کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < تیر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          




کاربران آنلاین

  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • اسماءالحسنی
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • ریحانه
  • مهاجر
  • الهام كرمي
  • شیما حمیداوی
  • somayye java
  • پاییز
  • رها
  • پیشوای مسیح
  • 파테메
  • زهرا عبدالهي تبار



  •   روغن فکر   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    دیدید یه عده به ظاهر روشن فکر میان می گن آزادی فکر، آزادی عقیده، آزادی، آزادی، آزادی. اما حواسشون نیست خودشون ذهن و فکر و روحشون به کل در خدمت بعضیا است و اصالتا ماهیت خودشونو در رسانه های غربی تعریف می کنند.

    و کلا از آزادی محرومند منتها نسبت به همون چهارچوب آزادی دارن. کج فهمی ها و تعصبات ناتمام فقط و فقط خودشون رو می کشونه پایین و روز به روز، زودرنج تر و مچاله تر می شن.

     حالا هرچقدرم ظاهرشون و حرفاشون خوب باشه. من اصلا موندم با کدوم منطق حمایت از محرومان یا مستضعفان یا مظلومین را غربال می کنن؟

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [شنبه 1397-04-09] [ 10:02:00 ب.ظ ]





      زیاده خواه   ...

    روبروی خانه شان باغچه بزرگی بود که پُر بود از درختان میوه دار.

    صاحب باغچه اطراف باغچه اش را فنس کشیده بود . پسرک هر وقت از خانه بیرون می آمد دلش غنج می رفت تا ناخنکی هر چند کوچک به درختان بزند.

    مادرش موعد میوه ها که می شد، چیزی برای او کم نمی گذاشت؛  تا مبادا نخوردن میوه، باعث دست اندازی به باغچه همسایه شود.

    میوه ممنوعه شیرین و جذاب است به همین دلیل روزی دور از چشم مادر و با زحمت و عذاب خودش را به آن سوی فنس هاکشاند، رسیدنی به قیمت خراش های کف دست و ساق های پا. 

    وقتی میان درختان قرار گرفت احساس حکمران فاتح را پیدا کرد و با چیدن اولین زردآلو و سیب، شادیش آغاز شد اما!!

    بعد از خوردن میوه ها، سوزشش و درد خراش ها را به یاد آورد و کمی ترسان از بازگشت دوباره، و سختی و خراش.

    فنس های روبرو را از پایین به بالا برانداز کرد و عزم جزم بر بازگشت که انتهای باغچه پشت درختها، سایه روشنی نظرش را جلب کرد.

    آهسته به طرفش رفت و ناباورانه دری باز را دید که تا به حال به آن توجه نکرده بود.

    زیاده خواهی او را از سخاوت صاحب باغچه منحرف کرده بود و باعث حسرت طولانی مدت و خراش های عمیق دست و پاهایش شده بود.

    وقتی از در بیرون می رفت تلخی گلویش را قورت می داد و سوزش زخم ها را تحمل می کرد اما سرشکستگی برابر فطرت و نفس را تاب نداشت.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 08:41:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.