کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        




کاربران آنلاین

  • زكي زاده
  • ربیع الانام
  • سمیه
  • مجنون
  • S.Fatemeh.mirahmadi



  •   چایی ام سرد و دلم گرم   ...

    - بابا برو به مامانی بگو، سفره رو بندازه. 

    - برای چی بابایی؟

    - عزیز بابا، سفره رو برای چی می ندازن؟ برای اینکه غذا بخوریم. پس بدو برو کمک مامانی.

    _ ولی بابا تو هیئت هم سفره انداختن!

    _خب؟

    _خب اونجا غذا خوردیم دیگه. من دیدم بایایی تو هم افطاری خوردی!

    _آره عزیز بابا، خوردم؛ ولی چیزی نبود که. کم خوردم. الانم گشنمه. اصلا ولش کن، تو نمی خواد به مامانی چیزی بگی. خودم میرم می گم.

    دقایقی بعد، پدر سبحان غذایش را تمام کرد و از کنار سفره بلند شد و به سمت دستشویی رفت؛ تا دست هایش را بشوید. 

    نزدیک در دستشویی که رسید، سبحان باسرعت به سمتش دوید و نفس زنان با چشمانی گرد کرده گفت: 《بابایی، بابایی، من زودتر از تو خوندم ولی جا نمازو برات گذاشتم. جمش نکردم. 》

    _دوباره نمازخوندی بابایی؟ ماکه تو هیئت، به جماعت خوندیم بابایی. دیگه لازم نبود. 》

    لبخند از لبان سبحان محو شد، شانه هایش را پایین انداخت و رفت در گوشه ای روی مبل نشست.

    پدر سبحان دست هایش را شست. برگشت و کنار سبحان نشست. بغلش کرد و گفت:

    《سبحان بابا، به چی داره فکر میکنه؟ 》

    سبحان که نگاهش به فرش روی زمین بود در همان حال گفت: 《به این فکر می کنم که وقتی غذا رو دوباره خوردی؛ پس نمازم دوباره باید بخونی دیگه! 》

    در این حین مادر سبحان سینی چایی را روبروی سبحان و پدرش روی میز گذاشت و کنار آن دو نشست.

    صدای قژ مانند برخورد سینی با میز، پدر سبحان را به خود آورد. با خود اندیشید:

    《وقتی تو هیئت افطاری رو کم خوردم تا مثلا به دوستام بفهمونم که آدم پرخوری نیستم و از طرفی نمازمم طولانی تر خوندم تا به همون دوستام بفهمونم اهل عبادتم پس سبحان داره راست میگه.

    وقتی نیاز جسمم به غذا برطرف نشده بود و باز تو خونه سر سفره نشستم. حتما نیاز روحمم برآورده نشده؛ چون به خوش آمد دوستان هیئتی ام نگاه کردم نه خوش آمد خدا. 

    بی درنگ پدر سبحان، از جای خود بلند شد و دوباره بسمت دستشویی رفت.

    مادر سبحان گفت:《 کجا می ری؟ چاییت سرد می شه!》

    جواب داد:《 می رم وضو بگیرم تا دلم سرد نشده. 》

    اقتباسی از گلستان سعدی

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-25] [ 03:54:00 ب.ظ ]





      اگر بر خرد چیره گردد هوا   ...

    - چیه خانم به چی زل زدی؟

    _ به شاهنامه ای که تو دستتونه.

    _هه، نکنه حق ندارم اینم دست بگیرم!  چی شده از گیر دادن به حجاب رسیدید به ابیات فردوس پارسی زبان؟

    - نمی دونم چه جسارتی بهتون کردم که، مستحق این طرز برخورد شما هستم؛  جز اینکه به کتابتون خیره شدم و یاد ابیات فردوسی افتادم که به زعم خودتون فارس زبان هستن و دوست دار ایرانند؟

    _ شما حرف از شعر نزن. از دوست داشتن ایران که اصلا حرف نزن. به گند کشیدید ایران رو.

    اصلا ذوق هرچی شاعر جوان کور کردید نمی تونن از افتخارات ایران، شعر بگن. هرچند دیگه افتخاری نیست، هرچی بود مال گذشته اس. شما برو برای اعراب افتخار بیافرین.

    و کمی آروم‌ تر گفت: 《مقلد عرب》

    من هم پاسخ دادم: 《شما فردوسیو می شناسید؟ شعرهاشو خوندید؟》 _ حالتم خوب نیست نمی بینی تو دستمه؟  الان دارم‌ میرم تو همایشی که بخاطر بزرگداشت ایشون برگزار کردند شرکت کنم.

    _ بنده علی رغم جسارت نکردنم به شما، و البته متهم شدنم، اما این بار رو جسارت می کنم و خدمتتان عرض می کنم که، مطمئنم شما شاهنامه نخوندید. همون جور که قرآن نخوندید.  اگر خونده بودید کمی نسبت به اجناسی که می خرید بیشتر دقت می کردید. این made in turkey که روی کیفتون زده یه تضاد بزرگ با شاهنامه تو دستتون داره. _ چه ربطی داره خانم توهم زدیدا  ربطش اینه که فردوسی از شکست ترکان تو شعرهاش گفته. می خوام‌ بگم در واقع افتخار کردن به فردوسی بخاطر متکی بودن به خودش و فرهنگ خودشه. و باید اینم‌ خدمتتون بگم که ایشون به اهل بیت علاقه داشتن یعنی ترک و عرب مطرح نبوده حفظ اصالت مطرح بوده. بزرگی سراسر به گفتار نیست دو صد گفته چون نیم کِردار نیست _ دقیقا، پس از بالا منبر بیا پایین برو آشپزیتو کن.  برو بابا خدا روزیتو جای دیگه بده. این را گفت و پیاده شد. من هم همان ایستگاه پیاده شدم. به نظر می آمد دیدگاهمان به ابیات فردوسی متفاوت بود، هرچند هر دو مقصدمان یک جا بود،  همایش بزرگداشت فردوسی.

    شاهنامه فردوسی

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 03:16:00 ب.ظ ]





      رو سفیدان   ...

    _آاااای کنیز زاده مگر رخت می شویی که این چنین چنگ می اندازی و کمرم‌ را می چلانی؟

     تو برو کنیزی ات را بکن، کار بزرگان با بزرگان است.

    و با سر قلیانش کسی دیگر را نشان کرد و هوار کشید: _《هوووووی گیس بریده نزدم بیا، و با آن دستان نرمت سفتی کمرم‌ را رام کن، عوضش من نیز دستانت را قلم نخواهم کرد.

    نیش خندی زد و دود قلیانش را از گوشه دهانش رو به آسمان بیرون داد.

    نوکر همیشه پا به خدمتش نزدیک تر شد و گفت: _《قربانت گردم قربان، چقدر خاطر مبارک مکدر شده است.

     این که مساله قدری نیست قربان، شما فقط به فکر حریم حرمتان باشید؛ باقی را به ما بسپارید.》

    _مثلا که سپردم می خواهید چه غلطی بکنید. هان؟

    فقط می توانید همچون زنبور بی عسل بر گرد من بچرخید و مثال گوسفند پشکل هایتان را بجا بگذارید.

    _قربانتان گردم قربان، مهم قلیان شماست که از همه بزرگتر و چاق تر است. 

    باقی قلیان ها همان بهتر که نباشند. این مردم لیاقت ندارند در ابهت قلیان کشیدن شبیه قربانشان شوند چه بهتر که دودشان کنیم و چون خلسه ی پس از دود کردن قلیان به آرامش برسیم. 

    _ابله، سردسته این ها باید ابتدا دود شود برو و برای آن، راه چاره ای بیاور. 

    مرخصی.

    صدای الهام‌ مرا به خود آورد،گفت: 

    《چی می نویسی سحر؟》

    پاسخ دادم《سیاهی》

    _موضوعش؟

    _سیاهی

    _آهان اون وقت عنوانش

    _سیاهی

    _بعد می خوام بدونم منم الان داری سیاه می کنی با این سیاهی سیاهی درآوردنت؟!

     عجبا! خب سر راست جواب بده.

    سرم را برگرداندم و گفتم:

    _《سر راست؟ با یه قرداد سیاه، سیاه بدبو رو ازمون گرفتن، بعدشم با یه دود سیاه رومونو سیاه کردن و پولامونو دزدیدن》

     با حرف خودم چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و بعدش نیش خندی زدم و گفتم:

    _《فهمیدم آخرشو چی بنویسم الهام》.

    _چی رو، همون موضوع و عنوان و متن سیاهیتو میگی؟

    _عنوانشو عوض می کنم می ذارم سفیدی. نه، نه،

     می ذارم رو سفیدان.

    و شروع کردم به نوشتن.

    الهام بعد از چند دقیقه تحمل و ور رفتن به خودش دیگر تاب نیاورد و با بی حوصلگی گفت:

    _ 《مثلا امروز اومدم پیشت تنها نباشما. اصلا انگار نه انگار، همش حواست به اون سیاهی و سفیدی و چه می دونم از همین چیزاست. خب منم آدمم.》

    _دقیـــقا به نکته ظریفی اشاره کردی الهام جان.

    نه دیگه نگران‌ نباش. تقریبا تموم شده فقط، باید ویرایشش کنم و یه تحقیق هم کنم ببینم اصلا سبک گفتار ناصرالدین شاه اون زمان همین جوری بوده یا نه؟ 

    اصلا کنیز و نوکر دور بر خود پادشاه بودن و بهش نزدیک بودن یا نه؟ نمی دونم انگار هنوز کلی کار دارم.

    که به ناگاه صدای پاره شدن ورق زیر دستم را شنیدم، بله الهام خانم برگه رو از زیر دستم کشید و خیـــلی ریلکس همون تکه پاره که در دستانش جا مانده بود را روبرویش گرفت، صدایش را هم صاف کرد و دست بر کمر، رو به من خواند:

    _《باز هم دار و دسته ی آن شیر شیر شیراااازی 

    رو روووو س س …

    نوکرش گفت:

    _ 《قربانتان گردم قربان، منظورتان رو سفید است؟》

    شاه با غیظ داد کشید:

    _ 《دهان این مردک نفوذی را بدوزید که امثال او مرا، نزد تالبوت رو روو رووو س، س، سیاه کردند. 

    بروید و همان کنیز زاده را برایم بیاوردید؛

     که چنگ های او بر کمرم به از چنگ های شیر شیر شییییرازی بر آبرویم است.

     او را بیاورید تا تنباکوی قلیانم شود و دودشم کنم.》

    _قربانتان گردم قربان، آن کنیز زاده را که قبلا دودش کردید.

    _از جلوی چشمانم دور شو تا تو راهم دود نکردم مردک.

    الهام دستش را از کمرش برداشت و رو به من با لحنی شبیه ناصرالدین شاه داستانم گفت:

    _ 《از جایت برخیز تا برویم در بالکن خانه تان بنشینیم و کمی لذت ببریم.

     در غیر این صورت با همین دستانم نوشته هایت را پاره خواهم کرد و دیگر تو می مانی و رو سیاهی. 》

    این را گفت و برگه هایم را برداشت و از اتاق پا به فرار گذاشت.

    من هم الهام الهام کنان، به دنبالش دویدم.

    پ.ن:

    تاریخ عجیب رو سیاهانی دارد که رو سیاهیشان به ذغال ماند و من بر غیرتشان تاسف می خورم.

    و عجیب تر رو سفیدانی دارد که روی قهرمانان تو خالی و رویایی این روزها را سفید کرده اند.

     آری، مردم همراه با میرزای شیرازی را می گویم. بر شرفشان درود.

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 06:06:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    اربعین