کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        




کاربران آنلاین




  عکس   ...

موضوعات: عکس نوشته  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-02-11] [ 10:20:00 ب.ظ ]





  بستنی و کار   ...

عصر شد و موقع نق زدن دخترم، 

مدام می گفت بریم خونه بابا محمدآقا (پدرخودم)

می گفت:

_ ‌(بابا داله خونه شـون رو قشنگ می کنه بریم ببینیم)

نتوانستم جلوی حس کنجکاوی دخترم برای دیدن بنایی را بگیرم و با هم رهسپار خانه پدر شدیم.

پدرم حیاط خانه را تعمیر می کرد، به رسم بنایی، تمام خانه را گرد و خاک پوشانده و صدای بیل و ابزار، فضای خانه را پر کرده بود.

بعد از رسیدن ما و سلام احوال پرسی، پدرم رو به دخترم کرد و گفت:

_ بریم بستی و کیک برا بنا بخریم و بیاییم.

برادرم که آنجا حضور داشت با لحنی معترضانه گفت:

_ بابا تازه میوه براش بُردی، تازه کنترات برداشته، کمکش هم می کنی‌، اینقدر لوسش نکن بذار کارش را زود تموم کنه بره، مامان خسته شده از این به هم ریختگی .

پدرم با عصبانیت نگاهی به برادرم کرد و گفت: 

_ هرچی باشه کارگره تو خونه ماست و کارگر اَرج و قُرب خاص خودش را داره.

 و ادامه داد:

_اصلا مگه نمی دونی پیامبر دست های کارگر را بوسه زده.

 بعد با دخترم برای تهیه کیک و بستنی ره سپار مغازه شدند.

بعد از سرزدن به خانه پدری، در راه برگشت به خانه، دخترم گفت:

_ مامان اجازه هست یه پول از قُلکم بردارم؟ 

گفتم:

_ چرامگه چیزی می خواهی بخری؟گفت:

_ آره می خوام برا اون مَرده که کوچه راجارو می کنه بستنی بخرم.

خندیدم وگفتم :

_ خودش پول داره بره بستنی بخره.

گفت:

_ بابا محمد آقا گفت کار می کنند خسته می شند، گناه داره مامان، برم بستنی براش بخرم.

کوتاه آمدن و بستنی برا رفتگر کوچه خریدن، هم پایان بنایی خانه پدر من شد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 06:10:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.