کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < تیر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          




کاربران آنلاین



  مقایسه سه پیام رسان ایرانی سروش، ایتا و بله    ...

شاید برای برخی، که دغدغه استفاده از تولیدات ایرانی را دارند و در انتخاب یکی از پیامرسان های داخلی مرددند جالب باشد که بدانند کدام پیامرسان یا شبکه اجتماعی ایرانی از همه بهتر است.

به همین دلیل بااستفاده از تجربه شخصی، استفاده از این سه پیام رسان نقاط ضعف و قوت هریک را بررسی می کنیم:

سروش: اولین توصیه ها برای نصب پیام رسان ایرانی، روی این پیام رسان بوده است. 

سروش،قابلیت ایجاد گروه، و کانال را فراهم کرده است. 

اگر دائم آن را بروز کنید سرعت دانلود در آن بسیار بالاست.

سروش قسمتی برای کانال های پیشنهادی نیز دارد که با شرایط خاص می توانید کانال خود را در آن جا تبلیغ کنید.

در گروه های سروش، قابلیت حذف پیاهایی که خودتان ارسال کرده اید وجود دارد؛ ولی شما نمی توانید پیام های دیگران را که برایتان آمده را روی صفحه خودتان پاک کنید.

اگرچند پیام را باهم انتخاب کنی نمی توانی آن را کپی کنی.می شود تاریخچه را حذف کرد

امکان رفتن به اولین پیام را ندارد.

اگه پیام باشد که خودت ارسال کردی، قابلیت حذف برای همه گروه، و یا حذف برای مخاطب را دارد.

می توان آن را کپی گرفت یا برای دیگری فرستاد یا پاسخ آن را داد.

پیام دریافتی از دیگران، اگریکی باشد می توان کپی کرد ولی اگر چند پیام را انتخاب کنی قابلیت کپی ندارد.

حتی چندتا از پیام های خودت را نه می تونی حذف کنی نه کپی.

باید تک تک این کارا را انجام دهی.

گاهی پیام ها ارسال نمی شوند که خیلی به ندرت اتفاق می افتد.

در کانال خودتان قابلیت حذف گروهی پیام ها وجود دارد و می توان دسته جمعی پیام ها رافوروارد کرد.

با انتخاب چند پیام در کانال، قابلیت کپی و اشتراک گذاری از بین می رودـ

قابلیت کپی، فورواد و اشتراک گذاری در کانال هایی که عضو می شوید وجود دارد.

اما نمی توانید پیامی از کانال را روی صفحه خود حذف کنید.

با انتخاب چند پیام در کانال دیگران فقط می توان آن را کپی کنید.

سروش قابلیت نظر سنجی در کانال را دارد و قابلیت تماس درون سروش را دارد همچنین دارای صفحه شخصی است.

ایتا

پیامرسانی است که کارکردی شبیه به تلگرام دارد به همین خاطر خیلی افراد کار با آن را ترجیح می دهند چون راحت تر است.

پیام در کانال فوروارد و کپی می شود اما حذف

 نمی شوند.

پیام دیگران کپی و فوروارد می شود اما نمی توانید پیام دیگران را از روی صفحه خودتان حذف کنید.

پیام خودتان، کپی، فوروارد و حذف  از روی صفحه می شوند.

مشکلات ایتا

پیامی که برای کسی فرستادید حذف نمی شود برای فردی که فرستادید.

 چه قبل از اینکه او پیام را باز کند چه بعد از آن.

اگر پیامی را اشتباه فرستادید نهایتا می توانید آن را ویرایش کنید یا ویرایش را بزنید و آن را پاک کنید و ارسال کنید تا پیامتان خالی برود.

اگر چند پیام را پشت سر هم بفرستید در حالی که هنوز تیک ارسال نیامده پیام ها جابجا می رود، اول دومی بعد اولی مثلا.

هردو پیام رسان گزارش تخلفات دارند.

بله 

قابلیت حذف جمعی پیام ها 

چه در کانال و گروههایی که خودتان ایجاد کردید چه کانال و گروه دیگران این امکان را دارد.

پیام ها به ترتیب ارسال می شوند و از این نظر بر پیام رسان ایتا ترجیح دارد.

سرعت دانلود در آن نسبتا پایبن است و ورود به آن با کندی انجام می شود ولی از بقیه موارد مشکلی ندارد.

مشکل پیام رسان سروش و ایتا اینست که روی دسک تاپ نصب نمی شوند. 

در مورد امکان نصب نسخه بله روی صفحه دسک تاپ اطلاعی ندارم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-31] [ 05:25:00 ق.ظ ]





  مثل مادر   ...

دیشب با خواهرم فیلم دردسرهای عظیم را می دیدیم. جریان شخصیتی به اسم لطیف و بچه ای که فکر می کردند بچه اوست و او مجبور شد برای مدتی از او نگه داری کند.

وقتی که با جواب آزمایش مشخص شد بچه متعلق به دیگریست قرار گذاشتند که آن را تحویل دهند.

حالا در این میان لطیف بود که نمی خواست بچه را برگرداند.

غرق فیلم بودم و غرق بچه ای که توی بغل لطیف دست و پا می زد. 

دیگر نفهمیدم بقیه فیلم چه شد. غرق خیالات خودم شدم فکر کردم چه چیزی باعث می شود که یک آدم این طور دل بسته کودکی شود که هیچ شناختی از او ندارد، نه پدر و مادرش را می شناسد نه اصل و نسبش برای او مهم است.

انگار هر چه به کودکی محبت کنی باز هم راه دوری نمی رود، یک کودک هیچ وقت تو را از کار خیری که در حقش کرده ای پشیمان نمی کند. 

هیچ وقت به تو از پشت خنجر نمی زند معصومیت از وجودش می بارد.

تو هم هیچ انتظاری، از او نداری نه انتظار جبران داری نه می خواهی جایی برایت خرج یا پارتی بازی کند.

انگار طی یک قانون نانوشته خودت را موظف می بینی که برایش فداکاری کنی بدون هیچ چشم داشتی.

شاید مفهوم فداکاری که خدا به بندگانش توصیه می کندهمین باشد؛ در کودکی ماندن

اینکه من بدون هیچ چشم داشتی به دیگران کمک کنم صرف نظر از این که او برای من چه می کند.

کودکی که برایش فداکاری می کنی ممکن است دستت را گاز بگیرد و یا لبخندی از ته دل نثارت کند.

شاید این که زن با وظایف مادری و همسری خود به معراج می رسد همین مفهوم از خود گذشتگی یک طرفه باشد.

وقتی مادر می شوی همه چیز را برای او می خواهی بدون هیچ توقعی.

وقتی بچه ات را سیر می کنی و از شیره جانت به او می دهی نه نگران پوکی استخوان هستی نه دندان هایی که یکی پس از دیگری ممکن است بخاطر کمبود کلسیم از دست بدهی.

گاز گرفتن و نق نق نوزادت باعث نمی شود که دست از کار بکشی.

آرزوهای بزرگی که برایش داری بخاطر خود اوست نه هیچ انتظاری.

مادر که باشی فداکاری و از خود گذشتگی را شعار نمی دهی عمل می کنی.

آن وقت است که خدا بهشت را زیر پایت قرار 

می دهد.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[شنبه 1397-04-30] [ 05:43:00 ب.ظ ]





  گمنام   ...

مثل همیشه زود به گلستان شهدا رفتم.

همان طور که داشتم راه می رفتم نظرم‌ به سمت قبری افتاد که بین درختان بود و اطرافش پر از گل های شمعدانی.

جلوتر رفتم‘روی قبر را دیدم .

یک قبر ساده که فقط رویش نوشته فرزند روح الله. 

یک قبر جمع و جور که یک قهرمان تکه تکه شده در آن آرمیده اما بی نام و نشان.

یک قبر خالی و خاک گرفته که مادرش پیشش نبود.

شهید گمنام یعنی بی مادر…

مادری که شاید روزی بین هزاران هزار قبر به دنبال پسرش می گردد به امید اینکه بیابد آن فرزند رشید را.

گمنام یعنی پر از تنهایی، پر از آرزوهایی که وصال نیافت.

شهید گمنام یعنی مانند مادرش حضرت زهرا (س) است.

گمنامی یعنی درد بی مادری کشیدن و گمنام ماندن برای رسیدن به معشوقه ی خود.

گمنام یعنی یک پلاک یا شاید چند تکه استخوان یا  یک لباس پاره و خونی یا….

گمنام یعنی سرباز امام زمان که مثل من و تو بی معرفتی نکردند.

نتوانسنتد تحمل کنند آوارگی مهدی فاطمه (س) را…

گمنام یعنی…

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-29] [ 08:49:00 ق.ظ ]





  حسرت هاى بچه گانه!   ...

تابستان كه مى شود، ياد ايوان خانه مادر بزرگم مى افتم. 

 با آن ستون بلند در وسطش كه دوست داشتم در بغل بگيرم و دورش بچرخم. آن قدر بچرخم تا كف دستانم به سوزش بيفتد و سرم گيج رود.

 آن گاه گوشه ايوان مى نشستم و به ديوار حياط خيره مى شدم كه مارمولكى بزرگ، خود را از آن بالا مى كشيد.

 مارمولك روى ديوار را كه گم مى كردم، سرم را بالا گرفته و به آسمان خيره مى شدم. 

خفاشى كوچك از جلوى چشمانم رد مى شد و از پنجره تاريك و كوچكى، به ساختمان خرابه مرموزى كه آن سوى كوچه بود مى رفت. 

مالك آن ساختمان، پسر جوانى بود كه دانشجوى پزشكى بود و چند سال قبل، به دست شوهر خواهرش به قتل رسيده بود. براى همين آن خرابه، بيش از پيش در نظرم مرموز جلوه مى كرد.
زن و دو دختر كسى كه پسر دانشجو را كشته بود نيز، در كوچه پشتى خانه داشتند. 

در واقع پدر آن دو دختر، داييشان را كشته بود و خودش هم به قصاص اين قتل بالاى دار رفته بود.

 من آن سال ها، عمق اين فاجعه را درك نمى كردم. در عالم كودكى، هنگام بازى با دختركان بى پدر، حسرت كالسكه كوچك اسباب بازيشان را مى خوردم كه عروسك هايشان را توى آن نشانده و در كوچه راه مى بردند و هيچگاه متوجه حسرت بزرگ نشسته بر عمق نگاه آن دو نشدم.
درست مانند بسيارى از حسرت هاى دوران بزرگسالى ما آدمها، كه داشته هاى خودمان را ناديده مى گيريم و بجاى شكر آنها، حسرت داشته هاى ديگران را مى خوريم.

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-28] [ 11:41:00 ق.ظ ]





  نحوه صحیح نگهداری نان   ...

۱- هنگام خرید نان، قبل از سرد شدن کامل، نان ها را دسته نکنید. کمی صبر کرده و نان ها را هوا دهی کنید تا داغی اولیه آن از بین برود. اگر نان ها با دمای بالا دسته شود سریع تر بیات شده و کپک خواهد زد .

۲- هرگز نان ها را در روزنامه قرار ندهید. معمولا روزنامه ها کیفیت چاپ خوبی ندارند. مرکب چاپ به راحتی جدا شده و به موادی که در کنارشان هستند نفوذ می کنند.( مخصوصا زمانی که نان دارای دمای بالا و رطوبت باشد. )

مرکب چاپ حاوی سرب و فلزات سنگین دیگر مثل کادمیوم و آرسنیک می باشد که تجمع آنها در دراز مدت می تواند باعث بروز بیماری ها شود. البته می توانید نان ها را در کاغذ سفید بدون چاپ قرار دهید.

۳- هنگام خرید نان حتما یک پارچه نخی به همراه داشته باشید و نان ها را پس از کمی سرد شدن در آن بپیچید و سپس آن را در کیسه ای پلاستیکی قرار دهید. پارچه ی نخی رطوبت اضافی نان را به خود می گیرد و پلاستیک از خشک شدن نان جلوگیری می کند.

۴- به اندازه ی احتیاج روزانه ی خود نان بخرید تا مجبور به دور ریز نشوید.

۵- برای نگهداری نان هرگز آن را در یخچال قرار ندهید چون دمای یخچال که حدودا ۲ الی ۴ درجه سانتیگراد است سرعت بیات شدن نان را بیشتر می کند.

۶- نان را در فریزر نگهداری کنید. در دمای فریزر، آب داخل نان منجمد می شود و نان بدون تغییر باقی می ماند. پس از رفع انجماد، نان به حالت اولیه خود باز می گردد. نان ها را به اندازه ی وعده های خوراکی خود تقسیم کنید و بعد داخل فریزر نگهداری کنید.

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-04-27] [ 04:52:00 ب.ظ ]





  استفاده از فرصت ها   ...

کتلت، غذای مورد علاقه خانواده ام بود. مادرم هفته ای دوبار آن را می پخت اما هنوز هم خواهان داشت.

آن روز صبح زود بیدارشدم. می دانستم که کلاسم تا بعد از ظهر طول می کشد و بایدفکری برای نهار بکنم .

در یخچال را باز کردم و به محتویات آن نگاه کردم 

ظرفی در دار، در یخچال بود. در آن را باز کردم چشمانم برقی زد، از شام دیشب چند عدد کتلت مانده بود.

آن ها را برداشتم ساندویجی درست کردم و همراه خودم بردم. 

بعد از ظهر که از کلاس برگشتم مادرم گفت: نهارت را توی یخچال گذاشتم.

 گفتم نهار غذای دیشب را خوردم.

 خواهرم گفت: ساعت هشت که بیدار شدم سر یخچال رفتم ولی آن را پیدا نکردم.

 برادرم گفت: من هم که ساعت ده که بیدار شدم خیلی دنبال آن گشتم.

 شب که پدرم به خانه آمد هم منتظر کتلت های باقیمانده از دیشب بود.

این در حالی بود که غذای من هضم و جذب معده شده بود.
فرصت های خوب زندگی مثل کتلت داخل یخچال ما، خیلی زود تمام می شوند و برد با کسی است که از این فرصت استفاده کند و نگذارد فرصت از دستش برود. معصوم(ع)می فرماید:

۱ ) قصار ۲۱ :

وَ قَالَ ( عليه السلام ) : الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ .

ترجمه:

حضرت فرمود: فرصت به مانند ابر گذرا می گذرد، پس فرصت ‏هاى نيك را غنيمت دانيد.

اگر ازفرصت ها استفاده نکنی روزی بلند می شوی و می بینی فرصتی نمانده و عمرت به سر آمده و فریاد واحسرتا است که سر می دهی برای اعمال نکرده ات  و مانده تمام عمر.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 12:12:00 ق.ظ ]





  کارگاه آموزشی داستان نویسی(جلسه اول) قسمت دوم   ...

قواعد برای طرح داستان کوتاه:

محدودیت زمان+محدودیت مکان+یک موضوع

- از ویژگی های طرح خوب این است که خواننده را پای کتاب میخکوب کند و از خود بپرسد که بعدش چی؟

- از دیگر ویژگی های طرح خوب, وجود کشمکش در طرح است یعنی شخصیتی که در داستان حضور دارد باید با یک فرد دیگر درگیر باشد و با آن به کشمکش بپردازد.

انواع کشمکش(حداقل یک نوع دید در طرح باشد)

1- کشمکش فرد با فرد دیگر(قهرمان وضد قهرمان)

2- کشمکش با طبیعت(سیل و..)

3-کشمکش و درگیری فرد با خودش و درونیات و افکارش(مثل داستان بچه مردم ) کشمکش و تعلیق رابطه تنگاتنگی دارند.

4-یک ویژگی طرح خوب این است که خالی از تصادف باشد(رمان های زرد و عامه پسند و فیلم های هندی)

4- راوی طرح معمولا سوم شخص است و زمان حال است.

5- هر طرح خوب داستانی, باید همواره با توطئه و نیرنگ یا هردو باشد.

توطئه (ژانرهای پلیسی/نیرنگ(خانوادگی وعشقی) البته عمومیت ندارند.

شخصیت:

فردی است که داستان در مورد اوست و در موقعیت دراماتیک است, بیش ترین حضور را دارد(در داستان کوتاه , دیگران سیاه لشگر هستند/ از اول تا انتهای داستان باید حضور داشته باشد ونقش ایفا کند(منفعل نباشد)

 باید دارای مشکلی باشدکه روال طبیعی زندگی اش رابه هم بریزد وبرای بیرون رفت از آن, تلاش به خرج بدهد(اگر درتلاش نباشد یک خاطره است نه داستان)

هرچه در داستان جلو می رویم این مشکل حادتر می شود و با سادگی حل نشود و تصادفی نباشد, حاصل تلاش او باشد.

شخصیت فرعی: تا اندازه ای باید به آن توجه کرد البته به اندازه شخصیت اصلی پردازش نشده باشد(شخصیت اصلی داستان داش آکل, فرعی کاکارستم)

شخصیت فرعی افرادی هستندکه نسبت به هم نوعان خود هیچ امتیازی ندارند(خاص نیست و گرنه شخصیت اصلی می شود)

باید به ویژگی های هم توجه کنیم و بتوانیم چند از آن بنویسیم.

داستان کوتاه: یک شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی

رمان: چند شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی و…

از دیگر ویژگی های شخصیت:

پویایی اوست (نه ایستایی او) یعنی در همه جا یک جور نباشد همیشه در حال تغییر باشد.

- حادثه است ویژگی های درونی آدم را نشان می دهد.

روایت: نقل کردن همانی است که هست( عدم تعادل ندارد)

خاطره: با روایت یکی است و زمان و مکان مهم است (گاهی روایت یا خاطره است مثل کتاب دا)

موضوعات: آموزش نویسندگی  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-04-25] [ 05:18:00 ب.ظ ]





  جانم گفتن هایش   ...

برای عزیزات وقت می گذاری با آن ها حرف می زنی حتی با گوشیت هم انس داری

اما خدا….

خدا همانی که افراد عزیز زندگیت رو به تو داده و گوشی و امثالهم رو هم در اختیارت گذاشته

 برایش کم وقت میگذاری!

اصلا وقت میگذاری؟

اصلا خدا را قبول داری که بخواهی براش وقت بگذاری؟

ببین عزیز,

خدا با تو حرف دارد

قرآن را باز کن

و بخوان

باعشق

بخوان

می شنوی؟

جانم گفتن هایش را؟

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 05:17:00 ب.ظ ]





  فاطمه معصومه(س)   ...

فاطمه همان فاطمه است و معصومه همان معصومیت خانوادگی.
تنها گذر زمان یک چیز را عوض کرده و آن دخترانه هایی به سبک دخترانه های اِمامت که در زمان حضرت زهرا(س) با حسودی حسودان در تاریخ محو شد اما دخترانه های فاطمه معصومه برای ما به یادگار باقی ماند.
قربان صدقه های برادر و پدر را به همراه داشت و نازپروردگی خانه امام را.
با چادر و حجابش دلبری های دخترانه می کرد و با علم خدادادیش طنازی برای پدر.

دختری از جنس آفتاب و عطری بهشتی.
همو که این روزها به نامش دخترانه جشن میگیرند و شادی می کنند.
سر از اطاعت و همراهی دو امام هم عصرش برنداشت؛ پدر و برادر.
با پدر ماند و برای برادر راهی شد، راهی سرزمین من، ایران زمین.

آمد و غبار غربت را به عشق عاشقان بر تن خرید و ماندگار شد تا امروز بر خود ببالیم که فرشته ای دل نازک و مهربان از جنس خودمان در میانمان داریم و به دیدارش می رویم و سبکبال سر بر آستانش میساییم.

دخترم را با دخترانه های عاشقانه اش آشنا می کنم همان گونه که برای من از دخترانه های عاشقانه اش گفتند و می بالم به نگین انگشتر دختران عالم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-24] [ 01:26:00 ب.ظ ]





  اعتماد به نفس از نظر شارح صحیفه   ...

اولین باری که به کلمه اعتماد بنفس دقیق شدم برایم خیلی جالب شد.

پیش خودم معنایش را تجزیه تحلیل می کردم.

با جستجویی در اینترنت این معنا بدستم رسید:

اعتماد به نفس واقعی و حقیقی آن است که قبل از این که در کاری موفق شویم نوعی اعتماد به توانایی خود برای انجام آن کار داشته باشیم.

حس می کردم این معنا با آن چه درمتون دینی یادگرفته ام نمی خواند.

با خود گفتم یک اصطلاح روان شناسی از یک روان شناس بی دین، چه انتظاری می توان داشت.

اما هروقت این کلمه را به عنوان یک ویژگی مثبت  می شنیدم به فکر می رفتم.

زیاد شنیده بودم که متدینین هم از این واژه استفاده می کنند.

تا روزی که متنی را در مورد اعتمادبنفس در شرح صحیفه سجادیه دیدم:

روانشناسان و اندیشمندان حوزه های رفتار شناختی بر این باورند که اعتماد به نفس نه تنها نیمی از موفقیت است بلکه عامل اصلی بروز توانایی ها در انسان و شکوفایی استعداد هاست.

 کتاب های بسیاری در این حوزه از سوی روان شناسان نگاشته شده است.

در بینش و نگرش اسلامی و قرآنی مسأله اعتماد به نفس با دشواری های سخت چالشی مواجه است. به نظر می رسد که بینش قرآنی چنین امری را به طور مطلق مورد تأیید قرار نمی دهد و آن را خارج از نگرش توحیدی ارزیابی و به گونه ای از مقوله شرک برمی شمارد؛

 زیرا در نگاه قرآن به هستی، محور همه چیز، توحید محض است. 

توحید امری پذیرفته شده و غیرقابل انکار است. بنابراین اگر کسی معتقد به این مسأله باشد که شخص می بایست تنها به خود اعتماد داشته و از تکیه بر قدرتی برتر خودداری ورزد و بر این باور تأکید کند که او به تنهایی قادر به انجام هر امری است، در حقیقت نادیده گرفتن حاکمیت و مالکیت و  خداوند در امور هستی است.

در بینش اسلامی و قرآنی انسان نه تنها می بایست در همه امور خویش خداوند را به عنوان حاکم و مدیر و مدبر بنگرد بلکه در کارهای خویش باید به او توکل و اعتماد کند و از اعتماد به نفس به معنا و مفهومی، خودداری ورزد؛ زیرا گونه ای از اعتماد به نفس، چیزی جز باور به استغنای ذاتی و خودمحوری نیست که بر خلاف بینش و نگرش قرآنی است

پس با این حساب می توان بجای واژه اعتماد بنفس، واژه اعتماد به حق رابکار برد.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[شنبه 1397-04-23] [ 10:20:00 ب.ظ ]





  داستان های من و دخترکم   ...

چنددقیقه به آمدن شوهرم مانده بود،

گفتم سری در دنیای خبرها بزنم. همین طور سرم تو گوشی بود که صدای سوییچ و ساعت روی سنگ اُپن گذاشتن همیشگی، که نماد آمدن شوهر بود به گوشم خورد.

اما این بار عکس العملی نشان ندادم. چون خبر داغی  می خواندم و حال دوباره خوانی نداشتم.

شوهرم وقتی حاضری زدن من را نشنید به بچه ها گفت:

_ مامان دوباره کلاسه؟

بچه هاگفتند: نه تو اُتاقه. 

مجبور شدم با گوشی بیرون بروم و سلام و خسته نباشید بگویم، عادت نداشتم گوشی به دست پیشوازش برم.

بعدپرسیدم:

_ من را می خواهی چکار آخه؟ 

غذات رو کتری آماده و سالادت تو یخچال و قاشق چنگالت روی میز.

طبق معمول بچه ها گرسنه بودند من هم با آن ها غذا خوردم.

جواب داد: خوب می خواستم کلا ببینم کجایی؟ 

بچه ها سروصدا می کردند به طرفشان رفتم و گفتم: همسایه ها خوابند سر و صدا نکنید.

پسرم گفت:

_ وای مامان چرا یادم ننداختی؟ نماز نخواندم.

گفتم: عزیزم وقتی به سن تکلیف می رسی یعنی خودت باید تکلیف کارت را بدانی نه این که من دائم بگویم.

سریع برای وضو گرفتن اقدام کرد، دخترم را دیدم که دست و صورت شسته جوراب های من را پوشیده، تعجب کنان گفتم: 

_ تو دیگه چکارمی کنی؟

با زبان شیرینش گفت: 

_نماز بخونم پاهام پیداست مجبولم بپوشم آخه.

شوهرم قاشق غذا را به دهان می برد و به شلوارک دخترم نگاه می کرد می خندید و می گفت: 

_ امان از دست این مامان .

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 04:45:00 ب.ظ ]





  خنده پیروزی   ...

اول سی و سه پل پیاده شدیم و به سمت پله ها رفتیم که همسرم گفت: 

_ نوشین بریم یه چیزی بخریم بعد بیایم این جا بخوریم.

موافقتم را با لبخندی بر لب نشانش دادم و هردو به سمت خیابان اصلی بازگشتیم.

با نگاه به کافه تریایی شلوغ در آن سمت خیابان مقصدمان را مشخص کردیم و از خیابانی شلوغ تر از آن کافه تریا گذشتیم، گذشتن از خیابان همانا و مرور گذشته ی من و همسرم هم همانا…

اولین باری که از خیابان گذشتیم و اولین کشف من نسبت به او در خاطرم تداعی شد این که هربار در گذر از خیابان درست در آن سمت من قرار می گیرد که خودروها از آن می گذرند، این رفتارش حس امنیت به من می داد…

بلاخره با انتخاب یک آیس پک برای من و سفارش یک بستنی شکلاتی برای او، به سیر گذشته ام پایان دادم.

به سمت سی و سه پل بازگشتیم و درست در همان نقطه ای که تصمیم بر تهیه ی خوردنی گرفتیم چندلحظه ای ایستادیم.چراغ های زرد و پرنوری که زیر تک تک سقف های هر یک از سه و سه عدد پل تعبیه کرده بودند در آن شب بی ستاره چنان توجه ات را جلب میکردند که نبود زاینده رود را کمتر حس کنی.

شاید برای اولین بار بود که درد دلی از بی آبی پل های شهرم، به همسرم نکردم و تنها به پیدا گردن جایی دنج برای نشستن و خوردن فکر می کردم.

 نمی دانم شاید هم لذت هم جواری با او چنان در وجودم سر به طغیان زده بود که مفهوم بی آبی را در آن لحظه درک نمی کردم؛ شایدهم ضمیر ناخودآگاهم در تسکین نابسامانی های این روزهای کشورم، جایگزینی بهتر از روان پاک همسرم نیافته بود.

روبروی منظره ی پل های سی و سه گانه نشستیم و خوردیم و خوردند…

آن هایی که در جای جای محوطه سی و سه پل نشسته بودند همچون ما می خوردند و سعی داشتند از آن چه که هنوز هست لذت ببرند و حسرت آن چه دیگر نیست را به وقت دیگری موکول کنند.

پس از خوردن به گپ و گفت و شوخی و خنده سر کردیم و خندیدیم، به هرچه در تلاش بود تا ما را از خنده وادارد،

 خندیدیم به قدرت های پوشالی شان خندیدم به خشکی سی و سه پل به کم آبی به …

خندیدیم و سرمست از گشتن های کوتاه درون شهریمان عزم رفتن کردیم‌…

همیشه تفریح هایمان همین قدر لطیف و پر مغز بودند همین قدر کوتاه و ماندگار همین قدر کم و لذت بخش… 

به ابتدای خیابان اصلی رسیدیم.

 پدر و پسری که در کنار نرده ها رو به سی و سه پل ایستاده بودند توجه ام را جلب کرد.

 از نوع پوشش و لهجه شان می شد حدس زد اصفهانی نیستند.

 همان چند لحظه ی عبورمان از کنارشان و شنیدن جملاتی که پدر در خطاب به فرزندش می گفت مرا به خود آورد…

 _ پسرم این همه خشکی که می بینی قبلا بجاش آب بود پرآب بود ولی دیگه نیست.

هیچ گاه نگاه پر تفکر پسرک را فراموش نمی کنم گویا سعی داشت سی و سه پل پر از آب را تصور کند و آن چه نمی دید را درک کند.

 نگاهش عمیق بود و سند من مبنی بر این برداشتم سکوت ادامه دار او، بر حرف های پدرش بود.

 هرچه پدر حرف می زد او بیش تر سکوت می کرد و فقط می نگریست.

نمی دانم عمق نگاهش تا کجاها رفت و سوله های ذهنش تا کجاها باز و بسته شد اما، من دیگر به آب و زاینده رود و خشکی و سی و سه پل فکر نمی کردم به آینده ای متفاوت از گذشته فکر می کردم به آینده ای بی ریشه.

به آینده فرزندانم فکر می کردم که مبادا باید برایشان از گذشته ای تعریف کنم که درکش برایشان سخت باشد مثلا مبادا مجبور شوم به آن ها بگویم خاله کیست؟! و عمو که بود؟! 

بی خیال از این خیالم که می توانست به واقعیتی در آینده نزدیک تبدیل شود خندیدم.

به هر آنچه سعی داشت امشبم‌ را تاریک کند، خندیدم.

به آسمان نگریستم و بزرگی خدا را یادآور شدم

و سپس دستان همسرم‌ را فشردم و به بزرگی قدرت خودمان در تحقق آینده ای روشن فکر کردم.

این بار به قدرتی که در خودم یافتم و در برابر قدرت های مولد ناخوشی هایمان قد علم می کرد،

 خندیدم…

خنده ی پیروزی

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-22] [ 10:05:00 ق.ظ ]





  مسابقه عفاف وحجاب از کتاب زن آنگونه که باید باشد،نویسنده اصغر طاهر زاده   ...

1- طبق آیه الرجال قوامون علی النساء، کدام گزینه زیر صحیح نیست?

الف) خداوند به مردان امتیاز و برتری یک طرفه نداده

ب) مسئولیت ها متناسب با امتیازات است.

ج) زن ومرد نقص یکدیگر رابرطرف می کنند.

د) طبق این آیه مرد حاکم است.

۲- این سخن معصوم(اگر می توانی کاری کن که غیر تو رانشناسد) به چه معناست؟

الف) یعنی پدر و برادر شما را هم نشناسد.

ب) کاری که بیش از توان زن است به او وا مگذار

ج) یعنی نامحرم او رانبیند

د) گزینه الف و ج

۳- اولین نتیجه ازدواج چیست؟

الف)تشکیل هسته توحیدی

ب)استقلال فردی

ج) آرامش

د)رفع نیازهای غریزی

۴) نشانه دوست داشتن غیر مقدس چیست؟

الف)اگر درجهت حفظ آن برنامه ریزی شود

ب)انسان را به خود مشغول کند

ج)مانع بندگی خدا شود

د) همه موارد

۵- از نظر دین معنای خانواده چیست؟

الف) اعضای خانواده هرکدام خودشان هستندو مستغرق در دیگری نباشند.

ب)وحدت در عین کثرت، وکثرت درعین وحدت

ج) اولین واحد تولیدی روی زمین

د)گزینه الف و ج

۶- ریشه فرو ریختن خانواده

الف)اومانیسم

ب) اصالت دادن به بندگی خدا

ج)عدم کفویت زن ومرد

د) گزینه الف و ب

۷- این عقیده کیست

……………حتی سخت گیری های مقدس مآبانه راکه منجر به عدم حضور زن حتی در صحنه های آموزش نظامی می شود، یک قید خرافی می دانند.

الف)امام خمینی(ره)

ب) رهبر معظم انقلاب

ج)شهید مطهری(ره)

د)شهیدبهشتی(ره)

۸- درصورت حصول چه چیزی، انسان خود را بی خانمان و بی وطن حس نمی کند؟

الف)معنای بودن

ب)حقیقت بودن

ج) شکل وسرای بودن

د) همه موارد

۹) در صورت تغافل از چه اصلی، همه چیز در زندگی وارونه می شود

الف)عقل خرد

ب)احساسات و عواطف

ج) تقوا

د) همه موارد

۱۰) ریشه وجود یافتن دوگانگی بین زن ومردچیست؟

الف)منیت

ب)مدرنیتنه

ج)سوسیالیسم

د)اگزیستانسیالیسم

لطفا جواب گزینه های صحیح را با درج شماره سوال

به آیدی این جانب در تلگرام و ایتا ارسال کنید.

@RAliaskariتلگرام

@Resm726 ایتا و تلگرام

به یکی از برندگان به قید قرعه هدیه ای اهدا می گردد.

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



 [ 06:56:00 ق.ظ ]





  شاید این جمعه بیاید   ...

هرصبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمیخیزم.

ستاره چین شب را به تاخیر وادار می کنم، 

شاید؛ شاید این جمعه بیاید.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-21] [ 11:26:00 ب.ظ ]





  خون سرخ، چادر سياه   ...

اينجا، شهادت و حجاب به هم گره خورده است؛ تو گويى هر دو از يك جنسند. 

مراسم تشييع شهدا را مى گويم، در روز حجاب و عفاف، ميدان امام اصفهان. پيكر شهدا را، خواهران و مادران و دخترانى پوشيده با چادر سياه بدرقه كردند تا نشان دهند سياهى چادرشان آن هم در اين زمانه جادوى رنگ و مد، كمتر از سرخى خون شهيدان نيست.

 دور شهيدان حلقه زدند تا بگويند راهى را كه آن ها با نثار خونشان شروع كردند، با چادر سياهشان ادامه خواهند داد تا مرهمى باشد بر زخم هاى آنان.

شهيد زنده است، زنده است و مى بيند كه اين بار دشمن نه مرز و خاك وطن را ، كه عفت و حياى زنانمان و حرمت خانواده هايمان را نشانه رفته است. امروز شهدا پرچم را به دست ما داده اند و شاهد و ناظر ما هستند كه در اين نبرد چگونه روسفيدشان مى كنيم. كاش دعايمان كنند كه همچون آنها، در اين ميدان هم دشمن را نااميد كنيم. 

كاش زنان ما بدانند كه امروز چه بار سنگينى را بر دوش مى كشند و نوع پوشش به ظاهر شخصيشان، چندان هم شخصى نيست، شايد سرنوشت كشور و ملت و نسلى به آن گره خورده باشد!

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



 [ 04:23:00 ب.ظ ]





  آرامش ابدی   ...

گنجشک ها هم به این جا می رسند بی صدا می شوند.

درختان یکی در میان کاشته شده، سکوت را تشدید می کنند.

خم می شوم و نگاه می کنم، خنکای وحشتناکی به صورتم می خورد، بتون های کَنده شده و خاک های نم دار دور قبر ریخته، حکایت از پذیرایی ابدی دارد.

بوق ماشین ها و ترمزشان نگاهم را از ابدیت می دزدد و به خود می کشاند، قدم ها را دو تا یکی می کنم و با شتاب به جمعیت می رسم و تابوت بر دوش را بدرقه کنان لااله الاالله سر می دهم و اندوه دلم را با صلوات های وداع، به رخ تابوت می کشم.

دوستان و اقوام، عمه ام را دوره کرده اند تا به آرامش پایانی اش برسد و او آرام و متین، کفن پوش به خانه ابدیش نزدیک می شود.

عمه ای که رفت و برگشت را با درد و آه های زیاد تجربه کرد و پایان درد هایش به مرگ جوانش بر اثر سرطان بسیار نزدیک بود و داغ جوان را تاب نیاورد و وعده دیدار را نزدیک کرد.

نماز و تلقین و بعد تاریکی و خداحافظی چشمان دنیایی با دنیای بی قرار و خالی از آسایش.

خاک ها را با شتاب سیراب می کنند و گِل ها را روانه گور می کنند و عجبا از شتاب زندگان برای دفن مُرده! تا دیروز برای شفایش دعا و امروز برای وداعش شتابان!

 دستم را روی مزار عمه می گذارم و فاتحه ای خوانده و دیدار را به قیامت می سپارم.

روحت با انبیا و صالحان محشور شود ای عمه تنها و مهربانم.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 11:29:00 ق.ظ ]





  به زیر خاک افتاده   ...

در ساعتی که خورشید گیسوانش را به سمت غروب می بافت و به خوابگاه ارغوانی اش می شتافت، دلم هوایی جز هوای رهایی نمی یافت و سراسر وجودم در پی دم و بازدم های پایانی روز، رو به قبله نشسته بود.

به قبرستان نظری انداختم و آواز بلند خاموشِ ساکنانش را خط به خط بر لوح وجودم حک کردم .

چه ساکنانی و چه منزل گاهی!

گل ها و درختان در گوشه گوشه اش نما می کنند اما ساکنانی که هیچ نمی پندارند از این سنگ های سرد و رنگ های سبز؛

خفتگانی که فقط با طنین روح بخش فاتحه ای سر از پای نمی شناسند؛

 آنانی که روزی جلال و جبروت دنیایی را با هیچ برابر نمی دانستند، امروز فقط تمنایی جز صلوات و چند آیه از قرآن ندارند.

چه زود دیر می شود و چه دیر زود!

جایگاهی که ما هم به آن محتاجیم و طنینی که به آن شوریده حال.

پروردگارا بیامرز بندگانت را و ببخش این آفریده های مغرورت را.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-04-20] [ 06:40:00 ق.ظ ]





  مهربان بخوانید آن طور که نامه ی معشوق خود را می خوانید.   ...

صاحبم  این لقب شما را با جان و دل می پسندم و بارها و بارها تکرارش می کنم

 "صاحب من” محبوب من،

 ای تمام قلب من، مهدی جان.

ای صاحب این عصر و زمان که غریبانه کنار گذاشته شده ای. 

در درک زمانه ما را یارا باش.

 در فهم زمانی که تو صاحبش هستی ما را توانا باش. در ساختن این زمان به سوی تو ما را پناهنده باش و در خسران و زیان نبودنمان ما را بهانه باش.

 صاحب جانم، ای صاحب تمام من، ای صاحب وجود من، ای مظهر ظهور لااله الا الله، ای کمال خوبی ها در زمین، ای تمام مهربانی ها در آسمان،

 ما یتیمانت را دریاب.

 مایی که جز تو کس نداریم و تو را هم آن طور که باید نداریم.

 ما بینوایان گدا مسلک را بخواه ما را به سرانجام عزت و سعادت برسان.

 ما را در سوار بر زمان شدن و تو را پیشوا دانستن همراه باش.

ما را آن گونه بخواه که می خواهی، اما بخواه تو را به الگوی نمونه ات مادر عالم، زهرای اطهر.

 فقط ما را بخواه منه عالیم ضمانت می کند رشد خوبیهایم و توقف بدیهایم را.

ای مولا و سرپرست ما، دست نوازشت بارها بر سرمان حس شده.

 اما این بار دست مهربانی ات را بر قلبمان بکش که یتیم تر از عقل هایمان به تو محتاج است.

 به عشقی که در زندگیمان گم شده و هیچ جور پر نمی شود.

دستی بکش از جنس نفس از جنس نور و از جنس واقعیتی توام با حقیقت.

مهربان مرد جهان ای ابر مرد قدر 

ای زیبای دل

ای تک غریب قریب

ای کمال من

ای عشق من و ما

من و ما را چون نخ تسبیح بهم منسجم کن و چون دانه درشت تسبیح بر خود قفل کن و بسپار بدست خدا.

خدایی که تو را برای ما آفرید و جمله ی “گرسنه نشدی تا عاشقی از یادت برود” را برای همیشه منسوخ کرد.

ما گرسنگان ولایتت را دریاب.

یک این بار چون یک های هربار ما را دریاب.

 ما را بخواه ما را عاشقانه عاشق باش و عاشق کن.

ای عشق

 کنار برو آن زمان که حرف از مولایت می زنم تو کنار بایست و عرض اندام مکن، مبادا که دیگران فحوای کلام مرا که در جهت نشان دادن مهر مولا هستم به اشتباه در تو ببینند نه کنار بایست ای عشق.

امروز تو برجسته نیستی مهم امروز مولااست

 همان که تعریفت را از او وام گرفتی همان که بودت را در چشمان او یافتی.

ای عشق سرخم کن بر خالقت و خالق خالقت

“مهدی عشق است و عشق مهدیست”

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-04-19] [ 10:11:00 ب.ظ ]





  مطلبی علمی در صحیفه سجادیه    ...

تا شروع شدن کلاس ساعتی مانده بود. تصمیم گرفتم وقتم را روی تحقیقی که به تازگی برداشته بودم بگذارم.

بخاطر همین به کتابخانه رفتم و شرح کتاب صحیفه سجادیه را در خواست کردم.

گشتن دنبال موضوعی که من به دنبالش بودم آن هم در پانزده جلد کار راحتی نبود اما از اتلاف وقت خیلی بهتر بود.

تا به حال به یک کتاب دعا این طور نگاه نکرده بودم.

دعا را برای آرامش روحم می خواستم نه پژوهش و تحقیق.

اما امروز که لابلای صحیفه غرق شدم لذت آن را با تمام وجودم حس کردم.

صحیفه سجادیه یک کتاب نیست یک منبع کامل از هر چیزیست که آدمی در زندگی دوست دارد بداند.

نگاهم توی فهرست به عنوانی افتاد که برایم جالب بود. صفحه را باز کردم. درمورد حدیثی از امام صادق (ع) بود که طبق گفته کتاب، متروک شده بوده تا اینکه یک محقق نوزادان، علت آن را کشف می کند.

امام صادق به زنان توصیه نمودند که نوزاد را در سمت چپ آغوش خود بخوابانید.

سال های سال به این حدیث اشکال های زیادی گرفتند. اما  این موضوع را در عکس های مختلفی که از کودک در آغوش مادر، گرفته بودند فهمید.

این محقق با مشاهده عکس ها، که بیش تر بچه ها در طرف چپ مادرشان آرام گرفته اند متوجه شد که اگر مادر کودک را، بخصوص در دوران نوزادی در سمت چپ خود در آغوش بگیرد، کودک آرام تر است; بی قراری نمی کند و از خواب بیدار نمی شود.

 علت آن را هم، نزدیک بودن به قلب مادر و شنیدن صدای ضربان قلب او دانست که باعث آرامش او می شود.

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



 [ 07:52:00 ب.ظ ]





  کارگاه آموزشی داستان نویسی(جلسه اول) قسمت اول   ...

- داستان ابزاری است که می توانیم با آن با مردم حرف بزنیم, هشدار دهیم, زبان مردمیست.

- داستان کوتاه:

آلن مو: قطعه ای تخیلی, حادثه یا اتفاق یا پدیده ای در قصه ای واحد مورد بحث قرار می دهد؛ بدیع و نو باشد و باعث هیجان خواننده شود و در او اثر گذارد.

(بین نیم ساعت تا دو ساعت می توان آن را تعریف کرد و دارای مکان و زمان و موضوع واحد است, برشی کوتاه از زندگی یک فرد است که غیر متعادل باشد).

- قصه: واقعیت است, حکایت است, خاطره است.

- انواع داستان: نو, مدرن, پست مدرن

- ذات هنر و اتفاق هنری در عدم تعادل است.

- عدم تعادل بیرونی (زلزله), درونی (ذهنی)

عدم تعادلی که با منطق جور در بیاید و امکان وقوعش باشد.

- ایده:

ایده یا سوژه به مثابه زمینی است برای بنا (پس از زمین نقشه ساختمان است که باید در دست بنا باشد.(طرح یا پی رنگ)

طرح:  از ایده درست می شود از اساسی ترین عناصر داستان است.

ایده جایی چیزی شنیده یا کسی تعریف کرده یا خودش قسمتی از آن بوده و یا در ذهنش ایجاد کرده است و دیگران نسبت به آن بی اهمیتند اما برای داستان نویس مهم است و به آن توجه می کند و می شود یک ایده خوب.

طرح:

طرح دارای قواعدی است رشته ای از وقایق بهم پیوسته و مرتبط است (علت و معلول)

در طرح, تکیه بر روابط علت و معلولی است (باور پذیر) و داستان علاوه برآن توالی زمان هم هست.

در طرح باید علت هر حادثه بیان شود و هر حادثه دلیل حادثه بعدی باشد

ویژگی طرح خوب برای داستان کوتاه:

1- کامل باشد

2- حوادث آن منظم وناگسسته باشد

3- پیچ گونه باشد وجاهایی به اوج برسد

4- ساده باشد یعنی پیچیده نباشد

5- با احساسات وعواطف سروکار داشته باشد

6- بکر و تازه باشد.

موضوعات: آموزش نویسندگی  لینک ثابت



 [ 04:21:00 ق.ظ ]





  تسلیت   ...

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-04-18] [ 09:53:00 ق.ظ ]





  بازى بدون زندگى   ...

چند سال پيش همه چيز واقعى تر بود، حتى بازيهاى كودكانمان. 

دور هم جمع مى شديم و در حياط خانه مادر بزرگ ، هر كداممان در قالبى فرو مى رفتيم، يكى مادر بود و ديگرى پدر و بقيه هم فرزندان خانواده؛ 

يكى هم نقش زن همسايه يا خاله را بازى مى كرد و به اين ترتيب مهمانى بازى و خاله بازى شروع مى شد. 

پدر به سر كار مى رفت و مادر مشغول آشپزى مى شد. يادم هست حتى سبزى فروش هم داشتيم كه علفهاى باغچه را به جاى تره و شاهى به ما مى فروخت. 

گاهى هيجان بيشترى به بازيمان مى داديم و نقش دزد و پليس را بازى مى كرديم و يا به بازيمان جنبه علمى داده و دكتر و يا معلم مى شديم. 

براى بازى هم اگر نياز به وسايلى داشتيم، با خلاقيت خاصى يا خودمان آن را درست مى كرديم يا وسايل خانه را تغيير كاربرى داده و كارمان را راه مى انداختيم. چادر مادرانمان، وسايل آشپزخانه و خياطى و حتى بالش و متكا وسايلى بود كه در همه خانه ها وجود داشت و به بازيمان رونق مى داد. 

چند سال پيش اگر كودكى يك وسيله بازى ساده يا عروسكى كهنه در دست داشت، همه كودكان را دور خود جمع مى كرد ، اما امروز هر كودكى گوشى يا تبلت داشته باشد كانون توجه ديگر كودكان است.

متاسفانه كودكان امروز دغدغه اى براى تمرين نقشهاى بزرگسالى ندارند. جذابيت بازى هاى مجازى آنقدر برايشان زياد است كه حتى حاضر نمى شوند لحظه اى سر از روى دستگاه برداشته و نگاهى به دنياى اطراف خود بيندازند و با آن ارتباط برقرار كنند. 

بايد قبول كنيم فرمان كنترل بازى هاى كودكان امروز، دست پدر و مادرها نيست. 

آن ها در بازى هاى مجازى با دنياىى روبرو مى شوند كه فرسنگ ها از دين و فرهنگ و دنياى واقعى اطرافشان فاصله دارد و افسوس كه هر روز بيشتر در اين دنياى ساخته دست غريبه ها غرق مى شوند، بدون اينكه هيچ چيزى براى زندگى آينده خود ياد بگيرند.

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



 [ 01:48:00 ق.ظ ]





  سکوت یا اعتراض؟   ...

آفتاب از هر طرف به صورتم می خورد و عرق ها هم شُرشُر از پیشونیم پایین می ریخت و شوری اش چشمهایم را می سوزاند.

به ساعت نگاه کردم، بیست دقیقه شده بود و حرکتی از اتوبوس ندیده بودم.

 پایین رفتم و اعتراض کنان شماره تلفنی برای شکایت از مسئول خط خواستم.

جواب شنیدم برو دروازه تهران، مامور خطوط را پیدا کن. 

تا دروازه تهران دل تو دلم نبود به محض پیاده شدن علی رغم نداشتن وقت، دنبال مامور گشتم.

مردی میان سال لاغر اندامِ گندمگون را نشانم دادند که صورت مهربانش کمی آرامم کرد.

سلام و خسته نباشید گویان شروع به گلایه و درد دل از وضع بد اتوبوس ها، نداشتن ساعت منظم و کولر و پرده، کردم که با تایید و درست می گویید.

دل گرم تر شدم. بعد که آرام شدم ایشان شماره ای دادند و گفتند:

_ با این شماره تماس بگیر تا مسئولین اصلی را با خبر کنی و بعد ادامه داد:

 از وقتی بخش خصوصی وارد کار شده، کار بدتر از قبل شده و هرکی به هرکی شده.

 شما پیگیر باش انشاالله درست میشه

شماره را نوشتم و گفتم:

 این هم مثل بقیه چیزها فرمالیته است و تشکر کردم و به مسیر اصلی رفتم.

به محض برگشت به خانه تلفن را برداشتم و شماره که مامور خط داده بود را با ناامیدی گرفتم؛ اما واقعا کسی پاسخگو بود و چه خوب جواب دادند و قول مساعدت.

دو هفته بعد…

وقتی به ایستگاه رسیدم اتوبوس یورو جدید را دیدم که کولر روشن منتظر مسافر بود و الحق و الانصاف سرعتش نسبت به قبل بهتر بود و این که مادری با بچه دو ماهه بدون دغدغه گرما زدگی نوزادش راحت روی صندلی آرام گرفت و من خوشحال از خواب راحت نوزاد.

وقتی به دروازه تهران رسیدم همان مامور مهربان را دیدم. 

جلو رفتم و تشکر کنان از ایشان و مسئول رسیدگی دعاگوی سلامتی برای همگی شدم.

وقتی فکر می کنم می بینم سکوت به معنای رضایت است و اگر پیگیری برای حق نباشد به معنای رضایت از حق از دست رفته، است و گاهی در جایی به حق و با راهنمایی بزرگان، سکوت را باید شکست تا به حق رسید.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-17] [ 01:54:00 ب.ظ ]





  زنگ تفریح کلاس یادداشت نویسی(از نگاه دیگری)   ...

لیوان شربت اولی را من برداشتم و دستم گرفتم.

ریحانه دومی را برداشت، گذاشت روی دسته صندلی؛ و خواست برای دوستان بغل دستی شربت بردارد که … مهربانی در حق خودش کامل شد.

شربت ها به سر تا پایش روان شدندو جالب تر آن جا که آقای مسئول پذیرایی برای دلداری گفتند:

_ خوب سهمتون تموم شد فقط برای دوستان بردارید.

کارد می زدی خون ریحانه  در نمی آمد.

آخه تو موقعیت شربتی و این حرف!

تازه استاد هم برگشتند و گفتند:

_ کی شربتش ریخت؟

به به چه بلوایی شد. با یک  پذیرایی شربتی.

آخر امروز من و ریحانه قرار ناهار با هم داشتیم،  اما من دیر رسیدم و او ناهارش را خورده بود ولی با من همراهی کرد.

با چندگاز به لقمه نون و ماستی.

بعدش هم تعریف، و غر زدنش شروع شد:

_ (بچه پاستوریزه، خوشمزه بود، خوابم گرفت و ..) من هم صبورانه نگاهش می کردم و گاهی یک تیکه بهش می انداختم .

در طول کلاس هم زیر لب می گفت:

_ با اون ناهار اعیونیت خوابم گرفته و خمیازه می کشید.

بعد از ریختن شربت و افتضاحی که به قول ریحانه بار آمد، خواب ظهر که چه عرض کنم، فکر کنم خواب شب هم از کله اش پرید و تازه خرده خرابکاری داخل کیفی اش هم مزید بر علت شد تا من شروع به غر زدن و مسخره بازی درآوردن کنم.

مدام می گفتم:

_ رفیق سر سلامت به خونه می رسونی آیا؟

دوستم دستت را بده من,  از خیابون رد شو بلایی سرت نیاد و…

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 09:52:00 ق.ظ ]





  زنگ تفریح کلاس یادداشتی   ...

کله ام را درون گوشی فرو کرده بودم که یک پیام از فریبا آمد:

_صرفا جهت بازی با روح و روان.

عکس یه کاسه پر از پر هلو و انار بود که به صورت ترشک درآورده بود. 

من هم که عاشق تنقلات ترش بودم گفتم:

_ منم می خوام. 

_ منم آشپزیش را کردم و گرنه همه را دانیال و دیانا خوردند.

گفت راستی بگو چطوری بیام دفتر تبلیغات؟ 

آدرس و مسیر را به همراه ساعت کلاس برایش فرستادم.

فردا زودتر سر کلاس حاضر شدم و منتظر فریبا ماندم .

به محض این که به کلاس رسید جعبه ای را از کیفش بیرون آورد و جلو من گذاشت و گفت:

 _بیا اینم دسرت. همونیه که عکسش را برات فرستادم‌ بخور شکمو.

نهار هم برات نون و ماست آوردم. گفتم: خودت درست کردی.

گفت نون و ماسته دیگه. درست کردن نداره که، بعد گفت:

_ البته ماستش را خودم درست کردم، بعدم کیسه انداختم، موسیرشم خودم آماده کردم نعناش را هم خودم خشک کردم.

 کمی از آن را خوردم و گفتم:

_ بابا کدبانو، چقدر خوشمزه اس. 

هوا گرم بود و می چسبید، دیگرفرصت نشد که دسرش را بخوریم و کلاس شروع شد.

با خودم گفتم: آن را داخل کیفم می گذارم، حواسم را جمع می کنم تا کیفم کج نشود و نریزد.

_ سر کلاس نشسته بودیم که تشنگی به من اثر کرد گفتم:

_ فریبا برو آب بخور برای منم بیار.

 نگاه چپی به من انداخت و از جایش تکان نخورد.

بلاخره آقایی با یک سینی شربت و کیک وارد شد و سینی را جلوی من و فریبا گرفت.

هرکدام یک لیوان شربت برداشتیم؛ رو کرد به من و گفت: 

برای کنار دستی هایت هم بردار.

من هم لیوانم را روی میزم گذاشتم دست بردم تا لیوان بعدی را بردارم که لیوانم از روی میز لیز خورد و روی صندلی که نشسته بودم ریخت.

خدا برکت به لیوان بدهد دو برابر لیوان های یک بار مصرف معمولی بود.

 آن را برداشتم در حالی که نصف بیشترش روی چادر و صندلیم خالی شده بود اما دوباره از دست رها شد و مقداری دیگر هم ریخت.

آقای مسئول پذیرایی خنده ای کرد و گفت:

- خب قستو ریختی دیگه بهت نمی رسه؛ برای بقیه بردار.

 اصلا شوخی جالبی نبود; در حالیکه روی صندلی پر شربت نشسته بودم و جریان شربت روی صندلی را حس می کردم.

خیلی بی تفاوت برای بقیه شربت و کیک برداشتم و اصلا به روی خودم نیاوردم که روی چه دریایی شناورم.

همانطور که فکری بودم که چکار کنم; فریبا تند تند, دستمال کاغذی بیرون می آورد و به من می داد.

روی میز و دفترم را پاک کردم; اما می دانستم این جویباری که روی صندلی هست با چهار پنج تا دستمال خشک نمی شود.

یک دفعه یاد دستمالی که نهارم را درآن گذاشته بودم افتادم. آن را برداشتم و خیلی نامحسوس روی صندلی ام گذاشتم. 

دستمال بزرگ بود و خیلی از شربت را جذب کرد.

شلوار و مانتو و چادر و همه زندگیم خیس و شیرین شده بود، اما تحمل کردم تا کلاس تمام شود.

 منتظر بودم استاد و آقایان همکلاسی خارج شوند تا بتوانم با آن لباس های خیس خودم را به دستشویی برسانم.

به محض اتمام ساعت، در کلاس را زدند و گفتند کلاس بعدی می خواهد تشکیل شود.

مثل اینکه مسئول کلاس بعدی، یکی از آقایان داخل جلسه بود.

 به اجبار و تحت ساپورت فریبا، از کلاس خارج شدم و به سمت دستشویی رفتم.

پشت چادرم را که خیس شربت بود را شستم ولی حواسم به جلو چادرم نبود و بعدا دیدم که لردهای آب لیمو جلو چادرم جا خوش کرده اند؛ ولی دیگر بیرون آمده بودیم و کاری نمی شد کرد. 

به طرف ایستگاه شکرشکن می آمدیم که یک دفعه یاد چیزی افتادم و گفتم:

_ وای فریبا 

گفت: دوباره چه دسته گلی به آب دادی؟

گفتم دسرت تو کیفم بود نریخته باشه؟

دم ایستگاه که رسیدیم کیفم را بررسی کردم. 

بله دقیقا جعبه دمر افتاده و همه زندگیم را به بدترین وضع ممکن درآورده بود. 

دوباره فریبا دست به کار شد و دستمال بود که از کیفش بیرون می آورد.

 به ترتیب وسایلم را بیرون می آوردیم پاک می کردیم و روی صندلی ایستگاه می گذاشتیم. 

همه توی ایستکاه اتوبوس به این نمایش جالب چشم دوخته بودند.

به پیشنهاد فریبا کاغذی را ته کیفم گذاشتم تا بقیه وسایل را داخش بچینم. 

بلافاصله بعد از اتمام کار اتوبوس آمد و سوار شدیم 

به محض سوار شدن خانم صندلی پشتی گفت:

 _ چه عطری زدین چه بوی خوبی میده.

به فریبا با علامت تعجب نگاه کردم.

تا جایی که خاطرم بود عطر نزده بودم. دسرها هم که بوی عطر نمی داد. چیزی نگفتم.

بلاخره بعد از عوض کردن دو خط اتوبوس و خداحافظی با فریبا به خانه رسیدم و منشا بوی عطر را پیدا کردم. 

یادم بماند بپرسم داخل شربت چه چیزی ریخته بودند که بوی به این خوبی می داد.

شاید بهتر باشد به جای عطر، از آن استفاده کنم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 09:39:00 ق.ظ ]





  مسولیتی به نام حجاب   ...

بچه به بغل کنارم نشست.

تنگ تر نشستیم تا جایی برای بچه اش باز شود. بچه را کنارم گذاشت. می شناختمش. دوست دوران دبیرستان خواهرم بود. همه کسانی که بچه کوچک داشتند آنجا را برای نشستن انتخاب کرده بودند و به همين دليل محیط پر سر و صدا و شلوغی ايجاد شده بود.

وقتی متوجه موضوع شدم دیر شده بود و جاهای دیگر پر شده بود.

بالاجبار همان جا نشستم و شروع كردم به خواندن دعا.

در طول دعا دائما حواسم پرت می شد شلوغ تر که شد رفت و آمد بچه ها از راهی که از جلوی ما رد می شد بیشتر شد و وضعیت را بدتر کرد.

نمی توانستم تمرکز کنم ولی با هر سختی , خود را مشغول دعاکردم.

تازه حواسم جمع شده بود که صدای تشر كسي را شنیدم که به بچه خردسالی می گفت:

«مگه نگفتم برو پیش مادرت»

از صدای او بچه که سهل بود من هم ترسیدم.

صبر کردم تا دعا تمام شود.

با لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم:

_ شما وقتی چادر سرت میکنی باید مسئولیت آن را بپذیری. یک خانم چادری, حتی اگر چادر را برای یک مراسم دعا سر می کند مخصوصا وقتی مخاطبش بچه باشد نباید با او بد رفتاری کند، چون این مسئله در ذهن او می ماند و بزرگ تر که شد دید بدی نسبت به حجاب و افراد با حجاب پیدا می کند.
من هم از سر و صدا و رفت و آمد بچه ها اذیت شدم شما که مادری, نسبت به من بايد صبور تر باشي. مسلما از وقتي مادر شدي بايد صبرت بيشتر شده باشد.

پس بهتر می توانی سر صدای آن ها را تحمل کنی.
آن خانم جواب عجيبي به من داد: مگر خود ما دو سالگیمان را یادمان هست که اين بچه ها یادشان بیاید؟

گفتم: شاید اتفاقی که افتاده را یادشان نباشد اما رفتار و منش افراد در ناخودآگاه آدم ها می ماند و چون این رفتار را از فرد باحجابی دیده با این فکر که با حجاب ها آدم ها بد اخلاقی هستند بزرگ می شود و بعدا که بزرگ شد و شاید منصبی را بر عهده گرفت کارهایی انجام می دهد که مسلما هیچ فرد محجبه ای آن را نمی پسندد.

دوستم مي گفت مدیر یک مدرسه غیر انتفاعی تمام معلم های چادری اش را اخراج کرده.

از استادم که علت را پرسیدم گفت:

این آدم از جایی در كودكي و نوجواني اذیت شده. البته این موارد خیلی کم اتفاق می افتد برعکسش هم زیاد است.

وقتی خوش اخلاقی و خوش رفتاری با حجاب عجین می شود می بینیم که دختر یک فرد بی حجاب، به شدت متمایل به حجاب می شود.

وقتی قضیه را می شکافی می بینی یکی از بنده های خوب خدا پشت این کار بوده که زیبایی سیرت و صورت را با هم داشته است.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-15] [ 11:15:00 ب.ظ ]





  برکت   ...

هنوز از هول و استرس انژیو مادرم در نیامده بودم که امتحانات ترم شروع شد.

مادرم پنج شنبه نوبت دکتر داشت. می دانستم که اگر با یکی از خواهرانم  برود پشت در مطب دکتر می نشینند و داخل نمی روند؛ از طرفی هم می دانستم که مادرم وقتی دکتر را می بیند نصف مشکلاتش را فراموش می کند بگوید.

باید خودم همراهش می رفتم، اما امتحان کلام داشتم می دانستم که حداقل نصف روزم بابت آن هدر می رود و فرصت نمی کنم درس بخوانم.

بین رفتن و نرفتن مردد بودم،  بلاخره با خودم گفتم  تابستان امتحان می دهم مادرم واجب تراست؛ یا نهایتا مجبور می شوم یک بار دیگر سر کلاس بنشینم.

دلم را یک دل کردم و همراه مادرم رفتم.

از  صبح که آن جا رسیدیم تا بعد از ظهر کارمان طول کشید.

 پایم که به خانه رسید از خستگی بیهوش شدم فقط شب توانستم مقداری از کتاب را بخوانم.

با امید به خدا سر امتحان حاضر شدم و هرچه به فکرم می رسید را روی کاغذ آوردم.

هرچه سر امتحان بارم ها را حساب می کردم می دیدم که به ده نمی رسد تا بتوانم تابستان امتحان بدهم.

با این حساب، باید دوباره سرکلاس می نشستم.

نشستن بیشتر، فایده ای نداشت برگه را تحویل دادم و از سالن خارج شدم.

چند روز بعد، امتحان بعدی بود. به محض این که امتحانم را تحویل دادم استاد درس کلام را دیدم.

جلو رفتم و سلام و علیکی کردم استاد از امتحان پرسید، قضیه مادرم را برایش تعریف کردم و گفتم:

خیلی بد امتحان دادم  قبول نمی شوم.

گفت انشاالله قبول می شوی.

گفتم: نه استاد خیلی بد دادم حساب کردم سر امتحان قبول نمی شوم.

گفت: قبولی نترس

گفتم: مطمئنم قبول نمی شوم حتی ده نمی شوم تا تابستان دوباره امتحان بدهم چه برسد به دوازده.

نگاهی به من انداخت و گفت:

_می گم قبول شدی

باورم نمی شد؛ استاد کاور درون دستش را بالا آورد برگه مرا بیرون آورد: 13.75

  چند بار نگاه کردم باورم نمی شد خیلی خوشحال شدم پرسیدم:

_ آخه چطور ممکنه

 استاد گفت:

خدابرکت کاری که برای مادرت کردی را به تو داد.

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



 [ 04:48:00 ب.ظ ]





  شکر   ...

الهی شکر که گاهی وقت ها بهم تفهیم می کنی که هستم و به هر شکلی مجازاتم می کنی

 این که فقط خودت لایق صبوری کسی جز خودت صابر نیست.

 کاسه صبرم را به گدایی در میکده تو آویزان کردم، به تمنای وصال تو می اندیشم،

 متشکرم که به من فهماندی لیاقتم چه قدر است و تاوان پس دادن هم جسارت می خواهد

 باری دگر ارزش من خاکی را گوشزد کردی.

 ای یاری دهنده وجودم 

 کاش آدم بودیم و در بارگهت معصومانه و بی ریا ذکر لبیک می گفتیم و اسیر هر گرگ صفت ملبس در لباس میش با چرب زبانی نمی شدیم

 که ذکر توبه می خوانند و ادعای عاطفه می کنند.

 الهی برسد روزی که جز یادت کلمه بر زبان نرانیم و فقط ملتمس رحمت و انعام مقدر باشیم.

 چه دل تنگم،

 دستانم را به دستانی سپردم که مرا نیمه راه رها کرد و این دل دردمند را لبریز شکایت.

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



 [ 05:51:00 ق.ظ ]





  سر تعظیم   ...

چه کسی می داند؟

چه کسی می فهمد؟!

دست گلت را‘ شاخ شمشادت را‘ پسر رعنا و خوش خنده ات را به چه قیمتی؟

به چه قیمتی راهی جنگ‌ می کنی؟

با چه جرأتی سینه سپر می کنی و ثمره ی زندگی ات را می فرستی جلوی گلوله؟

چقدر بدهند تا دل از جگر گوشه ات بکنی؟ تا مهر مادری ات را زیر پوتین های ساق دارش له کنی و پای رضایت نامه اش را امضا کنی؟

وعده ی کدام بهشت برین را بدهند تا حاضر شوی سلفی های شجاعتش را در شام ببینی؟!

از کجایش بگویم ؟

از کجای خون دل خوردن ها؟

مادر است ها! مادر است….

نه ماه انتظارش را کشیده‘ برای دیدنش یک دنیا درد را در آغوش کشیده….

بزرگ‌ شده حالا بعد از بیست و اندی سال‘ حالا که باید لباس دامادی بپوشد‘ جامه ی رزم به تن می کند.

تصمیمش را برای رفتن می گیرد….با التماس و حتی باگریه رضایت را می گیرد…

وای از دل مادر… وای از دل پدری که علی وار با چاه‘ شب درد و دل می کند…

در این واپسین روزهایی که از شام و سرحدات کشورم گل های پرپر می آورند …

می نویسم و افسوس که این قلم‘ برای ضجه های مادری پشت جنازه فرزندش کم است.

و برای پدری که استوار می ایستد و در برابر حکم خدایش سر تعظیم فرود می آورد نا چیز ناچیز است .

قطره ای در برابر دریا …

اما خدا وکیلی‘ یک لبخندش‘ سیری چند؟!

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-14] [ 07:37:00 ق.ظ ]





  تخم مرغ دزد، شتر دزد   ...

جریمه ای به قیمت پانزده هزارتومان!

 حتما عده ای می گویند:

 چه ارزان و عده ای دیگه می گویند: چه گران.

شنیده، و گاهی از تقلب کردن چیزهایی دیده بودم اما تجربه نکرده بودم؛

 تا این که امتحان….رسید ورمن اعتماد به نفس نداشته، و تفهیم نشده  و..

خلاصه با یه معادله کوچیک به تقلب رسیدم، البته در حد سه خط کوچک، آن هم روی ساق دست.

با ترس و لرز و عذاب وجدان، سه خط را نوشتم.

حال بماند که خوشبختانه یا متاسفانه اصلا از جزوات تقلبی من هیچ سوالی داده نشد ولی من جریمه شدم و جریمه ام را پیش از برگزاری امتحان پرداخت کرده بودم.

صبح روز امتحانی که قرار بود من تقلب داشته باشم ، کارت اتوبوسم را دوازده هزارتومان شارژ کردم ولی بعد از دادن امتحان و موقع برگشت،  خواستم سوار اتوبوس شوم ولی کارتی نداشتم که بزنم و مجبور به خرید کارت شدم.

بله، قبل از امتحان من کارتم را گم کردم و با احتساب شارژ تازه و قبلی و خرید کارت جدید، من مبلغ پانزده هزار جریمه پرداختم آن هم برای سه خط تقلبی که به دردم هم نخورد.

واقعا مانده بودم! 

خدا با من شوخیش گرفته یا این که جدی جدی پس گردنی به من زده.

آخر وقتی به صفحه خبرهای دزدی و اختلاس نگاه می کنم و به راحتی عاملان آن، از تنبیه خودم تعجب می کنم.

 البته شاید آن ها هم  روزی از یک  امتحان ساده، شروع به تقلب و اختلاس کردند؛ اما متوجه تنبیه و جریمه خدا نشدند که کارشان به تیتر یک خبرهای دزدی رسیده است.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-04-13] [ 07:59:00 ق.ظ ]





  ای آدم..   ...

ای فرزند آدم بنگر چه بودی و چه شدی؟؟؟

موضوعات: متفرقه, اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-04-12] [ 11:54:00 ق.ظ ]





  احمد الحسن (مدعی یمانی) کیست؟   ...

«احمد بن الحسن» اسم واقعیش «احمد بن اسماعیل بصری» است. وی در سال 1968 میلادی در بصره عراق متولد شد، و در سال 2003 میلادی ادعا کرد که یکی از فرزندان امام مهدی (علیه السلام) است و با پنج واسطه به حضرت مهدی (علیه السلام) منتسب می‌شود. احمد الحسن بدون هیچ دلیل و مدرکی ادعا کرده که وصی امام مهدی (علیه السلام) است. تنها دلیل وی خوابی است که از وی نقل شده که در عالم خواب به دیدار امام مهدی (علیه السلام) مشرف شده است.
احمد الحسن در سال 1999 مدت بسیار کوتاهی در حوزه علمیه نجف درس خواند و پس از مدتی به علل نامعلوم تا سال 2001 میلادی در زندان ابوغریب زندانی شد، ولی به درخواست صلیب سرخ جهانی آزاد شد و به این ترتیب در سال 2003 میلادی خود را فرزند امام مهدی (علیه السلام) معرفی کرد. (پرسش‌هاو پاسخ‌ها پیرامون دعوت انحرافی احمد اسماعیل گاطع، ص9-10)
با توجه به زندانی شدن مرموز و آزادی غیر عادی وی، به‌نظر می‌رسد که وی از طریق کشورهای استبدادی مورد توجه قرار گرفته است، تا در میان مسلمین اختلاف ایجاد کند.

پی‌نوشت:

محمدی هوشیار،علی، پرسش هاو پاسخ ها پیرامون دعوت انحرافی احمد اسماعیل گاطع، انتشارات تولی، قم، 1396
 
اسلام ناب
بدعتها و جریانهای انحرافی

موضوعات: شبهات و مناظرات  لینک ثابت



 [ 11:47:00 ق.ظ ]





  در برابر یمانی دروغین چه کنیم؟   ...

مدتی است فردی در عراق مدعی شده که سید یمانی و نایب امام زمان (عج) است و کراماتی از او نقل شده است بالاخص از لحاظ علمی و تأویل قرآن، پیشگویی آینده و خواندن اندیشه افراد و درمان بیماریهای سرطانی…
 

در این مختصر بر آن هستیم شخصیت یمانی را از نظر روایات بررسی کرده و برخی از ادعاهای مدعیان را پاسخ دهیم.

روایات متعددی از اهل بیت(علیهم السلام) درباره انقلاب اسلامی و زمینه ساز ظهور حضرت مهدی(عج) در یمن وارد شده است که برخی از آنها صحیح السند می‌باشد، حتمی بودن وقوع این انقلاب را تصریح می‌کند، حتی برخی از روایات انقلاب اسلامی یمن را در زمان ظهور، هدایت بخش‌ترین درخشش‌ها بطور مطلق به حساب می‌آورد و وقت آن را، هم زمان با خروج سفیانی در ماه رجب یعنی چند ماه قبل از ظهور حضرت مهدی(عج) و پایتخت آن را صنعا معرفی می‌کند.

اما نام رهبر آن در روایات معروف به یمنی می‌باشد و روایتی نام وی را “حسن” و یا “حسین” و از نسل زید بن علی علیهما السلام یاد می‌کند. ولی این روایت از نظر متن و سند قابل بحث است. از مهم‌ترین روایات مربوط به انقلاب یمنی روایتی است که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: (قبل از قیام قائم وقوع پنج علامت حتمی است: یمنی، سفیانی، صیحه آسمانی، کشته شدن نفس زکیه و فرو رفتن در بیابان)[1]

و در روایت دیگر از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: (خروج این سه تن، خراسانی، سفیانی و یمنی در یک سال و یک ماه و یک روز اتفاق می‌افتد….)[2]

روایات می‌گویند: یمنی در پی نبرد با سفیانی وارد عراق می‌شود و نیروهای ایرانی و یمنی جهت رویارویی با سفیانی وارد عمل می‌شوند. نکته دیگر در این‌باره این که ممکن است “یمنی” متعدد باشد و یمنی وعده داده شده و مورد نظر دومین یمنی باشد. زیرا روایات گذشته خروج یمنی موعود را با صراحت هم‌ زمان با ظاهر شدن سفیانی، یعنی سال ظهور حضرت مهدی(عج) بیان کرده است و روایات دیگری با سند صحیح از امام صادق(علیه السلام) وجود دارد که می‌گوید: (مصری و یمنی قبل از سفیانی قیام می‌کنند)[3].

بنا به این روایت، بایستی شخصی که در این روایت آمده یمنی اول باشد که زمینه ساز یمنی دوم و موعود خواهد بود.[4]

خلاصه این که: ما وقتی این روایات را ملاحظه می‌کنیم به نکات ذیل دست می‌یابیم:

خروج او در یمن است نه عراق و همراه و هم زمان با خروج خراسانی و سفیانی است. او فردی قیام نمی‌کند بلکه قیام جمعی داشته و دارای لشگر مسلحی هست که در مقابل سفیانی قرار می‌گیرد.

روایات می‌گویند: یمنی در پی نبرد با سفیانی وارد عراق می‌شود و نیروهای ایرانی و یمنی جهت رویارویی با سفیانی وارد عمل می‌شوند. نکته دیگر در این‌باره این که ممکن است “یمنی” متعدد باشد و یمنی وعده داده شده و مورد نظر دومین یمنی باشد. زیرا روایات گذشته خروج یمنی موعود را با صراحت هم‌ زمان با ظاهر شدن سفیانی، یعنی سال ظهور حضرت مهدی(عج) بیان کرده است و روایات دیگری با سند صحیح از امام صادق(علیه السلام) وجود دارد که می‌گوید: (مصری و یمنی قبل از سفیانی قیام می‌کنند
 

روایتی هم که از یمانی اول بحث کرده است، ظاهرش این است که عراقی نیست بلکه آماده کننده لشگر برای یمانی در یمن است.

وقتی تاریخ را ملاحظه می‌کنیم می‌بینیم که بسیاری از افراد بوده‌اند که ادعای مهدویت داشته و خود را امام عصر(عج) معرفی کرده‌اند یا خود را باب آن حضرت یا از سفیران آن حضرت شمرده‌اند و همین مسأله ما را به بیداری و احتیاط در این مسائل فرا می‌خواند.

ما نفهمیدیم که در این مسأله چه حاجتی به مباهله و امثال آن هست؟ بالأخره این آقا در محضر علماء و متفکرین و بزرگان دین هست. اگر علماء از وضعیت او خبر ندارند پس چرا طلب مباهله می‌کند و چرا وضعیت خود را با آنان در میان نمی‌گذارد تا تأییدش کنند و اگر علماء هم مخالفت کردند ما بدانیم چرا مخالفت کردند.

در این موقعیت ویژه و حساس که عراق آن را تجربه می‌کند و تشیع آن را از سر می‌گذراند و خطری که در کمین آنان است، چه شده است که این فرد با کفر مواجهه و درگیر نمی‌شود و چرا نقشی در مقابله با متجاوزان ایفاء نمی‌کند و اشکالات دیگر که جای پرداختن به آنها نیست و مجموعاً معلوم است که این ادعا نادرست و ناپذیرفتنی است. 

 

پی نوشت ها :

[1]- بحارالانوار جلد 52 صفحه 204.

[2]- بحارالانوار جلد52 صفحه 210.

[3]- بحارالانوار جلد 52 صفحه 210 بنقل از کتاب غیبت طوسی.

[4]- عصر ظهور از صفحه 157 تا 163.

بخش مهدویت تبیان

 


 

منبع: مرکز مجازی مهدویت

موضوعات: شبهات و مناظرات  لینک ثابت



 [ 11:45:00 ق.ظ ]





  فضولی موقوف   ...

عادت داشتم روی تابلوهایی که در خیابان نصب کرده اند را بخوانم.

امروز که از هشت بهشت به طرف مدرسه می رفتم تابلویی را دیدم که مضمونش این بود : شنونده غیبت مانند غیبت کننده است.

گفتم خدایا قول می دهم تمام سعی ام را بکنم تا غیبت نکنم, اما این یک مورد را نمی توانم بپذیرم, آخر نمی شود که وقتی کسی صحبت می کند وسط حرفش بپرم یا بلند شوم بروم, ناراحت می شود.

با این توجیه راهم را کشیدم و رفتم.

مدت زیادی از آن زمان گذشت. عید فطر شد و دو روز تعطیلی که موقعیت خوبی برای بیرون رفتن بود. ما هم مثل همیشه با فامیل به روستای مادری ام رفتیم.

دور هم نشسته بودیم که خاله کوچک ترم شروع به تعریف از عروس, که او نیز همراه ما آمده بود کرد.

آن دو روز هم تمام شد.فردای آن روز که از سرکار به خانه آمدم خواهرم گفت: تلفنی به خاله بزن کارت دارد.

نهارم را که خوردم زنگ زدم .خاله بعد از احوال پرسی, پرسید:

_ تو به عروسم گفته ای که من پشت سرش بدگویی اش را می کردم.

 از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم، با چشمانی گرد شده گفتم:

_ من اصلا فرصت نکردم با الهام حرف بزنم, تازه شما که می دانید من از این اخلاق ها ندارم.

خاله گفت:

_می دانم اما او چنین ادعایی کرده و همه از دست من ناراحتند که چرا بدگویی اش را کردم. فقط زنگ زدم مطمئن شوم و خداحافظی کرد.

تا دو روز بعد فکرم مشغول و ناراحت این موضوع بود, تا اینکه دو روز بعد الهام به تلفنم زنگ زد و بعد از معذرت خواهی از من گفت: من اسمی از شما نیاوردم فقط گفتم که شنیدم که چنین حرف هایی را به ریحانه می زدید.

من هم جواب دادم:

_خاله از شما بدگویی نمی کرد فقط داشت شما را با کس دیگری مقایسه می کرد که در نهایت هم از شما تعریف کرد .
مثل اینکه دلش خیلی از خاله پر بود به هرحال عروس و مادر شوهر بودند، همین که اسمش را از زبان خاله ام شنیده بود فکر می کرد بدگویی اش را می کنند, چون هرچه می گفتم بدیتان را نمی گفت باور نمی کرد.

در نهایت هم مجددا معذرت خواهی کرد و تلفن را قطع کرد.

فردای آن روز هم خاله زنگ زد و معذرت خواهی کرد و گفت الهام حرفش را برگردانده است.
آخر هم نفهمیدم خاله راست گفت یا عروسش و اگر دعوا دارند چرا پای مرا وسط می کشند، ولی یاد حدیث افتادم که آن روز روی تابلو خوانده بودم و به خودم گفتم : «وقتی خدا چیزی را از ما مي خواهد حتما مصلحتش را هم ميداند, پس یادت باشه که تو کارخدا فضولی موقوف»

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 07:58:00 ق.ظ ]





  خدا خدا   ...

دل در بند اسارت گفت تو من را رها کن 

عقل از سرت پریده مهرش ز غم جدا کن

تنم ز درد دوری گریان و بی توان است

گر تو نمی پسندی تغیرش دل مبتلا کن

ما را دو جرعه حبش سرگشته کرد حلاوت

دیگر چه می توان گفت محبتی به پا کن

از نور آفرینش در ضوء آن دو چشمش

گویا به حرمتش جو سر نگه در بر خدا کن

هر دم باورم نیست زین کین کودک درونم

میان دشت حسرت باز هم تو خدا خدا کن

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-04-11] [ 11:12:00 ق.ظ ]





  گاهی...   ...

گاهی این دست ها پینه می بندند از کار

و

گاهی دل ها پینه می بندند از حرف های مغرضانه یا شایدهم جاهلانه 

گاهی دست ها سیاه می شوند برای کسب روزی حلال

و

گاهی قلب ها سیاه می شوند برای ‌کم کردن روزی دیگران

گاهی دست ها دراز می شوند نزد خدا برای حفظ آبرویی

و

گاهی دست درازی ها می شود برای حفظ مقام و جایگاهی

گاهی دل ها بهانه ی بارش چشم ها می شوند برای دریافت بصیرت

گاهی دل ها بهانه اشک تمساح می شوند برای دریافت قدرت

گاهی…

و

گاهی

و

گاهی همه حرفی می شنویم جز حرف معصوم

همه جایی می رویم جز راه معصوم

همه کاری می کنیم جز دستور معصوم

و

همه لذتی می طلبیم جز لذت هم صحبتی با معصوم

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 12:24:00 ق.ظ ]





  از مسجد سید تا طالقانی   ...

هر وقت می‌خواستیم برویم خانه‌ی مادربزرگ از خیابان جامی می‌رفتیم. 

یک روز پدرم گفت امروز می‌خواهم از خیابانی که تازه تاسیس شده بروم. 

به خیابانی که پدرم می‌گفت رسیدیم: 

«خیابان آیت‌الله زاهد».

 خیابان جدید کمی پیچ و خم داشت ولی مسیر ما را خیلی راحت کرده بود.

از آن به بعد، همیشه از همان مسیر می‌رفتیم و همین شد که اسم خیابان توی ذهن من ماند. 

هر وقت مسیرمان از آن خیابان بود، فکر می‌کردم آیت‌ الله زاهد چه کسی بوده که اسمش را روی خیابان گذاشته‌اند.

این سوال توی ذهن من ماند تا روزی که آقای برقی‌کار، استاد تفسیرمان گفتند چند جلسه به جای من خانم زاهد سرکلاستان می‌آیند. جلسه امروز و فردا شد تا بالاخره دیروز برگزار شد.

خانم زاهد خانمی مودب و خوش صورت بودند که بعد از سلام و احوالپرسی با تک تک بچه‌های کلاس دست دادند و برای آشنایی بیشتر حضور و غیاب کردند.

 قبل از شروع بحث کلاس از رشته‌ی تحصیلیشان سوال کردم. حرف به خانواده‌شان رسید که گفتند:

 من دختر آیت‌الله زاهدم. 

خیابانی نزدیک مسجدسید هست که نام پدر مرا روی آن گذاشتند. 

پدرم انسان شریفی بود. وقتی فوت کرد شاگردانم به من گفتند چرا در مورد پدرتان برای ما صحبت نکردید. پدر خیلی دوست داشت که من وارد حوزه شوم. من هم بعد از سیکل آمدم حوزه. خیلی تشویقم می‌کرد که درسم را بخوانم. همیشه می‌گفت دوست دارم بانوامین شوی. 

خیلی وقت‌ها هم خودش درسم می‌داد. مسجدی که برای نماز و سخنرانی می‌رفت نزدیک همان خیابانی است که نامش را رویش گذاشتند. همیشه هم از کوچه پس کوچه‌ها می‌رفت. 

مسیر طولانی بود. برادرانم می‌گفتند چرا اجازه نمی‌دهید شما را با ماشین ببریم؟ سنی از شما گذشته، اذیت می‌شوید. پدر می‌گفت:

_ پیاده که بروم مردم مرا می‌بینند و سوال شرعیشان را می‌پرسند. مردم هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانند. 

تا روزی که پدرم به رحمت خدا رفتند. 

روزی شهردار آمد پیش ما و گفت می‌خواهم این کوچه پس کوچه‌ها را خیابان کنم و اسم پدرتان را روی آن بگذارم. پدرتان خیلی به گردن من حق دارند.

 بچه که بودم روزی حوصله‌ام سررفته بود و دم در خانه ایستاده بودم. پدرتان مرا دید، به من سلام کرد و گفت اگر حوصله‌ات سر رفته شب که پدرت آمد خانه بگو تو را بیاورد مسجد. آن شب به مسجد رفتم و حمد و سوره‌ی پر غلطی خواندم و از پدرتان جایزه‌ گرفتم. 

این شد که پای بند مسجد شدم. حالا هم می‌خواهم اسم این خیابان را به نام پدرتان نام گذاری کنم:

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-10] [ 09:34:00 ق.ظ ]





  روغن فکر   ...

دیدید یه عده به ظاهر روشن فکر میان می گن آزادی فکر، آزادی عقیده، آزادی، آزادی، آزادی.

اما حواسشون نیست خودشون ذهن و فکر و روحشون به کل در خدمت بعضیا است و اصالتا ماهیت خودشونو در رسانه های غربی تعریف می کنند.

و کلا از آزادی محرومند منتها نسبت به همون چهارچوب آزادی دارن.

کج فهمی ها و تعصبات ناتمام فقط و فقط خودشون رو می کشونه پایین و روز به روز، زودرنج تر و مچاله تر می شن.

 حالا هرچقدرم ظاهرشون و حرفاشون خوب باشه.

من اصلا موندم با کدوم منطق حمایت از محرومان یا مستضعفان یا مظلومین را غربال می کنن؟

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[شنبه 1397-04-09] [ 10:02:00 ب.ظ ]





  زیاده خواه   ...

روبروی خانه شان باغچه بزرگی بود که پُر بود از درختان میوه دار. صاحب باغچه اطراف باغچه اش را فنس کشیده بود . پسرک هر وقت از خانه بیرون می آمد دلش غنج می رفت تا ناخنکی هر چند کوچک به درختان بزند. مادرش موعد میوه ها که می شد، چیزی برای او کم نمی گذاشت؛  تا مبادا نخوردن میوه، باعث دست اندازی به باغچه همسایه شود. میوه ممنوعه شیرین و جذاب است به همین دلیل روزی دور از چشم مادر و با زحمت و عذاب خودش را به آن سوی فنس هاکشاند، رسیدنی به قیمت خراش های کف دست و ساق های پا.  وقتی میان درختان قرار گرفت احساس حکمران فاتح را پیدا کرد و با چیدن اولین زردآلو و سیب، شادیش آغاز شد اما!! بعد از خوردن میوه ها، سوزشش و درد خراش ها را به یاد آورد و کمی ترسان از بازگشت دوباره، و سختی و خراش. فنس های روبرو را از پایین به بالا برانداز کرد و عزم جزم بر بازگشت که انتهای باغچه پشت درختها، سایه روشنی نظرش را جلب کرد. آهسته به طرفش رفت و ناباورانه دری باز را دید که تا به حال به آن توجه نکرده بود. زیاده خواهی او را از سخاوت صاحب باغچه منحرف کرده بود و باعث حسرت طولانی مدت و خراش های عمیق دست و پاهایش شده بود. وقتی از در بیرون می رفت تلخی گلویش را قورت می داد و سوزش زخم ها را تحمل می کرد اما سرشکستگی برابر فطرت و نفس را تاب نداشت.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 05:41:00 ب.ظ ]





  زمان کیست?   ...

حق را کجا یابم وقتی قطب عالم امکان تو باشی؟

عشق را،

عشق را در که یابم وقتی صدای عشق را تو سازی؟

با که از تو گویم وقتی تو هم معنای گویشی؟

جز تو با که باشم وقتی تمامی بود عالمی؟

زمان را ,

زمان را چگونه بسپرم وقتی امام زمانی؟

و که می داند زمان چیست؟

نه ! 

زمان کیست؟ آن گاه که صاحب الزمان تو باشی… 

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-08] [ 06:58:00 ب.ظ ]





  بهشتی باشیم   ...

هم مسلک، میدانی چه زمانی از کفار شکست خورده ایم؟

و کی ازسمت کفار به عقب رانده شده ایم؟

همیشه اسلام از افراد به ظاهر خودی ضربه خورده است, همیشه.

این وعده خداوند بوده است که کفار هیچ گاه توان مقابله با ما را نداشته و نخواهند داشت و این مهم را خداوند بارها برایمان اثبات کرده است.

از تاریخ معاصرمان و رویارویی های تن به تن با مجاهدین خلق_بخوان منافقین_ تا نیم رصدی

به جنگهای صدر اسلام کردن، همه خبر از کارشکنی های منافقین می دهد.

مثلا نگاهی ولو سطحی به واقعه صفین عبرتی به قدمت کل تاریخ برای جامعه بشریت به ارمغان دارد.

این سوالات که آن کدام فرد منافق مسلکی بود که وارد شور شد؟

و چه ها کرد؟ بارها جواب داده شده اند اما جهاد؟! نه.

برای همین است که امام (ره) فرمودند:

_ آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.

چون مبنای حرفشان و تکیه گاهشان خدا بوده 

و از خود سخنی نگفته اند.

و تنها وعده خداوند را گوشزد کردند…که ای مسلمانان این کفار ضعیف اند.

و بدانیم

که هرچه کشیده ایم از دورویان ایمان و کفر کشیده ایم.

هر آن چه ضربه خورده ایم از منافقان بوده و بس.

هرچند عبارت ” تاریخ تکرار می شود” تکراری است ولی این تکرارها آن قدر ادامه می یابد تا به خود آییم. بلکه خود را در آینه نظاره گر باشیم که آیا امروزه، هم وطن های بی وطن کم هستند؟!

و یا “تن فروش به از وطن فروش” کم شنیده ایم؟!

آری می دانیم اکثر ما اسلام آوران هم، رنگی از نفاق داریم. هرچند عده ای تیره و عده ای روشن تر.

در این بین، پس از شماتت منافقین داخلی و بی بصیرهای مخرب, نوبت به بررسی و اصلاح خودمان کی می رسد؟!!!

اذعان کلام الله به کافران محض و مومنان خالص از سری خبر می دهد تلخ مزه اما حق…

غیبت، سخن چینی، آزار مومن و سب مومن یا هتک حرمت و کشف اسرارش، و و و… همه از مفاسد یک منافق است…

دیگر بس است شمردن 

قیام کنیم،

علیه تکرار تاریخ قیام کنیم،

تا قیام موعود فرا رسد…

وه چه موعودی…

آن موعودی را گویم که یاران بهشتی اش، بهشتی وار، به بهشت رفتند و سبک بهشتی زیستن را، به ما، همچون بهشت،ساده و بی تکلف آموختند…

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 01:33:00 ب.ظ ]





  گل سر شور شیرازی   ...

پوست سرم، به شدت پوسته می کرد. 

موهایم همیشه کثیف بود. بارها از شامپوهای ضد شوره استفاده کردم اما موقتی بود و فایده ای نداشت.

کم کم همه به فکر موهای من افتادند.

دخترعمویم شامپو برایم می خرید و باز هم بی فایده بود.

یک روز عمو کوچک ترم گفت:

_ گل سر شور برایت بخرم شاید اثر داشت.

چیزی نگفتم، اما دیگر از این که روشی را امتحان کنم و بی نتیجه بماند، خسته شده بودم.

پدرم بدون اینکه چیزی به من بگو به عطاری رفت و مقداری گل سر شور خرید.

دکتر عطار گفته بود آن را داخل آب جوش بریز و آبش را صاف کن و سرت را با آن بشوی.

اوایل که حوصله این کار را نداشتم بی خیالش شده بودم؛ تا اینکه روزی با بچه های کلاس به عطاری نزدیک حوزه رفتیم.

حرف از گل سر شور شد. خانم دکتر که زن جوانی بود گفت:

_ مادربزرگم استفاده می کرد، من گل ها را داخل کیسه می ریزم آب جوش روی آن می ریزم و کیسه را داخل ظرفی می گیرم تا آب گل، بیرون بیاید؛ بعد آن آب را روی سرم می ریزم و با آن موهایم را می شویم.

بعد هم کیسه را از حمام بیرون می آورم تا میکروب نگیرد و دوباره به همین ترتیب استفاده می کنم.

روش راحتی بود این دفعه کاری که خانم دکتر به من گفتند را انجام دادم.

آن قدر نتیجه کار عالی بود که گوشیم را برداشتمـ و به بچه های کلاس پیام دادم:

_ گل سرشور شیرازی خریده بودم بجای شامپو ها،

استفاده کردم 

انقدر خوبه که حد نداره.

موها، انگار نرمـ کننده زدی

بدنمم انگار همین الان کرم مرطوب کننده زدم.

بدنمم که از حمام بیرون می آمدم بو می گرفت الان اصلا بو نمیده،

یه بوی خیلی ملایم خوبی داره 

انگار همش بدن مرطوبه

روش استفادشم همون که عطاریه گفت خوبه و راحته

حتما استفاده کنین.

جالب این بود که آن قدر محو فواید دیگر این سنگ اعجاز آمیز شده بودم که بعد از مدت ها متوجه شدم  از پوست های روی سرمـ هم خبری نیست.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 08:51:00 ق.ظ ]





  زنگ تفریح مصاحبه ای   ...

برای مصاحبه سطح دوحوزه، رفته بودم.

دقیقا سه نفر ممتحن آنجا حضور داشتند:

مدیر حوزه، معاون مالی و یکی از استاتید.

اول گفتند:

ـ قرآن بخوان.

من هم که حسابی هول شده بودم تا جایی که توانستم غلط خواندم.

شروع به پرسیدن سوالات خانوادگی کردند و من آن ها را جواب دادم. 

نوبت به پرسیدن سوالات احکام رسید. 

استادی که آنجا حضور داشت گفت:

_غسل های واجب را بگو.

من هم چندتا از آن ها را گفتم و غسل میت راهم اضافه کردم؛ دیگر چیزی یادم نمی آمد بخاطر همین پرسیدم:

_ چند تا هست غسل ها؟

گفت: ۷-۸ تایی می شه.

گفتم: خب به بعضیاش نرسیدم هنوز، بخاطر همین نمی دونم.

یک دفعه استاد با خنده گفت یعنی تا حالا مردین؟

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-07] [ 09:48:00 ب.ظ ]





  مادر و دختری   ...

چند وقت پیش با بچه های حوزه سطح دو، به باغ بانوان رفتیم.

یکی از بچه ها با مادرش آمده بود. مادر جوانی داشت .

زینب دوستم، کنار من آمد و  با صدای آرامی از من پرسید:

_اون مادرشه؟

 با خنده جواب دادم:

_آره، حالا چرا یواشکی می پرسی؟ نکنه قضیه پلیسیه؟

_ گفتم یه وقت خواهرشه، بعد ناراحت بشه.

 ذهنم پر کشید به دو هفته پیش.

با دوستانم به عطاری نزدیک حوزه رفته بودیم. پیرمردی که به او دکتر می گفتند روی صندلی نشسته بود و به سوال های مشتریانش جواب می داد.

منتظر ماندیم تا نوبتمان شد، دوستم جلو رفت و گفت:

_ دخترم ریزش موی شدید دارد.

پیرمرد کمی از خصوصیات ظاهری دختر دوستم پرسید در آخر هم گفت:

_ چند سالشه؟

دوستم جواب داد:

_ دوازده سال

دکتر را نمی دیدم. حوصله ام سر رفت؛ از پشت دوستم سرکی کشیدم تا او را ببینم.

دکتر من را دید و پرسید:

_ایشون دخترتون هستند؟

دوستم با تعجب برگشت و نگاهی به من انداخت گفت: نه آقای دکتر

خنده ای که نزدیک بود روی لبم بیاید را جمع کردم و قورت دادم .

بنده خدا دوستم!

پنج سال از من بزرگ تر بود و این بار دوم بود که فکر می کردند مادر من است.

 بار قبلی هم در مهد کودک نشسته بودیم که یک نفر دیگر هم از او پرسید که من دخترش هستم یا نه.

با فاطمه زودتر از او، از مغازه بیرون زدیم فاطمه گفت:

_ بی انصافی می کنن بهش نمی خوره یه دختر همسن تو داشته باشه دیگه

خندیدم و گفتم 

من خوب موندم اون که سن خودش نشون میده.

از فکر عطاری بیرون آمدم و توی دلم گفتم:

_ کاش بقیه هم کمی مثل تو مراعات بقیه را می کردند.

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-04-06] [ 11:23:00 ب.ظ ]





  زنگ تفریح امتحانی   ...

سر امتحان حقوق  نشسته بودم که اعلام کردند استاد مربوطه برای رفع اشکالات احتمالی تشریف فرما می شوند.

سوالات واضح بود فقط یک سوال پنج نمره ای داده بودند که جواب ساده ای داشت; به همین خاطر شک کردیم که جواب به این سادگی، پنج نمره داشته باشد.

تا این که استاد وارد کلاس شدند و بچه ها قضیه را با ایشان در میان گذاشتند.

استاد متوجه سوال بچه ها نشدند و فکر کردند که بچه ها در جواب دادن سوال مشکل دارند.

سوال در مورد منابع حقوق اسلام بود که یکی از آن ها قرآن بود.

استاد گفت:

_ قرآن یکی از منابع هست این هـم راهنمایی.

یکی از بچه ها گفت:

_  یعنی بنویسیم قرآن؟

به همین سادگی?

_ استاد جواب داد: 

 به همین سادگی که نه

خب قرآن کتابیه که ۵۰۰ _ ۶۰۰ صفحه داره یه کتابه قطوره تقریبا 

شاید خودتونم دیده باشین منم این دور وبرا دیدم توش هم آیه هست . . .

برین کتابفروشی هم بگین قرآن بهتون نشون می دن.

و همینطور در مورد قرآن ادامه داد.

آنقدر  این جملات را جدی می گفت که مراقب امتحان شک کرده بود که استاد در مورد قرآنی حرف می زند که ما حداقل روزی یک بار آن را می بینیم.
بلاخره استاد رضایت دادکه از کلاس بیرون برود و بچه ها با نیش های باز به نوشتن امتحان ادامه دادند.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:32:00 ق.ظ ]





  تربیت در نهج البلاغه(ع)   ...

مطابق رسم چندین ساله که در شب میلاد حضرت علی (ع) مسابقه نهج البلاغه برگزار می شد، امسال هم مسابقه ای از نامه های آن عزیز’ مطرح شد.

البته سال های قبل در مسجد محل’ 

ولی امسال سوال ها به خانه برده و در خانه جواب داده می شد.

جواب دادن سوال ها را برای فرصتی که سرم شلوغ نباشد گذاشته بودم.

روز سیزدهم فروردین فرصت را مغتنم شمردم و وقتی بقیه خانواده مشغول گفتگو و گذران روز بودند، به جواب دادن پرداختم.

صحبت اهل خانه به دلیل رانندگی بد چند نوجوان با موتور، به تربیت نسل جوان و چرایی آن معطوف بود.

برایم جالب بود که نامه حضرت به فرزندشان امام حسن (ع)، حاوی نکات تربیتی بود، اما بی خیال اظهار نظر شدم تا مبادا اَنگ منبر رفتن بگیرم.

دختر خواهر شوهرم به طرفم آمد و گفت:

_ (زندایی الان وقت درس خوندنه)؟

خندیدم و گفتم:

_ این درسی که من می خونم به درد همه می خوره.

و با صدای بلند همان قسمت از نامه را برای او خواندم.

تعجب کرد و پرسید:

_(حضرت علی روان شناسی خونده بودن)؟

با معنی خاصی سرم را تکان دادم.

گفتگوی من و دختر خواهر شوهرم، نظر پسرم و پسرخواهر شوهرم را جلب کرد،

آن ها هم به ما ملحق شدند و گوشی را از من گرفتند و بقیه نامه آن حضرت را بلند بلند خواندند.

ناگهان جو عوض شد و سوال و جواب ها به طرف نهج البلاغه و آگاهی حضرت علی(ع) در تمام موارد عصر گذشته تا حال، کشیده شد.

سهم من هم پیدا کردن جواب سوال ها و همچنین شیفته کردن چند نوجوان به خواندن یکی از نامه های زیبای مولای متقیان بود.

البته من این نعمت را مدیون دوستانی هستم که سعی در معرفی هرچه بیش تر نهج البلاغه در حوزه های علمیه دارند.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 09:07:00 ق.ظ ]





  در آغوش حق   ...

دل به دریا باختم، ندانسته با خروشش آشنایم کرد.

 به دنبال صحرا رفتم، او هم از گداختگی، بر دلم نقش انداخت.

 ناگهان ابری پر بهار، شاباش ریزان از دنیای چشمانم گذر کرد و آوای جنون سر داد بر ضمیر ناخودآگاهم.

 خواستم ارتباط گیرم که زمین شکوه کرد از چهار پایی که همه کسش بود.

 با ناله های از روی عجب، گردن کشان گفت:

_ تو از چه نالانی? بیا خود را به آغوش من سپار تا آرام گیری.

 قلبم از پیشنهادش به تنش افتاد، گام هایم می لرزید؛ لبانم به حرمت خیر الرازقین تبسم بست و درونم جاری شد به ذکر یا مقلب القلوب. 

بار الها چو طنین بستی مرا به ضوء ایزدی و در دریای نگاه الهام بخش رها کردی من به تمنای تو دلداده ام و با بلوای کنون ساخته ام.

 لب ساحل نگار، باز خود را باخته ام لبیک گویان بر کعبه مقصود طنین انداخت.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-04-05] [ 05:40:00 ق.ظ ]





  رنگ خدا   ...

رنگ خدایی بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی داشتن. جمله ای پشت اتوبوس واحد که توجه مرا جلب کرد و اندکی به فکر واداشت. از وقتی که بچه بودم رنگین کمان را از خدا می دانستم و رنگ های آن را مخصوص او. بزرگتر شدن و دبیرستان به من آموخت که منشا تمام رنگ های دنیا در هفت رنگ رنگین کمان خدا نهفته. امروز با خواندن این جمله آشنا پیش خودم گفتم: یعنی هفت رنگ شویم؟ خدا هم با ما شوخی می کند واقعا! در پیاده رو پیرمردی کیف از دستش افتاد و مدارک کف پیاده رو پخش شد، پسری شلوارشش جیب پوش، سریع مدارک را جمع کرد و به او تحویل داد. به اتوبوس رسیدم و مادری را در حال درست کردن چادر دختر کش دیدم و فرشته کوچولو خوشحال از چادری که به سر داشت. روی صندلی اتوبوس نشستم و به مسافران که سوار می شدند. به امید دیدن چهره ای آشنا نگاه می کردم، پیرزنی به سختی پله های را بالا آمد و کارت اتوبوس را به دستگاه نزدیک کرد، اما بوق ممتدعلامت نداشتن شارژ را به صدا درآورد، راننده بلند گفت:  خانم برو شارژش کن بیا.  اما پیرزن دستی به زانو گذاشت و درمانده نگاه کرد. کارتم را از کیف در آوردم اما جلوتر از من دختری به قول خودمان سانترال مانترال کارتی برای او زد و همچنین جای نشستنش را به او تعارف کرد. تعجبم از دیدن این همه رنگ خدایی در اطرافم بیش تر شد. این همه رنگ از خدا در اطراف بود و من نابینا! درست است که انسان های هفت رنگ بسیار کم پیدا می شوند اما همین تک رنگ های زیبا هم می توانند دنیا را رنگین و متمایز کند.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-04-04] [ 11:14:00 ق.ظ ]





  ورزشگاه رفتن زنان، آری یا نه؟   (حتما بخوانید و نظر دهید)   ...

حضور زنان در ورزشگاه از نگاه فمنیسم(فعالان حقوق زنان)

روزهای داغ جام جهانیست. شاید شماهم وقتی پای تلویزیون نشسته و مسابقه فوتبال را تماشا می کنید؛ زن های زیادی را ببینید که به ورزشگاه آمده و تیم مورد علاقه خود را تشویق می کنند.

شاید شما هم دوست داشتید جای یکی از آن ها بوده و آن محیط را تجربه می کردید.

افراد زیادی هستند که درباره ورود یا عدم ورود زنان به استادیوم تردید دارند برخی مخالف و برخی موافق هستند و ممانعت از ورود زنان به ورزشگاه را، تبعیض جنسیتی می دانند.

در این میان فمنیست ها، بیش تر از همه سنگ ورود زنان به ورزشگاه را، به سینه 

می زنند.

آن ها با شعارهایی از قبیل، حق زن نیمی از آزادی، جلو آمده و می گویند:

_ زن و مرد در همه چیز مساویند از جمله در حقوق.

حق یک زن است که در ورزشگاه حضور پیدا کنند مانند مردان.

شاید در نگاه اول، این استدلال فمنیست ها، درست و قابل تامل به نظر برسد.

در این که خیلی اوقات حقوق زنان، عمدا یا سهوا پایمال می شود حرفی نیست اما!

این که حضور زنان در ورزشگاه مردان، جزء حقوق آن هاست یا نه حرفیست که باید ثابت شود.

طبق قواعد خود فمنیست ها، حقوق زن و مرد مساویست؛ یعنی اگر حقی باشد که مردان آن را داشته باشند زنان نیز باید داشته باشند. پس مردان حق دارند در ورزشگاه های مردانه حضور پیداکنند و تیم مورد نظر خود را تشویق کنند؛ زنان نیز حق دارند در ورزشگاه های زنانه شرکت کنند.

 همچنین مردان حق ورود به ورزشگاه های زنانه را ندارند و زنان نیز نمی توانند در ورزشگاه های مردانه وارد شوند.

با این حساب، بی حساب می شویم و برابری و تساوی حقوقی که مورد ادعای فمنیسم هست نیز، برآورده می شود.

نظر شما چیست؟

با حضور زنان در استادیومـ فوتبال مردانه موافقید یا نه؟

حتما نظرات خود را بیان کنید و اگر دلیلی برای کار صحبت خود دارید بفرمایید و گرنه رای موافقم و مخالفم دهید.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-04-03] [ 07:50:00 ب.ظ ]





  دلنوشته شهدا   ...

دستپاچه می شوم…

سرم را پایین می اندازم و سرخ می شوم…

هنوز هم نمی دانم با کدام زبان، این چنین شیوا با من سخن می گویی؟!…

به اطراف چشم می گردانم…

گمنامیتان را آذین بسته می یابم…

و خجل تر می شوم…

میخک های صورتی و قرمز، به سپیدی مزارتان جانی دیگر بخشیده…

صدایت در گوشم می پیچد…

سر برمی گردانم و لبخند می زنم…

این سخنان، حرف های خواهر و برادری من و توست…

بااینکه نمی دانم چندساله ای اما می دانم خوب مرا می فهمی…

کنارت می نشینم…

بدون دلشوره از خاکی شدن چادرم…

آرام و شاداب…

دیگر نه از تابش آفتاب گریزی دارم و نه از سوز سرما…

زمان و مکان و روز و ساعت را گم می کنم…

و دل می بندم به سکوت کلماتت…

از من می گویی…

و از رسم برادریت در حقم…

دل گرم می شوم به داشتنت…

نفس عمیقی میکشم…

تو، همیــــــــــــشه با من مهربان بوده ای…

هوای آشوب دلم، آرام می گیرد…

من دلم را وقف لیلایی و دلبریت کرده ام…

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



 [ 01:26:00 ب.ظ ]





  قله افتخار   ...

تو بلندترین قله افتخاری که هر کس دوست دارد بر بلندای تو پرواز کند.

 تو با آن غرور سر به فلک کشیده، الهام بخش معجزه ای که هر دم دل بر نگاه تو حیران مانده و پا به پای تو ندای آزادی سر می دهد.

 ماندن و بودن در کنارت را به جان می خرد و تنها قرعه روز گار عظمت و استواری لبخندت را که به یادگار تحفه قلب نمود.

 بار الها، شکر که نگار نازنین لبریز از سکوت معنا را عرضه دریای جنون نمودی، به نگار دریای جنون سپردی و بر شالیزار سبز چشمانش تاختی تا به دنیای عرفان و حاجت رو اندازی.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



 [ 01:16:00 ب.ظ ]





  گونی سیب زمینی   ...

سر کلاس فمنیسم نشسته بودم. بحث فمنیست مارکسیست بود استاد گفت:  _ تاکید مارکس بر طبقه است و می گوید: افراد یک جامعه ابتدا مثل گونی سیب زمینی هستند با هم اتحاد ندارند اما کم کم و در فرآیند طولانی و پیچیده، برای منافع ملی و محلی متحد می شوند و طبقه را تشکیل می دهند. همین که گروهی از افراد بر تعلق خود به یک طبقه آگاه می شوند دیگر نمی توان راه را برای رسیدن به اهداف بنیادین سد کرد. استاد ادامه داد: این گفته مارکس در جامعه واقعا جریان دارد.  افراد جامعه سه دسته اند: یک طرف حزب راست، یک طرف حزب چپ که اقلیت جامعه را تشکیل می دهند اما اکثریت افراد جامعه، دقیقا مثل گونی سیب زمینی هستند که چپ و راست برایشان فرقی نمی کند.  حالا هر طرف چپ و راست که بتوانند این طبقه و به اصطلاح گونی سیب زمینی را به طرف خود بکشانند پیروز می شوند و بقیه جامعه مسیر آن ها را دنبال می کنند.  این قائده همه جا جریان دارد. بگذارید خاطره ای از دوران تبلیغم در رابطه با استفاده این قائده تعریف کنم: در دوران طلبگی ما از این قائده استفاده کردیم و برای تبلیغ به یکی از بدترین دانشگاه های ایران رفتیم که از نظر حجاب و روابط نامحرم و اخلاق و اعتقادات ضعیف ترین دانشگاه ایران بود.  ورودی های سال ۷۸ را که برای ثبت نام می آمدند شناسایی کردیم؛ درباره آن ها تحقیق کردیم، از بین آن ها افراد مذهبی و متدین را انتخاب کردیم.  جلسه ای با آن ها تشکیل دادیم با آن ها صحبت کردیم قرارشد آن ها گروهی را تشکیل دهند و با هم فعالیت کنند. کم کم افرادی که وارد دانشگاه می شدند و به اصطلاح همان گونی های سیب زمینی که مارکس می گفت وارد دانشگاه شدند و وارد این گروه می شدند بالتبع گروه هم تاثیر خود را بر روی آن ها گذاشت چون آن ها خود را متعلق به این گروه می دانستند دیگر کسی نمی توانست آن ها را به راحتی از گروه و به تبع آن از تاثیراتش جدا کند  وجماعت غیر مذهبی کلاس چون پراکنده بودند نتوانستند تاثیری بگذارند. بخاطر مشغله نتوانستیم کار را برای ورودی های دیگر ادامه دهیم اما هنوز می گویند ورودیای7۸ دانشگاه در کل دانشگاه نمونه بودند.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[شنبه 1397-04-02] [ 02:46:00 ب.ظ ]





  خلوت دل   ...

گاهی در پیچ و خم گزیستن، آن قدر خود را تنها می یابی که هیچ شانه ای را شایسته سر برنهادن نمی یابی تا خلوت دل را در عرصه درماندگی وجود یاری رسانی و هوای غم زده دل را چاره نمایی تا به آرمان نگاه پروانه وار گره زنی.

کجاست بانی تمام حیات که با یک جرقه، باغ نگاه را سرزنده کند و حامی طوفان خستگی باشد و تکیه گاه دریای نا آرام باشد تا جزر و مد ساحل را، نم باران دل داده کند و به زلف گیسوان باد تحفه دهد و باران شوق را بر سرزمین مادری ببارد.

برشالیزار سبز چشمانت هدیه کند و بنازد حرمت گیسوان لرزان، در هوای ناب محمدی.

لب را به حرمت یا زهرا گفتن وجود، لبیک گوید و بر کعبه مقصود روانه کند.

ای دریا خروش من، در مقابل جزر تو چیزی جز فریاد بی صدا نیست.

طنین شاعرانه، و حس آتشفشان لبریز از دل تنگی، مرا به خود می خواند.

  لبخند شکوفه معصوم، باغچه دل را به عهد خود استوار می کند،

 ببار و خود را نباز.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[جمعه 1397-04-01] [ 01:17:00 ب.ظ ]





  حق الناس   ...

کلافه و خسته منتظر اتوبوس ایستاده و دعامی کردم که زودتر بیاید.

بعد از ربع ساعتی چشم به خیابان دوختن، بالاخره هیکل زرد آن در سیاهی خیابان خودنمایی کرد و مثل همیشه آهسته خود را به ایستگاه رساند و به استراحت پرداخت.

من هم کُفری از توقف، سوارشدم.

به هرحال چاره ای نداشتم و برای رسیدن به خانه، مجبور به کشیدن ناز، و گوش به فرمان بودن آن هیکل زردرنگ بودم.

صندلی جلو را به رسم پیش بودن، اختیار و خسته روی آن نشستم و لحظه های سخت انتظار برای حرکت چه دیر می گذشتند!

چهره های دیگرمسافران را می دیدم و در خیال با افکار آن ها گشت و گذار می کردم.

چهره ای آشنا سوار اتوبوس شد اما توجهی به من نکرد و در ته اتوبوس جا خوش کرد؛ دختر یکی از اقوام دور و دانشجوی دانشگاه.

تعجب کردم چرا کارت نزد؟

حساب را بر فراموشی گذاشتم و پیش خود گفتم: 

_ موقع پیاده شدن یادآوری می کنم.

در پایان ایستگاه و بعد از پیاده شدن، ناگهان چشمش به من افتاد و سلامی گرم کرد.

 من جواب سلام او را گرم تر دادم و اشاره به اتوبوس کردم و گفتم:

_ بالاخره رسیدیم و او تاییدکنان به راه افتاد.

در مسیر پیاده روی از من پرسید:

_ سرکارمی ری؟

من با تکان دادن سر گفتم:

_  نه بابا.

خودش ادامه داد:

_ برای مردها هم کار نیست چه برسد به زن ها و محکم ادامه داد، 

این دولت مردم را بدبخت کرده و مردم هیچ کار نمی توانند بکنند.

کمی نگاهش کردم و گفتم:

_ خدا برای قومی که خودشون به حال خودشون دلسوز نباشند کاری نمی کنه.

تایید کرد و گفت:

_ اون که صد در صد. من گفتم:

_ حق الناس یکی از کارهایی هست که دلسوزی را نشان می دهد.

با تعجب گفت:

_ خوب آره اما چه ربطی داره؟

جواب دادم:

_ عزیزم شما امروز کارت اتوبوس نزدی و اگه صدتا مثل شما یه کار کوچیک را ازش بگذرند می دونی چه هزینه ای روی دوش بقیه مردم می افته و بعد این زنجیر ادامه دار می شه و هیشکی به حق الناس اهمیت نمی ده و باعث اون رو دولت می دونن.

سرش را پایین انداخت و گفت:

_ آره مخصوصا بلیط نزدم، آخه از راننده لجم گرفته بود.

اما قول می دم دفعه بعد جبران کنم. 

به سر کوچه رسیدیم و من تعارف به خانه کردم و او تشکر کرد و رفت.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 06:13:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم