دل به دریا باختم، ندانسته با خروشش آشنایم کرد.

 به دنبال صحرا رفتم، او هم از گداختگی، بر دلم نقش انداخت.

 ناگهان ابری پر بهار، شاباش ریزان از دنیای چشمانم گذر کرد و آوای جنون سر داد بر ضمیر ناخودآگاهم.

 خواستم ارتباط گیرم که زمین شکوه کرد از چهار پایی که همه کسش بود.

 با ناله های از روی عجب، گردن کشان گفت:

_ تو از چه نالانی? بیا خود را به آغوش من سپار تا آرام گیری.

 قلبم از پیشنهادش به تنش افتاد، گام هایم می لرزید؛ لبانم به حرمت خیر الرازقین تبسم بست و درونم جاری شد به ذکر یا مقلب القلوب. 

بار الها چو طنین بستی مرا به ضوء ایزدی و در دریای نگاه الهام بخش رها کردی من به تمنای تو دلداده ام و با بلوای کنون ساخته ام.

 لب ساحل نگار، باز خود را باخته ام لبیک گویان بر کعبه مقصود طنین انداخت.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-04-05] [ 05:40:00 ق.ظ ]