سهراب، چه قدر این پا و آن پامی کنی؟ مگر چیزی گم کرده ای که سر به هرسو می چرخانی؟ دنبال کفش هایت نباش بیا و این بار پای برهنه همراه شو. کاروان دارد می رود زود باش بیا. عجله کردن کاری مذموم است اما این جا باید عجول بود و دوید.

سهراب چشم هارا باید شُست جور دیگر باید دید، می بینی آن جا میان آتش چند بچه نشسته و گریه می کنند؟ می خواهی با آن ها هم کلام شوی و از غصه شان بپرسی؟

نه بی خیال شو بیا حتما برایمان نقش بازی می کنند.

چرا مدام دست بر پاهایت می کشی؟ با این پاها باید بسیار دوید و روان شد در پی کاروان پس حساسیت را کم کن.

خار و خس و سنگ ریزه که درد ندارد!زودتر راه بیا اگرنه سهمت از همراهی چند تازیانه می شود. 

گرسنگی و تشنگی دیگر چه صیغه ای است؟ بدو بیا به نیزه ها هم چشم نداشته باش شاید هذیان و توهم درد و خستگی راه است و فکرمی کنی سرها بر نیزه ها سوارند!

 سهراب، مسافران را با سلام و صلوات پیشوازی می کنند. تو می دانی حکمت خاکروبه و ناسزا در شهری بزرگ چون شام چیست؟ شاید ادیبانشان به اشتباه برایشان شعر و شرف سروده اند!

 شاید هم ناسزا ها را نشنیدی!

بیا خرابه ای را نشان کرده اند تا شب در آن جا بیتوته کنی و آرامشی داشته باشی و سگان و درندگان آزارت ندهند را ببینیم…

سهراب، چرا چشم هایت میزبان خواب نمی شوند؟ 

حتما ضجه و گریه این کاروان نمی گذارد بخوابی؟ چه مردمان کم تاب و توانی هستند اینان واقعا مگر از دست دادن پدران و برادران ضجه و ناله دارد؟ 

در شعرت از تب گفته بودی، بیا دستانت را بر پیشانی این دختر بگذار و ببین واقعا تب دارد یا باز هم نقش بازی می کند؟ در میان تب و گریه هایش از پدر می گوید و عمو.

آیا تو می شناسی آن ها را؟ برای دختر تحفه ای آورده اند بیا با هم ببینیم چیست.

من که باور نمی کنم این همان پدر باشدکه لباس رزم بر تن داشت و شمشیردر دست!

او یاران بسیار و دوستان بسیاری داشته، چرا امروز سرش میهمان تشت و بدنش میهمان دشت شده؟ حتما یارانش او را تنها گذاشته اند و دوستانش او را فراموش کرده اند.

سهراب، بیا و این بار شعری برایم بنویس که عشق و عاشقانه هایش این گونه باشند. برایم از ظلم هایی بنویس که باورشان سخت است.

بیا از خواب عمیق دختری بنویس که به جای پدر، سراو را در آغوش می گیرد و آرام می شود.

برایم این بار شعری بنویس که چاک چاک شدن قلب یک مادر، یک خواهر و یک عمه را برایم به تصویر بکشد.

ارزان و گران شدن دل خوش را این بار جور دیگری خریدار باش و برایم خط به خط تصویر کن. سهراب، هنوز دنبال کفش هایت می گردی و هنوز به مهتاب بد می گویی در وقت تب و بیماری؟ 

سهراب خاموشی تو مرا سخت حیران و متعجب می کند، حرفی بزن…

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-07-09] [ 10:18:00 ق.ظ ]