روی مزار عمه می گذارم و فاتحه ای خوانده و دیدار را به قیامت می سپارم. روحت با انبیا و صالحان محشور شود ای عمه تنها و مهربانم.

موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-21] [ 11:29:00 ق.ظ ]