چه کسی می داند؟

چه کسی می فهمد؟!

دست گلت را‘ شاخ شمشادت را‘ پسر رعنا و خوش خنده ات را به چه قیمتی؟

به چه قیمتی راهی جنگ‌ می کنی؟

با چه جرأتی سینه سپر می کنی و ثمره ی زندگی ات را می فرستی جلوی گلوله؟

چقدر بدهند تا دل از جگر گوشه ات بکنی؟ تا مهر مادری ات را زیر پوتین های ساق دارش له کنی و پای رضایت نامه اش را امضا کنی؟

وعده ی کدام بهشت برین را بدهند تا حاضر شوی سلفی های شجاعتش را در شام ببینی؟!

از کجایش بگویم ؟

از کجای خون دل خوردن ها؟

مادر است ها! مادر است….

نه ماه انتظارش را کشیده‘ برای دیدنش یک دنیا درد را در آغوش کشیده….

بزرگ‌ شده حالا بعد از بیست و اندی سال‘ حالا که باید لباس دامادی بپوشد‘ جامه ی رزم به تن می کند.

تصمیمش را برای رفتن می گیرد….با التماس و حتی باگریه رضایت را می گیرد…

وای از دل مادر… وای از دل پدری که علی وار با چاه‘ شب درد و دل می کند…

در این واپسین روزهایی که از شام و سرحدات کشورم گل های پرپر می آورند …

می نویسم و افسوس که این قلم‘ برای ضجه های مادری پشت جنازه فرزندش کم است.

و برای پدری که استوار می ایستد و در برابر حکم خدایش سر تعظیم فرود می آورد نا چیز ناچیز است .

قطره ای در برابر دریا …

اما خدا وکیلی‘ یک لبخندش‘ سیری چند؟!

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-14] [ 07:37:00 ق.ظ ]