کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < تیر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          




کاربران آنلاین

  • متین
  • حدیث عشق
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • اسماءالحسنی
  • پینــــــــــــــــــــار
  • مبلغ دین
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • somayye java
  • پاییز
  • 파테메
  • شریفه محمدی



  •   خلوت دل   ...

    گاهی در پیچ و خم گزیستن، آن قدر خود را تنها می یابی که هیچ شانه ای را شایسته سر برنهادن نمی یابی تا خلوت دل را در عرصه درماندگی وجود یاری رسانی و هوای غم زده دل را چاره نمایی تا به آرمان نگاه پروانه وار گره زنی.

    کجاست بانی تمام حیات که با یک جرقه، باغ نگاه را سرزنده کند و حامی طوفان خستگی باشد و تکیه گاه دریای نا آرام باشد تا جزر و مد ساحل را، نم باران دل داده کند و به زلف گیسوان باد تحفه دهد و باران شوق را بر سرزمین مادری ببارد.

    برشالیزار سبز چشمانت هدیه کند و بنازد حرمت گیسوان لرزان، در هوای ناب محمدی.

    لب را به حرمت یا زهرا گفتن وجود، لبیک گوید و بر کعبه مقصود روانه کند.

    ای دریا خروش من، در مقابل جزر تو چیزی جز فریاد بی صدا نیست.

    طنین شاعرانه، و حس آتشفشان لبریز از دل تنگی، مرا به خود می خواند.

      لبخند شکوفه معصوم، باغچه دل را به عهد خود استوار می کند،

     ببار و خود را نباز.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [جمعه 1397-04-01] [ 01:17:00 ب.ظ ]





      حق الناس   ...

    کلافه و خسته منتظر اتوبوس ایستاده و دعامی کردم که زودتر بیاید.

    بعد از ربع ساعتی چشم به خیابان دوختن، بالاخره هیکل زرد آن در سیاهی خیابان خودنمایی کرد و مثل همیشه آهسته خود را به ایستگاه رساند و به استراحت پرداخت.

    من هم کُفری از توقف، سوارشدم.

    به هرحال چاره ای نداشتم و برای رسیدن به خانه، مجبور به کشیدن ناز، و گوش به فرمان بودن آن هیکل زردرنگ بودم.

    صندلی جلو را به رسم پیش بودن، اختیار و خسته روی آن نشستم و لحظه های سخت انتظار برای حرکت چه دیر می گذشتند!

    چهره های دیگرمسافران را می دیدم و در خیال با افکار آن ها گشت و گذار می کردم.

    چهره ای آشنا سوار اتوبوس شد اما توجهی به من نکرد و در ته اتوبوس جا خوش کرد؛ دختر یکی از اقوام دور و دانشجوی دانشگاه.

    تعجب کردم چرا کارت نزد؟

    حساب را بر فراموشی گذاشتم و پیش خود گفتم: 

    _ موقع پیاده شدن یادآوری می کنم.

    در پایان ایستگاه و بعد از پیاده شدن، ناگهان چشمش به من افتاد و سلامی گرم کرد.

     من جواب سلام او را گرم تر دادم و اشاره به اتوبوس کردم و گفتم:

    _ بالاخره رسیدیم و او تاییدکنان به راه افتاد.

    در مسیر پیاده روی از من پرسید:

    _ سرکارمی ری؟

    من با تکان دادن سر گفتم:

    _  نه بابا.

    خودش ادامه داد:

    _ برای مردها هم کار نیست چه برسد به زن ها و محکم ادامه داد، 

    این دولت مردم را بدبخت کرده و مردم هیچ کار نمی توانند بکنند.

    کمی نگاهش کردم و گفتم:

    _ خدا برای قومی که خودشون به حال خودشون دلسوز نباشند کاری نمی کنه.

    تایید کرد و گفت:

    _ اون که صد در صد. من گفتم:

    _ حق الناس یکی از کارهایی هست که دلسوزی را نشان می دهد.

    با تعجب گفت:

    _ خوب آره اما چه ربطی داره؟

    جواب دادم:

    _ عزیزم شما امروز کارت اتوبوس نزدی و اگه صدتا مثل شما یه کار کوچیک را ازش بگذرند می دونی چه هزینه ای روی دوش بقیه مردم می افته و بعد این زنجیر ادامه دار می شه و هیشکی به حق الناس اهمیت نمی ده و باعث اون رو دولت می دونن.

    سرش را پایین انداخت و گفت:

    _ آره مخصوصا بلیط نزدم، آخه از راننده لجم گرفته بود.

    اما قول می دم دفعه بعد جبران کنم. 

    به سر کوچه رسیدیم و من تعارف به خانه کردم و او تشکر کرد و رفت.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 06:13:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.