کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < تیر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          




کاربران آنلاین

  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • نرجس دولت آباد
  • زكي زاده
  • وجيهه السادات بدري
  • اسماءالحسنی
  • آ.ن - ثقلین
  • ریحانه
  • مهاجر
  • الهام كرمي
  • شیما حمیداوی
  • پاییز
  • رها
  • فاطمه منصوری
  • پیشوای مسیح
  • عیسی صالحی
  • زهرا عبدالهي تبار
  • زینب کیومرثی
  • فاطمه صغرا داوری



  •   مسولیتی به نام حجاب   ...

    بچه به بغل کنارم نشست.

    تنگ تر نشستیم تا جایی برای بچه اش باز شود. بچه را کنارم گذاشت. می شناختمش. دوست دوران دبیرستان خواهرم بود. همه کسانی که بچه کوچک داشتند آنجا را برای نشستن انتخاب کرده بودند و به همين دليل محیط پر سر و صدا و شلوغی ايجاد شده بود.

    وقتی متوجه موضوع شدم دیر شده بود و جاهای دیگر پر شده بود.

    بالاجبار همان جا نشستم و شروع كردم به خواندن دعا.

    در طول دعا دائما حواسم پرت می شد شلوغ تر که شد رفت و آمد بچه ها از راهی که از جلوی ما رد می شد بیشتر شد و وضعیت را بدتر کرد.

    نمی توانستم تمرکز کنم ولی با هر سختی , خود را مشغول دعاکردم.

    تازه حواسم جمع شده بود که صدای تشر كسي را شنیدم که به بچه خردسالی می گفت:

    «مگه نگفتم برو پیش مادرت»

    از صدای او بچه که سهل بود من هم ترسیدم.

    صبر کردم تا دعا تمام شود.

    با لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم:

    _ شما وقتی چادر سرت میکنی باید مسئولیت آن را بپذیری. یک خانم چادری, حتی اگر چادر را برای یک مراسم دعا سر می کند مخصوصا وقتی مخاطبش بچه باشد نباید با او بد رفتاری کند، چون این مسئله در ذهن او می ماند و بزرگ تر که شد دید بدی نسبت به حجاب و افراد با حجاب پیدا می کند.
    من هم از سر و صدا و رفت و آمد بچه ها اذیت شدم شما که مادری, نسبت به من بايد صبور تر باشي. مسلما از وقتي مادر شدي بايد صبرت بيشتر شده باشد.

    پس بهتر می توانی سر صدای آن ها را تحمل کنی.
    آن خانم جواب عجيبي به من داد: مگر خود ما دو سالگیمان را یادمان هست که اين بچه ها یادشان بیاید؟

    گفتم: شاید اتفاقی که افتاده را یادشان نباشد اما رفتار و منش افراد در ناخودآگاه آدم ها می ماند و چون این رفتار را از فرد باحجابی دیده با این فکر که با حجاب ها آدم ها بد اخلاقی هستند بزرگ می شود و بعدا که بزرگ شد و شاید منصبی را بر عهده گرفت کارهایی انجام می دهد که مسلما هیچ فرد محجبه ای آن را نمی پسندد.

    دوستم مي گفت مدیر یک مدرسه غیر انتفاعی تمام معلم های چادری اش را اخراج کرده.

    از استادم که علت را پرسیدم گفت:

    این آدم از جایی در كودكي و نوجواني اذیت شده. البته این موارد خیلی کم اتفاق می افتد برعکسش هم زیاد است.

    وقتی خوش اخلاقی و خوش رفتاری با حجاب عجین می شود می بینیم که دختر یک فرد بی حجاب، به شدت متمایل به حجاب می شود.

    وقتی قضیه را می شکافی می بینی یکی از بنده های خوب خدا پشت این کار بوده که زیبایی سیرت و صورت را با هم داشته است.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-04-15] [ 11:15:00 ب.ظ ]





      برکت   ...

    هنوز از هول و استرس انژیو مادرم در نیامده بودم که امتحانات ترم شروع شد.

    مادرم پنج شنبه نوبت دکتر داشت. می دانستم که اگر با یکی از خواهرانم  برود پشت در مطب دکتر می نشینند و داخل نمی روند؛ از طرفی هم می دانستم که مادرم وقتی دکتر را می بیند نصف مشکلاتش را فراموش می کند بگوید.

    باید خودم همراهش می رفتم، اما امتحان کلام داشتم می دانستم که حداقل نصف روزم بابت آن هدر می رود و فرصت نمی کنم درس بخوانم.

    بین رفتن و نرفتن مردد بودم،  بلاخره با خودم گفتم  تابستان امتحان می دهم مادرم واجب تراست؛ یا نهایتا مجبور می شوم یک بار دیگر سر کلاس بنشینم.

    دلم را یک دل کردم و همراه مادرم رفتم.

    از  صبح که آن جا رسیدیم تا بعد از ظهر کارمان طول کشید.

     پایم که به خانه رسید از خستگی بیهوش شدم فقط شب توانستم مقداری از کتاب را بخوانم.

    با امید به خدا سر امتحان حاضر شدم و هرچه به فکرم می رسید را روی کاغذ آوردم.

    هرچه سر امتحان بارم ها را حساب می کردم می دیدم که به ده نمی رسد تا بتوانم تابستان امتحان بدهم.

    با این حساب، باید دوباره سرکلاس می نشستم.

    نشستن بیشتر، فایده ای نداشت برگه را تحویل دادم و از سالن خارج شدم.

    چند روز بعد، امتحان بعدی بود. به محض این که امتحانم را تحویل دادم استاد درس کلام را دیدم.

    جلو رفتم و سلام و علیکی کردم استاد از امتحان پرسید، قضیه مادرم را برایش تعریف کردم و گفتم:

    خیلی بد امتحان دادم  قبول نمی شوم.

    گفت انشاالله قبول می شوی.

    گفتم: نه استاد خیلی بد دادم حساب کردم سر امتحان قبول نمی شوم.

    گفت: قبولی نترس

    گفتم: مطمئنم قبول نمی شوم حتی ده نمی شوم تا تابستان دوباره امتحان بدهم چه برسد به دوازده.

    نگاهی به من انداخت و گفت:

    _می گم قبول شدی

    باورم نمی شد؛ استاد کاور درون دستش را بالا آورد برگه مرا بیرون آورد: 13.75

      چند بار نگاه کردم باورم نمی شد خیلی خوشحال شدم پرسیدم:

    _ آخه چطور ممکنه

     استاد گفت:

    خدابرکت کاری که برای مادرت کردی را به تو داد.

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 04:48:00 ب.ظ ]





      شکر   ...

    الهی شکر که گاهی وقت ها بهم تفهیم می کنی که هستم و به هر شکلی مجازاتم می کنی

     این که فقط خودت لایق صبوری کسی جز خودت صابر نیست.

     کاسه صبرم را به گدایی در میکده تو آویزان کردم، به تمنای وصال تو می اندیشم،

     متشکرم که به من فهماندی لیاقتم چه قدر است و تاوان پس دادن هم جسارت می خواهد

     باری دگر ارزش من خاکی را گوشزد کردی.

     ای یاری دهنده وجودم 

     کاش آدم بودیم و در بارگهت معصومانه و بی ریا ذکر لبیک می گفتیم و اسیر هر گرگ صفت ملبس در لباس میش با چرب زبانی نمی شدیم

     که ذکر توبه می خوانند و ادعای عاطفه می کنند.

     الهی برسد روزی که جز یادت کلمه بر زبان نرانیم و فقط ملتمس رحمت و انعام مقدر باشیم.

     چه دل تنگم،

     دستانم را به دستانی سپردم که مرا نیمه راه رها کرد و این دل دردمند را لبریز شکایت.

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 05:51:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.