کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • نرجس دولت آباد
  • زكي زاده
  • وجيهه السادات بدري
  • اسماءالحسنی
  • آ.ن - ثقلین
  • ریحانه
  • مهاجر
  • الهام كرمي
  • شیما حمیداوی
  • پاییز
  • رها
  • فاطمه منصوری
  • پیشوای مسیح
  • عیسی صالحی
  • زهرا عبدالهي تبار
  • زینب کیومرثی
  • فاطمه صغرا داوری



  •   آموزش مستقیم به کودکان زیر هفت سال   ...

    بسیاری از پدر و مادرها امروزه، به مجرد رسیدن کودکانشان به سنین خاصی، او را راهی کلاس های مختلف می‌کنند:

     کلاس زبان انگلیسی، کامپیوتر یا کلاس های دیگر که برای سنین زیر هفت سال توسط فرهنگسراها گذاشته شده است.

     آن ها معمولاً می خواهند فرزندانشان از بقیه هم سن و سالانش جلوتر باشد.

    برخی دیگر صرفا به تقلید از این افراد و بخاطر عقب نماندن کودکانشان ازبقیه به این کار می پردازند.

     بعضی مهدکودک ها هم به آموزش کودکان همت گذاشته و دوره های آموزشی را تبلیغ کارشان می کنند.

    حال این سوال مطرح است که آیا آموزش قبل از دوران مدرسه و قبل از ۷ سالگی برای کودک لازم است؟

     آیا این آموزش‌ها می‌تواند ضررهایی برای کودک به دنبال داشته باشد؟

     در چند سال اخیر به جای مهد کودک، مهد بازی هایی طراحی شده که او به جای هرگونه آموزش در آن، صرفاً به بازی و تفریح می پردازد و هیچ گونه آموزش مستقیمی داده نمی‌شود.

     نظر افرادی که موسس یا حامی این مهد بازی ها هستند این است که؛ هرگونه آموزش مستقیم به کودک در این سن نه تنها لازم نیست بلکه گاهی به ضرر اوست.

     با توجه به احادیثی که دوران زندگی انسان را سه قسمت می کنند و هفت سال اول زندگی او را سال‌های تفریح و آزادی او می‌دانند و آموزش و تعلیم را به هفت سال دوم زندگی او اختصاص می‌دهد، شاید بتوان گفت که آموزش زیر هفت سال برای کودک لازم نیست.

     از طرفی کودک وقتی وارد دوران آموزش اصلی، یعنی مدرسه می‌شود؛ بسیاری از مطالبی را که بقیه همسالانش در جهت فراگیری آن هستند را می‌داند؛ پس کلاس برای او تکراری می شود و این موضوع علاوه بر این که باعث غرور وی می شود، انگیزه او را جهت تلاش، کمتر می کند.

    علاوه بر این آموزش زود هنگام کودک باعث خستگی بیشتری او از درس می شود و علاقه ای که باید در او ایجاد شود را ایجاد نمی کند. همچنین بسیاری از روش های آموزش مربی قبل از مدرسه، با معلمان مدرسه متفاوت است و این باعث سردرگمی کودک می شود.

     به همین دلیل شاید ایده جایگزینی مهد های بازی به جای مهدکودک، البته بعد از اولویت خانواده مناسب به نظر برسد.

     مطلبی که گفتیم در مورد آموزش مستقیم صدق می‌کند اما در مورد آموزش غیر مستقیم این مطلب درست نیست.

     مثلا کودکی که با نگاه کردن به پدر و مادرش وضو گرفتن را یاد می‌گیرد در حالی که قصد آموزش در کار نیست؛ یا کودکی که کارهای منزل را با توجه کردن به مادر فرا می‌گیرد، این آموزش که ناخودآگاه صورت می گیرد علاوه بر این که اشکالی ندارد بسیار خوب است و به نقش الگو گیری از پدر و مادر بر می گردد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-06] [ 09:24:00 ب.ظ ]





      بازى بدون زندگى   ...

    چند سال پيش همه چيز واقعى تر بود، حتى بازيهاى كودكانمان.  دور هم جمع مى شديم و در حياط خانه مادر بزرگ ، هر كداممان در قالبى فرو مى رفتيم، يكى مادر بود و ديگرى پدر و بقيه هم فرزندان خانواده؛ 

    يكى هم نقش زن همسايه يا خاله را بازى مى كرد و به اين ترتيب مهمانى بازى و خاله بازى شروع مى شد.  پدر به سر كار مى رفت و مادر مشغول آشپزى مى شد. يادم هست حتى سبزى فروش هم داشتيم كه علف هاى باغچه را به جاى تره و شاهى به ما مى فروخت. 

    گاهى هيجان بيشترى به بازيمان مى داديم و نقش دزد و پليس را بازى مى كرديم و يا به بازيمان جنبه علمى داده و دكتر و يا معلم مى شديم.  براى بازى هم اگر نياز به وسايلى داشتيم، با خلاقيت خاصى يا خودمان آن را درست مى كرديم يا وسايل خانه را تغيير كاربرى داده و كارمان را راه مى انداختيم.

    چادر مادرانمان، وسايل آشپزخانه و خياطى و حتى بالش و متكا وسايلى بود كه در همه خانه ها وجود داشت و به بازيمان رونق مى داد.  چند سال پيش اگر كودكى يك وسيله بازى ساده يا عروسكى كهنه در دست داشت، همه كودكان را دور خود جمع مى كرد ، اما امروز هر كودكى گوشى يا تبلت داشته باشد كانون توجه ديگر كودكان است.

    متاسفانه كودكان امروز دغدغه اى براى تمرين نقشهاى بزرگسالى ندارند. جذابيت بازى هاى مجازى آنقدر برايشان زياد است كه حتى حاضر نمى شوند لحظه اى سر از روى دستگاه برداشته و نگاهى به دنياى اطراف خود بيندازند و با آن ارتباط برقرار كنند.  بايد قبول كنيم فرمان كنترل بازى هاى كودكان امروز، دست پدر و مادرها نيست. 

    آن ها در بازى هاى مجازى با دنياىى روبرو مى شوند كه فرسنگ ها از دين و فرهنگ و دنياى واقعى اطرافشان فاصله دارد و افسوس كه هر روز بيشتر در اين دنياى ساخته دست غريبه ها غرق مى شوند، بدون اينكه هيچ چيزى براى زندگى آينده خود ياد بگيرند.

    موضوعات: خانواده, روایت تولیدی, فضای مجازی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-04-18] [ 01:48:00 ق.ظ ]





      بارون بازی من و دخترم   ...

    صدای هودآشپزخانه نمی گذاشت صداها را درست بشنوم.

    خاموشش کردم و به صدای آسمان گوش سپردم. واقعا صدای رعد و برق برایم جذاب بود، روشن شدن آسمان و بعد صدای انفجار اَبر و باران…

    دخترم کنارم آمد و گفت:

    _ مامان بارون صدا داره میاد، که دوستش داری.

    گفتم آره خدا را شکر.

    دستم را گرفت و ادامه داد:

    _ به خداهیشکی تو کوچه نیست بیا بریم زیر بارون.

    نگاش کردم؛ بوسیدمش و گفتم:

    _ ای شیطون، الان دارم افطاری می پزم بعد 

    می ریم.

    با لب هایی آویزون گفت:

    _ غذا هست اما اَبرا می رند.

    از توجیحش خنده ام گرفت، اجاق را خاموش کردم و چادر به سر، به طرف در خانه رفتم.

    در را که باز کردم هم زمان برق آسمان و خنکای کوچه به خانه هجوم آوردند، دخترم چسبید به من و جیغ کوتاهی کشید.

    من هم ادامه جیغش را با حال داد، تکمیل کردم.

    کوچه خیس بود و قُل قُل باران که روی آب های جمع شده می خورد، حس بچگی مرا بیدار کرد.

    با دخترم بدون چتر رفتیم زیر باران و چرخی زدیم.

    دستمان را زیر ناودان خانه ها می گرفتیم و آب باران را به سمت هم می ریختیم.

    واقعا تشنگی و گشنگی یادم رفته بود.

    یهو یه ماشین از کوچه رد شد. سریع رفتم توی خانه و به دخترم اشاره کردم پیشم بیاید.

    داد زد‌:

    _نه نمی آم.

    گفتم:

    _ زشته من پیشت بیام بیا بریم تو خونه.

    بعد فکر کوتاهی کردم و گفتم:

    _اصلا بیا بریم روی پُشت بوم تاهیشکی نبینه ما چیکار می کنیم.

    با خوشحالی و سرعت توی خانه دوید و  پله ها را دو تا یکی به سمت بالا رفت.

    اصلا بهش نرسیدم. پشت سرش را نگاه کرد و خندید و گفت:

    _ بدو تپلی.

    روی پشت بام آزاد بودیم و کلی خیس باران شدیم. دستایمان یخ کرده و پاهایمان خیس.

    حس خیلی خوبی داشت، شادی باران و شیطنت بچگی.

     به خودم و دخترم نگاه کردم و گفتم: خدایا شُکرت بازهم نعمتت را برایمان فرستادی، ماه رمضان خنکمان کردی.

    دخترم ادامه داد:

    _ تازه من و مامانم با هم بارون بازی کردیم،

     و دست یخ کرده اش را به دست من چسباند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-03-20] [ 04:56:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.