کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آذر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30




کاربران آنلاین

  • رضوانی
  • زكي زاده
  • جمشيديان
  • صبا ملکوتی
  • حضرت مادر (س)
  • رها
  • امید



  •   نق نق های شیرین   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:
    سرکار خانم فریبا حقیقی

    باز

    هم سفرهء غذا و نق نق های مدام دخترم.
    امروز حسابی اعصابم خرد بود و غمگینی هم مازاد بر بی حوصلگی.
    بشقاب غذا را محکم روی سفره جلوی او کوبیدم؛ تهدید کردم:
    _اگه خوردی که هیچ، اگه نخوری و نق نق هایت ادامه پیدا کنه …

    یک دفعه چهرهء دوست قدیمی که با بال های زخمی از میانمان پر کشیده بود و رفته را به یاد آوردم، عزیزی که بعد از چند سال سخت که با تحمل درد و رنج بیماری سرطان دست و پنجه نرم کردن، با تمام مشکلات آن، رفت و کودک شش ساله اش را به یادگار گذاشت.

    در مراسم ختم او، همراه همکلاسی ها با چشمانی اشک بار از خاطرات گذشته می گفتیم.
    خواهر دوستم اشک هایش را پاک کرد و گفت:
    محمدحسن این اواخر خیلی بیقراری می کرد و مدام به خواهرم می گفت:
    - کاش تو هم مثل بقیه مامان ها مریض نبودی و با من به پارک می اومدی.

    بغض گلوییش را فشرد و بقیه صحبتش با هق هق عجین شد.

    همان لحظه سر سفره حس دوستم را که آرزوی سلامتی و توان بدنی داشت که بتواند خودش با دستانش به پسرش غذا بدهد، حمامش کند، پارک بروند و… را با تمام وجود درک کردم.

    به خودم قول دادم قدر این نق نق های دخترم و وظایف مادرانهء خودم را بیش تر بدانم و بداخلاقی را کنار بگذارم و از لحظه های ناب سلامتی بیش تر سود ببرم.

    موضوعات: فرهنگی, خانواده, روایت تولیدی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-09-11] [ 11:29:00 ب.ظ ]





      تلاطم های دل من   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    سرکار خانم فریبا حقیقی

    شانه در میان موهای دخترم بالا و پایین می رفت و موج رقصان موهایش در هوا می تابید. دخترم ناز می کرد و می گفت: _ موهایم را آهسته تر شانه بزن و بعد برایم بباف . بوسه ای بر پیچ و شکن موهایش کردم و گفتم:  چشم هرچی تو بگویی. آهسته تر شانه می کشیدم و در فکر بودم که رقیه برای پدر و عمو چه نازهایی که نمی کرده و نازدانه خیمه امام بعداز غروب عاشورا چه حال و روزی داشته. تصورم را با خیال همراه کردم و آشفتگی دل و دیده و موهایش را می دیدم اما چه سود و چه حاصل؟  قدم به قدم همراهش تا سرزمین شام روان شدم و همان جا در میان خرابه بیتوته کردم و خون می گریستم, ازغریبی و مظلومانه بودن. اگر زبان شامیان غیر از زبان عرب بود که التماس های دختران را نمی فهمیدند؟  اگر دین شامیان غیر از اسلام بود که بر قبله اسیران  می خندیدند؟  آری, شاید زبانشان فقط به شایعه و دروغ معنا شده بود و قبله شان به خود خواهی و نادانی چرخیده, که در کوچه های شام تنهایی و غربت جای گرفته و اشک و حزن بر در و دیوارش نشسته. تصور این که دختر، غم بر چهره ببیند برای پدر و مادر سخت و غیرقابل تصور است; پس حتما فراتر از غم و اندوه دختر و عزیزتر از دختر برای پدر بوده که زنان و کودکانش را فدای آن کرده. به کنار دختر برگشتم؛ درحالی که امان چشمانم از اشک بریده شده بود. عجبا بر حال زینب کبری(س) و امام سجاد( ع). من در کربلا و در کنار مردان و زنان تاریخ ساز نبودم اما چشم و دلم با شانه کردن موهای دختر سه ساله ام به تلاطم افتاد و آنان که حضور داشته اند چگونه تحمل و باور بر حادثه بزرگ داشته اند؟

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [جمعه 1397-07-06] [ 09:50:00 ق.ظ ]





      دختر آفتاب مهتاب نديده!   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    بي صدا وارد اتاق شد و بالاي سر تخت او ايستاد.  به چهره دوست داشتني دختر كه خوابيده بود، نگاهي انداخت و لبخندي حاكي از رضايت روي لبش نقش بست. چقدر معصومانه خوابيده بود. همانطور بي صدا برگشت و به تخت خواب خودش رفت. آنقدر به خوشبختي دخترش و آرزوهايي كه براي آينده آش داشت، فكر كرد تا خوابش برد. 

    هميشه دلش مي خواست دخترش، بهترين باشد. از لحظه تولد او دغدغه تربيت صحيحش را داشت و اكنون پس از گذشت ١٧ سال، فكر ميكرد بخوبي از عهده اين كار برآمده است. دختر هيچ مشكل اخلاقي و رفتاري نداشت، درسخوان و مؤدب بود و نماز و روزه اش هم بجا. با اينكه از خانه تا مدرسه او راه زيادي نبود، از همسرش خواسته بود برايش سرويس بگيرد تا هيچ آفتاب و مهتابي روي او را نبيند، غافل از اينكه آفتاب و مهتاب پايشان را داخل خانه و اتاق دخترش گذاشته اند!

    يك روز در آشپزخانه بود كه تلفن زنگ زد. دوست قديمي اش بود. از او مي خواست امروز عصر تنها به خانه آنها برود. چرا تنها؟ هميشه دختر را هم همراهش مي برد!…

    در خانه شان را كه زد، دوستش رنگ پريده جلوي در آمد و با اضطراب و دستپاچگي او را به درون خانه دعوت كرد. پس از خوش و بش هاي معمول، احساس كرد اوضاع عادي نيست. انگار دوستش مي خواست چيزي به او بگويد و نمي توانست. بد به دلش راه نداد، تا اينكه دوستش گوشي همراهي را آورد و با دستاني لرزان انگار دنبال چيزي در آن مي گشت. گيج شده بود، اصلا معني رفتار او را نمي فهميد. دوستش مرتب مي گفت چيز مهمي نيست، نگران نباش! 

    ديگر زمان و مكان برايش مفهومي نداشت، فقط روي صفحه گوشي دخترش را مي ديد كه بدون پوشش و با كمي آرايش و با ژست هاي جورواجور، جلوي چشمانش رژه مي رفت. باورش نمي شد اين دختر كه به او لبخند ميزند، همان دختر معصوم خودش است، دختري كه آفتاب و مهتاب رنگش را نديده بود. 

    آه! … به ياد تبلتي افتاد كه چند ماه پيش براي تولدش خريده بودند و از آن روز انگار دخترك ساكت و مرموز شده بود. 

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی, حجاب وعفاف, فضای مجازی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-11-19] [ 09:12:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.