آفتاب از هر طرف به صورتم می خورد و عرق ها هم شُرشُر از پیشونیم پایین می ریخت و شوری اش چشمهایم را می سوزاند.

به ساعت نگاه کردم، بیست دقیقه شده بود و حرکتی از اتوبوس ندیده بودم.

 پایین رفتم و اعتراض کنان شماره تلفنی برای شکایت از مسئول خط خواستم.

جواب شنیدم برو دروازه تهران، مامور خطوط را پیدا کن. 

تا دروازه تهران دل تو دلم نبود به محض پیاده شدن علی رغم نداشتن وقت، دنبال مامور گشتم.

مردی میان سال لاغر اندامِ گندمگون را نشانم دادند که صورت مهربانش کمی آرامم کرد.

سلام و خسته نباشید گویان شروع به گلایه و درد دل از وضع بد اتوبوس ها، نداشتن ساعت منظم و کولر و پرده، کردم که با تایید و درست می گویید.

دل گرم تر شدم. بعد که آرام شدم ایشان شماره ای دادند و گفتند:

_ با این شماره تماس بگیر تا مسئولین اصلی را با خبر کنی و بعد ادامه داد:

 از وقتی بخش خصوصی وارد کار شده، کار بدتر از قبل شده و هرکی به هرکی شده.

 شما پیگیر باش انشاالله درست میشه

شماره را نوشتم و گفتم:

 این هم مثل بقیه چیزها فرمالیته است و تشکر کردم و به مسیر اصلی رفتم.

به محض برگشت به خانه تلفن را برداشتم و شماره که مامور خط داده بود را با ناامیدی گرفتم؛ اما واقعا کسی پاسخگو بود و چه خوب جواب دادند و قول مساعدت.

دو هفته بعد…

وقتی به ایستگاه رسیدم اتوبوس یورو جدید را دیدم که کولر روشن منتظر مسافر بود و الحق و الانصاف سرعتش نسبت به قبل بهتر بود و این که مادری با بچه دو ماهه بدون دغدغه گرما زدگی نوزادش راحت روی صندلی آرام گرفت و من خوشحال از خواب راحت نوزاد.

وقتی به دروازه تهران رسیدم همان مامور مهربان را دیدم. 

جلو رفتم و تشکر کنان از ایشان و مسئول رسیدگی دعاگوی سلامتی برای همگی شدم.

وقتی فکر می کنم می بینم سکوت به معنای رضایت است و اگر پیگیری برای حق نباشد به معنای رضایت از حق از دست رفته، است و گاهی در جایی به حق و با راهنمایی بزرگان، سکوت را باید شکست تا به حق رسید.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-17] [ 01:54:00 ب.ظ ]