نزدیک موسسه که رسیدم وجیهه را دیدم که قدم زنان ‌حرکت می کرد در حالی که سرش را به طرف درخت توت همسایه که از دیوار پایین آمده بود چرخانده بود.

گفتم:

_ سلام

فکرنمی کنی کلاس دیر شده؟

نگاهش از درخت توت به طرف من برگشت و گفت:

_ سلام 

(وای اگه بدونی چقدر دلم توت می خواد).

باهم داخل موسسه شدیم وجیهه به طرف دستشویی رفت و من بیرون ایستادم 

راضیه دوستم به طرف من آمد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

_ سلام 

بیا توت بخور خیلی خوشمزه اس.

یکی دوتا از توت های داخل دستش رابرداشتمـ. شیرین و آبدار و خوشمزه بود.

یک دفعه یاد حرف وجیهه افتادم گفتم:

_ وای راضیه وجیهه خیلی دلش توت می خواست راضیه هم صبر کرد تا وجیهه ازدستشویی بیرون آمد و توت هایی که در دستش باقی مانده بود را به او داد و رفت.

وجیهه توت ها راخورد و گفت’

_ چقدرشیرین و خوشمزه بود.

باهم از پله ها بالا رفتیم پشت در کلاس یک دفعه وجیهه گفت :

_ تو برو من الان میام.

کمی که نشستم وجیهه داخل کلاس شد و گفت:

_ (یادم نبود روزه بودم. الان یادم اومد پشت درکلاس).

خندیدم و گفتم‌:

(میـگن خدا حاجت شکمو زود میده)

وجیهه گفت:

_ (چقدرم خوشمزه بود می دونی یه حدیث هست که میگه اگه یه روزه داره سهوا چیزی را بخوره اون چیزی  که خورده هدیه ای از جانب خدا بهش بوده)

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-02-27] [ 04:25:00 ق.ظ ]