کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • خاتون بیات
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • سمیه
  • ریحانه
  • S.Fatemeh.mirahmadi



  •   تلاطم های دل من   ...

    شانه در میان موهای دخترم بالا و پایین می رفت و موج رقصان موهایش در هوا می تابید.

    دخترم ناز می کرد و می گفت:

    _ موهایم را آهسته تر شانه بزن و بعد برایم بباف . بوسه ای بر پیچ و شکن موهایش کردم و گفتم:

     چشم هرچی تو بگویی.

    آهسته تر شانه می کشیدم و در فکر بودم که رقیه برای پدر و عمو چه نازهایی که نمی کرده و نازدانه خیمه امام بعداز غروب عاشورا چه حال و روزی داشته.

    تصورم را با خیال همراه کردم و آشفتگی دل و دیده و موهایش را می دیدم اما چه سود و چه حاصل؟ 

    قدم به قدم همراهش تا سرزمین شام روان شدم و همان جا در میان خرابه بیتوته کردم و خون می گریستم, ازغریبی و مظلومانه بودن.

    اگر زبان شامیان غیر از زبان عرب بود که التماس های دختران را نمی فهمیدند؟

     اگر دین شامیان غیر از اسلام بود که بر قبله اسیران  می خندیدند؟ 

    آری, شاید زبانشان فقط به شایعه و دروغ معنا شده بود و قبله شان به خود خواهی و نادانی چرخیده, که در کوچه های شام تنهایی و غربت جای گرفته و اشک و حزن بر در و دیوارش نشسته.

    تصور این که دختر، غم بر چهره ببیند برای پدر و مادر سخت و غیرقابل تصور است; پس حتما فراتر از غم و اندوه دختر و عزیزتر از دختر برای پدر بوده که زنان و کودکانش را فدای آن کرده.

    به کنار دختر برگشتم؛ درحالی که امان چشمانم از اشک بریده شده بود.

    عجبا بر حال زینب کبری(س) و امام سجاد( ع).

    من در کربلا و در کنار مردان و زنان تاریخ ساز نبودم اما چشم و دلم با شانه کردن موهای دختر سه ساله ام به تلاطم افتاد و آنان که حضور داشته اند چگونه تحمل و باور بر حادثه بزرگ داشته اند؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-07-06] [ 09:50:00 ق.ظ ]





      بخش دوم: غم دوست داشتنی   ...

      خوشحال بودم که کارهای روزمره ام را مثل همیشه به پایان رسانده و نوبت به استراحت رسیده است تلویزیون را انتخاب کردم.  چشمانم منتظر دیدن و گوش هایم در انتظار شنیدنی بود که خستگی را از تنم بزداید. منتظر سرگرمی فیلم، موسیقی یا هر آن چه آرامش بخش باشد بودم.  صدایی به گوش می‌رسید که با لهجه عربی ملتمسانه کمک می خواست؛ از من کمک می خواست.

     به تیتراژ نگاه کردم اخبار بود. خبر از مظلومیت مردم بی‌دفاع فلسطین می‌داد.  کمی از خوشحالی هم که ناشی از اتمام وظیفه روزانه ام بود، کاسته شد.  اما کانال را عوض کردم ولی برنامه اش را دوست نداشتم.

    باز و باز کانال ها را عوض کردم تا رسیدم به همان شبکه ای که از ابتدا دیده بودم؛ اخبار. این بار صحنه های فجیعی رادیدم، خون، دود، اجساد، جیغ، گریه، ناله، صدای پاهای دوان دوان، صدای سکوت! دیگر خوشحال نبودم، غصه دار شدم و دیگر نه صدایی را می‌شنیدم نه چیزی را می دیدم فقط به خودم و زندگی ام فکر می کردم.

     تمام گذشته ام برایم مرور شد، به یادآوردم خنده های دوران کودکی ام را، به یاد آوردم قهرها و آشتی هایم را،  لبخندها و اشک هایم را و  این کلمه را فهمیدم، زندگی را. فهمیدم که من زندگی می کنم من فرصت و البته حق انتخاب دارم.  حق فکر کردن حق نفس کشیدن دارم، حق در آغوش کشیدن عزیزانم را دارم، حق دارم از اطرافیانم به مقداری که در زندگی هم دخیل هستند منصفانه، متوقع باشم حق دارم مهربان باشم و مهربانی ببینم …

    خدا را شکر کردم که در سرزمینی زندگی می کنم که شاید تمام مشکلش آب و نان و کمبود مسئول باشد آری بی آبی و بی نانی را شکر کردم چون به جای آب، خون می خوردم و به جای نان، جای خالی خانواده ام را نمی دیدم . خدا را شکر کردم که مرگ عزیزانم را در مقابل چشمان ندیده ام خدا را شکر کردم که همه هم و غم من تلاش برای رسیدن به خواسته هایم است اما پدری در همین نزدیکی، در همین جوانی، تمام هم و غمش آرام کردن فرزندانش است چرا که مادرشان را با علم کشته‌اند با علمی که از آسمان می بارید.  به قول شاعر مرگ بر سقوط علم از آسمان، مرگ بر هوس، مرگ بر قفس، مرگ بر حقوق بشر.  اما شکر کردن مستلزم تلاش است، شکر زبانی کافی نیست، باید با عمل نیز شاکر خدا بود و قدر نعمت هایش را دانست.  آخر من چه برتری ای نسبت به آن صدها کشته ای دارم که در غزه منطقه شجاعیه و همه جای دیگر دنیا به خاک و خون کشیده شده اند؟  از این که دیگر خوشحال نبودم خوشحال شدم؛ چون فهمیدم که انسانیت در وجودم موج می‌زند، آن گاه که بی عدالتی بر کرانه عشق دم می زنند.

     آری؛ ما موجیم، موجی که آسودگی ما عدم ماست. پس نباید از نخندیدن ناراحت بود، فهمیدم که باید از به جا نخندیدن ناراحت بود، هر خنده ای سزاوار شادی نیست و فهمیدم که هر غمی هم سزاوار ناراحتی نیست.  آری؛ غم دار شده بودم. غم آدم‌هایی که ثانیه‌هایی پیش لبخند می‌زدند و دست عزیزان شان را می گرفتند؛

    اما حالا کشته شده اند و دستانشان خالی.  این غم را دوست داشتم نه این که  از ورود این فجایع خوشحال شوم نه، بلکه از وجود خودم خوشحال شدم چرا که با غم دار شده بودم، خوشحالم از این که به درد آمده ام و این نشان از با احساس بودنم می دهد.  اما باید چه می‌کردم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ چگونه باید دستانی را می‌گرفتم؟ چگونه باید سکوتی مرگبار را می شکستنم؟ چگونه باید سکوت علم از آسمان را مانع می‌شدم؟  و چگونه لبخند را بر لبان خشک شده باز می گرداندم؟چگونه به این تلخی ممتد پایان می‌دادم؟ و چگونه به خدا پاسخ می گفتم؟

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-23] [ 01:49:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ