کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        




کاربران آنلاین

  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • نرجس دولت آباد
  • زكي زاده
  • وجيهه السادات بدري
  • اسماءالحسنی
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • ریحانه
  • مهاجر
  • الهام كرمي
  • شیما حمیداوی
  • پاییز
  • رها
  • فاطمه منصوری
  • پیشوای مسیح
  • زهرا عبدالهي تبار
  • زینب کیومرثی
  • فاطمه صغرا داوری



  •   ایادی شیطان   ...

    سر کلاس استاد از وجود اَیادی شیطان سخن می گفت و من دنبال عینیت آن می گشتم.

    با خودم می گفتم:

    شیطان با آن همه قدرت و قَسَم و همکار هم جنس، چه کاری به کار آدمیان از بهشت رانده شده، دارد؟انسانی که از خاک آفریده شده و فریب خورده؟

    دیگرصحبت های استاد را نمی شنیدم، غوطه ور در افکارم به دنبال شاهد بر مدعا بودم که یادم از چند روز قبل از عید و خرید آن افتاد.

    لباس فروشی در زیرزمین قرار داشت و مانکن های لباس نما، روی پله های منظم ایستاده و مجبور به نمایش، دقیقا یاد خیابان و مانکن های متحرک افتادم…

    وارد که شدیم دو خانم فروشنده جلو آمده و سلام گرم و خوش آمدید گویان از انتخاب می پرسیدند، 

    من هم با گفتن جمله کلیشه ایه:

    _ ممنون و خسته نباشید ادمه دادم:

    _بذارید برسیم و بعد انتخاب.

    چند لباس را با همسر انتخاب کردم و درخواست پرو. یکی از خانم ها که اصلا رفتارش به مذاقم خوش نیامد، جلو آمد و در حالی که لباس را از چوب لباسی درمی آورد، اظهار خستگی شدید کرد، من هم گفتم: _خدا قوت، عوضش بعد عید کسی دیگه برای خرید پیداش نمیشه و شوهرم همراه من گفت:

    _ماکه تا بعدعیدهم بایدمغازه بمونیم.

    بعد صحبت شوهرم آن خانم پرسید:

    _شغل شما چیه مگه؟

    شوهرم گفت:

    _آرایشگر.

    باگفتن همین کلمه، فروشنده به طرف شوهر من آمدوسوال های عجیب و دور از حدو مرز را 

    می پرسیدند.

    با سوال های بی مورد آن ها که مثلا موهای زن ها را هم کوتاه می کنی اگه ما بیاییم پیشت؟ و رنگ چطور؟و…

    من شرمنده شدم؛ به طرف شوهرم رفتم و برای پایان سوال های بی ربطشان، نظری از شوهرم خواستم، اما با واکنش آن ها که:

    _نترس کاریش نداریم، مواجه شدم.

    نگاهی به شوهر مستاصلم انداختم و بلند گفتم:

    _این همه آرایش گاه زنونه خجالت آوره، برید پیش مرد، جواب وقیحانه این که، دست مردها خوبه را شنیدم.

    وای چه روزگاری شده، خدای من چند سال پیش حتی اسم آرایش گاه رفتن هم بر زبان زن ها به سختی روان می شد و حال!

    شوهرم زود دست مرا گرفت و از لباس فروشی خارج شدیم. 

    حرکات آن ها و حرف هایشان، حال خوب خریدم را به بدحالی شدید سوق داد، اما عینیت دست ها و همکاران شیطان بر روی زمین را برایم واضح و مبرهن کرد.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-31] [ 10:05:00 ب.ظ ]





      خوشی درعین سادگی   ...

    برای رسیدن به خیابان اصلی، از خیابان فرعی یا بهتر بگویم کوچه باغ شهید بهشتی نژاد باید گذشت.

    چند باری که تنها از آنجا می گذشتم، صداهای نامفهومی را می شنیدم. آن روز سرعت قدم هایم را کم تر کردم و به اطراف نگاهی انداختم.

    درختان سر به آسمان ساییده و زمین های نیمه سبز و نور خورشیدی که از میان برگ ها بر زمین کوبیده می شدند، همراه با سرمای نیش دار و نوشین بهاری، حسی غریب ایجادمی کرد.

    به دیوار رو به رو خیره شدم، دو رنگی دیوار کاهگلی توجهم را جلب کرد.

    دری که دیگر نبود و به جای آن دیواری ناشیانه نشسته بود.

    دیواری که اطراف باغ قدیمی بود بر اثر باد و باران و گذر زمان نیمه شده، درختانی که در چهار گوشه، جا خوش کرده و بی خیال از هجران دوستان به آسمان رسیده بودند.

    خیرگی چشمانم به زمین بایر آن وسط گره خورد.

    ناگاه سایه مات پیرمردی را زیر تاک های در هم پیچیده دیدم، شلوار گشاد و رنگ و رو رفته، کلاه نمدی نخ نما و دستانی قوی که به هرس تاک مشغول بود.

    آن سو در کنار دیوار زنی مسن، اجاق کوچک دست ساز را با تکه چوب ها روشن نگاه می داشت، 

    کتری سیاه و دود گرفته در کنار اجاق و قوری چینی بند زده روی آن، خبر از چایی تازه دم می داد.

    گل های پیراهن زن زیر آفتاب رنگ باخته و روسری چرک مرده او با گیره ای که منگوله آبی داشت، محکم شده بود.

    با اشاره دست و صدای هم زمان آقا، مرد خود را، به صرف چایی دعوت می کرد.

    آفتاب گونه های هردوی آن ها را شلاق زده و سوزانده بود، اماخنده گرمشان شرمندگی آفتاب را عیان می ساخت.

    ناگهان با صدای بوق، تصویر پیش رو را از دست دادم و چه حیف و افسوس،

    البته حالا معنی آن صداهای مبهم رابیش تر می فهمم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 02:20:00 ب.ظ ]





      مادران روزه نمی گیرند   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    _ ساعت دو بعد از ظهره هادی، پاشو دیگه.

    _ مامان بزار یکم دیگه بخوابم. مامان کیه همام، پاشو با هم پلی بازی کنیم.

    _مامان کجاست؟

    _ چیکارش داری تو آشپزخونه است داره افطاری درست می کنه.

    _ الان که زوده

    _ آخه عصر باید بره مدرسه من، امروز جلسه اولیا مربیان داریم. هادی با حالت تعجب گفت:

    _ ما هم صبح جلسه داشتیم. گفتم: خب گفت:

    _ دیشب هم که داشت سحری درست  می کرد یعنی کلا نخوابید؟ گفتم: _ مامانو میگی؟ ادامه داد:

    _ بعد از نماز صبح هم لباسای بابا رو اتو کرد. گفتم:

    _ تو مگه خواب نبودی؟ انگار که مچش را گرفته باشم از جایش بلند شد و گفت:

    _هیس  می خواستم به زور بفهمم چرا صبح نخوابیده دوباره ازش پرسیدم:

    _ خب چرا بیدار موندی؟ گفت: _می دونم پنج شنبه ها صبح، وقت پلی بازی کردن نیست ولی خوابم نمی اومد، مامان که مدرسه من جلسه داشت بابا هم داشت می رفت سرکار، فقط یکم بازی کردم هما، بعدش زود خوابیدم. گفتم:

    _ ولی مامان از دیشب تا حالا خسته نشده؟ هادی گفت:

    _ فکر کنم روزه نیست. من هم گفتم:  آره من هم فکر می کنم روزه نباشه. یه دفعه صدای مامان آمد که بالای سر جفتمان ایساده بود. گفت:

    _ هما این را بخور ببین شور نشده؟

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-30] [ 08:06:00 ب.ظ ]





      دل نوشته همسران مدافع حرم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثرولایت:

    سرکار خانم زهرا سادات افضلی

    - لبخندبزن. یکم بیشتر. عه، مسخره بازی در نیار علی!!

    چشمکی می زنی. پایت را روی تخته سنگ بزرگی که کنارت قرار دارد می گذاری. آرنجت را روی زانویت تکیه می دهی و دستت را  تکیه گاهی برای چانه ات می کنی و لبخندمی زنی…

    این لبخند برایم تلخ ترین لبخند شیرین تو می شود… همانی که قرار است تو را از من بگیرد… بالاخره با وجود بغض سنگینم مقاومت می کنم…

    بغضم را فرو می برم و لبخند کمرنگی را کنار اشک های حلقه زده در چشمانم، می نشانم… دوربین را آماده می کنم و آن را مقابل چهره ی  غم بارم می گیرم… و سپس با فشار انگشتم، عکس گرفته می شود…

    عکسی که تصمیم دارد بعد از قرار گرفتن واژه ی شهید در کنار نامت، روی طاقچه ی خانه، جایی برای خود باز کند… عقب می روی و اجازه می دهی موج های دریا هر لحظه بیشتر پاهایت را نوازش دهند…

    دستانت را بالا می آوری و عمود به بدنت باز  می گیری.  صورتت را رو به آسمان می گیری و داد می زنی:‌ - ریحانم، اینجوری هم بگیر!! دوباره از پشت لنز دوربین به تو خیره می شوم و عکس بعدی را می گیرم…

    عکس هایی که با لباس رزم می گیری و آن ها را برای بعد از شهادتت می خواهی… ناگهان صدای گریه های محمدمهدی مرا از یادآوری خاطراتم باتو، بیرون می آورد… سرم را از روی مبل بلند می کنم و با عجله به طرف اتاقش می روم. از روی تخت بلندش می کنم و او را به آغوشم  می چسبانم…

    تو محمد مهدی را فقط یک ساعت دیده ای. پس از متولد شدنش در گوش پسرت اذان گفتی و کمی درد و دل که بین تو و او ماند. این هارا گفتی و اعزام شدی. این بار برای همیشه اعزام شدی… حالا من مانده ام با پسری در آغوشم از جنس تو، از خون تو…

    سادات بانو

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



     [ 10:53:00 ق.ظ ]





      خریدار   ...

    روی صندلی بانک در انتظار اعلام شماره ام و باجه بودم.

    پشت سر من گوشی یکی از مشتریان به صدا درآمد، سلام و احوال پرسی گرم با طرف مقابل آن هم با صدایی تقریبا بلند من را کنجکاو گوش کردن به صحبتشان کرد.

    نمی دانم تماس گیرنده چه سوالی پرسید که مشتری بانک با لحن محکم و بدون تردید گفت:

    _ فقط تخمه آفتاب گردان بخر و انبار کن و دوباره ادامه داد:

    _ من هم دارم انبار می کنم، جام جهانی امسال توی روسیه است و همه بازی ها روز پخش می شود و مردم هم پای تماشای فوتبال تخمه می خورند، بخر و انبار کن که خیلی سود دارد، یادت نرود!

    جمله ها و تاکیدش من را به فکر فرو برد، خرید و انبار برای سه چهار ماه دیگر، و این که آیا خریدارانی باشند و…

    واقعا من چه چیز انبار می کنم برای روزی که خریداری هست و حتما معامله ای می شود.

    اصلا به فکر سود و زیان یا نوع جنسی که توشه 

    می کنم هست؟

    روزی که همه، فروشنده و عارض می شوند و تنها یک خریدار می بینی!

    آن جایی که خریدار، خود ضمانت دریافت کالا و پرداخت بها را داده.

    وای بر من اگر کالایم خریداری نداشته باشد و افسوس بر من که به فکر انبار کالا نباشم.

    مثقالی جنس، چه خوب و پربها، و چه بد و بی بها بر زمین نمی ماند و تمام حساب می شود.

    شماره ام را از باجه شنیدم و افسوسی بر اندیشه های دور و دراز و واهی ام گذاشتم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 10:22:00 ق.ظ ]





      تجربه گران   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم کوثر محمدیان

    ماهی قرمز داخل تنگ، مدام چرخ می زد.  با سرعت از عمق آب به بالا می آمد و شیرجه ای کوچک می زد. گاهی بی حرکت می شد و به بیرون زل می زد. 

    طوری خشکش می زد که حسرت را می شد از نگاهش فهمید.  دنیای بیرون تنگ، برایش بزرگتر و جالب تر جلوه  می کرد. حسرت ورود به دنیای جدید و پر ماجرا، تمام قلب کوچکش را پر کرده بود. چیزهایی را از آن طرف شیشه می دید که تا به امروز حتی تصوری هم از آنها نداشت. تنها چیزی که به آن فکر میکرد رفتن به دنیای جدید بود. تصمیمش را گرفته بود.

    با خودش می گفت؛

    _ من می توانم بروم. باید شجاع باشم. نباید بترسم. این حق من است که تجربه کنم. باید بروم…

    صبح روز بعد، بدن نحیف و لطیفش، خشک و بی روح، روی فرش افتاده بود.  چشمان کدر شده اش یادآور حسرت دیروزش بود. تجربه دنیای جدید به قیمت زندگی اش تمام شده بود.  شاید اگر می توانست زبان باز می کرد و می گفت :

    _ همه چیز را که نباید تجربه کرد!  گاهی وقتها ارزش اش را ندارد!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-29] [ 09:35:00 ق.ظ ]





      ماه دلم   ...

    (((تو)))        

    رمضانِ دلِ مني….                              

              بايد روزه ي سكوتِ نبودت را بگيرم (اللهم عجل لوليك الفرج)

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



     [ 04:39:00 ق.ظ ]





      کالای ایرانی   ...

    به نام ایزد دانای خوش الحان

    دلم خواهد روم به مرز دلیران

    همان جا که مردان دلیر داره

    هزار ان کالای بی رقیب داره

    یک دنیا صفا ومعرفت داره

    بهر ز دنیای محبت راه داره

    زهر گوشه بنگر رنگارنگ داره

    چون نام کالای ارزنده داره

    که بر سال اقتصاد ملی راه داره

    زهر ساختار الهی ساخت داره

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [جمعه 1397-02-28] [ 01:30:00 ب.ظ ]





      تربیتی از نوع تنبیه   ...

    هر روز عصر موعد کلنجار رفتن من با پسر نوجوانم بود، موضوع بحثمان هم جمع کردن و شستن  

    جوراب هایش بود.

    آنروز عصر دیگر خونم به جوش آمده بود و با عصبانیت گفتم:

    _ دانیال جوراب هایت را جمع کن و بگذار دم حمام . او هم به رسم نوجوانی و پسر بودن گفت:

    _مامان ولش کن خیلی سخت نگیر.

    تردید گزارش کار او به پدرش بابت این بود که دو هم جنس در مقابل هم قرار نگیرند.

    خودم هم انواع راه ها را امتحان کردم ولی بی فایده.

    آخرین راه را هم مد نظر گذاشتم. زمان اجرای آن کمی دیر وقت بود.

    فردای آن روز سفره ناهار را آماده و منتظر برگشتن دانیال از مدرسه بودم.

    زنگ در به صدا در آمد؛ بعد از زدن دکمه در باز کن بر سر سفره نشستم،

    پسرم با دو چشم قرمز و رگ گردنی برآمده وارد اتاق شد، تازه فهمیدم چه شده و خنده امانم را بریده بود،

    ازشدت خنده روی زمین افتادم و هم زمان اعتراض های پسرم رامی شنیدم که غر می زد و می گفت:

     _ مامان خیلی لوسی، از صبح تا حالا هی دستامو می شورم؛ کیفم بوی گند گرفته و دوباره ادامه داد:

    _خوب زودتر بهم می گفتی.

    من هم از خنده تاب جواب دادن نداشتم، به یاد شیطنت همراه با آموزشم افتادم.

    بله آخرین راه حل برای تنبیه بسیار جواب داده بود.

    دیشب آخر وقت بعد از آخرین وارسی کیف و کتاب توسط پسرم و خواب او، تمام جوراب های کثیفش را داخل کیفش گذاشتم و او بی خبر از همه جا صبح به مدرسه رفته و باجوراب های داخل کیف مواجه شده بود.

    آموزش خوبی بود چون چند روز بعد وقتی جوراب های کثیفش را نشانش دادم با عجله برای شستن جوراب ها اقدام کرد.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-27] [ 11:37:00 ب.ظ ]





      بارش باران بهاری    ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 07:16:00 ب.ظ ]





      هدیه خدا   ...

    نزدیک موسسه که رسیدم وجیهه را دیدم که قدم زنان ‌حرکت می کرد در حالی که سرش را به طرف درخت توت همسایه که از دیوار پایین آمده بود چرخانده بود.

    گفتم:

    _ سلام

    فکرنمی کنی کلاس دیر شده؟

    نگاهش از درخت توت به طرف من برگشت و گفت:

    _ سلام 

    (وای اگه بدونی چقدر دلم توت می خواد).

    باهم داخل موسسه شدیم وجیهه به طرف دستشویی رفت و من بیرون ایستادم 

    راضیه دوستم به طرف من آمد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

    _ سلام 

    بیا توت بخور خیلی خوشمزه اس.

    یکی دوتا از توت های داخل دستش رابرداشتمـ. شیرین و آبدار و خوشمزه بود.

    یک دفعه یاد حرف وجیهه افتادم گفتم:

    _ وای راضیه وجیهه خیلی دلش توت می خواست راضیه هم صبر کرد تا وجیهه ازدستشویی بیرون آمد و توت هایی که در دستش باقی مانده بود را به او داد و رفت.

    وجیهه توت ها راخورد و گفت’

    _ چقدرشیرین و خوشمزه بود.

    باهم از پله ها بالا رفتیم پشت در کلاس یک دفعه وجیهه گفت :

    _ تو برو من الان میام.

    کمی که نشستم وجیهه داخل کلاس شد و گفت:

    _ (یادم نبود روزه بودم. الان یادم اومد پشت درکلاس).

    خندیدم و گفتم‌:

    (میـگن خدا حاجت شکمو زود میده)

    وجیهه گفت:

    _ (چقدرم خوشمزه بود می دونی یه حدیث هست که میگه اگه یه روزه داره سهوا چیزی را بخوره اون چیزی  که خورده هدیه ای از جانب خدا بهش بوده)

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 04:25:00 ق.ظ ]





      پرواز به سوى مهمانى خدا   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    ديشب درهاى آسمان را به روى بندگان گشوده اند، شيطان را به بند كشيده و دست و پايش را بسته اند، صداى ناله اش عرش را پر كرده است.

    درهاى بهشت را باز و درهاى جهنم را بسته اند.  خداوند آغوش گشوده و ما را به سوى خود مى خواند. ماه رمضان از راه رسيده است.  شبهايش ستاره باران و روزهايش شكوفه باران است.

    سفره عشق خدا به وسعت تمامى عالم پهن است و براى هر كس كه دعوتش را اجابت كند جا هست.

     غل و زنجير از پاى ما باز كرده و جايش پر پرواز داده اند تا بتوان مهمان سفره خدا و همنشين عرشيان شد.

    مى بينى، خدا حتى وسيله اياب و ذهاب را هم فراهم كرده است!  كاش اين ها را نه با چشم سر، كه با چشم دل مي شد ديد، كاش باورمان مي شد. 

    مى شنويم، اما باور نمى كنيم.  هنوز زمين گيريم. جاذبه زمين رهايمان نمى كند.

    روزه ايم، اما شايد فقط لب فروبسته از آب و غذا.  فقط خدا مى داند كه تا كجا بالا رفته ايم و چقدر از اتمسفر زمين و زمينيان كنده شده ايم.

     حتى شايد بين راه گم شويم، اما خدا فكر همه چيز را كرده است.  چهارده چراغ پر نور هدايت مسير را نشانمان  مى دهند و كتاب هدايتش، نقشه راهمان است. مهمان هاى خدا گم نمى شوند. پس توكل بر خدا، يا على مدد!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, مناسبتها  لینک ثابت



     [ 01:12:00 ق.ظ ]





      عکس   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-02-26] [ 09:36:00 ب.ظ ]





      مدافع حرم   ...

    موضوعات: حجاب وعفاف  لینک ثابت



     [ 07:26:00 ق.ظ ]





      لجبازی   ...

    انگشتان ظریف دخترم در دستم بازی می کردند و صدای مداومش در گوشم می نشست،

    مامان از اون حباب ساز بزلگا برام بخر که یه عالمه حباب میده، مامان، مطهره یه قرمزش رو داره که یه عالمه حباب داره.

    من هم با لبخند نگاهش کردم 

    و گفتم:

    _ مگه هرکی هر چی داره تو هم باید داشته باشی؟

    _خودش را لوس کرد و گفت:

    _ مامان من گناه دارم.

    به مغازه رسیده و نرسیده بدو بدو کنان جعبه حباب سازها را پیدا کرد و پشت سر هم می گفت:

    _ اینجاس اینجاس.

    جعبه را برانداز کردم، حباب سازهای بزرگ و کوچک که عکس روی هرکدومشان فرق داشت.

    من اصرار به حباب سازهای کوچک داشتم اما پیروزی از آن دخترکم شد.

    به خانه که رسیدیم با ذوق حباب ساز را به پدرش نشان داد و گفت:

    _ الان یه حباب بزرگ برات میارم و شروع به فوت کردن در حلقه بزرگ حباب ساز.

     اما تلاشی بیهوده و بی اَثر، حباب ها کوچک و زود شکن.

    شروع به نق همراه با غر کرد و عکس روی حباب ساز را نشان داده و می گفت:

    _ تو تلوزیون گفته ایرانیا با ایرانیا دوستند، ببین این دختره لباسش مثل ما نیست برا همین با من دوست نیس و از من لجش گرفته و حباب بد، بهم می ده.

    یه نگاه به عکس روی حباب ساز انداختم و سیندرلای نیمه عریان را دیدم که جای خوش کرده و با بچه من لجبازی می کند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 07:16:00 ق.ظ ]





      چایی ام سرد و دلم گرم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    - بابا برو به مامانی بگو، سفره رو بندازه. 

    - برای چی بابایی؟

    - عزیز بابا، سفره رو برای چی می ندازن؟ برای اینکه غذا بخوریم. پس بدو برو کمک مامانی.

    _ ولی بابا تو هیئت هم سفره انداختن!

    _خب؟

    _خب اونجا غذا خوردیم دیگه. من دیدم بایایی تو هم افطاری خوردی!

    _آره عزیز بابا، خوردم؛ ولی چیزی نبود که. کم خوردم. الانم گشنمه. اصلا ولش کن، تو نمی خواد به مامانی چیزی بگی. خودم میرم می گم.

    دقایقی بعد، پدر سبحان غذایش را تمام کرد و از کنار سفره بلند شد و به سمت دستشویی رفت؛ تا دست هایش را بشوید.  نزدیک در دستشویی که رسید، سبحان باسرعت به سمتش دوید و نفس زنان با چشمانی گرد کرده گفت: 《بابایی، بابایی، من زودتر از تو خوندم ولی جا نمازو برات گذاشتم. جمش نکردم. 》

    _دوباره نمازخوندی بابایی؟ ماکه تو هیئت، به جماعت خوندیم بابایی. دیگه لازم نبود. 》 لبخند از لبان سبحان محو شد، شانه هایش را پایین انداخت و رفت در گوشه ای روی مبل نشست. پدر سبحان دست هایش را شست. برگشت و کنار سبحان نشست. بغلش کرد و گفت: 《سبحان بابا، به چی داره فکر میکنه؟ 》 سبحان که نگاهش به فرش روی زمین بود در همان حال گفت: 《به این فکر می کنم که وقتی غذا رو دوباره خوردی؛ پس نمازم دوباره باید بخونی دیگه! 》 در این حین مادر سبحان سینی چایی را روبروی سبحان و پدرش روی میز گذاشت و کنار آن دو نشست.

    صدای قژ مانند برخورد سینی با میز، پدر سبحان را به خود آورد. با خود اندیشید: 《وقتی تو هیئت افطاری رو کم خوردم تا مثلا به دوستام بفهمونم که آدم پرخوری نیستم و از طرفی نمازمم طولانی تر خوندم تا به همون دوستام بفهمونم اهل عبادتم پس سبحان داره راست میگه. وقتی نیاز جسمم به غذا برطرف نشده بود و باز تو خونه سر سفره نشستم. حتما نیاز روحمم برآورده نشده؛ چون به خوش آمد دوستان هیئتی ام نگاه کردم نه خوش آمد خدا.

      بی درنگ پدر سبحان، از جای خود بلند شد و دوباره بسمت دستشویی رفت. مادر سبحان گفت:《 کجا می ری؟ چاییت سرد می شه!》 جواب داد:《 می رم وضو بگیرم تا دلم سرد نشده. 》

    اقتباسی از گلستان سعدی

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-25] [ 03:54:00 ب.ظ ]





      اگر بر خرد چیره گردد هوا   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    - چیه خانم به چی زل زدی؟

    _ به شاهنامه ای که تو دستتونه.

    _هه، نکنه حق ندارم اینم دست بگیرم!  چی شده از گیر دادن به حجاب رسیدید به ابیات فردوس پارسی زبان؟

    - نمی دونم چه جسارتی بهتون کردم که، مستحق این طرز برخورد شما هستم؛  جز اینکه به کتابتون خیره شدم و یاد ابیات فردوسی افتادم که به زعم خودتون فارس زبان هستن و دوست دار ایرانند؟

    _ شما حرف از شعر نزن. از دوست داشتن ایران که اصلا حرف نزن. به گند کشیدید ایران رو.

    اصلا ذوق هرچی شاعر جوان کور کردید نمی تونن از افتخارات ایران، شعر بگن. هرچند دیگه افتخاری نیست، هرچی بود مال گذشته اس. شما برو برای اعراب افتخار بیافرین.

    و کمی آروم‌ تر گفت: 《مقلد عرب》

    من هم پاسخ دادم: 《شما فردوسیو می شناسید؟ شعرهاشو خوندید؟》 _ حالتم خوب نیست نمی بینی تو دستمه؟  الان دارم‌ میرم تو همایشی که بخاطر بزرگداشت ایشون برگزار کردند شرکت کنم.

    _ بنده علی رغم جسارت نکردنم به شما، و البته متهم شدنم، اما این بار رو جسارت می کنم و خدمتتان عرض می کنم که، مطمئنم شما شاهنامه نخوندید. همون جور که قرآن نخوندید.  اگر خونده بودید کمی نسبت به اجناسی که می خرید بیشتر دقت می کردید. این made in turkey که روی کیفتون زده یه تضاد بزرگ با شاهنامه تو دستتون داره. _ چه ربطی داره خانم توهم زدیدا  ربطش اینه که فردوسی از شکست ترکان تو شعرهاش گفته. می خوام‌ بگم در واقع افتخار کردن به فردوسی بخاطر متکی بودن به خودش و فرهنگ خودشه. و باید اینم‌ خدمتتون بگم که ایشون به اهل بیت علاقه داشتن یعنی ترک و عرب مطرح نبوده حفظ اصالت مطرح بوده. بزرگی سراسر به گفتار نیست دو صد گفته چون نیم کِردار نیست _ دقیقا، پس از بالا منبر بیا پایین برو آشپزیتو کن.  برو بابا خدا روزیتو جای دیگه بده. این را گفت و پیاده شد. من هم همان ایستگاه پیاده شدم. به نظر می آمد دیدگاهمان به ابیات فردوسی متفاوت بود، هرچند هر دو مقصدمان یک جا بود،  همایش بزرگداشت فردوسی.

    شاهنامه فردوسی

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



     [ 03:16:00 ب.ظ ]





      رو سفیدان   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    _آاااای کنیز زاده مگر رخت می شویی که این چنین چنگ می اندازی و کمرم‌ را می چلانی؟  تو برو کنیزی ات را بکن، کار بزرگان با بزرگان است.

    و با سر قلیانش کسی دیگر را نشان کرد و هوار کشید:

    _《هوووووی گیس بریده نزدم بیا، و با آن دستان نرمت سفتی کمرم‌ را رام کن، عوضش من نیز دستانت را قلم نخواهم کرد. نیش خندی زد و دود قلیانش را از گوشه دهانش رو به آسمان بیرون داد. نوکر همیشه پا به خدمتش نزدیک تر شد و گفت:

    _《قربانت گردم قربان، چقدر خاطر مبارک مکدر شده است.  این که مساله قدری نیست قربان، شما فقط به فکر حریم حرمتان باشید؛ باقی را به ما بسپارید.》

    _مثلا که سپردم می خواهید چه غلطی بکنید. هان؟ فقط می توانید همچون زنبور بی عسل بر گرد من بچرخید و مثال گوسفند پشکل هایتان را بجا بگذارید. _قربانتان گردم قربان، مهم قلیان شماست که از همه بزرگتر و چاق تر است.  باقی قلیان ها همان بهتر که نباشند. این مردم لیاقت ندارند در ابهت قلیان کشیدن شبیه قربانشان شوند چه بهتر که دودشان کنیم و چون خلسه ی پس از دود کردن قلیان به آرامش برسیم.

      _ابله، سردسته این ها باید ابتدا دود شود برو و برای آن، راه چاره ای بیاور.  مرخصی.

    صدای الهام‌ مرا به خود آورد،گفت: 

    《چی می نویسی سحر؟》 پاسخ دادم《سیاهی》

    _موضوعش؟ _سیاهی _آهان اون وقت عنوانش _سیاهی

    _بعد می خوام بدونم منم الان داری سیاه می کنی با این سیاهی سیاهی درآوردنت؟!  عجبا! خب سر راست جواب بده. سرم را برگرداندم و گفتم:

    _《سر راست؟ با یه قرداد سیاه، سیاه بدبو رو ازمون گرفتن، بعدشم با یه دود سیاه رومونو سیاه کردن و پولامونو دزدیدن》  با حرف خودم چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و بعدش نیش خندی زدم و گفتم:

    _《فهمیدم آخرشو چی بنویسم الهام》. _چی رو، همون موضوع و عنوان و متن سیاهیتو میگی؟

    _عنوانشو عوض می کنم می ذارم سفیدی. نه، نه،  می ذارم رو سفیدان. و شروع کردم به نوشتن. الهام بعد از چند دقیقه تحمل و ور رفتن به خودش دیگر تاب نیاورد و با بی حوصلگی گفت:

    _ 《مثلا امروز اومدم پیشت تنها نباشما. اصلا انگار نه انگار، همش حواست به اون سیاهی و سفیدی و چه می دونم از همین چیزاست. خب منم آدمم.》

    _دقیـــقا به نکته ظریفی اشاره کردی الهام جان. نه دیگه نگران‌ نباش. تقریبا تموم شده فقط، باید ویرایشش کنم و یه تحقیق هم کنم ببینم اصلا سبک گفتار ناصرالدین شاه اون زمان همین جوری بوده یا نه؟  اصلا کنیز و نوکر دور بر خود پادشاه بودن و بهش نزدیک بودن یا نه؟ نمی دونم انگار هنوز کلی کار دارم. که به ناگاه صدای پاره شدن ورق زیر دستم را شنیدم، بله الهام خانم برگه رو از زیر دستم کشید و خیـــلی ریلکس همون تکه پاره که در دستانش جا مانده بود را روبرویش گرفت، صدایش را هم صاف کرد و دست بر کمر، رو به من خواند:

    _《باز هم دار و دسته ی آن شیر شیر شیراااازی  رو روووو س س … نوکرش گفت:

    _ 《قربانتان گردم قربان، منظورتان رو سفید است؟》 شاه با غیظ داد کشید:

    _ 《دهان این مردک نفوذی را بدوزید که امثال او مرا، نزد تالبوت رو روو رووو س، س، سیاه کردند.  بروید و همان کنیز زاده را برایم بیاوردید؛  که چنگ های او بر کمرم به از چنگ های شیر شیر شییییرازی بر آبرویم است.  او را بیاورید تا تنباکوی قلیانم شود و دودشم کنم.》

    _قربانتان گردم قربان، آن کنیز زاده را که قبلا دودش کردید.

    _از جلوی چشمانم دور شو تا تو راهم دود نکردم مردک. الهام دستش را از کمرش برداشت و رو به من با لحنی شبیه ناصرالدین شاه داستانم گفت:

    _ 《از جایت برخیز تا برویم در بالکن خانه تان بنشینیم و کمی لذت ببریم.  در غیر این صورت با همین دستانم نوشته هایت را پاره خواهم کرد و دیگر تو می مانی و رو سیاهی. 》

    این را گفت و برگه هایم را برداشت و از اتاق پا به فرار گذاشت. من هم الهام الهام کنان، به دنبالش دویدم.

    پ.ن: تاریخ عجیب رو سیاهانی دارد که رو سیاهیشان به ذغال ماند و من بر غیرتشان تاسف می خورم. و عجیب تر رو سفیدانی دارد که روی قهرمانان تو خالی و رویایی این روزها را سفید کرده اند.  آری، مردم همراه با میرزای شیرازی را می گویم. بر شرفشان درود.

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



     [ 06:06:00 ق.ظ ]





      برق مس   ...

    حباب بزرگ بودن و بزرگی را با یک خَم ابرو می توان ترکاند و بر باد داد.

    این اشارات و نشان ها به زمان و روزگار خاصی معطوف نمی شود، بلکه در تمام ادوار می چرخد و رَد به جا می گذارد.

    از نیروگاه وجودی عالمان دوران ِشاهی، که هیچ جُز خوش گذرانی و عیاشی نمی دانست، حباب بزرگ بودن و بزرگی را با یک خَم ابرو می توان ترکاند و بر باد داد.

    این اشارات و نشان ها به زمان و روزگار خاصی معطوف نمی شود، بلکه در تمام ادوار می چرخد و رَد به جا می گذارد.

    از نیروگاه وجودی عالمان دوران ِشاهی، که هیچ جُزخوش گذرانی و عیاشی نمی دانست، بَرقی به مِس وجودی مردمان وارد شد که روشن کرد ذهن های خموده و نیمه خاموش آن ها را.

    حرام است و جادوی کوبنده آن فقط با خلوص ِمس وجود دریافت شد و غوغایش به دور دست ترین نقاط هم کشیده شد.

    اماآن نیروگاه و برق امروزه هم جریان دارد لیکن؛ 

    مِس وجود بعضی از افراد ناخالصی پیداکرده و مانع اتصال جریان و بلوا و آشوب می شود.

    این ناخالصی و به قولی ناسره بودن از سر زیاده خواهی آدمیان است و باعث کندی جریان شده واِلّا، در وجود اصل جریان شک و شُبهه ای نیست و اصل و مبدا همان بوده و هست.

    درست مصداق شعار ایرانی برای ایرانی و کالای ایرانی برای ایرانی که رهبر عزیز چندسالی است برای ما 

    می گویند و…

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-24] [ 07:47:00 ب.ظ ]





       مانند انیس الدوله   ...

    تقویم را باز می کنم و به دنبال مناسبت روز می گردم.

     امروز ۲۴ اردیبهشت روز لغو امتیاز تنباکو به فتوای آیت الله حسن شیرازی (ره) است.

    تلفن همراهم را بر می دارم و چرخی در اینترنت میزنم.

    حدود بیست و خرده ای سال پیش آیت الله میرزای شیرازی با یک فتوا توتون و تنباکو را حرام کردند و

     آن را در حکم محاربه با امام زمان دانستند.

    آنوقت بود که همه چیز تغییر کرد.

    مردم به خیابان ریختند، قلیان ها را شکستند و توتون و تنباکو استفاده نکردند.

    با وجود این که آن زمان توتون و تنباکو از مهم ترین اقلام تجاری و صادراتی ایران بود و حدود دویست نفر شغل اصلیشان کشت و خرید و فروش آن بود.

    حتی ماجرا به جایی می رسد که انیس الدوله، سوگلی حرمسرای ناصرالدین شاه هم قلیان می شکند.

    حدود صد و بیست و خرده ای سال بعد، رهبر فرزانه، شعار سال را، حمایت از کالای ایرانی اعلام می کنند و مدتی بعد تلگرام فیلتر می شود

     و بسیاری از مراجع استفاده از فیلترشکن را مجاز نمی دانند.

    هرچند که به قول بعضی، مردم از تلگرام ارتزاق می کنند.

     هرچند که گاهی کالای ایرانی خوب از کار در نمی آید و گران است.

    هر چند که کاسبی خارجی فروش ها تخته می شود.

    چه فرقی کرده حالا با صد و بیست و خرده ای سال پیش.

    یعنی من و تو از انیس الدوله کمتریم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 07:26:00 ب.ظ ]





      یک روز بدون گوشی   ...

    چند وقتی بود فشار کارخانه و کار بیرون و درس و تحقیقات روحیه ام را ضعیف کرده بود. حتی روزی که برای تفریح به باغ پدربزرگم رفته بودم هم به فکر عکس وبلاگ و کانال بودم. فکر کار یک لحظه هم مرا رها نمی کرد.  روحیه ام خسته شده بود آن قدر حساس شده بودم که با هر حرف و سخنی به شدت واکنش تندی نشان می دادم. تا دیروز که برای کار به حوزه کوثر رفتم و خیلی اتفاقی متوجه شدم که قرار است بچه ها را به باغ بانوان ببرند. آن هم از ساعت یک تا پنج بعد از ظهر. خیلی خوشحال شدم و اعلام آمادگی کردم کارهایم را سریع تمام کردم و سر ساعت یک آماده در حیاط ایستادم. بلاخره اتوبوس آمد و حرکت کرد.  به باغ بانوان پردیس رسیدیم. قراربود ناهارساندویچ فلافل بگیریم. دم در ورودی باید گوشی هایی که قابلیت تصویربرداری داشتند را تحویل می دادیم. باشنیدن این خبر حسابی پکرشدم ولی قانون بود. گوشی هایم را تحویل دادم و داخل باغ شدم. اول کار کمی بدون گوشی برایم سخت بود. حتی یک بار از خانمی که مسئول تحویل گوشی ها بود، خواستم گوشیم را تحویل دهد تا ببینم کسی با من کاری داشته یا نه، که جواب داد: این چند ساعت ارزشش را ندارد. من هم منصرف شدم و به داخل باغ برگشتم. این که چقدر داخل باغ خوش گذشت قابل توصیف نیست. زیبایی باغ، درختان بلند سر به فلک کشیده، هوای تازه و این که مختص بانوان بود و می توانستی هر طور دوست داری لباس بپوشی و شیطنت کنی برای من که روحیه ام هم شیطنت طلب بود خیلی عالی بود. در چشم بر هم زدنی ساعت پنج بعد از ظهر شد و گفتند می خواهیم درب باغ راببندیم.  از درب که بیرون آمدم گوشی هایم را تحویل گرفتم و همه جا را چک کردم. بله، سروش، واتساپ، کوثربلاگ، همه و همه. خبرخاصی نبود. داخل اتوبوس نشستیم، هرکس چیزی می گفت اما معلوم بود این چند ساعت حسابی به همه خوش گذشته. گفتم: _ ‌همه چیز خوب بود، حیف که نمی گذاشتند گوشی هایمان را داخل ببریم می شد کلی عکس گرفت. یکی از بچه ها گفت: آره اما اگر گوشی برده بودیم آن قدر خوش نمی گذشت همه سرمان داخل گوشی هایمان بود و چیزی از زیبایی محیط نمی فهمیدیم. حرفش را تایید کردم.  وقتی به خانه رسیدم از شدت تحرکی که اعضای بدنم را غافل گیر کرده بود عضلاتم گرفته بود، ولی از نظر روحی احساس نشاط می کردم. پیشنهاد می کنم از این روزهای ته مانده اردیبهشت و نرسیده به ماه رمضان استفاده کنید و این ماه مبارک را با انرژی شروع کنید.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 01:40:00 ب.ظ ]





      اگرشهید نشوی ...   ...

    دیرم شده بود. پاتند کردم‘ نگاهی به سمت چپ انداختم .

    مثل همیشه شلوغ بود و عده ای چادر به سر کشیده و حاجت خود را خواهان بودند. عده ای برای مریضی که داشتند‘ عده ای برای مسئله  ازدواج و عده ای….. سلامی به شهید محمد رضا تورجی زاده کردم و داخل مجموعه ی فرهنگسرای پایدار شدم.  مشغول گوش دادن به استاد بودم که صدای مارش نظامی به گوشم رسید. کنجکاوی سرتا سر وجودم را فرا گرفته بود. از کلاس بیرون آمدم. وقتی این صدای را می شنیدم دلم شروع به لرزیدن می کرد. شاید خیلی ها پیش خودشان فکر کنند‘ چرا؟ برای چه؟ مگر صدای مارش نظامی هم دل لرزیدن دارد؟ یا….. این صدا ‘ صدای گام شهیدی بود که با لبخند بر دوش عده ای با سرافرازی به تک تک حاضرین نگاه می کرد. سرباز بی بی حضرت زینب(س)‘  شهید حمید خدا بخشی از تیپ فاطمیون بود. همه افراد به پهنای صورت گریه می کردند. آسمان هم غرشی کرد‘  گویی بغض گلویش را گرفته و می خواهد برای سرباز مدافع حرم بگرید. ولی من گریه نمی کردم . نه اینکه دلم سنگ باشد!!! نه…. چون من اعتقاد دارم : “اگر شهیدنشوی‘می میری” اللهم الرزقنا الشهادة…

    موضوعات: شهدا, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



     [ 02:36:00 ق.ظ ]





      غافل گیری   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    خوشحال بودم که بلاخره بعد از وققه چند هفته ای، فعالیت هایم را از سر می گیرم.  زیرا جابجا کردن خانه، برنامه هایم را، تحت تاثیر قرار داده بود.

    بعد از یک ساعت طی مسیر، به در ورودی موسسه رسیدم چند لحظه ای مکث کردم، و نفسی عمیق کشیدم. انرژی تجمیع شده درونم را در چهره ام نمایاندم، پس لبخند زنان پله های منتهی به سالن موسسه را یکی در میان گذراندم.

    به محض مواجه شدن با صحنه ی پیش رویم خنده بر لبانم محو و موج خوشحالی در چشمانم نشست. هم‌ دوره ای هایم را دیدم که به ردیف نشسته اند و با برگه ای زیر دست، در حال امتحان دادن هستند. سکوت حاکم بر جلسه، حتی شنیدن صدای نفس کشیدن هایم را هم سخت تر می کرد. 

    با چشمانی حیران تمام جلسه را برانداز کردم؛  تا یک آشنای مسئول را ببینم و از او بپرسم، اینجا چه خبر شده است. بلاخره یافتمش. به او نزدیک شدم و به آرامی گفتم:  

    _ چه خبر شده؟ امتحان داریم؟ از کجا؟ باتعجب پاسخ داد: 

    _ از فصل دوم امتحان داشتیم.  چطور خبرنداشتی؟

    گفتم:

    _ هفته پیش غایب بودم، اما نه تو گروه نه کانال حرفی در این مورد نبود؛  واقعا درجریان نبودم. حتی هیچ کس از هم کلاسی هام منو باخبر نکردن.  الان تکلیف من چی میشه؟

     گفت: جبرانی می ذاریم.

    کمی خیالم آسوده شد. ولی بغضی که در گلویم گیر کرده بود مثل آتشفشانی خاموش می ماند، که هر لحظه ممکن بود فعال شود. فکر کن بی خبر امتحان بگیرند و تو آماده نباشی واقعا دلهره آور است، نیست؟

    بر روی یک صندلی خالی به دور از موقعیت امتحان نشستم که، صدای مراقب امتحان از بلندگو بلند شد: 

    _ دوستان وقت تمام است. با اتمام جمله او به ناگاه چشمانم سیاهی رفت، و زنگی در گوشم بصدا درآمد. فقط یک کلمه بر صفحه ی ذهنم تداعی می شد،  "مرگ”

    به خود آمدم. اشک هایم را پاک کردم و افکار سرگردان ذهنم‌ را چون پازل در کنار هم‌ چیدم و متوجه این موضوع شدم که، امتحانات الهی هم، بدون خبر قبلی می آیند.  

    مرگ هم، بی خبر می آید و اصل وجودیش در غافل گیریست.  پندها و گوش زدهای بزرگان دین را بیاد آوردم که برای آماده شدن و جا نخوردن از این دست غافل گیری ها بود.  “خدایا ما را نسبت به غافل گیری های زندگی دنیا و آخرتمان غافل مدار،

    آمین.”

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-23] [ 01:28:00 ب.ظ ]





      ترك فضاي مجازي هنگام اذان   ...
    موضوعات: عکس نوشته  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-22] [ 12:52:00 ب.ظ ]





      خاطره   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    اردیبهشت است، بهشت اصفهان. هر روز صبح که از خانه بیرون می زنم و پیچ کوچه را رد می کنم، به مادی که می رسم، بوی یاس امین الدوله مشامم را پر می کند.

    اگر نم بارانی هم زده باشد که با بوی خاک درآمیزد و آدم را به یاد خانه های خشت و گلی قدیمی می اندازد. این عطرها مرا به سال های دور می برد.

    حیاط خانه قدیمی مادربزرگم، حیاطی که دور تا دورش اتاق بود و کفش سنگ فرشی از آجر. درخت انجیری داشت که نردبام آرزوهایمان بود و بوته یاس بنفشی که زینت بخش موهامان. خانه هنوز هست، درختش هست، سنگ فرش آجریش هست، حتی قهوه خانه و پستو خانه اش هم، یاسش هم شاید. اما,

    خانه به وجود صاحب خانه، خانه است. خانه بی صاحب خانه ویرانه ای بیش نیست  که پا گذشتن در آن جز بغضی دردناک چیز دیگری با خود ندارد. بغضی که در این روزگار پر هیاهو، مجالی برای باز کردنش نیست.

    پس هر روز صبح با ولع تمام، این عطرها را بو می کشم، به خاطر می سپارم و خانه قدیمی با طاق های بلند گنبدی را، همانطور که آن روز ها بود در ذهنم می آورم; و به یاد روزی می افتم که من و خانه ام نیز تکه ای از خاطرات فرد دیگری شوم.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 08:30:00 ق.ظ ]





      الهم عجل لولیک الفرج   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 08:08:00 ق.ظ ]





      چشمـ براه   ...

    این روزها رسوایی قلبم را نمی توانم پنهان کنم،

    آهنگ خیال به هر سو نواخته می شود و می کشاند خیال را بدون افسار به دنبال خود.

    خسته ام از این لگام گسیختگی خیال و وهم.

    روز شمار آرزوها, تعطیلی و آدینه ای ندارد و سخت می گذرد.

    شبانه های بدون ماه, و روزانه های بی خورشیدش.

    دستی را طلبکارم تا بزداید و بشوید اوهام را از قلب بیمارم.

      چشم براهتم آقا، چشمان منتظرم را به در دوخته ام تا بیایی و نجات دهی مرا، از این شبانه های بدون ماه و روزانه های بی خورشید.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-20] [ 11:33:00 ب.ظ ]





      طاهره   ...

    امروز باران خیابان های شهر راتطهیر کرد کمکم کن  من هم مانند باران مصداق صفت طاهره تو شوم

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 04:04:00 ب.ظ ]





      مادرانه با چادر   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود.

    چادر من او را به یاد مادرش می انداخت

    می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند،

    چادرت مادرم را برایم تداعی می کند

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



     [ 06:43:00 ق.ظ ]





      بوی یوسف   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    (تق تق)

    صدای کوبیدن در به گوشش رسید‘

    چندین سال بود که صدای در را، این موقع روز نشنیده بود.

    با آن جسم فرتوت و روسری سفید که صورت چروکیده اش را قاب گرفته بود‘

    به سمت در رفت .

    نگاهی به سر و وضع خود کرد؛

    همان دمپایی هایی که پسرش برای روز مادر گرفته بود به پا داشت!

    ولی…..

    - از رنگ و رویشان  پیدا بود که چندین سال است از نویی آن گذشته

    - آهی از ته دل کشید‘ در را باز کرد.

    دو جوان رشید پشت در بودند‘ تا آنها را دید رنگ از رخسارش پرید.

    آنها را می شناخت‘ سلامی کرد و به داخل خانه دعوتشان کرد.

    آن دو پسر سلام کردند:

    _سلام مادر

    واژه مادر بعد از مدت ها برایش تازگی داشت 

    از خوشحالی اشک شوق در چشمان مثل شبش جمع شد.

    آن دو جوان در حالی که حرفشان را سبک سنگین می کردند که چگونه خبر را بدهند به داخل رفتند.

    در کنج خانه نشستند …

    از چای آلبالویی که مادر برایشان درست کرده بود نوشیدند‘

    مادر پروانه وار به دور آنها می چرخید و پسران هر لحظه شرمگین تر می شدند.

    گویی جانشان در حال بالا آمدن بود‘

    زبانشان نمی چرخید که بگویند از آن پسر پهلوانت، که چشم انتظارش بوده ای

    فقط چند تکه استخوان باقی مانده است‘

    این که معلوم نیست که آیا این پسرت است یا خیر؟

    اما…..

    پیش خود فکر نکرده بودند که مادر سال ها با این بو زندگی کرده و بوی پسرش را می فهمد!

    نمی دانستند حتی اگر چند تکه استخوان باشد، باز هم مادر بوی گل خود را که پرورانده میفهمد!

    نمی دانستند….؟

    #شهید گمنام سلام

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, #به قلم خودم  لینک ثابت



     [ 06:27:00 ق.ظ ]





      تلخی   ...

    تلخی در این دوره شده شان و کلاسی خاص.

    چای، قهوه، شکلات تلخ.

    چه هیجانی دارد مزه تلخ بر دهان.

    اما به راستی تلخی بایدها و نبایدهای خداوند بر دوش انسان

    نیز همین گونه کلاس دارد برای جویندگان شان و کلاس؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-02-19] [ 05:15:00 ب.ظ ]





      شکسته های برنده   ...

    آخرین حلقه سیب زمینی برشته و طلایی را روی دیس چیدم و بلند اعلام کردم:

    _ هرکی ماکارونی با ته دیگ می خواد، بیاد سر سفره.

    بچه ها با ذوق به طرف سفره آمدند.

    سفره را پهن کردم و فوری نمک دان و لیوان ها را در سفره گذاشتم، اما با تکان دست من لبه لیوان به لیوان دیگر برخورد کرد و شکست.

    دخترم گفت:

    _ وای مامان حباصت نبود.

    جواب دادم:

    _ آره واقعا.

    سفره را جمع و بعداز تمیزکردن دوباره پهن کردم. 

    بعد از خوردن غذا و شکر خدا و تشکر از من، نوبت وظیفه بچه ها، یعنی جمع کردن سفره شد.

    هم کاری بچه ها برایم جالب بود، سبکترها سهم دختر کوچکتر، و سنگین تر ها سهم بچه بزرگ.

    یهو چشمم دورتر از سفره، به شکسته های لیوان خورد.

     با سرعت به سمتش رفتم و با احتیاط آن را جمع کردم.

     تیزبین به اطراف نگاه می کردم، 

    پسرم با تعجب پرسید:

    _ وای مامان یه ضربه کوچیک و این همه ریخت و پاش شیشه؟!!!

    در حال برانداز کردن اطرافم گفتم:

    _ فکرمی کنی به چی شبیه شده الان ؟

    گفت:

    شکسته ها را میگی؟

    با تکان سر تایید کردم.

    گفت:هیچی، مثل خودش دیگه.

    کمی مکث کردم و گفتم:

    _به نظر من مثل انجام گناهه، خیلی وقت ها ما فکر می کنیم گناه ما کوچیکه و زود می گذره و به کسی کاری نداره، اما تاثیرش تا دورتر گذاشته شده 

    ادامه دادم:

    _امروز شانست گفت که غذا زیر دستم نبود اگرنه باید نون و ماست میل می فرمودی عزیزم.

    پسرم با بُهت پرسید:

    _ یعنی اگه شیشه توی غذا می ریخت همه اش را دور می ریختی؟

    گفتم:

    _ بله و گناه هم همین جوره، مسموم کننده و نابودگر.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 04:53:00 ب.ظ ]





      اعتراض نامه(حتما بخوانید و نظر دهید)   ...

    سال  95 بود که دعوتمان کردند و گفتند:

    - بجای این که مطلب کپی کنید تولید محتوا کنید. جلسه پشت جلسه, سخنرانی پشت سخنرانی.

    بلاخره تابستان شد و کلاس روایت نویسی با حضور خانم حسینی برگزار شد. کلاس خیلی خوبی بود با اشتیاق سرکلاس ها حاضر می شدم و تکالیف آن را انجام می دادم.

    بعد هم برای بچه ها کلاس را برگزار کردم . بعد از چهار دوره برگزاری کلاس و ایجاد گروه در تلگرام و آموزش های اولیه نوشتن, تقسیم وظایف کردم و خیلی جدی فعالیت را ادامه دادم.

    گاهی تا دیر وقت مطالب بچه ها را ویرایش می کردم. موضوعات پیشنهادی را برای بچه ها داخل گروه قرار می دادم و از آن ها فعالیت می خواستم.

    بعضی از اینکه نوشته هایشان را ویرایش می کردم ناراحت می شدند. بعضی از این که می خواستم مطالبشان را کوتاه تر کنم بعضی هم از قانون مند نوشتن, می نالیدند.

    اما اعتراض اصلی بچه ها سر این موضوع بود که چرا از مطالب کپی و نوشته های دیگران و عکس های اینترنتی نباید استفاده کرد.

    چون تاکید من برمحتوای تولیدی بود.

    از بهمن که گروه من فعالیتش را شروع کرد تا اردیبهشت که گزارش کار وبلاگ ها رابرای مدارس فرستادند فعالیت ما سه ماه به طور مداوم ادامه داشت و حداقل روزی یک مطلب تولیدی باید در وبلاگ بارگزاری می شد.

    غیر از این که کانال وبلاگ را در تلگرام و سروش و ایتا و بله راه اندازی کردیم و مطالب را به صورت اشتراک گذاری لینک وبلاگ در آن گذاشتیم.

    مشکل جدید این بود که اعضای کانال دوست نداشتند برای خواندن هر مطلب لینک را باز کنند و اینطور بود که اعضای کانال ما با وجود تبادل و تبلیغ زیاد هر روز آب می رفت.

    مجبور شدیم برای کانال هم مطالب جذابی بگذاریم تا اعضا راحفظ کنیم و این زحمت مضاعف می طلبید.

    تا سه شنبه هفته قبل که گزارش وبلاگ به مدارس فرستاده شد.

    رتبه 9

    مسئول فرهنگی گزارش را به دست من داد و رفت.

    من متوجه شدم که با توجه به فعالیت های سه ماهه ما,  اصلا از رتبه ام راضی نبودند.

    بچه های گروه که متوجه شدند گزارش فصل زمستان وبلاگ آمده برای اطلاع از نتیجه زحماتشان پیش من آمدند.

    همه فکر می کردیم که رتبه اول را بگیریم.

    با لب و لوچه آویزان از من علت نهم شدن وبلاگ را جستجو می کردند.

    تصمیم گرفتیم به 8 وبلاگی که برتر از ما شده بودند, سرکی بکشیم. حتما فعالیت آن ها از ما عالی تر بوده, مطالب بهتر و زیادتر, همانطور که خودشان از ما خواسته بودند.

    برترین وبلاگ استان اصفهان را که باز کردم انگار سطل آبی روی سرم ریختند. دریغ از یک خط نوشتن.

    صوت های درس های مختلف و بعد هم مداحی.

    فاطمه گفت:

    - مگه نگفتند مطلب تولیدی, این که مطلب نیست.

    - فریبا گفت: یعنی اینا خودشون مداحی کردن و ضبط کردن که برتر شدند. مداحی فلانی و بهمانی و بیساری بود که از سر و کول وبلاگ بالا می رفت.

    وبلاگ بعدی عکس کاملا کپی با یک عنوان انگلیسی.

    بعدی که لابلای مطالب کپیش شاید  چند خطی هم می نوشت. اما اصلا آدرس نزده بود که این مطلب از کجا کپی شده.

    خیلی از این کپی برداری ها را قبلا جاهای دیگر,  آن هم چند سال پیش خوانده بودم اما چون آدرس نداشت نمی فهمیدی که چقدر از مطالب کپی هستند.

    بقیه وبلاگ ها هم کمابیش همین وضعیت را داشتند.

    واقعا نمی دانستم چه جوابی به آن ها بدهم. تازه جواب مسئولان هم مانده بود.

    و من ماندم و صفحات وبلاگ روبرو و یک گروه دوازده نفری منتظر جواب من آن هم با دهان باز و فکر جواب مسئولین.

    فکر کنم بهترین  و بی درد سرترین راه بالا بردن آمار وبلاگ بازگشت به جاهیت مجازی است یعنی از کپی به کپی.

     

     

     

     

     

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-18] [ 11:03:00 ق.ظ ]





      تو چندسالته؟   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

     

    ‍ چند سالته؟!

    #شهید_محمود_کاوه

    از بیت امام تا لشگر ویژه شهدا؛

    .

    در سن۲۱ سالگی فرمانده لشگر ویژه شهدا

    فرمانده ای که گروهک های ضد انقلاب برای زنده و مرده‌ی او جایزه تعیین کردند…

    و عاقبت در سن ۲۵ سالگی به #شهادت رسید!

    .

    .

    #شهید_مهدی_زین‌الدین

    شهادت دو برادر در یک روز؛

    .

    در سن ۲۱ سالگی مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران در دزفول و سوسنگرد و چندی بعد به فرماندهی لشگر علی ابن ابیطالب رسید.

    و در سن ۲۵ سالگی در کنار برادرش مجید به #شهادت رسید! 

    .

    .

    #شهید_علیرضا_موحد_دانش

    فرمانده ای با دست قطع شده؛

    .

    از گردان حبیب بن مظاهر تا فرماندهی تیپ ۱۰ سیدالشهدا

    در عملیات والفجر ۲ با وجود شدت زخم خود را به سنگر دشمن رساند و با #دندان سیم ارتباطی آن‌ها با عقبه‌شان قطع کرد.

    و در نهایت در ۲۸ سالگی به #شهادت رسید!

    .

    .

    #شهید_حسن_باقری

    چشم بینا و مغز متفکر دفاع مقدس؛

    .

    فرمانده قرارگاه نصر در عملیات های

    فتح المبین، بیت المقدس، رمضان

    که در نهایت در سن ۲۷ سالگی به #شهادت رسید!

    .

    .

    #شهید_محمد_ابراهیم_همت

    سردار خیبر ، ابراهیمِ قربانگاهِ جزیره‌ی مجنون

    فرمانده لشگر۲۷ محمد رسول الله؛

    که در سن ۲۸ سالگی به #شهادت رسید!

    .

    .

    #شهید_حسین_علم_الهدی

    فرمانده سپاه و حماسه ساز هویزه؛

    .

    در سال ۵۸ نمایشگاه پیش بینی جنگ در اهواز بر پا نمود!

     

    در سال ۵۹ کلاسهای قرآن و نهج البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران برگزار کرد.

    و در ۱۶ دی ماه ۵۹ در سن ۲۲ سالگی به #شهادت رسید!

    .

    .

    #شهید_عبدالحمید_دیالمه

    دیده بان ولایت و انقلاب؛

    .

    در بزرگی او همین بس که می گوید:

    #گناه من این است که حرف‌هایم را زودتر از زمان خودم گفتم…

     

    که در سن ۲۷ سالگی به #شهادت رسید!

    .

    .

    .

    از بی برکتی #عمرم خجالت میکشم!

     

    آنگاه که انسان می تواند خود را بسوزاند و از این سوختن، نور مشعل #هدایت نسل هایی گردد در تاریکی دنیا‌…

    .

    ما در #خود مانده ایم!

     

     

    درگیر هزاران تعلقات پوچ و بی ارزش…

    و بازیچه ی #زمان و #مکان و #هوس…

    .

    از #خود عبور کنیم…

    .

    .

    راستی تو…

    #چند_سالته؟!

     

     

     

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-17] [ 07:39:00 ق.ظ ]





      تاثیر   ...

    نزدیک غروب بود. باد شدیدی می‌وزید.

    از در دانشگاه بیرون آمدم و دنبال فاطمه گشتم. رفته بود.

    ایستگاه اتوبوس را بلد نبودم. از بقیه پرسیدم و سوار اتوبوس شدم.

    اتوبوس خیلی شلوغ بود. جمعیت همدیگر را هل می‌دادند و سوار می‌شدند.

    روی صندلی اول نزدیک در اتوبوس جایی برای نشستن پیدا کردم.

    وقتی نشستم دختری را دیدم که می‌خواست سوار اتوبوس شود. وقتی پایش را داخل اتوبوس گذاشت، لیز خورد و زمین افتاد. طوری‌که سرش داخل اتوبوس و بدنش بیرون بود. راننده هم در اتوبوس را بست و حرکت کرد. خیلی ترسیده بودم. از جایم بلند شدم و داد کشیدم نگه دار. اما راننده توجهی نکرد. با کارت اتوبوس به شدت به شیشه اتوبوس زدم. شروع کردم به فریاد زدن. بالاخره اتوبوس نگه داشت.

    با ترس از خواب پریدم. دهانم خشک شده بود.

    تا چند دقیقه صدای تپش قلبم را می‌شنیدم. هرچه فکر می‌کردم چرا چنین خوابی دیدم به نتیجه‌ای نمی‌رسیدم.

    با خودم گفتم فردا حتما صدقه می‌دهم. تا دو روز فکرم درگیر خوابی بود که دیده بودم.

    تا روزی که با دوستانم صحبت می‌کردیم ؛

    یک دفعه رعنا گفت:

    _ من یک بار بازی کامپیوتری می‌کردم، بازی خیلی خشنی بود، تا چند وقت خیلی عصبی شده بودم.

    یادم افتاد صحنه‌های خوابی که دیدم خیلی شبیه بازی جدیدی است که روی گوشیم ریخته بودم.

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 07:21:00 ق.ظ ]





      غربت امام زمان(عج)   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

     

    #غربت_امام_زمان(عج)

     

    میخوای برات از غربت امام زمان بگم؟؟

    بگم چقدر غریبه!!!؟؟؟؟

     

    من کیم ؟من چرا بگم ؟

    مولا امیرالمومنین درغربت امام زمان می فرماید : و صَاحِبُ‏ هَذَا الْأَمْر ِهو الشَّرِيدُ الطَّرِيدُ الْفَرِيدُ الْوَحِيدُ.

     

    وحید یعنی چه ؟؟ تنها !!فرید یعنی چه ؟ از فرد میاد. طرید یعنی چه ؟؟ از طرد میاد یعنی طرد شده است !! آقا امیرالمومنین میگوید : امام زمان  طرد شده است

     

    حالا می دونید شرید یعنی چه ؟طاقتشو داری بگم یا نه ؟

    شرید یعنی آواره !!

    بلرز به خودت !!! بلرزز

    امام زمان ما آواره است!!! آواره !!

     

    از دست کی ؟؟ از دست چی ؟؟

    از دست گناهان من و شما ،، آواره !!! تو خلوت های خودت

    فکر کن !! فکرکن!!  فکر کن !! 

    که چرا امام زمان باید لقبش آواره باشه چرا ؟؟

     

    چرا نباید ما شیعیان  همدل بشیم برای تعجیل در ظهورش ، ما می بایست تا حالا ظهورش را فراهم می کردیم !! چرا نکردیم؟؟  

     

     پدرمون بیفته زندان صدتا سند جور میکنیم آزادش میکنیم چطور امام زمان که از پدر ما هم مهمتره هزار وصد و خورده ای سال در غیبته عین خیالمون نیست

     

    چهارتا شعر؛ چهارتا مطلب می نویسیم انگار شق القمر کردیم انگار بهترین منتظر روی کره ی زمینیم انتظار داریم از حضرت ؛ آقا من برات کار کردم یه کاری واسه من بکن، خیری به من برسون، ما اینجوری شدیم…

     آواره ؛ لقب حضرته!! 

    چرا بیکار نشستیم؟؟

    چرا تو این فضاهای اجتماعی این ور،اون ور می چرخیم  ، تو تلگرام؛ وایبر ؛ واتساپ ، الکی این ور اون ور می چرخیم لایک می کنیم و…..همین!!! 

     

    خب چهارتا مطلب مهدوی بزار، چهارتا حرف در مورد امام زمان بزار؛؛ 

     

    همین حدیث امیرالمومنین(وصاحب ……) همین رابنویس

     

     

    برگرفته از سخنرانی

    (غریبی امام زمان)

     

    ألـلَّـھُـمَــ عجِّلْ لِوَلـیِـڪْ ألفَـرَج

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-16] [ 08:12:00 ب.ظ ]





      رفیق   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    در خانه را بهم‌ می زنم و به سمت مسجد روانه می شوم.

    در مسیر جمعی از دانش آموز را می بینم که با شوخی و خنده در حال گذر از مسجد هستند.

    به ناگاه خاطره ای از سال ها پیش‌ برایم تداعی می شود،

    در دبیرستان که بودم همیشه صدای قهقهه  بچه ها پس زمینه ی نمازم می شد؛

    بماند که کمبود توپ ورزشی را هم با مهر من جبران می کردند، و گاهی هم پا از مهرم

    می کشیدند،

    و من به خیال اینکه خسته شده اند آسوده سر بر مهر می گذاشتم، اما به یکباره هوس سواری می کردند.

    توهین و تمسخرهایشان حتی با گذر زمان هم برایم‌ عادی نمی شد؛

    گاهی با خود می گفتم: این همه اذیت شدنم ناشی از کشمکش های منه خوب، با منه سرکشم است؟

    یا کارها و حرفهایشان واقعا نیش دار است؟

    هرچه که بود الان با گذشت سال ها،

    از آن روزها فقط خاطره اش مانده هر چند تلخ. 

    به در مسجد رسیدم، خم شدم کفش هایم را بردارم، که کسی صدایم کرد و جمله ای گفت که، تمام درد و رنج آن سالها برایم محو شد و قلبم‌ آرام گرفت.

    آن شخص از همکلاسی های همان دوران مدرسه ام بود.

    یکی از همان دو آتیشه ها که زخم زبان هایش هنوز در گوشم زنگ‌ می زند. خدای من چقدر باوقار شده است.

    درحالیکه کفش هایش را برمی داشت این را گفت:

     _خدا خیرت دهد، صبرکردن را مثل تو از نمازخواندن یادگرفتم رفیق.

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



     [ 07:34:00 ق.ظ ]





      فال من و تو   ...

    شاعر:

    الهام ملمعی

    عشق تبعيض نگاه همگان در من و توست

    خاطراتي به بلنداي زمان از من و توست

    باورم گشته كه تو جاني و جانان مني

    حاصل عشق همين نكته ميان من و توست

    مرگ تعبير سراييست كه تنها باشي

    غم بي همنفسي راز زوال من و توست

    ره صد ساله كه گويند همين يك نظر است

    ور نه در گردش ايام خيال من و توست

    مي ننوشم مگر از باده ي پر مهر دلت

    بين فلك در عجبي مانده ز حال من و توست

    سخن از بيدل و مجنون و زليخا است ولي

    فصل هجران كه رسد فال به نام من و توست

     

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-15] [ 06:21:00 ب.ظ ]





      تو همانی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

     

    بسـم رب الشهـــــدا

    امروز باز هم روز وصال یاران است…

    امروز باز هم دلم هوس پریدن دارد…

    غم دوری از شهدا دلم را به تلاطم انداخته است‘ امروز به دیدارشان میروم.

    بعد از ورود به گلستان و سلامی به شهدا قدم‌ به قدم جلو رفتم.

    قدم به قدم جلو رفتم‌ و به تک تک لاله های خونین‘ خفته در گلستان نگاه کردم.

    قدم هایم را می شمردم‌ (یک ‘دو ‘سه ‘چهار و….) رسیدم!

    رسیدم به فدائیان بی بی زینب ….

    چشمانم مانند دریای خروشان شد‘

    اشک هایم یکی پس از دیگری پایین

    می آمدند گویی با یکدیگر مسابقه گذاشته اند…

    توسلی به شهدای مدافعان حرم کردم و به گام هایم سرعت بخشیدم…..!

    بالای سر شهیدم‘ رفیقم‘ راه نشان ده این روز هایم‘ مرهم زخم های دَلَمه بسته ام

    بی دست کربلا حسین خرازی رسیدم.

    نگاهی به عکس حسین انداختم …

    یاد دو بیت شعر افتادم که می گفت :

    تو همانی ک دلم لک زده لبخندش را

    او که هرگز نتوان یافت همانندش را

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [جمعه 1397-02-14] [ 07:02:00 ق.ظ ]





      غريب روزگار   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    منتظرانت، شهر را برايت ريسه كشيده و چراغان كرده اند. كوچه ها و خيابانها رنگ ديگرى به خود گرفته است. همه جا شربت و شيرينى پخش مى كنند. همه به هم تبريك مى گويند و همه چيز در ظاهر نشان از تو دارد.
    در اين ميان اما، گاه بعضى صحنه ها دل آدم را به درد مى آورد و حتما دل تو را هم. برخى تو را بهانه شادى ها و گناهانشان كرده اند. در پس اين جشنها و چراغانى ها و شادى ها هم، مى توان غربت و تنهاييت را حس كرد آقا!
    در كوچه اى در مركز شهر، خانه اى بود كه همراه شربت، يك موسيقى بلند و آنچنانى آن هم با صداى زن پخش مى كرد، طورى كه خيال مى كردى مجلس عروسى بر پاست. دور دور ماشين ها تا پاسى از شب براى ديدن چراغانى ها و پرسه دختران و پسرانى با وضع غير مناسب در شب ميلادت حتما دلت را به درد آورده است. غربت از اين بالاتر كه آدم در جشن خودش  و در ميان منتظرانش هم، تنها باشد!
    مى گويند حسين را منتظرانش كشتند، خدا كند ما آن گونه نباشيم. كاش در پس جشن ها و شادى هايمان غربت تو را از ياد نبريم. كاش جشن ها و چراغانى هايمان لايق قدم هاى تو باشد، به ما سر بزنى و همراه ما در ايام ميلادت شادى كنى و خون به دل نباشى.

    موضوعات: فرهنگی, مناسبتها, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-13] [ 10:25:00 ق.ظ ]





      آقا مرا در یاب   ...

    خسته ام از این روزهای تکراری.

    خسته ام از آویزان بودن میان آسمان و زمین.

    این روزها هیچ چیز خوشحالم نمی کند.

    دلم یک وجب زمین آباد و چند جرعه هوای پاک می طلبد، 

    چرخشی بر خلاف دوران به زیر سایه های آسودگی می جوید.

    انگار در گوری سرد و تنگ خوابیده ام، فراخی و گستردگی دریا را نشانی می گیرم.

    روزها به شب می ماند و شب ها به سیاه چاله ای بی بازگشت مبدل گشته.

    قوی دستان و روشن کلامی پایانی می شود بر کابوس های سراب گونه ام.

    می جویم و نمی یابم، می خوانم و گم می شوم.

    ای مولا و ای آقا، نوازشت را از اعماق ابرهای ساترت، نثارم کن. 

    به خدا اگر مرا نیابی در این گم شدن هایم، به ویل فلاکت در می افتم.

    سر در گریبانی مرا چاره ساز شو و سکوت صدایم را فریاد باش، 

    ای که می بینی مرا و من نمی بینمت.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 08:14:00 ق.ظ ]





      رستگار   ...

    صداي پاي سپيده دم مي آيد…

    ساعت شهر به وقت توست..!!!

     گلدسته ها اذان تورا مي گويند!!!

    و فرشته ها

    تورا تسبيح مي كنند…

    بيا تا همه نمازمان را به نيت آمدن #تو اقامه كنيم…

    بيا تا با تو #رستگار شويم

    #اللهم_عجل_لوليك_الفرج

     

    نويسنده:رستگار.م

    موضوعات: دل نوشته  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-02-12] [ 06:27:00 ق.ظ ]





      بی تو   ...

    یک شب جمعه طی شد و تو نیامدی

    دیده به دیده هم رسید نیامدی

    ای گل نرگس نگاه فاطمه دل پر حسرت صدا نیامدی.

    جان زبرم چون شده نیامدی

    آه ز سینه در شده نیامدی

    بار دگر مانده ام در پس دنیای زوار نیامدی

    رو کنم سمت ایزدی دل سپارم بندگی لطف صاحب خانه را

    رحمت عالمتاب دل ارباب دیدگان دلم

    جمال همنشین دل برسان به نور دلم

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



     [ 06:19:00 ق.ظ ]





      عکس   ...

    موضوعات: عکس نوشته  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-11] [ 10:20:00 ب.ظ ]





      بستنی و کار   ...

    عصر شد و موقع نق زدن دخترم، 

    مدام می گفت بریم خونه بابا محمدآقا (پدرخودم)

    می گفت:

    _ ‌(بابا داله خونه شـون رو قشنگ می کنه بریم ببینیم)

    نتوانستم جلوی حس کنجکاوی دخترم برای دیدن بنایی را بگیرم و با هم رهسپار خانه پدر شدیم.

    پدرم حیاط خانه را تعمیر می کرد، به رسم بنایی، تمام خانه را گرد و خاک پوشانده و صدای بیل و ابزار، فضای خانه را پر کرده بود.

    بعد از رسیدن ما و سلام احوال پرسی، پدرم رو به دخترم کرد و گفت:

    _ بریم بستی و کیک برا بنا بخریم و بیاییم.

    برادرم که آنجا حضور داشت با لحنی معترضانه گفت:

    _ بابا تازه میوه براش بُردی، تازه کنترات برداشته، کمکش هم می کنی‌، اینقدر لوسش نکن بذار کارش را زود تموم کنه بره، مامان خسته شده از این به هم ریختگی .

    پدرم با عصبانیت نگاهی به برادرم کرد و گفت: 

    _ هرچی باشه کارگره تو خونه ماست و کارگر اَرج و قُرب خاص خودش را داره.

     و ادامه داد:

    _اصلا مگه نمی دونی پیامبر دست های کارگر را بوسه زده.

     بعد با دخترم برای تهیه کیک و بستنی ره سپار مغازه شدند.

    بعد از سرزدن به خانه پدری، در راه برگشت به خانه، دخترم گفت:

    _ مامان اجازه هست یه پول از قُلکم بردارم؟ 

    گفتم:

    _ چرامگه چیزی می خواهی بخری؟گفت:

    _ آره می خوام برا اون مَرده که کوچه راجارو می کنه بستنی بخرم.

    خندیدم وگفتم :

    _ خودش پول داره بره بستنی بخره.

    گفت:

    _ بابا محمد آقا گفت کار می کنند خسته می شند، گناه داره مامان، برم بستنی براش بخرم.

    کوتاه آمدن و بستنی برا رفتگر کوچه خریدن، هم پایان بنایی خانه پدر من شد.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 06:10:00 ب.ظ ]





      جوانی   ...

    جوان است و جوانه زدن.

    جوانه زدن و قد برافراشتن، یا جوانه زدن و خزیدن و خشکاندن؟!

    جوانی است و برچرخش خورشید روان شدن، جوانی است و بر حزب باد چرخیدن.

    زمانی بود که جوان و بوی قرمه سبزی با هم عجین بودند اما!

    این روزها بیش تر بوی قلیان و سیگار به دنبال جوان روان شده.

    روزگاری که جوان شنا می کرد برخلاف جهت آب و استوار می شد،

    ولی این روزها جوان بر دوش دیگران

    می نشیند و می خرامد.

    جوان را از کربلا و اعتبارش نام گرفتند،

    آری، آن جایی که پیش قراول سپاه شد و فریاد هل من مبارزِ علی گونه اش،

     گوش دشمن را کَر، می کرد.

    کاش می شد جوانی و جوانه زدن و سایه گستر بودن را به معنای واقعیش رساند،

    ای کاش می شد پروانه بودن و برگِرد شمع چرخیدن و سوختن را، پرچمی کرد و بر سر هر خانه ای کوبید.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-10] [ 05:55:00 ق.ظ ]





      ارباب جوان   ...

    ای نوردیده حسینم ای ارباب جوانم 

    در نهایت پاکی، دل به اصولی بستی که سراسر حکمت بود 

     و کاش بودند کسانی که این اصول عالم تاب را درک کنند

    کم یابند

     مرا نیز در رهرو راهت قرار ده که سراسر نیاز و دل، محتاج عرفان 

    نمی دانم از دیدگانم چه چیز حلاجی کنم و تا چه زمان به عرفان دلم رو اندازم سراسر حاجت محتاج نگاهت، صدایت هستم

     مرا در همه لحظات دریاب.

    در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-09] [ 06:26:00 ق.ظ ]





      بغض آسمان   ...

    جمعه شب باصدای مهیبی از جای جستم.

    باد، رخت آویز را بر شیشه می کوبید،

    به سرعت به بالکن رفتم؛ رخت آویز را از چنگ باد نجات دادم.

    به اتاق خزیدم و پشت پنجره به تماشای تکاپوی دلهره آور باد ایستادم.

    آسمان که از غروب گرفته و غمگین بود، این بار با کمک باد عقده گشایی می کرد و دست در دست هم بر زمین و زمان می کوبیدند،

    ناگاه صدای ترکیدن بغض آسمان به گوش رسید و باران شروع به ریزش کرد.

    بغض نیم خورده آسمان متحیرم کرد اما به اندیشه فرو رفتم که من هم چونان حالی داشتم و گلویم از بغض فشرده شده بود.

    چند قطره اشکی میهمان گونه ها.

    از تقلای باد و آسمان و بغض ریزان آسمان به وعده عمل نشده و معشوق به وعده گاه نیامده رسیدم.

    آری، جمعه ای گذشته بود و یار چهره نشان نداده بود، 

    آری، این جمعه هم بر تقویم عمر زمان مُهر رفتن خورد، بدون حضور یار.

    این جمعه هم گذشت و نیامد.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-08] [ 03:25:00 ب.ظ ]





      جواناني كه جوان ماندند!!!   ...

    ١٨ ،٢٢ ،٢٥ ،١٦ و حتي ١٤

    با خود مي گويي اين عددها ديگر چيست؟ نه؟!

    اين عدد ها را امروز حين قدم زدن ميان قبور شهدا مي ديدم…

     روي عكس ها يشان نوشته بود…

     آري سنشان بود… سن!!!

    … تعداد گردششان به دور خورشيد!

    اما گردش حقيقي آن ها به دور خورشيد يك بار اتفاق افتاد،

    روزي كه به دور اباعبدلله گرديدند

    آري خورشيد حقيقي آن ها حسين (عليه السلام)بود.

    چه قدر بوي كربلا مي آمد!!!

    سكوت كرده بودم و نگاه مي كردم، 

    زبانم توان خواندن فاتحه اي هم نداشت.

    …..

    جوان

    استوار

    نوراني

    رعنا

    و حتي خوش تيپ

    تك تكشان با تو حرف مي زدند

    اما درست نمي شنيدم!!

      حس مي كردم گوش من ظرفيت شنيدنشان را ندارد 

    سعي كردم بيشتر دقت كنم، 

    انگار نگاهشان طنابي شده بود كه پاي مرا براي رفتن بسته بود.

    نمي توانستم از ميانشان عبور كنم….

    با خود گفتم:

    _ (تا نفهمم اين تصاوير چه مي گويند نمي رونم)

    يك لحظه انگار بانگ صداي تصويري ميان وجودم پيچيد 

    كه با صلابت فرياد زد:

    _ من از تبار علي اكبر حسينم!!!!

    من از تبار علي اكبرم!!

    علي اكبر حسين!!!

    همان لحظه گمشده ام پيدا شد

    نامي كه به دنبالش مي گشتم 

    خودش بود! علي اكبر!

    چه زيبا گفتيد جوانان شيعه!!!

    حقا كه اين نام برازنده ي شماست

    شما اكبريد، 

    مقامتان اكبر است

    علي اكبران ايران من 

    شما به نام جوان آبرو داديد

    اكبر شدنتان مبارك ما و خودتان.

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 08:23:00 ق.ظ ]





      وطنی   ...

    داخل مغازه شدم، سایزم راگفتم و از فروشنده خواستم شلواری برایم بیاورد.

    وقتی از پرو بیرون آمدم فروشنده شروع به تعریف از کالایش کرد، در آخر هم گفت این شلوار کار ترکیه است.

    شلوار را روی میز گذاشتم و گفتم:

    _ پس یک کار ایرانی بیاورید.

    چشمانش گرد شد خندید و با شرمندگی گفت:

    _کار وطنی است از تهران آوردیم, جنس آن از خارجی اش خیلی بهتر است ولی تا زمانی که نگوییم خارجی است کسی از ما نمی خرد،

    ما هم مجبور می شویم مارک خارجی روی آن بزنیم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-02-07] [ 10:46:00 ق.ظ ]





      تو را می خوانیم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    باران هاى دير هنگام اين روزها مرا به ياد تو مى اندازد، آقاى من! 

    سالى كه گذشت، گل ها و درختان و پرندگان شهرمان، زمستانى خشك را در حسرت باران و برف سپرى كردند.

    درختان، نا اميدانه ريشه هاى خشكيده شان را در جستجوى نمى، در دل خاك فرو

    مى بردند و پرندگان، ملتمسانه به اميد قطره اى باران چشم به آسمان مى دوختند.

    آن ها باور داشتند كه زنده به بارانند و با تمام وجود باران را می خواندند و خدا جوابشان را داد، هر چند دير هنگام.

    به ياد مى آورم كه ما نيز در زمستان تاريخيم. زمستانى سرد و طولانى، آن قدر طولانى كه بهار را از ياد برده ايم.

    چشم به راه باران رحمتتان هستيم، اما شايد نه به اندازه گل ها و پرندگان، كه چشم به راه باران طبيعت بوده اند.

    هنوز باورمان نشده كه حيات معنويمان در معرض خطر است، كه بى تو فقط نفسى مي كشيم و زنده ايم، اما زندگى نمى كنيم.

    اگر باورمان بشود، با تمام وجود تو را

    مى خوانيم و طلب مى كنيم.

    اگر باورمان بشود…

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-06] [ 12:01:00 ب.ظ ]





      زیبا اما ...   ...

    مدتی بود دنبال کفشی می گشتم که هم زیبا باشد و هم قیمت مناسبی داشته باشد. اصلا به راحتی و دوامش هم فکر نکرده بودم.

    بعد از مدت ها گشت و گذار، بالاخره چشمم یک جفت کفش را گرفت.

    واقعا زیبا بود. به مادرم گفتم:

    _ (مامان من همینارو میخوام)

    از همان هایی بود که من می خواستم و به قولی مطمئن بودم چشم همه را خیره می کند.

    فروشنده گفت:

    _ همین یک جفت را دارم بپوشید ببینید اندازه هست یا نه.

    وقتی که پوشیدم کمی تنگ بود، با خود گفتم:

    _ حتما چون زیاد راه رفته ام پاهایم ورم کرده و برایم تنگ است.

    از طرفی بعد از مدتی جا باز می کند.

    با اصرار زیاد بالاخره مادرم قبول کرد همین ها را بخریم.

    کفش را خریدیم و با خوشحالی به خانه آمدم.

    کفش ها واقعا قشنگ بود و همه را خیره می کرد.

    هرجا مهمانی یا مراسم مهمی بود سعی می کردم حتما این کفش ها را بپوشم. همه تعریف می کردند اما کفش پاهایم را می زد و پاهایم اکثر مواقع زخم بود.

     با پوشیدنش همیشه چهره ام درهم بود.

    یک روز عمه ام به مادرم گفت چرا مدتی است فاطمه در مهمانی ها چهره اش درهم است. 

    مادرم هم قضیه را برایش تعریف کرده بود.

    عمه ام پیش من آمد و بعد از کمی مقدمه، ماجرایی را برایم تعریف کرد.:

    _ (آن زمان که جوان بودم خواستگاران زیادی از همه قشری داشتم. 

    ‌بین آن ها پسری بود که مهندس بود و این موضوع برای آن زمان و فامیل ما خیلی عالی بود.

    من هم پایم را در یک کفش کردم که همین پسر را می خواهم.

    هم باسواد بود هم پولدار و هم مذهبی و با اخلاق.

    به هر طریقی بود خانواده رضایت دادند و من ازدواج کردم.

    چند ماه اول همه چیز عالی بود اما وقتی که شور و شوق ماه های اول گذشت کم کم اختلافات و تفاوت ها و عدم تفاهم ها بروز پیدا کرد و به سال نکشید که ما از هم جدا شدیم.

    پسر خوبی بود من هم دختر بدی نبودم اما به درد هم نمی خوردیم.

    بعد از چند وقت هم من ازدواج کردم و هم همسر سابقم.

    الان هم خوشبختیم و هرکدام چند بچه داریم.)

    برایم خیلی جالب بود. فکرش را که کردم دیدم هر چیز خوب و قشنگی مناسب ما نیست.

    این کفش خریدن و به دنبالش قضیه عمه کمک بزرگی به من کرد.

    فردای آن روز رفتم یک کفش مناسب و راحت خریدم و خدا را شکر کردم که فقط یک کفش بود و قابل تعویض.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-02-05] [ 04:53:00 ب.ظ ]





      شکوفه های استوار   ...

    پیاده روی بعد از باد و باران بهاری، چقدر آرام بخش و دلنواز هست.

    وقتی در پیاده رو آهسته قدم می زدم و هوای بهاری را تا اعماق جان می سپردم، چشمم به شکوفه هایی افتاد که بر زمین ریخته بودند،

    شکوفه هایی که مغرورانه به گُل نشستند اما تاب باد و باران نیاورده و حال، ذلیلانه به خاک افتادند.

    به بالای درخت نظری انداختم، دیدم هنوز شکوفه هایی هستند که محکم و استوار بر شاخه چنگ انداخته و تن به باد و باران نسپرده اند.

    خوشحال شدم و دستی عاشقانه بر تنه درخت کشیدم و ملتمسانه تقاضای حمایت از شکوفه هایش را نمودم.

    اما بعد نهیبی به خودم زدم و گفتم:

    _ مَثَلِ آن شکوفه ها و آن ریزش ها مانند ما شیعیان است که ناباورانه دم از شیعه بودن می زنیم و چشم به راهی امام زمانمان را می کشیم، اما به ناگاه در اندک باد و باران حوادث، رنگ می بازیم و چنگ از اصل و ریشه برمی داریم و عاقبتی چون ذلیل شدگان بر خاک

     می یابیم، اما آنانی که تن به طوفان نداده و عاشقانه دامان امام را می چسبند، به میوه می نشینند و کام دل را شیرین به گرمای وجودش می کنند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-02-04] [ 06:57:00 ق.ظ ]





      بدون چتر زیر باران   ...

    به محض این که به خانه رسیدم‌ به سمت دستشویی رفتم.

    خواهرم با صدای بلندی گفت:

    _آب قطع شده.

    بی خیال شستن دست هایم شدم و سر سفره نشستم. مادرم گفت:

    _ همیشه یک دبه آب ذخیره می کردم ولی امروز حتی یک بطری آب داخل یخچال ندارم.

    پرسیدم:

    _تازه آب قطع شده؟

    جواب داد:

    _از صبح تا حالا آب نداریم.

    نهار را که خوردم به اداره آب زنگ زدم که اشغال بود.

    این طور که پیدا بود آب تعداد زیادی از مشترکین قطع شده بود.

    کم کم بخاطر تشنگی و ضرورت مجبور شدیم یک دبه آب از خانه همسایه که منبع داشتند بگیریم.

    از یک دبه آب هم باید غذا می پختیم. هم برای دستشویی و نوشیدن استفاده می کردیم هم وضو می گرفتیم.

     قرار بود شب هم مهمان داشته باشیم.

    اذان مغرب شد. از دبه آب یک نصفه لیوان آب برداشتم و وضو گرفتم.

     جالب این که یک چهارم از آب درون لیوان هم اضافه آمد.

    با همان یک دبه آب غذا پختیم و چایی گذاشتیم و بقیه آن را سر سفره برای خوردن آوردیم.

    با خودم حساب کردم‌ که اگر الان آب قطع نبود، به جای یک دبه چند دبه آب مصرف می کردیم و اصلا متوجه میزان آبی که مصرف کرده بودیم نمی شدیم.

    امروز که می خواستم از خانه بیرون بیایم باران شدیدی گرفت.

     احساس کردم خدا باز هم از در لطفش با بندگانش رفتار می کند نه عدلش.

    و گرنه شاید باران را از بندگان اسراف کارش دریغ می کرد.

    مادرم گفت: 

    _ اگر می خواهی چتر ببر خیس نشوی.

    اما من دوست داشتم به جبران دیروز، این لطف الهی را با تمام وجود احساس کنم.

     پس بدون چتر زیر باران شروع به پیاده روی کردم.

     

      

     

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-03] [ 12:47:00 ب.ظ ]





      عکس   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-02-02] [ 01:34:00 ب.ظ ]





      عکس   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 01:33:00 ب.ظ ]





      عکس   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 01:18:00 ب.ظ ]





      مناجات با تو   ...

    چنان مدهوش تو هستم که هر لحظه دلم سوی تو پر می کشد.

    ای همه دار و ندارم از کودکی جانم را با اسم تو پروار داده اند.

    تو آن اربابی که من کنیز, ملتمسانه تو را می جویم.

    ای درمان دردم, ای آرام دهنده قلبم, از همه دنیا فقط عشق تو در دلم باقی است.

    برهانم از این همه ریا و نفرت.

    دیدگانم بارانی است از ندیدنت کاش بطلبی مرا و بنده حقیرت را بی سامان رها نکنی.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



     [ 09:53:00 ق.ظ ]





      روز عمو   ...

     

    روز سیزده رجب بود همان روزی که مردم به روز پدر می شناسند.

    وسط یک عالمه کار و عید و دید و بازدید که بنایی هم وسط آن بل بشو، قوز بالا قوز شده بود، مانده بودم که چه هدیه ای برای پدرم بگیرم.

    رسما چند روز را خانه عمو کنگر خورده و لنگر انداخته بودیم.

    از صبحانه و چاشدانه گرفته تا نهار و شام و میان وعده را عمویم آماده می کرد.

    دخترش هم پا به پای ما می خورد ومی خوابید.

    همسری هم نداشت که کمک حالش باشد. در این میان کمک هایش به پدرم در بنایی و خریدن لوازم مورد نیازی که پدر، فرصت خریدش را نداشت هم به

     عهده اش افتاده بود.

    هر روز بعد از رفتن بنا و عمله ها هم به کمکمان می آمد، کف اتاق را جمع می کرد و طی می کشید.

    طوری کارها را انجام می داد که انگار خانه خودش است.

    یه روز که نمی توانست بیاید خیلی جایش خالی بود. شوخی وخنده اش هم همیشه براه بود.

    دلم می خواست برای این همه محبتش هدیه ای بخرم‌‌.

    نمی دانم چرا دوست داشتم روز پدر برای او هم هدیه بخرم .

    باخودم فکر کردم که اگر روز پدر به او هدیه بدهم شاید پدرم ناراحت شود.

    چندسالی که از اودور بودم را به خاطر می آورم از خودم می‌پرسم چقدرنبودش حس شده بود؟

    تا وقتی نبود شاید کمبودش را خیلی حس نمی کردم ولی حالا که هست نمی توانم روزی را تصور کنم که برای مدت طولانی نبینمش.

    راستی کسانی که تک فرزندند بچه هایشان عمو ندارند تکلیف این حس های خوبشان چه می شود؟

    عمو داشتن حس خیلی خوبیست این راحالاکه تجربه کردم می فهمم راستی اگر عباس در کربلا نبودچه می شد.

    عمویی که دلگرمی بچه ها بود وهمیشه هوایشان را داشت.

    کسی که بچه های حسین رابه خودترجیح داد

    عمو‌داشتن حس خیلی نابیست. 

    راستی یک سوال؟

    مناسبت های تقویم را چه کسی می گذاردچه کسی تعیین می کند که روز دانش آموز کی باشد وروز چه و چه؟

    من می خواهم در کارش سرکی بکشم.

    می شود امروز بجز روز جانباز روز عمو هم نامگذاری شود؟

     

    عباس(ع)

    کمک

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1397-02-01] [ 04:48:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.