کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    




کاربران آنلاین

  • متین
  • حدیث عشق
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • اسماءالحسنی
  • پینــــــــــــــــــــار
  • مبلغ دین
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • somayye java
  • پاییز
  • 파테메
  • شریفه محمدی



  •   قربانگاه عشق    ...

    خدایا نشانم ده صراط مستقیم را

    خودم را نفسم را باور هر لحظه ام را

    حکایت از خدا و بندگی از نسل خلیل

    به قربانگاه عشق چو روم سر بودنم را

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-31] [ 07:38:00 ب.ظ ]





      ذبح عظیم   ...

    دلش آشوب داشت ولی به چیزی امید بسته بود که او را از آتش رها کرده و به گلستان سپرده بود.

    شیطان را می دید و بیش تر در اندیشه فرو می رفت که این همه عجز و لابه برای چه؟ 

    فرزند رشیدش محکم و استوار گام برمی داشت و گاهی به چهره پدرمی نگریست.

    پروردگار عالم، پسر را به عشق پدر بخشید تا در جایی و زمانی دیگر پسرانی دیگر را قربانی دین و ایمان ببیند.

    اسماعیل زادگان را در صحرایی که کربلا نامند به ذبح عظیم برای اسلام عزیز سپرده می شوند.

    حسین (ع) خود و فرزندان و خاندان را به نام نامی الله، قربانی کرد؛ تا یادآوری بخشش الله در سرزمین مکه باشد.

    اسماعیل های زیادی به قربان گاه رفته اند و ابراهیم های زیادی به امر الهی گردن نهاده اند.

    چه می شد اگر شیطان پیروز میدان دل و دلدادگی ابراهیم و خدایش می شد؟آیا نامی از یکتا پرستی و حق پرستی باقی می ماند یا اصلا روزگار دین داران به کجا کشیده می شد؟

    ضجه ها و ناله های شیطان تا ابد گوارای وجود سیاهش باد.

    سلام و تهنیت پروردگار جهان تا ابد نثار ابراهیم و اسماعیل باد،

    درشب و روزهایی که شومی و شرارت بر جهان سایه افکنده باید به دنبال قربان گاهی بود تا خود را به خدای عالم عرضه کرد و نور و هدایت را دریافت نمود.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 12:15:00 ق.ظ ]





       از ماست که برماست   ...

    همراه اقوام به مسافرت رفته بودیم.

     کم کم همه خانم ها چادر هایشان را درآوردند و من تنها شدم. 

    از این که در یک جمع یکه افتاده بودم حس خوبی نداشتم؛

     اما به خاطر اعتقادم به راهی که پیش گرفته بودم سنگرم را حفظ کردم. 

    کم کم با اصرار بقیه مبنی بر برداشتن چادرم مواجه شدم:

     _ بردار چادرتو

    _ این چیه دور خودت پیچیدی؟

    _ حالا اینو سرت کردی که چی؟

     _خسته نشدی؟

     صحبت ها و حتی متلک هایی که از بقیه می شنیدم روی من اثر نداشت اما خیلی مرا به فکر فرو برد.

     یاد حدیثی از پیامبر اکرم (ص) افتادم که فرمودنده بودند:

    «روزی فرا می‌رسد که مردم امر به معروف و نهی از منکر را ترک می‌کنند، زمانی نیز می‌رسد که مردم به جای اینکه امر به معروف و نهی از منکر کنند، نهی از معروف و امر به منکر می‌کنند، در چنین روزگاری بلا و مصیبت همچون باران بر سر این ملت می‌بارد.»

    مصداق عملی این حدیث را الان به عینه می دیدم،

    و با خودم زمزمه کردم:

     از ماست که برماست 

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-29] [ 09:43:00 ب.ظ ]





      سريال هاى هنجار شكن   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    “با من ازدواج مى كنى؟" 

    اين جمله ايست كه در فرهنگ ما معمولا از طرف آقايان به خانم ها گفته مى شود، اما در سريال هايى كه اين روزها از صدا و سيما در حال پخش است، از طرف خانم ها و خطاب به آقايان گفته مى شود! 

    هر چند اوضاع جامعه ما روز به روز بدتر شده و اصلا درخور يك جامعه اسلامى نيست، اما به نظر مى رسد سريال ها و فيلم هاى اين روزها نيز، چندان حال خوشى ندارند.

    علاوه بر ضعف هاى فراوان تكنيكى و فنى، از نظر محتوايى هم بسيار دچار ضعفند:

    روابط بسيار آزاد دختر و پسر، سيلى زدن زنان به گوش مردان، قتل توسط زنان، ايجاد مزاحمت براى پسران از طرف دختران، پيشنهاد ازدواج و بدتر از آن دوستى از طرف دختران به پسران، كورس گذاشتن در رانندگى با پسران و … چيزهايى است كه قبح آن زودتر از اين كه در جامعه شكسته شود، در فيلم هاى ما در حال شكسته شدن است.

    شايد به راستى سازندگان اين سريال ها نيت خير داشته و مى خواهند در قالب فيلمى امروزى و جوان پسند، زشتى و قبح بعضى كارها را نشان بدهند.

     شايد آن ها مى خواهند مخاطب، خود به اين نتيجه برسد كه اعمال ناشايست و خارج از چهارچوب دينى و عرفى، عاقبت خوبى ندارد. اما هدف وسيله را توجيه نمى كند! مخاطب جوان و نوجوان در طول سريال آن قدر با صحنه هاى دور از اخلاق و دين و فرهنگ روبرو مى شود كه نتيجه اخلاقى پايان فيلم، عملا هيچ تاثيرى نداشته و رهاورد مثبتى براى مخاطب به همراه نخواهد داشت.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



     [ 09:15:00 ق.ظ ]





      اعوذ بالله من نفسی   ...

    تا حالا شده دادت از چیزی در اومده باشه?  تا حالا شده به هر دری بزنی ولی نتیجه ای نده?  من یه بچه دارم از دستش خیلی عصبانی ام  خیلی سرکشه  اصلا گوش به حرفم نمی ده کار خودشو می کنه  چند تا کتاب براش خواندم  کلاس های مختلف بردمش تا بتونه کاراش را عاقلانه انجام بده  دست از این شیطنت هاش برداره بعد از اینکه کتاب تموم میشه یا کلاس، میگه از این به بعد دیگه بچه خوبی می شم اینکارو نمیکنم اما همین که چند روزی از این قولاش میگذره انگار نه انگار  که اون قولا را او داده کار خودشو می کنه  تو خیلی مواقع هم وقتی بچه هامون شیطونی می کنن می گیم مقصر بچه شر محله که اگه اون نبود همه جا گلستان بود و همه جا گل و بلبل.  نه آقا تویی که بچه تو درست تربیت کنی بچه شر محل خودش را هم که بکشه نمیتونه اونو از راه به در کنه  وقتی به این چیزا فکر می کنم دادم در میاد  دلم می خواد از دست این بچه سر به بیابون بزارم  این حکایت نقل ما و شیطونه  اگه این بچه سرکش نفس درست تربیت بشه دیگه شیطون کاری از دستش بر نمی آد که انجام بده    البته این موضوع هم هست یکی نمی دونه خوب خطا هم بکنه خیلی نمی شه بهش خورده گرفت  البته برای اون هم راه های آگاهی هست  کوتاهی از خودش و جاهل قاصر  ولی یکی می دونه و همچنان خطا می کنه و جاهل مقصره  حالا دقیقا مشکل ما همین جاست که روز به روز آگاهی مون بیشتر و علممون … قضاوت با خودمون   خداییش چقدر می دونیم چقدر عمل می‌کنیم  من یه مثل می زنم می گم علم مثل غذاست  به بدن قوت می ده و عمل مثل تحرک و ورزشه  چون مواد مغذی رو می گیره و سموم غذا را دفع می کنه و جذب آن را چند برابر می کنه  حالا شما هی غذا بخور ولی تحرک نداشته باش یا ورزش نکن چی میشه?  می شی یه آدم چاق که اون غذاهایی که قرار بود برای بدنت مفید باشند حالا دارند ضرر می رسونند  بعد می گیم چرا نفس ما این قدر سرگشته  چون کفه ترازوی علم و عمل مناسب نیست  فقط می دونیم که چی؟  ولی با عملمون این نفس را قوی نکردیم تا بتونه به   موقع عمل کنه و جلوی کوچکترین چیز وا نده  فقط داریم بهش آگاهی می دیم و ازش پس نمی گیریم  خب معلومه پررو می شه هر کاری می خواد می کنه حالا هی بشینیم  بگیم اعوذ بالله من الشیطان الرجیم  نه آقا باید گفت اعوذبالله من نفسی                  ببین، نفس و السلام.

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-05-28] [ 01:44:00 ب.ظ ]





      شهادت امام باقر(ع)   ...

    شهادت امام باقر (ع) تسلیت باد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 09:21:00 ق.ظ ]





      جز تمنای تو   ...

    ندانسته پر غرور سر به کدام بارگاه گذاشتم

     و به چه تاوانی سفره مهر دلم را تکاندم.

    با کدامین لبخند سر به سر می جنگم،

     ز هوای کوچه ی تنهایی،

    به نگاهی لرزان در بر هر کوی و گذر؛

    دل من می گوید: ز چه? از کجا ?سرگردان شده بر عین لبانم تشنه.

    نبود هر لحظه، هوشم ز خودی و نه از بهر خدا موهبتی.

     ز چه درگیری؟ به کجا لرزانی ؟

    با دلم تو دم سازی باز تو رفتی بازی.

    نگو طنازی تو، همدم و نشناسی،

    غصه قصه ی تنهایی ها، 

    دلبر خفته به امید فرداها، 

    من کجا و دل پر خون به کجا؟

    مادرم نیست به امید تنم 

    و نگاهش ترسان بر صبح نوید سحرم ،

     گو چه من می جویم بر چه مهری؟

    به کجا می پویم، 

    بگو ارزش دارد و خدا درین نزدیکی ها منزل دارد. نروم جز ره تو راه دگر.

    نه بنوشم جز تمنای تو شرب دگر.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [شنبه 1397-05-27] [ 10:05:00 ب.ظ ]





      تصاویر زیبای آبشار سفید لرستان   ...

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 01:29:00 ب.ظ ]





      اشک هایش سیری چند؟!   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    صدای سرفه های خش دارش در فضای گرم خانه می پیچد. گاهی نفسش می رفت . گاهی صدای اسپری که سرفه هایش را به آرامش دعوت می کرد. دخترک جوانش با هر سرفه پدر‘جان از بدنش خارج می شد; آخر دختر ها بابایی هستند. تن پدر را می بیند که پر از تاول هایی است که بمب های شیمیایی بر بدن پدر قهرمانش کاشته اند. دخترک هی می بیند و جگرش می سوزد ولی بغض می خورد‘ تا پدر نبیند اشک های ریزانش را. به بهانه های جورواجور به بیرون اتاق می رود‘ و اشک هایش را از پشت سد چشمانش آزاد می کند. اشک نرم‌نرمک از کنج چشم پدر به پایین می افتد . اشک می ریزد برای دختری که در سنی که همه دغدغه ای جز درس ندارند، باید غصه پدر را بخورد؛ برای دختر کوچولویش که می داند تاب و تحمل دیدن تن پر تاولش را ندارد. تاب ندارد گوش کند صدای سرفه های خشک و سینه سوز پدر را. جانبازی که دردهای طاقت فرسا تحمل می کند و همه مردم فریاد می زنند: پولش را می گیرد! مفت می خورد و می خوابد ولی میلیون ها میلیون پول می گیرد ! این اشک های دخترک سیری چند؟!

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا  لینک ثابت



    [جمعه 1397-05-26] [ 10:49:00 ب.ظ ]





      نكته هاى خاكسترى!   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    ديروز مايع ظرفشويى مان تمام شده بود و من مانده بودم با كوهى از ظرف نشسته. 

    به ياد خاكسترهايى افتادم كه چند ماه پيش جمع كرده بودم تا روزى مثل قديمى ها، ليوان هايمان را با آن برق بيندازم.  مشغول شستن ظرف ها با خاكستر شدم. كار چندان سختى نبود، به راحتى چربى ظروف را پاك مي كرد و آنها را برق مى انداخت.

    در حين شستن ظرف ها، به اين فكر مى كردم كه دو سه نسل قبل از ما از همه چيز حتى خاكستر زغال هم به درستى استفاده مى كردند.

     از نظر آن ها هيچ چيز دور انداختنى وجود نداشت، همه مواد مورد نيازشان را از طبيعت مى گرفتند و اين حجم زباله و مواد بازيافتى را هم توليد نمى كردند. فقط اقلام ضرورى را تهيه مى كردند و اصلا جايى براى اين همه وسايل غير ضرورى كه امروزه در دسترس ما و كودكانمان است، وجود نداشت. 

    چند سال قبل كه من بچه بودم، پيرزنى بود در اقواممان كه حتى جوراب هاى نو را هم وصله ميزد كه مبادا زود پاره شده و دور انداخته شود!  

    اين را مقايسه كنيد با ما كه خيلى از چيزهايى را كه در طول سال مى خريم، شايد فقط يكى دو بار استفاده كنيم و اين يعنى صرف هزينه بيشتر و تحميل زباله بيشتر به طبيعت. 

    قديمى ها براى همه آدم ها و حتى اشياى اطرافشان حرمت قائل بودند و همين بود كه به زندگى و عمرشان بركت مى داد.  يك زن و شوهر، هر قدر هم كه زندگيشان سخت بود، باز هم با هم مى ساختند، چندين و چند فرزند را به خوبى تربيت  مى كردند، نسل با بركتى از خود بر جاى مى گذاشتند و نوه و نتيجه و حتى نبيره خود را هم مى ديدند.

    اما امروزه براى خيلى از ما، علاوه بر اشيا، آدم ها هم دور ريختنى و يك بار مصرف شده اند.  بركت از زندگى همه رفته و يك فرد چندان اميدى به ديدن فرزند خود هم ندارد، چه رسد به ديدن نوه و نتيجه و نبيره!

       آخرالزمان است ديگر!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-05-25] [ 01:11:00 ق.ظ ]





      کارگاه آموزش داستان نویسی (جلسه دوم) قسمت چهارم   ...

    در جلسات قبل تا حدودی به بحث شخصیت پرداخته شد؛ اما بخاطر اهمیت این بحث این جلسه و جلسه بعد به صورت کامل  به این موضوع می پردازیم:

    بحث شخصیت و طرح بسیار درهم تنیده و مرتبط با هم هستند. شخصیت فردیست که در داستان حضور دارد؛ داستان در مورد اوست و از او سر می زند.

    اساسا یک فرد در یک موقعیت دراماتیک و داستانی است مثلا فرد در روستایی در شب برفی که جاده ها بسته هستند, زنش می خواهد بچه به دنیا بیاورد این آدم, شخصیت این موقعیت است.

    1- شخصیت کسی است که بیشترین حضور را در داستان دارد.

    بحث ما شخصیت در داستان کوتاه است. در داستان کسانی غیر از شخصیت اصلی هستند که در داستان حضور دارند اما آنها بیشترین حضور را ندارند یا اصلا شخصیت نیستند, تیپ هستند یا تیپ هم نیستند سیاهی لشگر هستند.

    شخصیت کسی است که بیشترین حضور را در داستان دارد و حضورش به گونه ای باشد که نقش ایفا کند. در  داستان تماشاچی و منفعل نباشد حضورش خنثی و بی خود نباشد.

    2- برای او در دنیای داستان مشکلی وجود داشته باشد که ما به آن موقعیت غیر متعادل یا عدم تعادل می گوییم.

    3- مشکل هم مشکل اساسی باشد: مثلا فرد سی ساله نونوایی می رود تو راه می فهمد پولش را گم کرده اگر خیلی راحت برگردد پول دیگری را بردارد یا قرض بگیرد مشکلی نیست که روال طبیعی آن برش از زندگی این خصوصیت را بهم بزند.

    این مشکل غیر طبیعی نیست مشکل اساسی نیست.

    ولی بچه کلاس اول ابتدایی با پدر و مادر بداخلاق این مشکل برای او اساسی می شود؛ مشکل باید روال طبیعی آن برش از زندگی این شخصیت را بهم بزند.

    3- شخصیت باید برای خارج شدن از این مشکل تلاش به خرج دهد و گرنه فایده ای ندارد.

    مثل پلیسی که با ناامنی در شهر مواجه می شود یا علیه او توطئه شده باید برای برون رفت از مشکلش تلاش به خرج دهد.

    اگر برای برون رفت از مشکل کاری انجام ندهد درحد یک خاطره خوب باقی می ماند پس تلاش برای جنگیدن یکی از ویژگی های شخصیت هاست.

    4- مشکل هرچه پیش می رویم حادتر شود به راحتی حل نشود, پسربچه که با پدری بداخلاق که به او گفته باید سر ساعت برگردی.

    نیم ساعت بازی می کند؛ بعد می رود نانوایی بسته است؛ باید تلاش به خرج دهد؛ برود نانوایی بعدی.

    هیچ وقت توی صف نمی ایستاد اما حالا مجبور است بایستد. نزدیک به نوبتش می فهمد که پولش را گم کرده باید تلاش به خرج دهد وقت ندارد, پول ندارد, نانوایی می خواهد ببندد.

    نباید مشکلش به سادگی حل شود و گرنه داستان زرد می شود: مثل رمان های فهیمه رحیمی

    شاخص دیگر شخصیت این ست که برطرف شدن مشکلش حاصل تلاش شخصیت باشد. تصادفی حل نشود مثلا نباید در داستان ما پول را پیدا کند. این ها شاخصه های اولیه شخصیت در داستان است این ها اگردر داستان رعایت شود طرح خود به خود خوب می شود.

    تکلیف هفته بعد: هر داستان یا رمانی که می خواهید بخوانید شخصیت اصلی را با توجه به این  شاخصه ها درآورید. همه را دربیارید و ببینید شخصیت اصلی آیا این ویژگی ها را دارد. اگر این ویژگی ها را دارد تا چه حد دارد چه چیز هایی کم دارد چه چیزهایی در آن رعایت نشده است.

    شخصیت های جذابی که دور وبرتان حضور دارند در ذهن بسپارید و حلاجی کنید.

     

     

     

     

     

     

     

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-24] [ 10:00:00 ق.ظ ]





      عجایب عادی شده   ...

    مادرم صدا زد:

    - تلویزیون را روشن کن تا صدای اذان در خانه بپیچد.

    تلویزیون را که روشن کردم اذان تمام شده بود.

    کانال را عوض کردم تا اذان تهران که دیرتر از اصفهان شروع می شد را گوش کنم.

     شبکه سه را که گرفتم فوتبال پخش می کرد. طبق روال همیشه که وسط فیلم اذان را پخش می کردند؛ منتظر شدم تا وسط فوتبال هم اذان را پخش کند؛ ولی زهی خیال باطل.

    گزارشگر فوتبال گفت:

    _ وقت اذان ظهر  به افق تهران است؛ از همه شما التماس دعا داریم و بقیه گزارشش را ادامه داد.

    با تعجب از خواهرم پرسیدم:

    _ این حرف یعنی نمی خواهند اذان را پخش کنند؟

    خواهرم جواب داد: وسط پخش زنده فوتبال اذان پخش نمی کنند؟

    با حرص گفتم:

    _یعنی فوتبال از اذان واجب تر است؟ از خیر  جواب سوالم گذشتم و برای نماز آماده شدم.

    نمازم را که خواندم هنوز فوتبال ادامه داشت؛ ناگهان گل زدند.

    گزارشگر فوتبال با هیجان در مورد گل زده شده صحبت می کرد.

    بعد شروع کرد در مورد فردی که گل زده بود صحبت کردن, که به تازگی از همسرش جدا شده است.

    این چیزها برای خواهرم که اهل فوتبال بود عادی بود، ولی برای من خیلی عجیب و ناراحت کننده بود.

     از این که اسرار زندگی مردم، جلوی چندین میلیون تماشاچی پخش شد، خیلی متعجب و ناراحت شدم.

    بلاخره فوتبال تمام شد و بلافاصله اخبار ورزشی شروع شد.

    گوینده اخبار ابتدا در مورد فوتبال آن روز صحبت کرد, در مورد آسیب شدیدی که به یکی از فوتبالیست ها آمده بود حرف زد و بعد با وزنه برداری که به تازگی عمل جراحی کرده بود مصاحبه کرد.

     وزنه بردار می گفت که این آسیب، بخاطر عوارض ورزش سنگین بوده است.

    بعد هم در مورد آدامس جویده شده فوتبالیستی که دریک حراجی فروخته شده بود صحبت کرد.

    با تعجب به صحنه های عجیبی که برای بقیه عادی شده بود نگاه می کردم.

    اما برایم این سوال مطرح شد که آیا این, آن ورزشی است که مد نظر پیامبران و ائمه و علما بوده است؟

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-05-23] [ 02:32:00 ب.ظ ]





      روز ازدواج   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-22] [ 08:07:00 ب.ظ ]





      بی تو   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    لیلا باباربیع

    اگر آسمان چشمانت مرا یاری دهد جز کوی و آستان درگهت به که پناه برم؟  به چه تاوانی سفره بر اشک دلم می بندد؟  بر چه تیری الم  می شود؟  نگاهم  به چه حکمی صبر بر دلم ایاق می شود؟  قاضی نگاهت مرا تا ابد روانه زندانی کرد که لایق اعدام نفس هایت نبود‌‌،  قصاص من از لب هایت ندای حکم ابد شد. همه از من، نبودنت را می پرسند؛ چه بگویم از درد هجرانت و خو گرفته ام به تنهایی و اسارت لب های فرو بسته ات.  چه کودکانه دل به آغوشت سپردم و چه معصومانه به حرفهایت دل بسته ام.  ناغافل از طوفان حوادث و بلوای زمان، آن چه باید می دیدم نشنیدم و آن چه باید می شنیدم ندیدم.

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



     [ 01:15:00 ب.ظ ]





      پرچم‌قلبت را پایین مکش   ...

    چند بار دلت از قضاوت های نابجای دیگران شکسته است؟ چرا؟ 

    صرف قضاوت های مردم به نحوه ی عملکردت، قلبت را جریحه دار می کند؟  اصلاً جایگاه شکستگی دل در کجاست؟

    ملاک تو چیست؟  این که چرا شخصی در مورد تو اشتباه برداشت و نهایتاً قضاوت می کند؟ 

    و یا این‌ که به خود می گویی نه من این گونه نیستم؟

    شاید هم ملاکت آن فردی است که فیض او هر لحظه با وساطت حجتش قطع نمی شود؟  دوست من، این یک سطر را آرام بخوان:

     مهربانا ملاک ورود غم به قلبت را جز خواسته خدا قرار نده. و حال این دو جمله را بلند و رسا بخوان:

    قلب های ما در برابر فرامین ناخدایان پرچم هایشان را پایین نمی کشند.

    او فقط از خدای ناخدایان فرمان می گیرد و بس.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, دل نوشته, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-05-21] [ 10:24:00 ب.ظ ]





      تسلیت شهادت امام جواد(ع)   ...

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 02:33:00 ب.ظ ]





      نقش پدر در تربیت فرزند پسر   ...

    اگر به اتاق فرزندانتان نگاه کنید بسیاری از وسایل غیر ضروری را می بینید. شاید وقتی به دلیل تهیه آن فکرکنید، به نتیجه ای نرسید.

    حال اگر چند روزی فرزندتان را به جایی که این امکانات در آن نیست ببرید چه می کنند؟

    حداقل کاری که می کنند این است که بهانه آن ها را می گیرند.

     تبلت، لب تاب، وسایل بازی، گوشی، ماشین شارژی و بسیاری از وسایل دیگر.

    اما تا به حال فکر کرده اید که کدام یک از وسایلی که برای فرزندتان تهیه می کنید ضروری و جزء نیازهای اساسی آن ها هستند?

    شاید امروزه تشخیص نیازها و شبه نیازها کارآسانی نباشد؛ به خصوص که بعضی از این شبه نیازها را مراکز آموزشی از جمله مدارس به خانواده ها تحمیل می کنند. اما غیر ضروری بودن بسیاری از این وسایل واضح است.

    با این حال افراد به آن به چشم شبه نیاز نگاه نمی کنند و برای تهیه آن ساعت های متمادی بیرون از خانه کار می کنند; غافل از این که در ازای تهیه شبه نیاز آن ها، نیاز های اساسیشان روی زمین می ماند.

    نیاز اساسی غیر جسمانی یک کودک، علاوه بر نیاز به محبت و رسیدگی مادر، حضور پدر در خانه است. به خصوص برای فرزندان پسر، این نیاز ضروری تر به نظر می رسد.

    طبق روایاتی که دوران زندگی افراد را به سه دسته تقسیم می کنند هفت سال اول را محبت پذیری کودک از مادر خود، و هفت سال دوم را سال تربیت او می دانند؛ وظیفه هفت سال دوم، بیشتر به عهده پدران گذاشته شده است شاید به همین دلیل باشد که در بحث حضانت بچه های طلاق، بعد از هفت سال، حضانت کودک را به پدر می دهند.

    کودکانی که از حضور پدر در خانه محروم می شوند، روند استقلال و خود اتکایی را دیرتر طی می کنند.

    اگر نگاهی به جامعه امروزی بیندازید می بینید که پسران امروزی، بیش تر تمایل دارند که ظاهر و رفتاری شبیه مادران خود داشته باشند. مدل مو و رنگ و اصلاح صورت پسران امروزی، بیش تر زنانه است تا مردانه.

    شاید یکی از دلایلی که برای این موضوع می توان شمرد الگو گیری پسران از مادر، در خانه باشد.

    وقتی پدری چند شیفت کار می کند و خانه برای او حکم خوابگاه را دارد نمی تواند نقش الگو برای پسرش ایفا کند و مادر که بیش تر در معرض دید او قرار دارد به عنوان الگو قرارمی گیرد و رفتارهایش راتقلید می کند.

    این باعث می شود که ما در جامعه با پسرانی دخترنما، روبرو باشیم.

    این تغییرات، فقط در ظاهر او جلوه گر نیست و روی سایر رفتارهای او نیز اثر می گذارد و باعث می شود که او نتواند در آینده نقش همسری و سرپرستی خانواده را ایفا کند; مردی منفعل بار می آید که رفتارهای زنانه بروز می دهد؛ به راحتی قهر می کند و نمی تواند در مواقع مقتضی تصمیم بگیرد و عکس العمل مناسب بروز دهد ونقش تکیه گاهی اش را انجام دهد.

    پس بهتر است که بجای شیفت های کاری طولانی جهت برآوردن نیازهای غیر ضروری و شبه نیازها، با حضور کافی در منزل به تربیت صحیح فرزندانمان بپردازیم تا فرزندانی شایسته و کار آمد تحویل جامعه دهیم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1397-05-20] [ 08:52:00 ق.ظ ]





      ورطه هلاکت   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم رقیه قربانی

    تصمیم گرفته بود کاری پیدا کند تا با درآمد حاصل از آن، به خانواده اش کمک کند. یکی یکی صفحات نیازمندی های روزنامه را ورق می زد که چشمش به یک آگهی افتاد، گوشی را برداشت و تماس گرفت.

    آقایی از آن طرف سلام کرد و شروع به توضیح دادن شرایط کار کرد؛ بعد هم گفت شما باید روابط عمومی قوی و ظاهری شیک و زیبا داشته باشید، در جا خشکش زد چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد پرسید:

    _منظورتون چیه؟ با شنیدن پاسخ،  با عصبانیت گوشی را قطع کرد و برای اینکه کمی آرام شود قرآن را برداشت و شروع به خواندن کرد؛ که گریه امانش نداد. قرآن را بست و دست هایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:

    خدایا این بنده هایت به کجا می روند؟ چه بر سر آن ها آمده است؟  چرا به جای اینکه به دستورات دین پیامبرت عمل کنند راه گراهی و جهل را پیشه خود کرده اند؟ چرا انسانیت را زیرپا گذاشته اند و همه چیز را با لهو و لعب و شهوت درآمیخته اند؟

    و در آخر دعا کرد: خدایا کمکمان کن تا بخاطر لقمه نانی، پا در ورطه ی نابودی نگذاریم.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



     [ 01:03:00 ق.ظ ]





      حجت تمام شده   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    در تمام خاستگاه های بشر نقطه ثقلی است به نام آرزو…

    دور و درازی آن مهم نیست؛ چرا که آن چه در تیررس آدمیان سر بر می آورد؛ قلب این آرزو است. و حس پرحس دست یافتن.

    و نیز دیدن خود در قله ی آن آرزو. اما کدام یک از آدمیان عصر ما، تلاش روز افزونش را نهیب می زند و فاصله ی خود تا قله را خوب می نگرد؟ یک سالی می شود محسن نامی را می شناسیم که همچون کوهنوردی ماهر، از این فاصله ها گذر کرد؛

    و پرچم “ما می توانیم” را در قله آرزوها به اهتزاز درآورد. اما… اما خاستگاه او آرزو نبود؛ آرزو خاک پای حس پرحس دستیابی او هم نبود. شاهد مثالم حججی هایی هستند؛ که در این یک سال، چنان رشد پر شکوهی داشتند که خود آرزو، آرزوی داشتن آنها را می کرد…

    یک نگاه به عمارهای دنیای امروز خبر از حجت های تمام شده می دهد…

    یافتن حججی های امروز در چشم گفتن های ولی زمانشان سخت نیست… سخت، در نشستن و امروز فردا کردن ها است… میگویی نه!  از لاله های غنچه بپرس؟ از ابرهای پربار بی جرقه بپرس؟ و از… آینه بپرس؟

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, دل نوشته, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-05-18] [ 01:42:00 ب.ظ ]





      استفاده از پیاز در خانه داری   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم کوثر محمدیان

    🔹 پودر پیاز یک طعم دهنده فوق العاده برای انواع غذاهاست.  می توانید از پودر پیاز برای خوش طعم کردن انواع سس و سوپ و خورشت ها استفاده کنید. مخصوصا در غذاهایی که نمی خواهید پیاز در آن مشخص باشد. پیازها را به صورت بسیار نازک خلالی کنید و آن را به وسیله مایکروفر، فر، بخاری یا شوفاژ خشک کنید و سپس آن را به وسیله آسیاب پودر کنید. از هر عدد پیاز نسبتا بزرگ، یک قاشق غذاخوری پودر پیاز به دست می آید.

    🔹 می توانید از پیاز برای از بین بردن لکه های قهوه ای ایجاد شده بر اثر حرارت بالای اتو استفاده کنید . به این صورت که مقداری آب پیاز را بر روی لکه ریخته و مقداری صبر کنید سپس لباس را در آب سرد خیسانده و سپس آن را بشویید.

    🔹 برای تمیز کردن چرم می توانید از پیاز استفاده کنید. پیاز را دو نیم کنید و آن را بر روی چرم بمالید اگر پیاز کثیف شد یک لایه از پیاز را ببرید و دوباره این کار را تا زمان تمیز شدن کامل آن ادامه دهید.

    🔹 می توانید برای از بین بردن آکنه از ماسک پیاز استفاده کنید. پیاز خاصیت آنتی باکتریال و ضد عفونی کننده دارد. ( مخلوط خمیر پیاز با مقداری آب ). 

    البته بهتر است قبل از استفاده کامل یک مقدار کمی از ماسک را بر قسمت کوچکی از پوست بگذارید تا مطمئن شوید که نسبت به آن آلرژی ندارید‌. 

    موضوعات: وبلاگ علمی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-17] [ 03:31:00 ق.ظ ]





      کارگاه آموزش داستان نویسی (جلسه دوم) قسمت سوم   ...

    یک طرح خوب یک سری ویژگی هایی باید داشته باشد ۱- کامل باشد مثل طرح گلوبند موپاسان، شروع، میانه و پایان داشته باشد.  حوادث منظم و ناگسسته یکی پس از دیگری بیایند و بروند.  پیچ هایی داشته باشد یک جاهایی به اوج برسد.  در داستان گلوبند شخصیت دچار پیچ می شود و یک جایی زندگی اش را می گذارد تا گردنبند بخرد.  در عین حال نباید پیچیده باشد همه اینها برای داستان کوتاه است.  از یک سادگی هم باید برخوردار باشد با عواطف انسانی سر و کار داشته باشد مثل گلوبند یا بچه مردم. بکر باشد چیز تازه ای باشد. این‌ها شرایط اول اولیه طرح خوب داستان است.  ما برای داستان کوتاه در این مرحله باید قواعدی را رعایت کنیم یکی از آنها تحت وحدت های سه گانه است.  برای داستان کوتاه باید  در یک زمان محدود طرح راشکل دهید. هرچه کوتاه تر باشد بهتر است.  داستان گلوبند موپاسان، هرچند یکی از بهترین داستان هاست اما محدودیت  زمانی ندارد.  از قبل از جشن تا سالها پس از ادای دین ادامه دارد.  هرچه زمان محدود باشد بهتر است حتی مکانش. مکان های محدودی را انتخاب کنید و یک موضوع را در داستان کوتاه باید بگنجانید. داستان کوتاه باید برشی از زندگی باشد.  یکی از ویژگی های طرح خوب این است که تعلیق داشته باشد. یعنی خواننده را میخکوب کند پای کتاب. دو سوال اگر برای خواننده به وجود بیاید تعلیق دارد:  ۱ _ چه کسی این کار را کرد  ۲_ بعدش چه می شود.  گاهی دیده اید فیلمهایی را، که مرد وارد خانه می شود، یخچال داخل خانه نیست؛ شیشه اتاق شکسته است؛ همه چیز به هم ریخته است.  برای مرد و بیننده سوال پیش می آید چه کسی این کار را انجام داده است.  این در داستان‌های پلیسی خیلی کاربرد دارد داستان های پلیسی برای مخاطب و هم برای پلیس این سوال مطرح است که چه کسی این کار را کرد و اینکه بعد از آن چه می شود.  در داستان بچه مردم سوال این است که چرا این فرد می خواهد بچه را رها کند و آخرش این بچه را رها میکند یا نه.  تعلیق اگر در طرح گنجانده نشود آن طرف فایده‌ای ندارد.

    موضوعات: آموزش نویسندگی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-05-16] [ 07:34:00 ق.ظ ]





      اینجا کجاست؟   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    این جا کجاست؟ رفتن ما چه فایده؟  برویم که چه شود؟ برایت می گویم‘  می گویم از اوج مظلومیت تک تکشان. از سرمای استخوان سوز‘  از سرمایی که صورتشان مثل گل سرخ‌، گل می انداخت و کویر مانندی بود که از شدت سرما تکه تکه می شد. برایت می گویم از کوهستان هایی که شاهد بودند’ شاهد جان دادن جوان ها و پیر مرد هایی که از شدت سرما پر می کشیدند. یا برایت بگویم از شهیدی که تک تک دوستانش را دید که از تشنگی  با ذکر یا حسین(ع) لبیک می گفتند. باز هم برایت می گویم از جوان زیبا رویی که مادرش برایش لباس دامادی دوخت‘ وقتی به لباس نگاه می کرد درخشش وصف ناپذیری در چشمانش هویدا بود. ولی می دانی چطور این همه خوشحالی تبدیل شد به داغی جگر سوز؟ دستان پسرک را بستند. زیر تن نحیفش‘ تنی که قرار بود لباس دامادی بپوشد و آرزوی مادر را به واقعیت بپیونددTNT گذاشتند و دیری نپایید که تنش تکه تکه شد. مادری که ۳۰ سال دست به اتو نگذاشت! برای اینکه پسر دست گلش را با اتو سوزاندند’ آب جوش روی تنش ریختند ولی برایشان کم بود. هنوز خوی وحشی گریشان آرام نگرفت’  تن سوخته اش را با خورده شیشه کندند… اینجا کردستان است،  اوج مظلومیت را می توان اینجا لمس کرد.

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-15] [ 09:13:00 ب.ظ ]





      نرم افزار تایپ صوتی    ...

    احتمالا درمورد تایپ صوتی چیزهایی شنیده باشید، 

     اگر علی الرغم شنیدن، در مورد این نرم افزار، موفق به نصب آن نشدید یا از ویروسی شدن گوشی واهمه دارید، این نرم افزار را نصب کنید تا شر تایپ کردن خلاص شوید.

    فقط صحبت کنید تا برای شما تایپ کند.

    باتوجه به نیاز وبلاگ نویسان به این نرم افزار، آن را در کانالم قرار می دهم. 

    نام کانال ما را در قسمت جستجوی تلگرام طلایی جستجو کنید.

     کانال ما:

    راویان راه کوثر:

    [نشانی ما در سروش]:

    https://sapp.ir/raveanrahkosar

    ———————————————————————

    نشانی کانال ما در ایتا

    https://eitaa.com/raveanrahkosar

    ———————————————————————

    نشانی ما در تلگرام طلایی

    https://t.me/ravianrahkosar

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-05-14] [ 06:16:00 ب.ظ ]





      کرامت انسانی   ...

    جلوی تلویزیون نشسته بودم و فیلم کلاه پهلوی را نگاه می‌کردم.

     ماجرا به آنجا رسیده بود که بلانش که یک زن فرانسوی بود آمد و به عالیه و کریم را که دو شخصیت ضعیف، و به اصطلاح تو سری خور جامعه بودند کمک کرد.

    یک زن فرانسوی بی حجاب آمد و دو تن از  افرادی را که مردم آن ها را به حساب نمی‌آوردند را به حساب آورد؛

     با آن ها مطابق شخصیت انسانی آن ها برخورد کرد؛ به آن ها احترام گذاشت؛ برایشان دل سوزاند و سعی کرد که آنها را به عنوان مهره هایی برای پیشبرد اهدافش استفاده کند.

     بعد هم که بلانش از فرمانده جدا شد و از فرمانداری رفت؛ هنوز از او، با عنوان مادام بلانش یاد می کردند و محبوبیتش از بین نرفت.

    برایش طلب دعای خیر می کردند؛ در زمان حضورش غلام حلقه به گوشش بودند؛ آن هم نه با زور و اجبار، بلکه با جان و دل.

     احترام به هم نوع، حفظ شخصیت او، جلوگیری از بی احترامی و آزار و اذیت او، چیزی است که اسلام به عنوان یک دین الهی همواره روی آن تأکید ویژه‌ای داشته و دارد.

     بسیاری از این تاکیدات به طور مستقیم، و بقیه به صورت وظایف مسلمانان در برابر مسلمان، پدر در برابر فرزند و همسر، و بالعکس، وظایف همسایگی، وظایف خویش و قومی، و بسیاری از حقوق و تکالیف متقابل آمده است که باعث می شود فردی که در جامعه اسلامی زندگی می کند با دیدن همان چیزی که تاکید اسلام بر آن شده و مورد غفلت قرار گرفته، مورد سوء استفاده دشمنان دین و به اصطلاح مهره ای  برای بازی های آنها قرار نگیرد و بازیچه دست آن ها نشود.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1397-05-13] [ 10:54:00 ب.ظ ]





      مرز   ...

    شنیده بودم مرز بین عشق و نفرت, راست و دروغ، حرام و حلال، راه راست و کج, مثل یک مو باریک است.

     اگر دقت نکنی چپ می روی؛ دچار حرام می شوی؛  به دروغ و باطل می افتی.

     اما فکر کردم مرز بین خرافات و واقعیت از آنها هم مشکل تر است.

    یادم می آید جشن عقد پسرخاله ام را که فامیل عروس، پشت دامن عروس را با سوزنی با نخ سفید بدون گره، کوک می زدند و درمی آوردند.

     با اینکه آن موقع نوزده سال بیش تر نداشتم, برایم مسخره بود.

     یا روزی را که با بچه های فامیل, خانه تکانی مادربزرگم را می کردیم؛ پسرخاله ام در حین کار، موسیقی گوش می  داد.

     مادربزرگم که شنید ناراحت شد و گفت:

    _ بخاطر همین ها ست که باران نمی آید. این حرف که از دهان مادربزرگ خارج شد زن دائی ام خندید و گفت: 

    _ مادر این ها خرافات است. ولی در مراسم ختم مادربزرگ, همین زن دائی ام بود که اصرار می کرد که کفش های مادربزرگ را خاک کنند که خروسی را بکشند و آن را هم جایی چال کنند که چه؟ 

    مادربزرگ روز شنبه از دنیا رفته و ممکن است کسی را دنبال خودش ببرد و این خروس بخت برگشته و آن کفش های کهنه آن قدر قدرت دارند که جلوی عزرائیل را بگیرند!؟

     هرچند برای راحتی خیالش خروسی کشته شده ولی بجای اینکه راهی دیار قبر شود راهی خانه فقیری شد.

    آن موقع جای کسی خالی بود که بگوید شاید اثر وضعی موسیقی نیامدن باران نباشد ولی گناه اثرش را می گذارد؛ اما چه کسی گفته جنازه خاک شده کفش های مادربزرگ و خروس بخت برگشته می تواند جلوی عزرائیل را بگیرد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 10:07:00 ب.ظ ]





      تاثیر کلام   ...

    در محاوره و گفتگوهای روزانه، جملات و اصطلاحات و ضرب المثل های زیادی را به کار می بریم که خیلی اوقات نسبت به آن ها بی توجه هستیم.

    گاهی سال ها از این جملات استفاده می کنیم بدون این که بفهمیم چه اثراتی را به دنبال دارد.

    وقتی که در معانی جملات دقیق می شویم تازه متوجه می شویم که شاید بهتر بود از جایگذینی برای آن استفاده می کردیم، اما گاهی هیچ وقت متوجه تاثیر این جملات نمی شویم.

    شاید اگر کسی به شما بگوید که بسیاری از اصطلاحاتی که سال هاست به کار می بریم با برنامه ریزی خاصی است که برای ما کرده اند آن ها را بدبین بدانید اما…

    سال هاست حسن کچل، شخصیت داستان بچگی های ماست که به کثیفی معروف است. 

    تا بحال با خودتان فکر کردید چرا اسم حسن را برای چنین شخصیتی انتخاب کرده اند?

    یا چرا کوچه علی چپ را بکار می بریم? چرا چوپان دروغگو در کتاب های مدارس جا خوش کرده بود درحالی که چوپانی شغل بعضی از انبیا بوده است.

    این ترفند ایجاد تنفر از اسم و رسم بزرگان دین ما، در زمان حاضر هم ادامه دارد.

    اگر نگاهی به شخصیت های فیلم های ماهواره ای بیندازیم متوجه می شویم.

    چرا اسم افراد خوب و محبوب فیلم ها را اسم ائمه نگذاشته و برای بدترین و منفورترین شخصیت سریال اسم ائمه را انتخاب می کنند.

    بهتراست این بار قدری دقیق تر به موضوع نگاه کنیم قدری در ضرب المثل ها و عبارات و هر آن چه می گوییم و می بینیم و می شنویم دقیق تر شویم، مبادا ناخواسته و ندانسته ابزار دست دشمنان دین شویم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-05-12] [ 10:13:00 ب.ظ ]





      اعدام باید گردد...   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    امان از جوسازی ها و سیاه نمایی ها… وامصیبتا از قتل نفس توسط جبهه های خودی… تمام این دو جمله، تمام آن درس ایست که از شهادت شیخ فضل الله نوری گرفتم؛ همان که امام انقلاب در وصف او، با این مضمون، این گونه فرمودند: 

    _ شدت جوسازی علیه او، به حدی بود که از هیچ کس صدایی در نیامد. حتی در نجف. و او به دست خود روحانیون اعدام شد. این یعنی خودی علیه خودی قد علم کند، بکشد و تشویق نیز کند!  این سیاست معاویه ای از که بر می آید، جز از دشمن؟ آیا این وامصیبت گفتن ها بازهم تکرار شدنی است؟

    متاسفانه بله، تا جامعه روحانیت هست. تا مبارزه هست. تا اسلام هست.این دست دشمنی ها نیز تکرار شدنی است. اما پس کجا رفته است عبرت ها از گذشته ها؟ آن گاه که گوشی های چند سانتی متری مان با اشاره های انگشتان شست و سبابه هایمان قاتل ده‌ها و بلکه صدها جوان بالقوه دشمن دشمنانمان می شوند تو خود بگو پس خواندن تاریخ را چه سود؟

    آن زمان که علم اعتراض بر وضع نابسامان برداشته می‌شود؛ آن‌هم بدون داشتن حداقل سواد سیاسی و سواد قانونی و حتی آداب اسلامی، پس دم زدن از پیشینه تاریخی کهن ایران چه سود؟ نمی بینید اعتراضات آشوب گرایان بی مغز را؟

    گله هایم تمامی ندارد تا آن زمان که تاریخ را تاریخی بیش نداریم. و گله های امثال من نیز اثر نخواهد داشت به همان نشان که چشمانمان سو سو میزند اما دم نمیزند و دستور به بازبینی تاریخ های جامانده در پس ذهن هایمان را نمی دهد.‏  مشکل از دروازه‌های روحمان است. از چشم ها.

    موضوعات: دل نوشته, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-05-11] [ 12:24:00 ب.ظ ]





      ميان اين همه هياهو   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    ميان اين همه هياهو تو را گم كرده ايم. همه از گرانى ناله مى كنيم، اما هيچ كدام براى فراق تو ناله سر نمى دهيم.

    از قيمت سكه و دلار شاكى هستيم، اما از دورى تو شكايتى نداريم. قطع دو ساعته برق ما را به هم مى ريزد، اما نبود تو را اصلا احساس نمى كنيم.

    در اين دنياى مادى كه هر روز بيشتر در آن غوطه ور مى شويم، همه چيز نگرانمان مى كند، مگر محروميت از وجود تو. از هر كمبودى دچار استرس مى شويم، مگر كمبود تو.  ما را چه شده است؟

    مگر چشم اميد تو ، تنها به ما نيست؟ مگر به تو لبيك نگفته و ادعاى ياريت را نداشته ايم؟ پس چرا ما هم نااميدت كرده و رهايت ساخته ايم؟ آنقدر در فكر ساختن دنياى حقيرمان هستيم كه آرمانهاى بلندمان را از ياد برده ايم. از ياد برده ايم صاحبى داريم كه در حضور است، اما اين ماييم كه در پس پرده غيبتيم. 

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



     [ 02:47:00 ق.ظ ]





      کارگاه آموزش داستان نویسی (جلسه دوم) قسمت دوم   ...

    قبلا گفتیم که داستان مجموعه‌ای از حوادث است. ماجراهایی که کنار هم قرار می گیرند داستان را تشکیل می دهند.  در داستان توالی زمانی نیاز داریم در طرح علاوه بر توالی زمانی، رابطه علی و معلولی مورد نیاز جدی ماست. به این رابطه علی و معلولی فکر کنید ما در طرح با این خیلی کار داریم. داستان نقل از سلسله حوادثی است که توالی زمانی دارند.  یکی پس از دیگری به صورت مرتب می آیند. اما در طرح، ما تکیه بر موجبیت و روابط علی و معلولی می کنیم.  در طرح  حتما روابط علت و معلولی مد نظر است یعنی اگر شما چیزی را در طرح داستان مطرح کنید که دارای دلیل نباشد قابل پذیرش نیست.  توجه کنید سلطان مرد سپس ملکه مرد.  مثال معروفی که درباره داستان و طرح زده می شود. به جمله بعدی توجه کنید سلطان مرد سپس ملکه از غصه مرد. جمله اول فقط توالی زمانی در آن است. اما در مثال دوم علاوه بر توالی زمانی، موجبیت و علی و معلولی دیده می شود.  علت مرگ ملکه داغ فراق از سلطان بود این جا که علت بیان شد طرح است.  هر حادثه ای باید دلیل داشته باشد مادر داستان حادثه بی دلیل نداریم. هر حادثه ای، دلیل حادثه بعدی باید باشد.  مرگ سلطان باعث ناراحتی ملکه می شود و ناراحتی ملکه باعث مرگ ملکه می شود.  این طرح است. برمی گردیم به داستان بچه مردم از جلال آل احمد و گلوبند موپاسان. (که در پست قبلی منتشر کردیم) دلیل این که این خانواده گردنبند عاریه گرفتند چه بود؟  چون می خواستند به مهمانی بروند، یا زن می خواست خودنمایی کند.  رفتند مهمانی گردنبند گم شد.  به هر دلیلی می تواند گردنبند گم شود که دلیل منطقی است یا شلوغی یا بی دقتی گم شدن گردنبند. گم شدن گردنبند دلیل حادثه بعدی شده است .  پول قرض کردند گرفتاری کشیدند گردنبند خریدند و به کسی که از او غرض گرفته بودند دادند.  دعوت به مهمانی و ویژگی ویژگی شخصیتی زن باعث عاریه گرفتن گردنبند.  شلوغی باعث گم شدن گردنبند.  حفظ آبرو و پس دادن امانت باعث خرید گردنبند. این که می خواست گردنبند بخرد و پول نداشت دلیل  قرض کردن.  این به صورت سلسله حوادثی از پی هم و یکی پس از دیگری می آید و مجموعه حوادث کلیات طرح را تشکیل می دهند. ایده ای را که می‌خواهید تبدیل به طرح کنید باید برای حوادثی که خلق می کنید دلیل داشته باشید. هر حادثه ای باید پتانسیل داشته باشد که آبستن زایش حادثه بعدی باشد. در داستان بچه مردم دلیل رها کردن بچه سر خیابان، حادثه قبل از آن است که آمدن خواستگاری است که بچه را قبول نمی کند.  اتفاقات یکی پس از دیگری اتفاق می افتند. اگر این مورد را رعایت کنید ۵۰ درصد کار حل شده است.

    موضوعات: آموزش نویسندگی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-10] [ 07:43:00 ب.ظ ]





      کارگاه آموزشی داستان نویسی(جلسه اول) قسمت دوم   ...

    قبل از شروع جلسه دوم کلاس داستان نویسی لطفا دو داستان زیر را مطالعه ک

    1- داستان کوتاه بچه مردم به قلم جلال آل احمد
    خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه می کرد؟ خوب منهم می بایست زندگی می کردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه می کردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چاره‌ای می دانستم. نه اینکه جائی را بلد نبودم.
    میدانستم میشود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟ از کجا می‌توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از کجا؟ نمی‌خواستم باین صورت‌ها تمام شود.

    همان روز عصر هم وقتی کار را تمام کردم و بخانه برگشتم و آنچه را که کرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف کردم؛ نمیدانم کدام یکی‌شان گفتند:

    «خوب، زن، میخواستی بچه‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر کجاها را گفت. ولی همانوقت مادرم باو گفت که «خیال میکنی راش میدادن؟ هه!» من با وجود اینکه خودم هم بفکر اینکار افتاده بودم،‌ اما آن زن همسایه‌مان وقتی این را گفت، باز دلم هری ریخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «کاشکی این کارو کرده بودم.» ولی من که سررشته نداشتم. منکه اطمینان نداشتم راهم بدهند.

    آنوقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آنزن مثل اینکه یکدنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانیهای بچه‌ام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه‌ها زار زار گریه کردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یکیشان زیر لب گفت «گریه هم می‌کنه! خجالت نمی‌کشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم میگفت، من که اول جوانیم است چرا برای یک بچه اینقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیکند.

    حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است که بچه اولم بود و نمیباید اینکار را میکردم؛ ولی خوب،‌ حالا که کار از کار گذشته است. حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار می‌کرد. راست هم میگفت نمیخواست پس افتاده یک نرخر دیگر را سر سفره‌اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی میکردم باو حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مثل بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همینطور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببیند. در همان دو روزی که بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خیلی صحبت کردیم. یعنی نه اینکه خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، میگی چکنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت «من نمیدونم چه بکنی. هر جور خودت میدونی بکن. من نمیخام پس افتاده یه نره‌خر دیگرو سرسفره خودم ببینم.» راه و چاره‌ای هم جلوی پایم نگذاشت. آنشب پهلوی من هم نیامد. مثلاً با من قهر کرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر کرده بود. خودم میدانستم که میخواهد مرا غضب کن تا کار بچه را زودتر یکسره کنم. صبح هم که از در خانه بیرون میرفت گفت «ظهر که میام دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!» و من تکلیف خودم را از همان وقت میدانستم.

    حالا هر چه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه‌ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتی‌اش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم. تا دم ایستگاه ماشین پا بپایش رفتم. کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوب‌هایش را هم تنش کرده بودم. یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی‌ام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میکردم این فکر هم بهم هی زد که «زن، دیگه چرا رخت نوهاشو تنش میکنی؟» ولی دلم راضی نشد. می‌خواستمش چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم.

    خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برمیداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید. آخرین دفعه‌ای بود که دستش را گرفته بودم و با خودم بکوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشین بشیم بعد برات قاقا هم میخرم» یادم است آنروز هم مثل روزهای دیگر هی ازمن سؤال میکرد. یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم. و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم.

    هنوز اول وقت بود. و ماشین‌ها شلوغ بود. و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچه‌ام هی ناراحتی می‌کرد. و من داشتم خسته می‌شدم. از بس سؤال میکرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید.

    بالاخره خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم بچه‌ام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است یک بار پرسید «مادل تجامیلیم؟» من نمیدانم چرا یک مرتبه بی‌آنکه بفهمم، گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ام کمی به صورت من نگاه کرد. بعد پرسید «مادل، تدوم بابا؟» من دیگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف میزنی اگه حرف بزنی برات قاقا نمی‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم میسوزد. اینجور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اینطور شکستم؟ از خانه که بیرون آمدیم با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاری کنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و باشاگرد شوفر که برایش شکلک درمی‌آورد و حرف می‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل می‌گذاشتم نه ببچه‌ام که هی رویش را بمن میکرد. میدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتی پیاده می‌شدیم بچه‌ام هنوز می‌خندید.

    میدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم که کارم را بکنم. مدتی قدم زدم. شاید نیمساعت شد. اتوبوسها کمتر شدند. آمدم کنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه میکرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چطورحالیش کنم. آنطرف میدان یک تخم کدوئی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول کرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم «نه من اینجا وایسادم تورو می‌پام. برو ببینم خودت بلدی بخری.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه کرد. مثل اینکه دودل بود. و نمیدانست چطور باید چیز خرید. تا بحال همچه کاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم میکرد. عجب نگاهی بود! مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد.

    حالم خیلی بد شد. نزدیک بود منصرف شوم. بعد که بچه‌ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم، حتی آن روز عصر که جلوی در و همسایه‌ها از زور غصه گریه کردم، هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزدیک بود طاقتم تمام شود.

    عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اینکه هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چطور خود را نگهداشتم. یکبار دیگر تخمه کدوئی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. این پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همین. برو باریکلا» بچهکم تخم کدوئی را نگاه کرد و بعد مثل وقتیکه می‌خواست بهانه بگیرد و گریه کند گفت «مادل، من تخمه نمی‌خام. تیسمیس میخام.»

    من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یک خرده دیگر معطل کرده بود، اگر یک خرده گریه کرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نکرد. عصبانی شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «کیشمش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی کنار پیاده‌رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. ازوسط خیابان تا آن ته‌ها اتوبوسی و درشگه‌ای پیدا نبود که بچه‌ام را زیر بگیرد. بچه‌ام دو سه قدم که رفت برگشت و گفت «مادل، تیسمیس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهی کیشمیش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خیابان رسیده بود که یکمرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بیاینکه بفهمم چه می‌کنم، خودم را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه‌ام را بغل زدم و توی پیاده‌رو دویدم و لای مردم قایم شدم.

    عرق از سر و رویم راه افتاده بود. ونفس نفس میزدم بچهکم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هیچی جونم. ازوسط خیابون تند رد میشن. تو یواش میرفتی نزدیک بود بری زیر هوتول.» اینرا که میگفتم نزدیک بود گریه‌ام بیفتد. بچه‌ام همانطور که توی بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زیمین» ایندفه تند میلم.» شاید اگر بچهکم این حرف را نمیزد من یادم رفته بود که برای چه کار آمده‌ام. ولی این حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشک چشمهایم را پاک نکرده بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم،‌ افتادم. بیاد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد،‌ افتادم. بچهکم را ماچ کردم. آخرین ماچی بود که از صورتش برمیداشتم. ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشین میادش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌های کوچکش را بعجله برمیداشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد.

    آنطرف خیابان که رسید برگشت و نگاهی بمن انداخت. من دامن‌های چادرم را زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می‌افتادم. همچه که بچه‌ام چرخید و بطرف من نگاه کرد، من سر جایم خشکم زد. درست است که نمی‌خواستم بفهمد من دارم در میروم ولی برای این نبود که سر جایم خشکم زد. مثل یک دزد که سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشکم زده بود و دستهایم همانطور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه که سر جیب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و کندوکو میکردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشکم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پائین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود که به تخمه کدوئی برسد.

    کار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همانوقت بود که انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرین باری که بچه‌امرا نگاه کردم، درست مثل این بود که بچه مردم را نگاه میکردم. درست مثل یک بچه تازه پا وشیرین مردم باو نگاه میکردم. درست همانطور که از نگاه کردن ببچه مردم میشود حظ کرد، ازدیدن او حظ کردم. و بعجله لای جمعیت پیاده‌رو پیچیدم. ولی یک دفعه بوحشت افتادم. نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم. وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. ازین خیال موهای تنم راست ایستاد و من تندتر کردم. دو تا کوچه پائین‌تر، خیال داشتم توی پسکوچه‌ها بیندازم و فرار کنم. بزحمت خودم را بدم کوچه رسانده بودم که یکهو، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد. مثال اینکه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزی. خیال میکردم پاسبان سر چهارراه که مرا می‌پائیده توی تاکسی پریده و حالا پشت سرم پیاده شده و الان است که مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری بسرم زد. بی‌اینکه بفهمم و یا چشمم جائی را ببیند پریدم توی تاکسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر کرد و راه افتاد. و چادر من لای درتاکسی مانده بود. وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم،‌ در را آهسته باز کردم. چادرم را ازلای آن بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. و شب بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربیاورم.

    داستان دوم:

    گردنبند(گی دو موپاسان)
    کارهای ساده خانه‌اش را انجام می‌داد، دچار پشیمانی و نومیدی می‌شد و افکار پریشانی به ذهنش راه پیدا می‌کرد. در خیال، به پیش – اتاق های آرام با پرده های نقش دار شرقی فکر می‌کرد که از نور چلچراغ های برنزی بلند روشن می‌شوند و در آن دو نوکر تنومند با شلوار کوتاه روی مبل های بزرگ لم می‌دهند و، به انتظار صدور فرمان، در گرمای سنگین بخاری داغ چرت می‌زنند.

    به سالن‌های بزرگی که با پرده های ابریشمی قدیمی آراسته شده فکر می‌کرد، به مبل و اثاثی که جواهرات قیمتی آن‌ها را تزئین کرده و به اتاق‌های خلوت پر زرق و برق و معطری که خانم خانه در ساعت پنج خلوت بعدازظهر، در آنها، کنار دوستان صمیمی و مردهای مشهور و ایده آل لم می‌دهد و گپ می‌زند، مردهایی که همه زن ها حسرت شان را می‌خورند و جلب نظرشان آرزوی آن‌هاست.

    وقتی روبه روی شوهرش، پشت میز گردی می‌نشست که رومیزش چند روزی بود عوض نشده بود و شوهرش در سوپ خوری را بر می‌داشت و با چهره ای بشاش می‌گفت: «به، سوپ گوشت عالی! در دنیا چیزی به این خوبی سراغ ندارم،» ناهارهای باشکوه را مجسم می‌کرد، نقره آلات براق را و پرده های نقش داری را که در آن ها شخصیت های قدیم و پرندگان عجیبی دیده می‌شوند که در دل جنگلی خیالی پرواز می‌کنند. غذاهای لذیذ را در بشقاب های اشرافی مجسم می‌کرد و نجواهای عاشقانه را که معشوق با لبخندی چون لبخند اسفنکس گوش می‌دهد و در همان حال گوشت ارغوانی رنگ ماهی قزل‌آلا یا پای بلدرچینی را گاز می‌زند.

    نه لباس زیبایی داشت نه جواهر آلاتی، و جز این‌ها به چیزی دلبستگی نداشت، در حالی که احساس می‌کرد برای همین‌ها به دنیا آمده. دلش می‌خواست غرق درخوشی بود، مایه رشک زنها بود، دل از مردها می‌ربود و در رؤیاهای آن‌ها جاداشت.

    دوست داشت، زن ثروتمندی که از هم‌کلاسان سابق او بود اما دلش دچار رنج دیگر به دیدن او برود چون وقتی برمی‌گشت دچار رنج جان گزایی می‌شد.

    یک شب شوهرش با لبخندی پیروزمندانه به خانه آمد، پاکت بزرگی در دستش بود.

    گفت: «بگیر: این مال توست.»

    زن حریصانه در پاکت را گشود و کارت چاپ شده ای را از آن بیرون کشید که رویش نوشته شده بود:

    «وزیر آموزش و پرورش و بانو افتخار دارند از آقا و خانم لویزل Loisel دعوت کنند که در شب دوشنبه، هجدهم ژانویه، در کاخ وزارتخانه حضور به هم رسانند.»

    زن، به خلاف انتظار شوهرش که می‌خواست او را ذوق زده ببیند، دعوت‌نامه را با تحقیر روی میز پرتاب کرد و زیر لب گفت:

    «به چه درد من می خورد؟»

    «اما، عزیزم، خیال می‌کردم خوشحال می‌شوی. توکه هیچ وقت جایی نمی روی. این فرصت خوبی است. برای به دست آوردنش خون دل‌ها خوردم. همه دل‌شان می‌خواهد بروند. این دعوت نامه را دست هر کارمندی نمی‌دهند، انتخاب می‌کنند. مقامات رسمی همه آنها جمع می‌شوند.»

    زن با نگاهی حاکی از خشم، بی‌صبرانه گفت: «بفرمایید چه لباسی بپوشم؟»

    مرد فکر آن را نکرده بود مِن مِن کنان گفت:

    «خوب، آن لباسی که موقع رفتن به تئاتر تن می‌کنی. به نظر من که ظاهر خوبی دارد.»

    آن وقت حیرت زده درنگ کرد. زنش گریه می‌کرد. دو قطرة درشت اشک از گوشه های چشم زن آهسته به سوی گوشه های دهان روان بود. مرد با لکنت گفت:

    «چی شده؟ چی شده؟»

    زن با تلاش زیادی اندوهش را فرو نشاند و هم‌چنان که گونه های مرطوبش را پاک می‌کرد به آرامی گفت:

    «هیچ چیز، فقط من لباسی ندارم، بنابراین نمی‌توانم به مجلس مهمانی بیایم. دعوتنامه‌ات را به یکی از همکارانی بده که سرو لباس زنش از من بهتر است.»

    مرد ناامید شد اما گفت:

    «این حرف ها را بگذار کنار. ببینم، ماتیلد، یک لباس مناسب که به درد جاهای دیگر هم بخورد، یک لباس خیلی ساده، چقدر تمام می‌شود؟ »

    زن چند دقیقه فکر کرد، پیش خود حساب می‌کرد و در عین حال می‌ترسید نکند مبلغی بگوید که فریاد وحشت این کارمند صرفه جو بلند شود و یا مخالفت کند.

    زن سرانجام با دودلی گفت:

    «درست نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم با چهارصد فرانک بتوانم سروته‌اش را هم بیاورم.»

    مرد رنگش را اندکی باخت، چون تازه این مبلغ را کنار گذاشته بود تا به خودش برسد، تفنگی بخرد و تابستان آینده، گه‌گاه روزهای یکشنبه، در دشت نانتر، همراه دوستانی که آنجا چکاوک شکار می‌کنند، چند تیری بیندازد.

    اما گفت:

    «خیلی خوب، چهارصد فرانک به‌ات می‌دهم. اما سعی کن پیراهن قشنگی بخری.»

    روز رقص نزدیک می‌شد و خانم لویزل ظاهراً غمگین و بی‌قرار و نگران بود. اما پیراهنش آماده بود.

    شوهرش یک شب به او گفت:

    «چی شده؟ اخم هایت را بازکن، این دو سه روز توی خودت هستی.»

    و زن پاسخ داد:

    وقتی فکرش را می‌کنم که حتی یک دانه جواهر ندارم، یک تکه طلا ندارم و به خودم بزنم از خودم بیزار می‌شوم. توی آن مهمانی حتماً دق می‌کنم. اصلاً بهتر است نروم.

    مرد گفت:

    «گل طبیعی بزن. در این وقت سال مرسوم است. ده فرانک که بدهی می‌توانی دو سه رز عالی بخری.»

    زن راضی نمی‌شد.

    «نه هیچ چیز تحقیر آمیزتر از این نیست که آدم، میان عده ای زن ثروتمند، بی چیز باشد.»

    اما شوهرش بلند گفت:

    «عجب آدم بی فکری هستی! برو پیش خانم فورسیته و چند تکه جواهر از او بگیر. این قدرها و به او نزدیک هستی.»

    زن فریاد از شادی سرداد:

    «راست می‌گویی. به یاد او نبودم»

    روز بعد پیش دوستش رفت و ناراحتی خود را برای او شرح داد.

    خانم فورسیته به طرف کمد لباس آینه داری رفت، یک جعبه جواهر بزرگ بیرون کشید، آن را پیش دوستش آورد، در آن را گشود و به خانم لوازل گفت:

    «هرکدام را می‌خواهی بردار، عزیزم»

    زن ابتدا چشمش به چند دست بند افتاد، سپس به یک گردن بند مروارید، بعد به یک صلیب و نیزی که سنگ‌های گران بهایش را با مهارتی تحسین انگیز تراش داده بودند. آن ها را جلو آینه امتحان کرد، دو دل بود، دلش نمی‌آمد آنها را از خود جدا کند و پس بدهد. چند بار پرسید:

    جواهر دیگری نداری؟

    چرا، دارم. نگاه کن. الماس نشانی را درون جعبه ساتن سیاهی دید و قلبش با اشتیاقی بی‌حد شروع به تپیدن کرد. وقتی آن را بر می‌داشت بست، روی پیراهنش که گردن را می‌پوشاند افکند و از دیدن خود غرق در شعف شد.

    آن وقت با تردید و دلی مالامال از اندوه پرسید:

    این را به امانت می دهی، فقط همین را؟

    بله ، بله، البته.

    زن دست هایش را دور گردن دوستش حلقه کرد و او را مشتاقانه بوسید، سپس دوان دوان با جواهر دور شد.

    روز مهمانی رسید. خانم لویزل در آنجا درخشید از همه زیباتر بود، دلربا، باوقار، لبخند بر لب و غرق در شادی مردها همه به او چشم می‌دوختند، نامش را می‌پرسیدند، سعی می‌کردند به او معرفی شوند. وابستگان کابینه همه می‌خواستند با او آشنا شوند. حتی توجه شخص وزیر را به خود جلب کرد.

    با غرور می‌ چرخید، با شور و شوق، مست از لذت، بی‌خبر از دیگران، کامیاب از جذبة زیبایی، سرخوش از پیروزی، در ابری از خوشبختی که آن کرنش ها، آن تحسین‌ها، آن آرزوهای بیدار گشته به ارمغان آورده بود و آن احساس پیروزی که قلب هر زنی را از شیرینی می‌آکند.

    ماتیلد نزدیکی‌های ساعت چهار صبح از مهمانی بیرون آمد. شوهرش، همراه با سه مرد دیگر که زن های‌شان خوش می‌گذراندند، از ساعت دوازده، در پیش اتاق خلوتی خوابیده بودند. مرد شنلی را که با خود آورده بود روی دوش زن انداخت، شنل هر روزه را که کهنگی آن با زرق و برق لباس رقص توی چشم می‌زد . زن این موضوع را احساس کرد و خواست بگریزد تا از چشم زن‌های دیگر دور بماند. زن‌هایی که خود را در خزهای گرانبها پوشانده بودند.

    مرد جلو او را گرفت.

    «کمی صبرکن. بیرون سرما می‌خوری. من می‌روم درشکه صدا کنم.»

    زن به او گوش نداد و به سرعت از پله ها پائین می‌رفت.

    به خیابان که رسیدند از درشکه خبری نبود. به دنبال درشکه گشتند و درشکه ران‌ها را که از دور می‌گذشتند صدا زدند.

    نومیدانه به سوی رود سِن راه افتادند، از سرما می‌ لرزدیدند. سرانجام کنار بارانداز، یکی از کالسکه های قدیمی شبگرد را پیدا کردند که گویی شرم داشتند در روز روشن فلاکت خود را نشان دهند و تنها در تاریکی شب ها توی پاریس بیرون می‌آمدند.

    با درشکه تا جلو درخانه رفتند و بار دیگر، با چهره گرفته راه پلکان خانه را در پیش گرفتند. برای زن همه چیز تمام شده بود. اما مرد اندیشید که در ساعت ده باید در وزارتخانه باشد.

    زن، جلو آینه، شنل را که شانه هایش را می‌پوشاند برداشت تا بار دیگر زیبایی خیره کننده خود را ببیند. اما ناگهان فریادی بر زبان آورد. گردن بند دیگر به گردنش نبود!

    مرد که لباسش را بیرون می آورد، پرسید:

    «دیگر چه خبر شده است؟»

    زن با حالتی دیوانه وار رو به او کرد:

    «گردن بند …. گردن بند خانم فورسیته گم شده»

    مرد مبهوت از جا پرید.

    «چی‌می‌گی … چطور …؟ غیر ممکن است!»

    و چین‌های پیراهن، چین‌های شنل، توی جیب‌ها، همه جا را گشتند ، اما اثری از گردن بند نبود.

    مرد پرسید:

    «وقتی از مهمانی بیرون آمدی به گردنت بود؟»

    «آره، توی راهرو کاخ به گردنم بود.»

    «اما اگر توی خیابان افتاده بود صدایش را می‌شنیدم. حتما توی کالسکه افتاده.»

    «آره. ممکن است. شماره‌اش را برداشتی؟»

    «نه، تو چطور، نگاه کردی؟»

    «نه»

    بهت زده به همدیگر نگاه کردند.

    مرد گفت: «تمام راه را پیاده بر می‌گردم ببینم پیدایش می‌کنم یا نه.»

    و بیرون رفت. زن با لباس رقص روی صندلی به انتظار نشسته بود، بی‌آنکه بتواند به رخت‌خواب نزدیک شود، خسته، از شور حال افتاده بود و بی‌آنکه حوصله فکر کردن داشته باشد . شوهرش نزدیکی‌های ساعت هفت برگشت. چیزی پیدا نکرده بود.

    مرد به اداره پلیس سرزد، به دفتر روزنامه‌ها رفت و مژدگانی تعیین کرد ، از شرکت های درشکه رانی و هر جا که حدسی می‌زد سراغ گرفت.

    زن صبح تا شب را با ترسی دیوانه کننده، زیر بار آن بلای وحشتناک، گذراند.

    گفت: «باید به دوستت بنویسی سگک گردن بند شکسته و داده‌ای تعمیر کنند. به این ترتیب فرصتی پیدا می‌کنیم دنبالش بگردیم»

    زن نامه را نوشت.

    با سپری شدن روزهای هفته همه‌ی امیدشان را از دست دادند.

    مرد، که پنج سالی پیرتر شده بود، بلند گفت:

    «باید ببینیم چه چیزی به جای این جواهر می‌توانیم تهیه کنیم.»

    روز بعد جعبه گردن بند را برداشتند و به سراغ جواهر فروشی رفتند که نامش درون جعبه حک شده بود. جواهر فروش دفترهایش را ورق زد.

    «من این جواهر را نفروخته ام، خانم؛ فقط جعبه اش کار من است.»

    آن ها سپس به تک تک جواهر فروشی‌ها سر زدند و با حسرت و اندوه به دنبال گردن بندی شبیه همان گردن بند گشتند.

    در پاله رویال در یک جواهر فروشی گردن بند الماسی پیدا کردند که به نظر آنها درست شبیه گردن بندی بود که به دنبالش بودند. قیمت گردن بند چهار هزار فرانک بود. اما سی و شش هزار فرانک هم مال آنها می‌شد.

    زن و شوهر از جواهر فروش خواهش کردند که تا سه روز گردن بند را نفروشد. سپس قرار شد در صورتی که جواهر تا پیش از آخر فوریه پیدا شد جواهر فروش آن را در برابر سی و چهار هزار فرانک پس بگیرد.

    لویزل هجده هزار فرانک پول داشت که از پدرش برای او مانده بود . قرار شد بقیه را قرض کند.

    همین کار را هم کرد. هزار فرانک از یک نفر گرفت، پانصد فرانک از نفر دیگر؛ پنج لویی اینجا، سه لویی از جای دیگر، سفته داد، تعهد های کمرشکن بر عهده گرفت و با رباخوارها و انبوه وام دهنده ها سر و کار پیدا کرد. زندگی آینده اش را به خطر انداخت، پای هر قولنامه‌ای را امضا کرد بی‌آنکه بداند از عهده آن بر می‌آید یا نه؛ و با آن که فکر رنج های آینده روزگار سیاهی که در انتظارش بود و محرومیت های جسمی و شکنجه های روحی که بایدتحمل می‌کرد آزارش می‌داد؛ به مغازه جواهر فروشی رفت، سی و شش هزار فرانک روی پیشخوان گذاشت و گردن بند را خرید.

    وقتی خانم لویزل گردن بند را بر گرداند، خانم فورسیته با لحنی سرد به او گفت: «چرا به این دیری؟»

    خانم فورسیته در جعبه را باز نکرد و خانم لویزل نفسی به راحتی کشید. اگر بو می‌برد که جواهر عوض شده، چه فکری می‌کرد، چه حرفی میزد؟ نمی‌گفت که خانم لویزل دست به دزدی زده؟

    خانم لویزل حالا حضور وحشت بار نداری را حس می‌کرد. او ناگهان به صرافت افتاد که باید به جنگ آن برخیزد؛ باید آن قرض دست و پاگیر را ادا کند. با خود گفت، این کار شدنی است.

    پیشخدمت خود را بیرون کردند؛ محل سکونت خود را تغییر دادند و اتاق محقری اجاره کردند.

    حالا طعم کارهای سخت خانه و بگذار و بردارهای نفرت انگیز آشپزخانه را می چشید . ظرف ها را می‌شست، ناخن‌های میخکی رنگش را به چربی ظروف و ماهی‌تابه ها آغشته می‌شد. رخت های چرک را می شست، پیراهن ها را، و زیر بشقابی ها و روی بند پهن می‌کرد . هر روز صبح آشغال ها را توی کوچه می‌برد، آب بالا می‌آورد و در هر پاگرد پلکان درنگ می‌کرد تا نفس تازه کند. لباس معمولی می‌پوشید زنبیل به دست به مغازه سبزی فروشی، بقالی، قصابی می‌رفت، چانه می‌زد ، بدحرفی می‌کرد و از سکه های بی ارزش خود به دفاع بر می‌خاست.

    هر ماه چند سفته را می‌پرداختند، سفته های دیگر را تمدید می‌کردند و به ماه های دیگر می‌انداختند.

    شوهر شب ها کار می‌کرد، به حساب های تاجری می‌رسید و اغلب تا دیروقت شب کتاب دست نویسی را پاکنویس می‌کرد.

    و این زندگی ده سالی به دراز کشید.

    با گذشت ده سال، آن ها همه قرض های خود را پرداخته بودند، همه را، با نرخ ربا، ربای مرکب.

    خانم لویزل حالا پیر شده بود . حالت زن‌های خانه‌دار را پیدا کرده بود، قوی، زمخت و خشن شده بود. گیسوانش آشفته، دامن‌هایش از ریخت افتاده و دست هایش قرمز شده بود. روی کف اتاق، شرشر، آب می ریخت و هنگامی که آن را تمیز می‌کرد بلند بلند حرف می‌زد.

    اما گهگاه وقت هایی که شوهرش در اداره بود، نزدیک پنجره می‌نشست و به آن شب شادی آور سالها پیش می‌اندیشید، به آن مجلس رقصی که قدم گذاشته بود، و آن همه زیبا شده بود، آن همه طرف توجه قرار گرفته بود.

    اگر آن گردن بند را گم نکرده بود چه اتفاق ها می‌افتاد؟ کی خبر دارد؟ زندگی چقدرعجیب و متغیر است ! چطور یک اتفاق بی‌اهمیت می‌تواند آدم را به خوشبختی برساند یا بدبخت کند!

    اما، یک روز تعطیل که برای گردش به خیابان شانزه لیزه رفته بود تا خستگی کار هفتگی را از تن بیرون کند، ناگهان چشمش به زنی افتاد که دست بچه ای را گرفته بود. خانم فورسیته بود، هنوز جوان بود، هنوز زیبا بود و هنوز دلربا.

    خانم لویزل یکه خورد، با او صحبت کند یا نه؟ بله، البته، حالا که قرض خود را ادا کرده باید همه چیز را بگوید، چرا نگوید؟

    جلو رفت.

    «سلام ، ژان.»

    زن دیگر از این که چنین دوستانه طرف خطاب زنی مهربان وساده پوش قرار گرفته بود مبهوت شد و چون او را به جا نیاورده بود، من من کنان گفت:

    «اما … خانم… شما را به جای …. حتما اشتباهی گرفته اید.»

    «خیر، من ماتیلد لویزل‌ام.»

    دوستش بلند گفت:

    «ماتیلد بیچاره من! چقدر تغییر کرده‌ای!»

    «آره، از آخرین باری که تو را دیده ام روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام … همه اش هم به خاطر تو بوده!»

    « به خاطر من! چطور مگر؟»

    «یادت می آید آن گردن بند الماسی که به من امانت دادی تا در شب مهمانی رقص وزیر گردنم کنم؟»

    «آره . خوب؟»

    «خوب، من گمش کردم.»

    « منظورت چیست؟ تو که پس آوردی؟»

    «گردن بندی که من آوردم شبیه گردن بند تو بود. بنابراین ده سال طول کشید تا بدهی‌مان را پرداختیم. خودت خبرداری، برای ما که آس و پاسیم کار آسانی نبود. البته دیگر تمام شده و من از این نظر خیلی خوشحالم.»

    خانم فورستیه خشکش زده بود.

    «منظورت این است که به جای گردن بند من گردن بند الماس خریده ای؟»

    «بله. تو آن وقت متوجه نشدی! آخر، مو نمی‌زد.»

    و با حالتی غرور آمیز و در عین حال ساده لوحانه لبخند زد.

    خانم فورستیه که به راستی تکان خورده بود، هر دو دست او را در دست های خود گرفت.

    «ای ماتیلد بیچاره من! آخر چرا؟ گردن بند من بدلی بود. دست بالا پانصد فرانک می‌ارزید.»

    موضوعات: آموزش نویسندگی  لینک ثابت



     [ 01:26:00 ق.ظ ]





      این چنین جهانم آرزوست...   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    این چنین جهانم آرزوست….

    که مادرم هر صبح صدایم می کند گاهی با داد هایی که می زند و گاهی با صدای آلارم گوشیش که مثل مته روی مخ است ولی شیرین است. آن قدر شیرین که دلی را نمی زند و کامم را شیرین می کند.

    آن قدر شیرین، که دوست داری مزه مزه اش کنی. می دانی چرا؟

    چون مطمئنی هنوز مادری هست که به فکر توست . هنوز مادری هست که چای آلبالوئی رنگی بریزد و کنارت بنشیند و بگوید از آن چه در ذهنش پر است. سرش را جلو بیاورد و پچ پچ وار از آمال و آرزوهایش برایت بگوید.

    از سپیدی لباس عروست تا دامادی که نیامده برایش عزیز شده است. هی حرف بزند و صدایش را به رخت بکشد. و تو بگویی: _ چی؟ متوجه نشدم!یک بار دیگر تکرار کن؟!

    این ها را بگویی به بهانه این که ساعت ها با تو بنشیند و سخن بگوید و نداند در شکلاتی چشمانش غرق شده ای…….

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-05-09] [ 01:59:00 ب.ظ ]





      آبلیمو   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم کوثر محمدیان

    آب لیمو یکی از سالم ترین و پرطرفدارترین چاشنی های موجود می باشد.  آب لیمو سرشار از ویتامین C، B و ریبوفلاوین و مواد معدنی همچون کلیسم، فسفر، منیزیم و همچنین پروتئین و کربوهیدرات می باشد.  آب لیمو به روده ها کمک می کند تا مواد زائد را بهتر دفع کند, باعث پاکسازی خون می شود و می تواند یبوست را درمان کند.

    آب لیمو برای کبد نیز مفید است و با تحریک تولید صفرا، در بهتر هضم شدن غذا کمک می کند. همچنین باعث می شود مخاط کمتری در بدن تولید شود. آب لیمو یک ماده ضد عفونی کننده طبیعی است که می تواند بسیاری از مشکلات پوستی را برطرف کند. به دلیل ویتامین C بالایی که در آن وجود دارد، باعث جوانی پوست و افزایش شفافیت و زیبایی آن می شود و می تواند چین و چروک پوست را به مقدار قابل توجهی کاهش دهد و ده ها خاصیت دیگری که در این مطلب نمی گنجد. به این نکات توجه داشته باشید؛

    🔹آب لیموی طبیعی و خانگی به شرطی که به طور بهداشتی آب گیری و به درستی نگه داری شود، به آب لیموی صنعتی ارجحیت دارد.  در کارخانه با هدف ضد عفونی کردن و جلوگیری از دو فاز شدن آب لیمو، آن را پاستوریزه می کنند.  از آن جایی که در پاستوریزه کردن آب لیموی صنعتی، از حرارت استفاده می شود ویتامین C موجود در آن از بین می رود‌. البته پس از پاستوریزاسیون به آن ویتامین C اضافه می کنند که قطعا با ویتامین طبیعی موجود در لیمو اصلا قابل مقایسه نیست.

    🔹بهتر است در هنگام آب گیری، لیموها دانه دانه آبگیری شوند تا آبلیمو از کیفیت بالاتر و عمر بیشتری برخوردار باشد.  وقتی که لیمو ها به صورت فلّه ای و یکجا در دستگاه آبگیری ریخته می شود، مواد روغنی موجود در پوست و هسته لیمو نیز وارد آبلیمو می شود که همین امر باعث ایجاد اکسیداسیون و در نتیجه تلخ شدن و کاهش عمر آن می شود . اگر به این روش فلّه ای آبلیمو تهیه می کنید حتما باید آبلیمو را در یخچال و به دور از نور و حرارت نگهداری کنید.

    🔹برای نگه داری طولانی مدت آب لیمو باید ظرف را کاملا پر کنید و در آن را محکم ببندید تا از ورود هوا به داخل بطری جلوگیری شود.

    🔹از ظروف پلاستیکی استفاده نکنید زیرا مواد اسیدی موجود در آبلیمو می تواند با دیواره ظروف پلاستیکی واکنش دهد و مواد شیمیایی نامطلوبی تولید کند که باعث بیماری های بسیاری از جمله سرطان می شود. بهتر است برای نگه داری آب لیمو از ظروف شیشه ای استفاده کنید. معمولا این ظروف دارای درب فلزی هستند.  حتما باید به سالم بودن لایه ی محافظ داخل درب توجه کنید. در صورت بروز موارد زیر آب لیمو را مصرف نکنید: ۱ - زمانی که درِ فلزیِ شیشه آب لیمو زنگ زده باشد. این حالت نشان دهنده ایجاد ترکیب های شیمیایی در این محصول مایع است و بهتر است که از مصرف آن‌ خودداری کنید. ۲ - آب لیمویی که لایه ای از کپک سطح آن را پوشانده است. کپک ها در مواد غذایی سمومی ایجاد می کنند که سرطان زا هستند.

    موضوعات: وبلاگ علمی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-08] [ 12:21:00 ب.ظ ]





      لقمه ای برای همه   ...

    چشمم به شلیل های قرمز و براق اُفتاد و آب از دهانم راه اُفتاد، اما قیمت را که دیدم گلویم تا اعماق وجودم خشک شد.

    ده هزار تومان برای یک کیلو؟

     نمی دانم دلیل گرانی امسال میوه فقط خشکسالی است یا چیز دیگر، فقط خودم را جای کودکانی گذاشتم که بوی خوش میوه های بهشتی را از میوه فروشی ها استشمام می کنند ولی دسترسی به آن میوه ها ندارند.

    کودکان یا حتی بزرگسالانی که با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند و به نوعی استخوان خرد می کنند.

    فکرم درگیر میوه و گرانی و بچه ها بود که گفتگوی دو خانم توجهم را جلب کرد.

    جوان تر به مسن تر می گفت: 

    _ امسال هرچی میوه از باغ پدرشوهرم آوردیم خونه, بسته بندی کردم و دم خونه همسایه ها دادم آخه از گلوم پایین نمی رفت من میوه بخورم و بچه های همسایه, حسرت میوه بکشند.

    خانم مسن تر هم دعا می کرد و می گفت:

    _ الهی خیر از خونه و زندگیت ببینی و بچه هات عاقبت به خیرشوند، کاش چهار تامسئول مثل تو فکر می کردند تا این قدر مردم اسیر نبودند.

    جالب بودکه نوع دوستی و مهربانی را در هیچ دانشگاه و مدرسه ای نمی توان یاد داد و نهادینه کرد، فقط فطرت انسان جوابگوی این صفت خدایی و عالی هست و خواهد بود.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-05-07] [ 07:34:00 ب.ظ ]





      دلم گرفته   ...

    دلم گرفته از خودم، آشفتگی و بستگی

    از آن نگاه دزدکی، دلبستگی و خستگی

    تو عالم رفاقتی، لب تشنگی وابستگی

    بغضم گرفته از همه، تنهایی و آوارگی

    نگاه دیگران به من، دیوانگی دلدادگی

    درمان درد من تویی، لب خاموشی دلداده گی

    کاشکی نباشد تیرگی تو دنیای نگاه من

    اشکم داره رها می شد کاری بکن به حال من

    گفتی زلیخا نتونست طاقت بیاره ضرب و شتم 

    یوسف مثال مروارید طاقت بیاره عشق من

    نگو که فرصتی نبود میان ما درین قفس

    باشد نفس بریده شد تو سینه ام نفس

    به یاد حرف های دلم به یاد آن شب غروب 

    نمی دانی درون من چه ریشه ای کرده ای

    معتاد آن چشم ها شدم چه غوغایی کرده ای

    کجا برم به مغربی یا مشرقی

    نمی خواهم رها کنم دنیای عشق دل آشوبی

    اگر باشم کنار تو دنیا گلستان می کنم

    اگر نخواهی عشق من حب تو دریا می کنم

    کسی نمی تونه هنوز به عشق من دست بزند

    تو عالم دنیای من بخواد بهت سیلی بزند

    سینه سپر می کنم تو را هنوز دوست دارم

    بیا بگیر ز جان من نگو که بی تو بمونم

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [شنبه 1397-05-06] [ 11:09:00 ق.ظ ]





      سردی، سوغات عمارت فرنگ   ...

    قدیم ها در خانه ها دو تا زنگ یا به قول قدیمی ها، کلون داشت یکی حلقه ای، یکی به حالت گوشت کوب.

      وارد خانه های قدیم که می شدی اول باید از یک راهرو بلند و باریک رد می گذشتی که به آن دالان می گفتند بعد تازه به یک حیاط بزرگ می رسیدی، پذیرایی هم جدا بود.

    آشپزخانه یا مطبخ قدیم، آن طرف حیاط بود، دورتر از اتاق ها.

    دستشویی را نزدیک در خروجی یا ته ته حیاط می ساختند.

    قدیم ها دیوار خانه ها کاهگلی بود. سقف اتاق ها بلند بود.

    فرش کف خانه خرسک یا فرش دست بافت بود. زمستان ها کرسی در خانه ها براه بود

    قدیم شیشه های اتاق رنگی بود، چند رنگ.

    حالا خانه ها را با آجر و بتون می سازند سقف آن ها کوتاه است.

     دیوارها یا گچی اند یا سنگی.

    فرش ها ماشینی شده، بجای کلون آیفون و زنگ آمده.

    دالان رفته و بالکن آمده.

    آشپز خانه کنار پذیرایی است دستشویی و حمام هم کنار آن ها.

    چیزی به اسم حیاط وجود ندارد.

    شیشه های شفاف با یک پرده زخیم پوشیده شده اند، که مبادا نوری داخل بیاید.

     رنگ دکور خانه ها کرم قهوه ای است، پذیرایی و نشیمن یکیست.

     هرکس اتاق شخصی دارد، شاید سر میز شام 

    هم دیگر را ببینند.

    شاید برای ما که به خانه های جدید خو گرفته ایم حتی تصور زندگی در خانه های قدیمی هم سخت باشد.

     شاید فکر کنیم که وقتی می توان راحت تر زندگی کرد چرا این سختی را باید تحمل کرد.
    قدیم خانه ها دو کلون زنانه و مردانه داشت تا بانوی خانه متوجه شود فرد بیرون از خانه مرد است یا زن.

     دالان داشت تا وقتی نامحرمی می خواهد داخل خانه شود بانوی خانه فرصت داشته باشد خود را بپوشاند.

    بعد از آن هم یک حیاط بزرگ و دل باز پر گل و درخت داشت که بانوی خانه دلش نگیرد.

    آشپزخانه را آن طرف حیاط می ساختند که بوی غذا از صبح تا ظهر توی خانه نپیچد و باعث بی اشتهایی خانم خانه نشود.

    دستشویی دورترین نقطه نسبت به ساختمان خانه بود تا میکروب آن به داخل ساختمان سرایت نکند.

     سقف اتاق ها بلند بود تا هوای درون اتاق مانده نشود.

    فرش ها دست بافت بود و گرمی آن مانع درد دست و پای ساکنانش می شد.

    کرسی در زمستان افراد خانواده را دور هم می آورد.

    شیشه های اتاق ها رنگی بود تا روح و زیبایی و نشاط در خانه جریان داشته باشد.
    حالا خانه ها با یک لایه نازک آجر و بتون ساخته می شود، خیلی راحت صداها و اخبار همسایه کناری را می شنوی.

    کف و دیوارش سرامیکی و سنگی است و کف قسمتی از آن را فرش ماشینی پوشانده است. زمستان ها از این همه سردی سرامیک و فرش لرز می کنی و حتما باید پاهایت را با کفش و جوراب محدود کنی.

    بوی غذا تا مدتی بعد از طبخ، در خانه می ماند و

    گاهی باعث بی اشتهایی و دل زدگی بانوی خانه می شود.

    رنگ هایی که درون خانه بکار رفته رنگ های سرد و خنثی است که نهایت هنر دکراتور برای ایجاد تناسب و هارمونی است; غافل از این که یک نواختی ملال آور است و رنگ قهوه ای عامل افسردگی و سردی. 

    سقف آن کوتاه است خیلی زود در این خانه ها دلت می گیرد.

    چیزی به اسم حیاط هم وجود ندارد که با چرخیدن در آن دلت را سبک کنی.  

    هنر معماری امروز یک بالکن کوچک است که بانوی امروزی حتی نمی تواند آزادانه در آن رفت و آمد کند و حتما باید برای استفاده از آن حجاب داشته باشد.

    سردی و سردی و سردی ارمغان معماری وارداتی امروز است:

    سردی رنگ ها، وسایل و معماری و به تبع آن سردی روح ها.سردی، سوغات عمارت فرنگ

    قدیم ها در خانه ها دو تا زنگ یا به قول قدیمی ها، کلون داشت یکی حلقه ای، یکی به حالت گوشت کوب.

      وارد خانه های قدیم که می شدی اول باید از یک راهرو بلند و باریک رد می گذشتی که به آن دالان می گفتند بعد تازه به یک حیاط بزرگ می رسیدی، پذیرایی هم جدا بود.

    آشپزخانه یا مطبخ قدیم، آن طرف حیاط بود، دورتر از اتاق ها.

    دستشویی را نزدیک در خروجی یا ته ته حیاط می ساختند.

    قدیم ها دیوار خانه ها کاهگلی بود. سقف اتاق ها بلند بود.

    فرش کف خانه خرسک یا فرش دست بافت بود. زمستان ها کرسی در خانه ها براه بود

    قدیم شیشه های اتاق رنگی بود، چند رنگ.

    حالا خانه ها را با آجر و بتون می سازند سقف آن ها کوتاه است.

     دیوارها یا گچی اند یا سنگی.

    فرش ها ماشینی شده، بجای کلون آیفون و زنگ آمده.

    دالان رفته و بالکن آمده.

    آشپز خانه کنار پذیرایی است دستشویی و حمام هم کنار آن ها.

    چیزی به اسم حیاط وجود ندارد.

    شیشه های شفاف با یک پرده زخیم پوشیده شده اند، که مبادا نوری داخل بیاید.

     رنگ دکور خانه ها کرم قهوه ای است، پذیرایی و نشیمن یکیست.

     هرکس اتاق شخصی دارد، شاید سر میز شام 

    هم دیگر را ببینند.

    شاید برای ما که به خانه های جدید خو گرفته ایم حتی تصور زندگی در خانه های قدیمی هم سخت باشد.

     شاید فکر کنیم که وقتی می توان راحت تر زندگی کرد چرا این سختی را باید تحمل کرد.
    قدیم خانه ها دو کلون زنانه و مردانه داشت تا بانوی خانه متوجه شود فرد بیرون از خانه مرد است یا زن.

     دالان داشت تا وقتی نامحرمی می خواهد داخل خانه شود بانوی خانه فرصت داشته باشد خود را بپوشاند.

    بعد از آن هم یک حیاط بزرگ و دل باز پر گل و درخت داشت که بانوی خانه دلش نگیرد.

    آشپزخانه را آن طرف حیاط می ساختند که بوی غذا از صبح تا ظهر توی خانه نپیچد و باعث بی اشتهایی خانم خانه نشود.

    دستشویی دورترین نقطه نسبت به ساختمان خانه بود تا میکروب آن به داخل ساختمان سرایت نکند.

     سقف اتاق ها بلند بود تا هوای درون اتاق مانده نشود.

    فرش ها دست بافت بود و گرمی آن مانع درد دست و پای ساکنانش می شد.

    کرسی در زمستان افراد خانواده را دور هم می آورد.

    شیشه های اتاق ها رنگی بود تا روح و زیبایی و نشاط در خانه جریان داشته باشد.
    حالا خانه ها با یک لایه نازک آجر و بتون ساخته می شود، خیلی راحت صداها و اخبار همسایه کناری را می شنوی.

    کف و دیوارش سرامیکی و سنگی است و کف قسمتی از آن را فرش ماشینی پوشانده است. زمستان ها از این همه سردی سرامیک و فرش لرز می کنی و حتما باید پاهایت را با کفش و جوراب محدود کنی.

    بوی غذا تا مدتی بعد از طبخ، در خانه می ماند و

    گاهی باعث بی اشتهایی و دل زدگی بانوی خانه می شود.

    رنگ هایی که درون خانه بکار رفته رنگ های سرد و خنثی است که نهایت هنر دکراتور برای ایجاد تناسب و هارمونی است; غافل از این که یک نواختی ملال آور است و رنگ قهوه ای عامل افسردگی و سردی. 

    سقف آن کوتاه است خیلی زود در این خانه ها دلت می گیرد.

    چیزی به اسم حیاط هم وجود ندارد که با چرخیدن در آن دلت را سبک کنی.  

    هنر معماری امروز یک بالکن کوچک است که بانوی امروزی حتی نمی تواند آزادانه در آن رفت و آمد کند و حتما باید برای استفاده از آن حجاب داشته باشد.

    سردی و سردی و سردی ارمغان معماری وارداتی امروز است:

    سردی رنگ ها، وسایل و معماری و به تبع آن سردی روح ها.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-05-05] [ 09:32:00 ب.ظ ]





      دیدار تو   ...

    بوی اسفندهایت که به مشامم می خورد جدا می شوم از دنیا.

    قدم قدم به حَرَمَت نزدیک ترمی شوم و سنگین تر و تهی تر.

    هر طرف نگاه می کنم جدا گشته ای از خویش می یابم و جوینده ای به ضریحت.

    چشمم به ناب ترین و طلایی ترین ایوان دنیا می اُفتد و بی خود می شوم از خود.

    سر از پا نمی شناسم و فقط نشانی ضریحت رامی گیرم و دستان را حلقه می کنم در گرداگرد آن حلقه های طلا و دل سیر درددل.

    اینک باز می گردم ولی سبک و پُرشده از تو.

    از صفای تو و خوبیهایت، از تمام بهانه هایی که برای دیدنت داشتم و حالا دستانم بوی عطرت را گرفته و دلم بوی عشق دوباره دیدنت.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-05-04] [ 11:29:00 ب.ظ ]





      رمز شادی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    این منم، پیشه ام خانه داری است من این گونه ام:

    کار را نه برای پول، که برای ثروت انجام می دهم. ثروتی تهی از فقر فرهنگی.

    همان گونه که برای کار در خانه، پولی نخواهم گرفت و آن را با عشق مبادله می کنم. بیرون از خانه هم، گر کاری هست از سر معامله ی عشاق است، نه از سر درآمد.

    و این نگاه من است به دنیای زنانه ام؛ حفظ ظرافت های زنانگی, نه کسب قدرت مردانگی. بله من این گونه ام.

    و این است رمز شادی من

    موضوعات: دل نوشته, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



     [ 10:27:00 ق.ظ ]





      ایوان طلا   ...

    موضوعات: عکس نوشته  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-03] [ 03:33:00 ب.ظ ]





      برکت    ...

    انگار با تمام شدن امتحانات، لوازم التحریر من هم ته کشیده بود.

    برای کلاس یادداشت نویسی هیچ چیز دنبالم نبود.

    پس به لوازم التحریری سر راهم که پیرمردی با وقار و مهربان بود رفتم و از او خودکار و هر چیزی که لازم داشتم خریدم.

     وقتی قیمتش را پرسیدم با لبخند و مهربانی قیمتش را گفت.

    با ماه قبل که برای امتحاناتم خودکار خریده  بودم قیمتش فرقی نکرده بود تعجب کردم؛ 

    این چند وقت همه چیز دوبار و سه بار گران شده بود، ولی این مغازه اجناسش را به قیمت قبل می داد.

    چیزی نگفتم، اما او تعجب را از نگاه خواند و گفت:

    ما قیمت اجناس را به همان قیمتی که قبلا خریدیم می دهیم تا وقتی که جنس جدید را با قیمت بیشتر، نخریم قیمت ها را زیاد نمی کنیم.

    تبسمی کردم و گفتم:

    _ خداخیرتان بدهد.

    در زمانه ای که بعضی فروشنده ها، حتی، با توهم بالا رفتن قیمت دلار و طلا و چه و چه، بهانه ای برای زیاد کردن قیمت اجناس پیدا می کنند، وجود افرادی مثل این پیرمرد لوازم التحریر فروش، برکتی برای جامعه است.

    هرچند مانند این افراد کم نیستند اما هرکسی می تواند به اندازه سهم خود، هرچند کم، نقشی در بهبود شرایط، ایفا کند.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 11:53:00 ق.ظ ]





      ولادت امام رضا(ع)   ...

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



     [ 06:46:00 ق.ظ ]





      کارگاه آموزشی داستان نویسی(جلسه اول) قسمت سوم   ...

    داستان کوتاه: چند چیز با این شخصیت کشمکش  می کند یا یک آدم بیرونی است و یا یک اتفاق بیرونی مثل طوفان و… هرچه این آدم با اتفاق قوی تر و جدی ترباشد بهتر معرفی می شود. در داستان باید نیرنگ و دسیسه قرار داشته باشد. پس از یافتن سوژه یک مشکل برایش فراهم می کنیم که این نباید راحت حل شود باید کشمکش باشد. شروع یک مشکل می تواند با اتفاق باشد ولی پایان این مشکل نه. داستان کوتاه: از ۱۰۰۰ کلمه تا ۱۰۰۰۰ و ۱۵۰۰۰ کلمه (هر صفحه ۲۵۰ تا ۳۰۰کلمه است) رمان: بالای ۱۵۰۰۰ کلمه شخصیت باید یک شخص باشد و نسبت به بقیه بلد باشد و تیپ خاصی باشد. چالش باید منطقی باشد. داستان بلند: یک برش از زندگی مدنظر است  (داستان کوتاه است که بلند شده است) رمان: ۱۰ تا ۲۰ سال از یک شخصیت یا یک نسل مدنظر است. وقتی طرح را می نویسیم همه چیزش را باید فکر کرده باشیم و هیچ چیزش رها نشده باشد. طرح و شخصیت مکمل یک دیگرند. (شخصیت خاص،یک طرح خاص خلق می کند) کشمکش درونی فرد (با خودش) داستان را جذاب  می کند. اشیاء در داستان ها مهم اند و می توانند نقش داشته باشند.

    موضوعات: آموزش نویسندگی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-05-02] [ 11:00:00 ق.ظ ]





      تحویل حال   ...

    نزدیکی های غروب بود که برق قطع شد.

    برای فرار از گرمای اتاق، حیاط را آب پاشی کردم. خواهرم فرش را داخل حیاط انداخت و مادرم با سینی شربت خنک به جمع ما پیوست.

    مدتی نگذشته بود که گنجشکی که از پریدنش معلوم بود نمی تواند پرواز کند از زیر گلدان های گوشه حیاط بیرون آمد.

    سه نفری به گنجشک خیره شده بودیم؛ هرکس نظری  درباره آن می داد.

    ناگهان گربه سیاهی از سر دیوار داخل حیاط پرید. خواهرم از ترس جیغی زد و داخل اتاق پرید.

    مادرم هم با دمپایی دنبالش انداخت. گنجشک که خیلی ترسیده بود به پناهگاه خودش که زیر گلدان ها بود

    برگشت گربه بخت برگشته هم که از ضرب شست مادر بی نصیب نمانده بود سریع از نردبان بالا رفت و فرار را بر قرار ترجیح داد.

    کمی که گذشت آرامش به خانه ما برگشت و بررسی و تحلیل درباره گربه بخت برگشته شروع شد.

    هرکس نظری می داد اما

     من پیش خودم فکر کردم که چه گربه بی عقلی بود اصلا به جمع سه نفری ما نگاه نکرد؟ 

    فکر نکرد که اگر پایین بیاید بی نصیب نمی ماند حداقل می توانست صبر کند تا ما از آن جا برویم.

    از طرف دیگر هم شجاعت گربه را تحسین می کردم با خودم گفتم:

    موجودی که به دنبال هدفش شجاعت به خرج می دهد و هیچ گونه ترسی را به خود راه نمی دهد قابل ستایش است حتی اگر یک موجود فاقد عقل و شعور باشد.

    برخلاف بعضی آدم ها که حتی حاضر نیستند برای هدفی که دارند تلاش کنند،ریسک کنند.

    حاضر نیستند از جای خود تکانی بخورند و قدمی بردارند و منتظرند که به طور معجزه آسایی همه چیز برای آن ها مهیا شود.

    یادآیه ۱۱ سوره رعد افتادم که می گوید:

    انَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ

     خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آن چه را در خودشان است تغییر دهند!

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-05-01] [ 01:02:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.