کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < فروردین 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31




کاربران آنلاین

  • somayye java


  •   سلام اربابم   ...

    میلاد گل رسول (ص) و زهرا (س) و علی(ع) است.

    و من‌ باز هم از دور سلام می کنم

    از دور سلام می کنم به ارباب بی سرم.

    سلام‌ می کنم به عزیز دل زینب (س)

    کربلا تو خود عنایتی کن و مرا به آستانت بخوان. 

    کربلا جواب سلامم را بده با هر زبانی که تو را بیشتر رضاست.

    امشب چه شوریست در بین الحرمین،

    در کوچه پس کوچه های کربلا!

    نمی دانم نوکریم را چگونه صرف اربابم کنم؟

    راستی!

    آقای من چرا دلی که هر روز صدایت می کند را نمی طلبی؟

    تا به عشق دیدنت بیاید

    تا با دلی پر بیاید

    بیاید تا خودش را فدایت کند.

    امشب همه جمع هستند برایت شادی 

    می کنند 

    ولی 

    من قلبم بی قرار است. نا آرامی می کند. اربابش را می‌خواهد 

    بین الحرمینش را می خواهد.

    بند بند وجودم کربلایت را می خواهد 

    دیگر این دوری را نمی توان در نوشته ها گنجاند،

     باید راه بیفتم 

    هر که دارد عطش کرب و بلا

    بســـــم الله……

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-01-31] [ 10:43:00 ق.ظ ]





      ازتومی نویسم   ...

    و من اینجا از تو می نویسم…
    از تویی که با هر نفسم، رنگ سبز نفس هایت را لمس می کنم…
    سربند سبزی را به دست می بندم و چفیه مشکیم را مهمان شانه های خسته ام می کنم…
    دمی از عمق جان می کشم و چادرم را

    نوازش گر خاک پاک این زمین می کنم…
    کفش از پا می رهانم و پا برهنه قدم بر سرخی این خون های مقدس می گذارم…
    و این بار خون تو سرخ تر از سرخی خون من است…
    که با هر نفست رنگ جنون به عاشقی این راه بخشیدی…
    من، اینجا از خاکی شدن چادرم که نمی هراسم هیچ؛
    خود، چادرم را مهمان تقدس خاکتان
    می کنم…
    خود را رها می کنم و سنگینی پاهایم را در فضای سنگین اینجا می کشانم…
    مانده ام! بعد از اینجا چگونه می توان دوباره زندگی کردن را؟!
    مانده ام! اگر اینها آدمی اند پس ما چه ایم و اگر ما آدمی پس اینها…
    من اینجا روح تو را تنفس میکنم و با نوای ذکرت جان می گیرم…

    موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-01-30] [ 09:15:00 ق.ظ ]





      خریدار   ...

    روی صندلی بانک در انتظار اعلام شماره ام و باجه بودم.
    پشت سر من گوشی یکی از مشتریان به صدا درآمد، سلام و احوال پرسی گرم با طرف مقابل آن هم با صدایی تقریبا بلند من را کنجکاو گوش کردن به صحبتشان کرد.
    نمی دانم تماس گیرنده چه سوالی پرسید که مشتری بانک با لحن محکم و بدون تردید گفت:
    _ فقط تخمه گل آفتاب بخر و انبارکن و دوباره ادامه داد:
    _ منم دارم انبار می کنم، جام جهانی امسال تو روسیه است و همه بازی ها روز پخش میشه و مردم هم پای تماشای فوتبال تخمه می خورند، بخر و انبار کن که خیلی سود داره، یادت نره ها!
    جمله ها و تاکیدش من را به فکر فرو برد، خرید و انبار برای سه چهار ماه دیگر و این که آیا خریدارانی باشند و…
    واقعا من چه چیز انبار می کنم برای روزی که خریداری هست و حتما معامله ای می شود.
    اصلا به فکر سود و زیان یا نوع جنسی که توشه می کنم هست؟
    روزی که همه فروشنده و عارض می شوند و تنها یک خریدارمی بینی!
    آن جایی که خریدار خود ضمانت دریافت کالا و پرداخت بها را داده.
    وای بر من اگر کالایم خریداری نداشته باشد و افسوس بر من که به فکر انبار کالا نباشم.
    مثقالی جنس، چه خوب و پربها و چه بد و بی بها بر زمین نمی ماند و تمام حساب می شود.
    شماره ام را از باجه شنیدم و افسوسی بر اندیشه های دور و دراز و واهی ام گذاشتم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-29] [ 11:15:00 ق.ظ ]





      ایرانی بودن یا...   ...

    بعد از آن همه تلاش بالاخره توانست رشته مورد علاقه اش برای ارشد را قبول شود.

    روز اول حدود نیم ساعتی زودتر وارد کلاس شد و همان جلو نشست.

    استاد هم خیلی زود در کلاس حاضر و مشغول انجام کارهایی بود.

    دختر از قبل در حین انتخاب واحد شناخت اجمالی نسبت به اسم اساتید پیدا کرده بود.

    استاد سن و سال زیادی نداشت شاید حدود چهار پنج سالی بزرگتر بود، خیلی هم مرتب و آراسته بود.

    نگاهی با تمسخر به دختر انداخت و گفت:

    _« نمی دونم چرا بعضیا عادت دارند خودشون رو اذیت کنند، آخه بگو دختر خوب مگه مجبوری چادر سرت کنی که این همه اذیت بشی، چادر مال دوران حضرت زهراست نه برای الان، اصلا ما ایرانی ها خودمون دین داشتیم چرا باید دین عرب ها و عادات و کارهای اون ها را انجام بدیم، چرا عادت کردیم به مرده پرستی؟»

    دختر که انتظار این حرف ها را آن هم از چنین شخصی نداشت روبه استاد کرد و گفت:« ببخشید با من بودید؟»

    استاد گفت:« بله»

    دختر هم به آرامی شروع به صحبت کرد:

    _« اولا من چادرم را دوست دارم و هیچ زور و اجباری در انتخاب آن نداشتم، ثانیا حجاب زن های ایرانی در طول تاریخ یکی از کامل ترین حجابا بوده که امروز بخاطر هجوم فرهنگ بیگانه همه چیز داره جابه جا میشه، ثالثا اینکه مرده پرستی چیه؟ به نظرتون اون ها که طرفدار کوروش هستند مرده پرستند یا مایی که هنوز یه معصوم و ولی زنده داریم و منتظرشیم، از طرفی معصوم ما یک نائب و نماینده داره که در زمان غیبت از ایشون تبعیت می کنیم»، دختر نگاهی به ساعت انداخت و دیگر ادامه نداد چون که نزدیک شروع کلاس بود.

    اما استاد باز گفت:« اما ما ایرانی ها…»

    که دختر حرفش را قطع کرد و گفت:« استاد شما فامیلیتون چیه؟» 

    وقتی استاد فامیلی اش را گفت دختر باتعجب پرسید:

    _«استادفامیلی شما ریشه عربی دارد پس اجداد شما عرب هستند چرا می گویید ما ایرانی ها، من خودم ایرانی اصیل هستم حتی اسم و فامیلم هم ریشه عربی ندارد، پس لطفا شما دم از ایرانی بودن و کوروش کبیر نزنید.

    استاد الان هم وقت کلاسه بهتره کلاس را شروع کنیم تا آخر ترم به مشکل کمبود وقت برخورد نکنیم.»

    استاد بدون هیچ حرف دیگری کلاس را آغاز کرد.

    موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-28] [ 07:42:00 ق.ظ ]





      عشق خدا   ...

    از نور غیب آمد ندا بر دور نازنین

    گویا که رجعت ها رسید قلب زمین

    ما را سروری دیده شد برحمد ایزدی

    شوق رسالت زنده شد ز محفل زمین

    یک جرعه از عشق خدا شده کاملین

    برآل پیغمبر سلام آمد نوید مبعثی

    باری خدا کامل بکرد منور از حاصلین

    هر گوشه از ذکر علق گوید بخوان

    با نام پروردگار دادقرار لوح حافظین

    ما را اجابت کافی هست بر کاتبین

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-01-27] [ 07:15:00 ق.ظ ]





      اعتماد به بی اعتماد   ...

    سرش را توی گوشی فرو کرده بود، به او گفتم:

    _ (بیا بیرون چی می بینی تو

    گوشی)؟ گفت:

    _ همه چیز، از پخت غذا و کیک گرفته تا درمان انواع بیماری ها و هرچیزی که بخواهم درونش هست.
    هر وقت حرف چیزی می شد سریع گوشی را بیرون می آورد و از روی آن استدلال می آورد.

    _گفتم از کجا می دانی اطلاعاتی که می گیری درست اند؟

    انگار که حرف بدی به او زده باشم نگاه بدی به من انداخت و گفت: _ مگر قرار است درست نباشد؟
    باکانال تربیت فرزندی که عضو شده بود روش تربیت فرزندانش را هم تغییر داده بود و همه ما را نگران کرده بود.
    یک روز که به خانه ما آمده بود و طبق معمول سرش درون گوشی بود یک دفعه با خوشحالی گفت: _ بلاخره پیداکردم:
    کانالی برای افزایش موی سر.

    نوشته علاوه بر اینکه ریزش مو را کم می کند باعث رویش موی تازه هم می شود.

    _گفتم: رشد موهای تو که خوب است نیازی به این کانال نداری. _جواب داد: برای خودم نه، برای شوهرم علی می خواهم .
    _ با احتیاط گفتم: این کانالها تا وقتی که نسبت به نویسنده آن مطمئن نیستی اعتباری ندارند. دوباره از همان نگاه های معروفش به من کرد.

    به طرف مادرم برگشت و موادی را که نوشته بود خواند و پرسید در خانه دارید؟

    مادرم هم موادی که می خواست برایش آورد.

    محلول را طبق دستور آماده کرد و از شوهرش خواست که سرش را داخل آن بگذارد.

    شوهرش یک ریز غر می زد و می گفت:

    _ محبوبه خانم سرم می سوزد.

    او هم جواب می داد:

    _ ( تحمل کن داره موهاش در می آد).

    یک ربع بعد علی آقا در حالی که دست هایش را به سرش

    می کشید موهایش را کف دستش دید،

    دیگر همان مویی هم که روی سرش بود نداشت.

    لحظه خیلی بدی بود.

    سکوت جمع را گرفته بود.

    علی آقا با موهای کاملا ریخته قیافه خنده داری پیدا کرده بود

    و جمع نمی دانست بخندد یا گریه کند.

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-01-26] [ 08:09:00 ب.ظ ]





      وصال یار   ...

    یاددارم که شبی دل من هردم خوگرفت

    به نگاه نرگس ز چراالفتی از نو گرفت

    تو چرا از حادثه ناز نگاهی نگرانی

    دل به امید تو حاشا که دگر خو گرفت

    از ازل نور الهی همه با لطف صدایی

    گراز دیده گریان سبب نت دل رو گرفت

    ورد لب زمزمه عشق خدابر سرجوی

    همه ذکرش مسجود تا به سحر نو گرفت

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [شنبه 1397-01-25] [ 11:35:00 ق.ظ ]





      آواز بلند خاموش   ...

    در ساعتی که خورشید گیسوانش را به سمت غروب می بافت و به خوابگاه ارغوانی اش می شتافت، دلم هوایی جز هوای رهایی نمی یافت

     و سراسر وجودم در پی دم و بازدم های پایانی روز، رو به قبله نشسته بود.

    به قبرستان نظری انداختم، و آواز بلند خاموشِ ساکنانش را، خط به خط بر لوح وجودم حک کردم.

    چه ساکنانی و چه منزلگاهی!

    گل ها و درختان در گوشه گوشه اش نما می کنند

     اما ساکنانی که هیچ نمی پندارند از این سنگ های سرد و رنگ های سبز؛

    خفتگانی که فقط با طنین روح بخش فاتحه ای، سر از پای نمی شناسند؛

    آنانی که روزی جلال و جبروت دنیایی را با هیچ برابر نمی دانستند،

    امروز فقط تمنایی جز صلوات و چند آیه از قرآن ندارند.

    چه زود دیر می شود و چه دیر زود!جایگاهی که ما هم به آن محتاجیم و طنینی که به آن، شوریده حال.

    پروردگارا، بیامرز بندگانت را، 

    و ببخش این آفریده های مغرورت را.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-01-24] [ 02:47:00 ب.ظ ]





      شرمنده ایم   ...

    آرام آرام شکوفه های رسیده از سفری دور، به دست نسیمی به دشت لاله های خونین می رسند.

    شکوفه ها’ سفره ی دل خود را برای لاله باز می کنند از خستگی راه خود 

    می گویند.

    اما!

    کمی آن طرف تر من به پهنای آسمان 

    می گریم، چندین مرد تابوتی را با خود حمل می کنند.

     با اینکه تابوت ها خالی است ولی عجیب سنگینی می کنند .

    صاحبان آن تابوت ها’ همان شکوفه ها هستند که به سمت خدا پرواز کرده اند.

    اما چرا آن طرف تر صدای گریستن می آید ؟!

    آن همه ناله برای چیست؟

    انگار هر کس نجوایی در گوش تابوت می کند و روی آن چیزی می نویسند.

    آرزوها و امید ها را می نویسند؟

    از دلتنگی خود و غم دوری مهدی فاطمه (س) می نویسند؟

    از جوان هایی می نویسند که چادر حضرت فاطمه زهرا (س) را لگد مال کرده اند؟

    از……

    تو فرزند کدام مادری؟

    تو از کدامین شهر و دیاری؟

    کدام ناجوانمردی خون پاک تو را ریخته؟

    و کجاست آن قد رشیدت که هم اکنون به چند پاره استخوان تبدیل شده؟

    خوشا به حال آسمانی که تو را در آغوش گرفته….

    آری’ درست است مغز من را با خون شهدا شست شو داده اند .

    و ما باز هم شرمنده ایم.

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-01-23] [ 08:02:00 ق.ظ ]





      شهدا زنده اند   ...

    حدود ساعت 12 از اتوبوس پیاده شدم.

    خیلی سریع خداحافظی کردم با بچه ها و رفتم به سمت سرویس بهداشتی مسجد.

     اول قصد نداشتم وضو بگیرم

     بعد گفتم می گیرم میرم زیارت شهدا. بعد میام نماز می خونم.

    اول رفتم سر داداش مصطفی و کلی تشکر کردم که دعا کرد تا بتونم برم راهیان نور.

     بعدش رفتم پیش فرمانده و اون جا هم با زبان بی زبانی سپاسگزاری کردم وگفتم:

    _ ممنون که مثل همیشه فرماندهی کردی برام.

    آری، تا دنیا دنیاست حاج حسین خرازی فرمانده دل هاست…

    با خودم فکر کردم برم خیمه، شاید کلاس باشه.

     دم ورودی یه آقایی ایستاده بود پرسیدم:

    _ میشه نمازخوند؟

    انگار کلمات تحت اختیار من نبودند

    جواب داد: _ بله 

    وارد که شدم آقایی در حال صحبت کردن و روایت گری جنگ بود.

    جلو آقایون نشسته بودند و عقب هم خانم ها.

     رفتم ردیف آخر نشستم. ازخانم بغل دستی پرسیدم:

    _ این جا چه خبره؟

    گفت مراسم برای شهید نعمتی گرفتند.!

    ساکت شدم و قرآنمو بازکردم.

    درحال قرائت سوره یاسین بودم که خانمی چایی تعارف کرد، برداشتم 

    دیدم جلوتر سینی شیرینی نارگیلی که من عاشقشم چشمک میزنه و کنارش عکس یک شهید بسیار زیبا که چشم های آبیش انگار زنده هستند داشت باهام صحبت می کرد.

     محو عکس شده بودم.

    با خودم گفتم:

    _ با این همه زیبایی، دنیا و شهوت و شهرت رو ول کرده بعد از 30سال چهار تا تیکه استخون برا خانوادش آوردند

    چقدر فوق العاده…

    اذان شد. قامت بستم. سلام نماز ظهر رو که دادم آقایی پشت میکرفون گفت:

    _چون روزجمعه هست نماز جماعت برپا نمی شود فردا بخونید. بعد از نماز، نهار در خدمتتون هستیم.

    کلی ذوق کردم آخه کسی خونه نبود فقط مامانم گفته بود قرمه سبزی داخل یخچال هست.

     و من خسته و کوفته تازه باید می رفتم غذا گرم می کردم.

    نماز عصر رو که خوندم سرم چرخید به طرف درب خروج، که 3 تا از بچه های اتوبوس رو دیدم.

     خیلی سریع کولمو انداختم به دوشم رفتم سمتشون

    گفتم:

    _ شماها این جا چه می کنین؟

    مرضیه گفت: اومدیم نماز بخونیم.

    خیلی سریع جواب دادم:

    _بابا نهار مهمون شهید هستیم بخونین الان سفره رو پهن می کنن .

    زهره با هیجان پرسید:

    _جدی؟

    گفتم:_ اره

    آخه اون ها تازه بعد از این همه راه باید 6 ساعت دیگه داخل راه بودند تامی رسند به شهرشون.

    تا بچه ها نماز بخونند من یک سوره دیگه هدیه به شهید قرائت کردم.

     کسی که هنوز حتی اسم کاملش رو هم نمیدونستم.

    زهره گفت:

    _زشته بمونیم 

    گفتم:_ چه زشتی داره مهمون هستیم.

    یهو ذهنم جرقه زد برم بپرسم. رفتم پیش خانمی که چایی می داد.

    گفتم: _شما از اقوام شهیدهستید؟گفت:

    _ بله چه طور؟

    مهمان ناخوانده می خواید؟ یا نهار برای تعداد خاصی تدارک دیده شده؟

    پرسید چند نفرید؟

    جواب دادم:

    _4نفر

    بامهربونی گفت:

    _قدمتون سرچشم مهمان شهید هستید.

    این لحظه درپوست خودم نمی گنجیدم 

    به چشم بر هم زدنی اومدم پیش بچه ها و گفتم:

    _نهارحله…

    باورمون نمی شد که شهید دعوتمون کرده باشه. آخه هیچ کدوم قصد اومدن به خیمه رو نداشتیم .

    بچه ها گفتند:

    _ما رفتیم مسجد نماز بخونیم بسته بود!!

    گفتم این ها کارهای خداست

    نشستیم سرسفره، به به چه غذایی 

    قاشق سوم داشت وارد دهان مبارکم می شد که حورا دوست دوم دبیرستانم رو دیدم.

     حدود یک متر با ما فاصله داشت رفتم پیشش. در آغوش هم دیگرو گرفتیم .

    با دوستش بود. خانمی که غذا می داد گفت:

    _ببخشید تمام شده.

    حس کردم گرد غم به صورتشون نشست 

    دستشو گرفتم گفتم:

    _ غذا زیاده بیایدپیش ما.

    نشستند قاشق چنگال دادم دستشون و گفتم تعارف نکنید غذا زیاده بفرمایید.

    یکی از کباب ها را کامل نوش جان کردند

    و رفتند ولی ماشالله چه غذای پربرکتی بود …

    سفره رو با بچه ها کمک کردیم جمع کردند.

    رفتیم سمت درب خروجی که دیدم دختر شهید داره از اقوام و کسانی که اومده بودند تشکرمیکنه.

    صبر کردیم سرشون که خلوت شد رفتیم جلو تا اومدم دستشو ببوسم بغلم کرد و سرمو بوسید.

    بعد از قدر دانی آدرس مزار شهید رو پرسیدم.

     5دقیقه طول کشید تا رسیدیم 

    شهید حمزه نعمتی …

    و این بود که ما کاملا بهمون ثابت شد شهدا حواسشون به همه چیز هست و هست و هست.

    نوشته: زهرا فتاحیان

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-22] [ 07:38:00 ق.ظ ]





      منت قصاب   ...

    تازه عقد کرده بود. پدرش هم به تازگی ماشینی راقسطی خریده بود, زندگیشان تازه روی روال افتاده بود که فهمیدند پدرش دوباره سر خانه اول برگشته است.

    دوباره دنبال رفیق بازی رفته بود و مصرفش را شروع کرده بود.

    بعد از مدت ها که همدیگر را دیدیم برایم درد دل کرد.

    اینکه مقداری از پس اندازی که داشته و حاصل دسترنج خودش بوده را خرج جهیزیه اش کرده و این که برای بقیه جهیزیه اش هم اصلا نمی تواند روی پدرش حساب کند.

    صبح تا شب کار می کرد,فکر کنم از دوران عقد هیچ چیز نفهمیده بود.آخرش هم گفت :

    - اما همه لوازم برقی ام را خریدم همه اش هم مارک معروف است.

    این طور که فهمیدم همه لوازم بدرد بخور و بدر نخوری را که به اسم وسیله آشپزخانه توی فروشگاه دیده بود خریده بود.

    و حالا نمی دانست برای تهیه بقیه جهیزیه اش چکار کند.

    چشمش هم به دست اقوام مادری اش بود.

    مادرم همیشه یک ضرب المثل بکار می برد می گفت: نان خالی ات را بخور و منت قصاب را نکش.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-21] [ 10:52:00 ق.ظ ]





      قطره از دریای معرفت علی(ع)   ...

    حکمت 191 را می خواندم و ژرف در معنای آن، 

    با تلاش در میان کلمه ها، جستجو 

    می کردم معانی را.

    دست و پاشکسته خود را به دنبال کلام امام می بردم تا مگر با ذهن خام خودم، قطره ای از معرفت خروشان دریای علمِ آن را دریابم.

    و هزاران درود و سلام خدا بر او باد در آنجا که فرمود:

    انسان ها در دنیا تخته نشان تیرهای مرگند و….

    آری’ در اطراف نگریستم و انواع مرگ ها را از نظر گذراندم. 

    همان تیرهای گوناگونی که بر آدمی روان است، 

    همان انسان هایی که هر کجا روند آماج این تیرها می شوند و از این تقدیر رهایی ندارند؛

    آدمی گر در کوره راه های سخت باشد و گر در تخت خواب دیبا و الوان، همو طعمه تیر مرگ می شود.

     مصیبت ها در گذرگاه های حیات در کمین انسان نشسته تا به یغما ببرد ثروت و سلامتی او را و برباید سرخوشی اش را.

    آب دهانی که نرم است و گذرا، اگر به دمی و آنی بیراهه نشیند، می شود

     برنده ترین خنجر دنیا و می بُرد نفس را از او.

    یا!!! همان لقمه چرب و لذیذی که با ولع بر دهان می بَرَد و می بلعد، در لحظه ای که بایستد و رد نشود، می شود خاموشی نوردیده و تلخی کام دنیا.

    در شگفتم از زر و زیور و مسرت بر روز میلادم،

    آنجا که سالی و ماهی و هفته و روزی بر خسران و زیان عمر باید گریست، آنجا که قدم هایم به سوی مرگ و بازگشت تندتر می شود؛

    چگونه می خندم و شادباش می گویم بر خود.

    تن و روح وجان من در این گذر’ فرسوده و مخروبه ای بیش نیست چرا که من یار مرگم و او ملازم و همراهم.

    به جاودانگی و ماندگاری هیچ امیدی نیست چرا که شاهد مرگ بزرگان و ویرانی آبادی ها هستم، 

    هیچ چیز ماندگار و ابدی نیست مگر 

    رب العالمین.

    هزاران هزار سلام و درود بر روان آن بزرگ مرد تاریخ.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-01-20] [ 08:05:00 ق.ظ ]





      دلنوشته همسران مدافع حرم   ...

    شهادتت را باور ندارم…

    پرچم سه رنگ را ازصورتت کنار

    می زنند و من…

    ریسمان چشمان مبهوتم’ به صورتت گره می خورد…

    و مروارید چشمم، غلتان و رقصان, میهمان لب هایت می شود…

    ناگهان یاد آخرین لبخندت در دلم تداعی می شود…

    همان روز که چند قدمی بدرقه ات کردم و چون پرستویی خندان، بازگشتی و به رخم چشم دوختی…

    به چشمان خاموشت می نگرم.

    لبخند سردی از روی ناباوری

    می زنم و آهسته و لرزان تو را به سوی خود می خوانم:

    - علی…!

    به آسمان گوش سپرده ای و صدای زمینیم رانمی شنوی…

    دست بر سینه ات می گذارم و صورتم را به صورتت نزدیک تر

    می کنم…

    - علی جانـــــم!

    آقای مــــــن…!

    باز هم نمی شنوی. کمی شک

    می کنم. نکند به راستی…

    نـــــــــه!!!

    لب به دندان می گزم و دست های سردت را به آغوش می کشم…

    بارش ابر بهارم مرا به آغوش لرزان مادرت می کشاند…

    تن بی رمقم را آهسته از آغوشش می رهانم و خود را روی زندان چوبی تابوتت رها می کنم…

    با دست های بی حسم شروع به نوازش کودکانه ی صورتت می کنم و آرام اشک می ریزم…

    و تداعی زندگیم در کنار تو را در ذهن نفس می کشم…

    و از تو دیدار می جویم…

    زندگی می جویم…

    عشق می جویم…

    این بار به وسعت پرواز آسمانیت…

    موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-01-19] [ 08:28:00 ق.ظ ]





      آن طرف مرز   ...

    مرزایران و عراق، اروند رود(شط العرب) جزیره بوارین، آن طرف مرز،

    سربازان عراقی طبق وظیفه دیده بانی می کنند و نگهبانی می دهند.

    از جایی که ایستاده ایم، پرچم عراقی و دیده بان عراقی به خوبی پیداست.

    و این طرف مرز، درست مقابل پادگان عراقی ها، راوی روایت

    می کند و آسمان می بارد.

    راوی روایت می کند و مردم زار

    می زنند.

    راوی روایت می کند و اروند

    می نالد.

    دیگر هیچ کس را یارای آن نیست که بغض خود را فرو برد.

    یاد عملیات لو رفته، غواصان کت بسته و مادران شهیدی که پاره وجودشان را به دل آب سپرده اند، جگرمان را آتش زده است.

    راوی هم چنان می گوید و آسمان هم چنان می بارد مردم هم چنان می گریند.

    کسی از بلند شدن صدایش و ترکیدن بغض ابایی ندارد.

    اصلا مگر می شود شنید و زار نزد.

    مگر می شود به آب نگاه کرد و اشک نریخت و مگر می شود…

    و آن طرف مرز، روزهایی که بارانی نیست، سرباز عراقی لب آب لباس می شوید و آواز می خواند و به پایان خدمتش فکر می کند.

    موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



    [شنبه 1397-01-18] [ 07:18:00 ق.ظ ]





      ستون دین   ...

    گفت:

    - بفرمایید.

    جواب دادم:

    - ترجیح می دهم شما شروع کنید. خندید و گفت:

    - معمولا این مواقع دختر خانم ها می پرسند و آقایان جواب

    می دهند.

    اما من باز هم شروع نکردم. این شگردی بود که مشاور مدرسه به ما گفته بود, تا قبل از اینکه خواستگار شروع نکرده شما حرفی نزنید.

    بلاخره شروع به صحبت کرد از کارش شروع کرد و به مسائل دینی رسید گفت:

    - راستش من نماز نمی خوانم .

    از تعجب شاخ در آوردم ولی سعی کردم تعجبم را نشان ندهم, ادامه داد:

    - خیلی دوست دارم نماز بخوانم ولی خیلی حالش را ندارم, البته شاید شما سبب خیر شدید و من خواندم, اماهیئت می روم؛ کربلا هم هرسال می روم.

    می خواستم بلند شوم. حرفی برای گفتن نداشتم, اما او انگار خوشش آمده بود, بخاطر همین ادامه داد و من خیلی آرام و بی حوصله جواب سوالاتش را می دادم.

    هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که متوجه بی حوصلگی من شد و گفت:

    - شما چقدر کم حرفید.

    حرفی برای گفتن نداشتم برای اینکه قضیه بیش تر کش پیدا نکند گفتم:

    - من همان موقع که حوزه 

    نمی رفتم هم خیلی نماز برایم مهم بود حالا که دیگر برایم حیاتی است. جواب داد:

    - ولی من هیئت می روم گفتم: - — نماز که واجب است نمی خوانید و هیئت که مستحب است

    می روید. صداقتتان برای من خیلی ارزش دارد امامن نمی توانم با شما زندگی کنم جواب داد:

    - آدم ازدواج می کند تا به آرامش برسد زندگی که با دروغ شروع شود آرامشی ندارد. من هیچ وقت از این که صداقت به خرج دهم ضرر نکردم و تصمیم دارم همین رویه را ادامه دهم.

    به نظرم پسر فهمیده ای آمد حیف که ستون دینش کج بود.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [جمعه 1397-01-17] [ 07:37:00 ق.ظ ]





      ای کاش   ...

    تمام وجودم به تمنای آسمان ایستاده و تک تک نفس هایم می شمارد، ابرها را.

    ای کاش و ای کاش، فقط برقی بزند و بیدار کند احساس خفته ام را.

    برو بنوش از باده آسمانی و مست و مدهوش پروردگار شو.

    باران می بارد و مستم می کند رحمت پرودگار.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-01-16] [ 09:34:00 ق.ظ ]





      هرچه کُنی به خود کُنی   ...

    دست در دست دخترکم قدم زنان 

    می رفتم، مثل همیشه پیرمرد

    پُشت نرده ها، صدایش بلند شد،

    - آی خانم، آی خانم.

    من بی تفاوت و خود را به نشنیدن زدم و به راه ادامه دادم.

    دخترم برگشت. به پیرمرد نگاه کرد و گفت:

    - چرا باهاش حرف نزدی’ مگه قهری؟

    من خندیدم و گفتم:

    - نه عزیزم، حالا میگه من نوشابه می خوام و نوشابه هم براش خیلی بَده.

    دخترکم با خنده گفت:

    - (آره مامان نوشابه برا دندوناش بَده باید دوغ بخوره و ادامه داد،

    مامان اگه تو رفتی اینجا وقتی پیر شدیا هی نگی نوشابه می خوام،

    من برات دوغ می یارم می ترسم دندونات خراب شه)

    تعجب کردم و گفتم:

    - من برم این تو!؟

    جواب داد:

    -( آله خودت گفتی آدم پیرا میرن اینجا)، و با انگشت به آن سوی حصار و نرده اشاره کرد.

    بله دقیقا به سرای سالمندان’ و جالب تر این که جواب سوالش را از من به خاطر سپرده بود.

    چند هفته قبل از من در مورد این که اینجا کجاست پرسیده و جواب سرسری من که اینجا خونه آدم های پیر هست که نمی توانند غذا درست کنند و دکتر بروند، شده بود ملکه ذهن پویای دخترم.

    دقیقا همان جواب را امروز از زبان کودکانه اش شنیدم .

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 09:24:00 ق.ظ ]





      تبليغ سياهى، تبليغ سپيدى   ...

    دشمن كارش را خوب بلد است. مى تواند زشت ترين ها و سياه ترين ها را به زيباترين و جذابترين روشها عرضه كند. مى تواند آنقدر پليدى ها را رنگ و لعاب زيبا دهد كه ظاهر دلفريبشان خبر از ذات سياهشان ندهد. خوب مى تواند از ظلمت ها و تباهى ها، دنيايى دوست داشتنى، جذاب و دلفريب بسازد. خوب مى تواند زشتى ها را كادو پيچ شده هديه دهد. اصلا مگر مى توان بدون رنگ و لعاب، در تبليغ سياهى هايى همچون فساد و بى بند و بارى، بى نمازى، مشروب خورى ، سگ بازى و هزاران پليدى ديگر موفق بود؟ دشمن اين را خوب مى داند و خوبتر عمل مى كند!

    اما افسوس و صد افسوس كه ما زيباترين ها و نورانى ترين ها را به بدترين شكل تبليغ كرديم. آنقدر ناشيانه در تبليغ سپيديها گام برداشتيم كه از خودمان و آنهمه سپيدى، رد پايى سياه بر قلبها باقى گذاشتيم. نماز و روزه و بندگى، حجاب و حيا و عفت نور است، نورى كه فطرت ها به آن متمايل است؛ اما تبليغ و ترويج آن را بلد نبوديم. سپيدى ها و زيبايى ها را درون جعبه اى سياه و بد منظر گذاشته و عرضه كرديم. اصلا مگر ترويج نور و زيبايى به زور و خشونت احتياج دارد؟ ما اين را ندانستيم و قافيه را باختيم! 

    موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-15] [ 07:06:00 ب.ظ ]





      وقتی فعالیت های فرهنگی پوچ می شود   ...

    یک به یک کانال ها را باز می کردم هرچه تعداد افرادی که کار فرهنگی مفید انجام می دهند بیشتر

    می شد  احساس رضایت من هم بیشتر می شد.

    ولی یک موضوع ناراحت کننده ای را که متوجه شدم اين بود كه’

    تعداد اعضای این گروه ها, هرچه قدر هم زیاد بود باز به پای گروه ها و کانال های غیر مفید نمی رسید. با خودم فکر کردم کار فرهنگی دینی زیادي انجام می شود ولی چرا آنطوری که باید ثمره بخش نبوده.

    مدتی گذشت تا اینکه قرار شد تعداد اعضای کانالی را که مدت ها پیش زده بودیم را بالا ببریم.

    در اولین قدم تمام مخاطبین خودم را عضو کانال کردم که متقابلا یکی از دوستانم مرا عضو یک گروه دو هزار نفری کرد.

    چرخی در گروه زدم. گروه خوبی بود’ پرسش و پاسخ دینی که به صورت کلاسداری بحث ها را ارائه می کردند.

    فکری به ذهنم رسید

    با خودم گفتم :

    _ تبلیغ کانال را دراین گروه

    می گذارم.

    اما بعد پشیمان شدم. شاید این کار بدون اجازه درست نباشد. بخاطر همین به یکی از مسئولین پاسخگویی پیام دادم و درخواستم را مطرح کردم.

    او هم مرا به مسئول تبادل معرفی کرد.

    تقریبا از قوانین تلگرام هیچ اطلاعی نداشتم.

    زیاد خودم را در وادی فضای مجازی نمی انداختم اگر بحث تبلیغ نبود شاید حتی تلگرام هم نصب نمی کردم. من برای وقتم برنامه های بهتری داشتم.

    پیامم را برای مسئول تبادل هم فرستادم.

    مسئول تبادل از تعداد اعضای کانال پرسیده بود. کانال ما یک کانال تازه تاسیس بود بخاطر همین تعداد اعضایش به زور به صد نفر می رسید.

    جواب مسئول تبادل برای تبلیغ کانال ما منفی بود.

    وقتی علتش را پرسیدم جواب داد: اینکه کانالی با تعداد اعضای کم را تبلیغ کنیم شان گروه را پایین

    می آورد.

    از حرفش متعجب و ناراحت شدم, به نظر من شان گروه با تبلیغ

    کانال هایی با محتوای نامناسب پایین می آمد.

    شاید این رفتار در فضای مجازی برای کسانی که صرفا به دنبال اعضای بیشتری هستند طبیعی باشد ولی من انتظار این برخورد را از گروهی که هدفشان را کار فرهنگی دینی می دانستند، نداشتم.

    بخاطر همین جواب دادم:

    _ مسلما شما هم از ابتدا این تعداد عضو نداشتید.

    وقتی پای تبلیغ دین وسط می آید این حرف ها جایی ندارد.

    من اگر بدانم یک نفر راه و هدف درستی دارد حتی اگر یک پامنبری هم نداشته باشد برایش تبلیغ

    می کنم.

    جواب آمد:

    _ من یک مسئول تبادل ام و به من گفته اند با این شرایط تبادل انجام دهم.

    دیگر جوابی ندادم. حرفش را عذر بدتر از گناه می دانستم.

    تا وقتی قرار باشد تقصیرها را گردن یکدیگر بیندازیم اوضاع از این بهتر نمی شود و آنوقت است که فعالیت های فرهنگی‌مان بخاطر عدم حمایت از هم پوچ و بي معني می شود.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 06:28:00 ق.ظ ]





      یک روز در دیار مادری   ...

    درسی و پنج کیلومتری نطنز از سمت جاده قدیم اصفهان.

    نطنز سرزمینی کهن به نام طرقرود قرار دارد، زادگاه مادری و مادر و پدری مادرم.

    نام آن به واسطه رودی که از باغستان های بالا دست جاری و در محل طرق گِل آلود می شده، گرفته شده و معنای رودگِل آلود را به دنبال دارد، نامی که تلفیقی از زبان فارسی و زرتشتی

     می باشد.

    یادگار آن رود غرّان گذشته فقط دریاچه و آب بندی مانده که تغذیه کننده دشت ها و باغستان های اطراف آن می باشد، دریاچه ای که همچون فیروزه بر انگشتری طرقرود می ماند.

    این روستای قدیم و شهر جدید، محصور در میان کوه های پراکنده کرکس؛ 

    اَمن و زیبا با قلعه ای بر بلندای کوهی مشرف بر دریاچه.

    قلعه ای که خواهر خوانده اَرگ بم نامیده

     می شود.

    مامن تابستان های کودکی من، 

    ای که بر در و دیوارت خاطره ها نقش بسته.

    این روزها با ساختن ویلاهای رنگارنگ، سادگی و بوی گذشته را از یاد بُرده ای اما هنوز هوایت برایم جوان کننده و مست کننده است.

    وقتی از جلوی خانه های نو سازت می گذرم تمام وجودم یخ می زند و تمنای گرمای خانه های گِلی و خشت سازت را دارد.

    تصویر شاخه های انگور آویزان بر طناب برای سایه خشک شدنت، 

    درختان بادامت که بهار میزبان چاغاله های تُرش و در گرماگرم تابستان به شیرینی بادام میهمانت می کنند.

    عطر درختان گردویت درکوچه باغ ها و بوی 

    بِه های پاییزیت .

    وقتی کُرک میوه های بِه بر صورتت خبر از شیرینی دلچسب آن را می دهند و دلت غنج می رود برای مرباهای گلبهی، دهانت به آب می افتد و ریه هایت پُر از حس زندگی.

    مثل کودکی هایم بر بالای کوه ایستادم و تمام آن دیار در چشمانم نشست، 

    دخترکم پرسید: 

    _مامان اونجا قشنگه ؟

    من مات و مبهوت خوشی های کودکیم فریاد زدم :

    _خیلی قشنگه 

    و صدای پیچیده درکوه مرا تایید کرد و هر دو خندیدیم.

    از جلوی خانه های نیمه مخروب که می گذرم دست برخشت های آن می گذارم و حس می کنم صدای پای گذشتگان را،

    صدای خنده ها و گریه هایشان 

    و با خود می گویم:

     کجایید ای سازندگان دیروز و رفتگان امروز.

    کوچه های دالانی که از زیر خانه هامی گذرد و بوی نم و آب جویباری که از کوچه ها و 

    خانه ها می رود تا به دلداده های درختی خود برسد.

    شب ها وقتی سر بر بالین می گذاشتم موسیقی خوابم، هوهوی باد در میان درختان و جیرجیرک های نوازنده و قورباغه های خواننده بود.

    اگر تمام روزهای تابستان با بازی در کوی و برزن دیار مادریم نمی گذشت، امروز روحی افسرده و خسته میهمان من می شد و هر آن چه از شور و شوق در خون من ماندگار شده، یادگاری است از روزهای کودکی و سرزمینی به نام طرقرود.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-14] [ 11:05:00 ق.ظ ]





      در جستجوی زنده رود   ...

    وقتی از آن بالا به پایین نگاه می کردم دلم به آشوب می اُفتادکه نکند درون آب بیفتم.

    یا وقتی پدرم دست هایش را درون آب های گِلی و سرد رودخانه می شست و با غرغرهای مادرم مواجه می شد و فقط لبخندی گرم می زد و هیچ نمی گفت،

    روزهایی که در حال خوردن چایی آواز پرندگان مهاجر را چون نغمه ای شیرین برگوش می سپردم،

    بوی سبزه و جلبک همراه با خنکای موجی که از رود صورتم را نوازش می کرد، 

    خورشید هنگامه غروب که می رسید با آب تنی در آب رود، آنرا ارغوانی می نمود.

    چقدر من دلخوش به پایداری و ماندگاری طویل رود سرزمینم بودم و چه خیال باطلی.

    چند سالی است که از آن بالای پُل فقط خاک می بینم و ترس شکستگی استخوان هایم، 

    دلهره ای بر جانم می زند، نغمه مرغان مهاجر و قورباغه های رود را نمی شنوم، بوی خاک تنها بویی شده که از ردِ جا مانده از رود استشمام می شود، خورشید بس که در خاک های کف رود

    تن را ساییده، زخمی و مجروح گشته، 

    به گمانم سهم رود برای کشاورزان’ فقط گریه های شبانه از سر شرم، شده.

    قهر آسمان و نادانی زمینیان دست به دست هم داده و خشکی زنده رود را رقم زده.

    می توان دست ها را بالاتر بُرد و آستین ها را بالاتر زد، اگر جماعت شیلنگ به دست کمی مروت داشته باشند و اندکی مردانگی.

    می توان سختی این روزها را با هم دلی ها شیرین تر کرد، می توان غوغای خروشان رود را به او بازگرداند و دل آشوبی را به من.

    بیایید دست در دست هم نهیم و بگذرانیم این خشکی آسمان و زمین را با سیلاب هم فکری و همدلی.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-01-13] [ 09:19:00 ق.ظ ]





      روزی برای تو   ...

    سیزده روز می گذرد از ماه رجب و روز شکافته شدن دیوارخانه خدا
    و پناه دادن به زنی که می خواهد علی(ع) را به دنیا هدیه کند.
    و او پا به دنیایی پُر از جهل و نادانی می گذارد.
    علی؛ شهری که تمام نیکی ها و اَبدیت ها به او ختم می شوند،
    ورودی های این شهر، راه بندان ندارند برای ورود پاکی ها و نیکی ها.
    اگر تمام روزهای سال را به یکی از خصلت های او اختصاص دهند باز هم روزهای سال در مقابلش کم می آورند. روزی برای همسرانه هایش، روزی برای جنگاوریش، عدالتش، مدیریتش، مدبریش، علمش، عالم بودنش،
    پدرانه هایش و…
    پدرانه هایش را به روز میلادش مربوط می کنند
    اما دریغا که آن یک روز هم بسیار کوتاه است برای شمردن پدرانه هایش در لحظه لحظه عمر دنیایی اش.
    پدربودنش برای خانواده اش نبود، حتی برای یتیمان زمانش هم نبود.
    پدر بودن علی برای تمام اعصار و قرون تا ابد ادامه دارد و ای کاش ما درک کنیم و بیابیم معنای پدر بودن آن والا مقام را.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-01-12] [ 06:22:00 ق.ظ ]





      مولود کعبه   ...

    با ذکر علی کعبه دل آرام شد

    هررو نفسی از شم اوالام شد

    بر روز ازل حیدر کرار گلستان

    قاصد نور دگر از فلق کام شد

    زد رخصت از غیب زد امان

    باز آمده مولود نبی آرام شد

    هر دم به فلک وصل ز حرمانت

    آرا گه لطف و نظر باز آرام شد

    تا در یگانه قبیله بنت اسدالله

    بر کعبه مقصود دلی آرام شد

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [شنبه 1397-01-11] [ 10:31:00 ق.ظ ]





      خانه بی کوه اما دریا دارد هنوز   ...

    روزی که پدرم بود نمی دانستم روزی دیگر’ جای خالی اش کنج دیوار خانه، دلم را به لرزه وا می دارد.

     

    روزی که لقمه های غذایش از گلوی بی صدایش پایین می رفت، نمی دانستم روزی دیگر با نبودنش لقمه های غذایم، همراه با اشک چشمانم، بلعیده

    می شوند.

    روزی که پدر، لباس نو بر تن می کرد و مرا در خوش پوش شدنش نظر

    می خواست؛ نمی دانستم روزی دیگر در آینه او را، اما با هیبت خود، برانداز

    می کنم.

    روزی که پدرم نگاهش به نگاهم گره می خورد نمی دانستم روز دگر، کتاب به کتاب، و ورق به ورق در تفسیر نگاهش، کم می ‌‌‌‌اورم.

    روزی که پدر’ محاسن کم پشتش را به پوست صورتم می نهاد و بوسه ای نثار هوای اطرافم می کرد، نمی دانستم روزی دیگر هوای بی او، ولو با بوسه هایی بر گونه، اکسیژن کم دارد.

     

    روزی که پدر، پدر شد و شادمانی اش را در خوشبخت شدن من، با خدا تعریف کرد نمی دانستم خوشبختی ام، بی دعای او تعریف نمی شود.

     

    حتی حالا که در کنارم نیستی دعای تو با من است،

    منی که هستی حالم را به تو مدیونم.

     

    حتی الان که نیستی حتم دارم دعایت بیش از قبل جریان دارد اگر، رود شوم و وصل شوم به دریا.

    می دانم من بی تو جز با دعای خیر تو، عاقبت به خیر نشوم پدر.

     

    پدرم گرچه نیستی اما صدایت در کلام مادر طنین انداخته.

    گرمای آغوشت نیست اما لبخند مادر گرما بخش زندگیم شده.

    پدر جان خنده های بی صدا اما

    دلبرانه ات نیست دگر، اما خنده های رضایت مادر از من’ در دنیا دلبری من باشد به تو در عقبا.

     

    در پدر بودنت همین بس که لحظاتی از عمرم را با تو می اندیشم و در گذشته های شیرینم با تو قدم میزنم.

     و در فرزند بودنم همین بس که همسر زندگی ات را درمی یابم،

    می نگرم و می بوسم و برچشم

    می گذارم.

     

    دوستت دارم پدر و گرچه دنیا راه را برای ابراز این علاقه به تو بر من بسته _ وا حسرتا_ اما علاقه ام را نثار مادری که هست می کنم و غم نبودت را با شاد کردن او جبران می کنم.

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 10:26:00 ق.ظ ]





      پدر من   ...

     کشتی خانواده به ناخدایی پدر،
    درمی نوردد دریای متلاطم روزگار،
    ناخدای باخدای کشتی با دستانی خسته و کمری خمیده، هم و غم اش شده ساحل آرامش برای خانواده.
    ای قهرمان من ! ای پدر!
    اندکی به چشمان خسته ات خواب را هدیه کن و آرامشی برایش بگذار.
    قهرمان زندگی من پدر،
    روزهایی که ساک خاکی را روی دوش میگذاشتی و پوتین به پا عازم میدان جنگ می شدی را به یاد دارم.
    آن روزها تلفنی درکار نبود و من از ستاره ها جویای احوالت می شدم،
    وقتی برمی گشتی و ما را در آغوش

    می گرفتی و کنسروها و بیسکوییت های سهمیه ات را برایمان
    می آوردی، طعم تلخ اضطراب و دوری به باد سپرده می شد.
    بعد از جنگ هم بسیار کم می دیدمت زیرا شبانه روز در کارخانه کار
    می کردی تا خانه کوچک مان را به اتمام بنایی برسانی.
    قهرمان من ای پدر،
    خسته و خمیده ام،
    زیبا روز رابه نامت گذاشتند، میلاد مرد بزرگ تاریخ.
    و صد سلام بر آن الگوی پایداری و تلاش.
    پدرم دستانت را در دست من بگذار و چشمانت را برهم بگذار،
    بدان روزهای کار و تلاش پایانی ندارد،
    اماشیرینی دارد.
    خستگی های خانواده را با بودنت شیرین می کنی و با دستان پینه دار و خسته ات، طعم بهاری را جاویدان.
    ای ناخدای با خدای عاشق، همیشه می ستایمت و دوستت دارم و شاکر خداوند برای وجودت هستم.
    ای خدای مهربان، ناخدای زندگی من را همیشه درسایه لطف و مهربانیت ،سلامت و سرزنده نگاهبان باش.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-01-10] [ 09:42:00 ق.ظ ]





      برگی از دفتر خاطرات من   ...

    به راستی اگر آدم حتی کارهای سخت را با عشق انجام دهد برایش لذت بخش می شود.

    امروز داشتم خانه را مرتب می کردم،

    بچه ها واقعا ریخت وپاش می کنند طوری که هرچه جمع وجور می کنی تمام نمی شود.

    از یک طرف توی دلم دعوایشان می کردم؛

    از طرف دیگر با عشق مرتب می کردم و

    یاد جمله ای افتاده بودم که جایی شنیده بودم:

    خدا را شکر می کنم که خانه ریخت و پاش می شود این یعنی من بچه های سالمی دارم که شیطنت می کنند.

    خدا را شکر می کنم که ظرف هایم کثیف می شود، این یعنی ما چیزی برای خوردن داریم.

    و خدا را شکر که صدای خروپف می شنویم یعنی سایه پدر بالای سرمان هست.

    پس خدایا تمام این زحمات و به ظاهر سختی ها را به جان می خرم و بابت تک تک شان شاکرت هستم.

    امید که توان بندگیت را داشته باشم….

    الان ساعت نه و نیم شب است که بدرقه مسافر کربلایم شدم.

    همسر عزیزم، از جانب من و فرزندانت نائب الزیاره باش…

    خدای مهربانم، مسافرکربلایم را به تو

    می سپارم…

    همه رفته اند…

    پدرم، برادرم، همسرم، پدرهمسرم….

    خدا پشت و پناهشان

    امید که من جا مانده نیز روزی لایق زیارت حسین(ع)شوم.

    آنان رفته اند و من دلم را در چمدان هایشان گذاشته ام تا بلکه سهمی از زیارت داشته باشم.

    آن روزها حداقل سالی یک بار به مشهد

    می رفتیم ولی حالا سه سالی هست که سعادت یا بهتر بگویم لایق زیارتی حتی نزدیک هم نبوده ام.

    نکند فراموش شده ام ….

    آری خودم را فراموش کرده ام…

    و این بار از ته دل صدایشان می زنم:

    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

    امید که بطلبید.

     

     

    موضوعات: نویسنده: خانم زینب زمانی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-01-09] [ 09:46:00 ق.ظ ]





      بار کج   ...

    سریع وسایل مورد نیازم را برداشتم و از خانه بیرون زدم

    ساعت هشت صبح امتحان داشتم.

    یک فصل از کتابم را هنوز نخوانده بودم تصمیم گرفتم سوار اتوبوس که شدم کتاب راتمام کنم.

    بلاخره اتوبوس آمد و من سوار شدم.

    به دنبال جایی برای نشستن می گشتم که دوستم را دیدم که  به من اشاره می کرد تا روی صندلی کنارش بنشینم.

    خیلی وقت بود که ندیده بودمش. قبلا چیزهایی درموردش شنیده بودم.

     هیچ وقت جلوی من رو نمی کرد. اما آن روز بعد از مدت ها درباره رابطه اش با پسری به اسم علی صحبت کرد.

    زیاد اتفاق می افتاد که دوستانم درباره مشکلاتشان از من راهنمایی بخواهند ولی لیلا با وجود این که مشکلش خاص نبود راهنمایی خاصی از من می خواست.

    از من پرسید:

    _چطور می توانم بدستش بیاورم؟

    چه کار کنم که به خواستگاریم بیاید.

    مردد مانده بودم. کارش از ریشه خراب بود و حالا برای ادامه اش از من راهنمایی می خواست.

    فکری کردم و گفتم:

    _قبول داری که این رابطه از اساس اشکال داشته و نباید خودت را اسیر چنین روابطی می کردی؟

    معمولا خانواده ها به چنین ازدواجی به راحتی رضایت نمی دهند.

    دو طرف به یک دیگر بی اعتمادند.

    ممکن است طرف تو به رابطه تو با دیگران شک کند؛ جلو خیلی از فعالیت هایت را بگیرد؛ یا حتی آن قدر بدبینی اش زیاد شود که تو را در خانه حبس کند.

    نگاهی کرد و گفت:

    _قبول دارم، خودش هم می گوید اگر ازدواج کردیم دوست ندارم از خانه بیرون بروی. حالا به نظرت چکار کنم؟

    نگاهی کردم‌ و گفتم:

    _باید سنگ هایت را با خودت وابکنی.

    فرض کن به دستش آوردی، ببین می توانی با بدبینی هایش بسازی؟

    حاضری با این شرایط باز هم قبولش کنی؟می توانی بخاطرش فعالیت هایت را کنار بگذاری؟

    تویی که فعال و پرکاری می توانی بی اعتمادی اش را به خودت تحمل کنی اگر

    می توانی و حاضری پیه همه چیز را به تنت بمالی آنوقت برای داشتنش برنامه بریز.

    به مقصدرسیده بودم و باید پیاده می شدم صورتش را بوسیدم و از اتوبوس پیاده شدم درحالیکه هنوز یک فصل کتابم نخوانده مانده بود.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-08] [ 10:31:00 ق.ظ ]





      طلا مثل دوست   ...

    تندتند زیر نکات مهم خط می کشید، مدادهای رنگی و خط های رنگی!
    برایم جالب بود، نیم نگاهش در مقابل نگاه خیره ام به رنگهای شاد کتابش، مرا به وجد آورد، زرد طلایی را که در دست گرفت ذوق کودکانه ای کردم و گفتم:
    _چقدرقشنگ.
    ۶دوستم خندید و به خط کشیدن ادامه داد، بعد از علامت گذاریش مداد را به طرف من دراز کرد و گفت:
    _ببینش. من هم باشوق مداد را گرفتم و خریدارانه براندازی کردم، طلایی و زیبا مثل خورشید،
    چقدر رنگش لطیف و گرم بود،
    دوباره مداد را به دوستم پس دادم و باخنده گفتم:
    _(به نقاشیت برس کوچولو)
    چند روز بعد از آن، دوستم را دوباره مشغول علامت گذاری دیدم، خندیدم و گفتم:
    _(عاشق رنگی کردنتم)
    سلامی کرد و در مقابل من زرد طلایی را بالا آورد و گفت:
    _مال شما.
    تعجب کردم و گفتم:
    _(نه بابا نمی خوام)
    جواب داد:
    (مال دخترتون باشه)!!
    تاب مقاومت در مقابل اصرارش را نداشتم
    با تشکر مداد را گرفتم و داخل کیف گذاشتم.
    بعدازناهار یهو یاد مداد افتادم،
    به دخترم گفتم:
    (بدو تو کیفم یه مداد رنگی خوشکله بردار برا خودت)
    با ذوق مداد را پیدا کرد و گفت:
    _(مامان باهاش خولشید خانم می کشم )
    و ادامه داد:
    _خیلی قشنگه.
    گفتم:
    _(دوستم داده گفته برا دخترت)
    در مقابلم ایستاد و گفت:
    _(مامان دوستت می خندید و اینو بهت داد)
    و دوباره پرسید،
    (اصلا دوستت چه شکلیه)؟
    سوال هایش را با سکوت همراه با خنده از سر شوق، جواب دادم
    و در ذهنم دوستم را مثل خورشید، طلایی تصور کردم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-07] [ 06:47:00 ق.ظ ]





      حضور نور   ...

    در تاراج زمان مدهوش عالم بودم

    به نحوی که صدای پای محب آشنای محبت را حس نکردم

    دوستدار تو در حیات دوش با خود گفت:

    چرا مهری بالاتر را با تو در میان نگذاشتم.

    مهری که از عشق جان گدازتر، از معشوق شیفته تر و از محبت دلرباتر و از وفا برتر و والاتر.
    سحر گاه آشفته از عشق از خواب بهاری بیدار شدم صدای غریبه آشنایی سکوت را درهم شکست مرا آواره نگاهش کرد با دویدن ثانیه ها و گذشت زمان انسان آشنا آمد و پیغام نور آورد قلبم به تنش افتاد و نگاهم خیره ماند به افق های دور و نوید طپش بهار

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-01-06] [ 07:09:00 ق.ظ ]





      چشم انتظار   ...

    یا صاحب الزمان
    چشم به راه توئیم تا تو بیایی
    یابن الزهرا بیا که مادرت بین در و دیوار تو را می خواند بیا!
    ای منتقم آل علی، بیا که فرق شکافته علی، جگر پاره پاره حسن، و سر بریده حسین تو را می خواند.
    خوشا به حال زمین هایی که بر گام های تو بوسه گذاشته اند.
    چه شب ها که فانوس به دست در کوچه پس کوچه های انتظار، چشم به راه تو نمانده ام.
    تو رو به آوای باران قسم، با اولین طلوع بیا
    آن گاه که تو بیایی، ظلمت ها از عالم هستی دور می شوند.
    وقتی تو بیایی با گام های خود ,گل نرگسی بر چشم های ما می کاری,
    بیا ک چشم انتظار توام
    راست می گویندکه:
    انتظار از عشق درد ناک تر است
    آقا! بیا پدر یتیمان،
    اگر تو نیایی دل زنگ زده ی انسان هایی که عشق خدا در وجودشان جوانه نزده است پاک نمی شود.
    هر جمعه انتظار می کشم ای پسر زهرا.
    بیا و قلب تکه تکه شده مرا به هم وصله کن و با وجودت مرا نیز گرم.
    هر جمعه بر سر جاده ی ابی
    می نشینم و منتظر قاصدکی هستم که خبر از ظهور تو برایم بیاورد.
    چرا ظهورت به تعویق افتاده؟
    آقا، سالار دل ها،
    پس بیا و ما را از این دنیای بی رحم نجات بده.
    گل همیشه بهارم پس کی میایی؟
    از طرف یک چشم انتظار دل خون.

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-01-05] [ 07:11:00 ق.ظ ]





      دار مکافات   ...

    سر کلاس فقه نشسته بودم. قرار بود استاد امتحان متن‌خوانی کتاب را بگیرد. هرکس باید از روی کتاب متن لمعه را با اعرابِ درست می‌خواند. مدتی که گذشت بچه‌ها شروع کردند به غر زدن که این به چه درد ما می‌خورد. استاد هم جواب داد شما باید بتوانید متن را ترجمه کنید، اگر اعراب‌تان درست نباشد نمی‌توانید ترجمه کنید.

    هنوز این حرف از دهان استاد خارج نشده بود که من گفتم:

    _«نه این اصلا دلیل نمی‌شود. من می‌توانم ترجمه کنم اما متن‌خوانی‌ام خوب نیست.»

    استاد هم بلافاصله گفت:

    _«پس بخون ببینم چطور می‌خونی؟»

    خیلی ناگهانی بود. با آنکه یک هفته‌ای بود که خودم را برای این امتحان آماده می‌کردم، هول کردم و یک کلمه را از اساس اشتباه خواندم. استاد هم که دید متن‌خوانی من خیلی خراب است، شروع کرد به سرزنش کردن من.

    تمام مدتی که استاد سرزنشم می‌کرد حرص می‌خوردم و هیچ چیز نمی‌گفتم. اما وقتی خود استاد شروع به خواندن کرد و اعراب کلمه‌ای را اشتباه گفت با لبخند پیروز‌مندانه‌ای گفتم:

    _«استاد شما هم اشتباه خوندید.» استاد لبخند زد. گفت «آره منم اشتباه می‌کنم.»

    اینکه چقدر آن موقع احساس پیروزی می کردم، بماند.

    آن روز گذشت. چند ماه بعد قرار شد کارگاه آموزشی نویسندگی وبلاگ برگزار کنم. کلاس خوبی بود فقط مشکل این بود که بچه‌ها منظم نمی‌آمدند. جلسه‌ی سوم کارگاه بود. یکی از خانم‌هایی که بار اولش بود در کلاس شرکت می کرد، نیامده کلاس را به باد انتقاد گرفت. بعد هم یک سوال درباره‌ی شبکه‌های مجازی پرسید که گفتم اطلاعی ندارم.

    او هم با پوزخند گفت:

    _«چرا یه استاد درست و حسابی برای ما نمی‌ذارند؟» نمی‌دانم چرا یاد کلاس فقه آن روز افتادم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1397-01-04] [ 08:41:00 ق.ظ ]





      بهار و غصه   ...

    امروز پشت پنجره، بهار را دیدم که خرامان درکوچه ها قدم می زد، اما!
    رنگ رخساره اش خبر می داد از سر درونش.
    او بهار کودکی هایم نبود، چند تار مویش سپید گشته و غم در میان شکوفه هایش پنهان شده بود. با شتاب خود را به او رساندم تا بلکه او را مانند کودکی ها ببویم و ذوق هایم را به او هدیه کنم، با ترس نگاهم کرد و با گزش لبهایش گفت:
    _درپی شادی و نوروز هستی یا در هیاهوی مسابقه؟
    با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: _مسابقه؟
    با گزش لب های انارگونش گفت:
    _دیگر آنروزها گذشت،
    آن زمان هایی که خانه ها برای آمدنم شاد بود و خانه ها، من و تو نداشتند،
    از هر خانه ای بوی گندم برشته و برنجک می آمد،
    سبزه ها بی ریا سبز می شدند و
    خانه ها تکانده می شدند از غصه و جدایی.
    این روزها هیچ کس برای من مهیا نمی شود، همه دنبال مسابقه

    بهترین ها و زیباترین های چشم و هم چشمی هستند،
    ازخانه ها صدای خنده های شاد شنیده نمی شود.
    سادگی های بهاری در پشت در جا مانده، خانه ها پر شده از من و ما.
    هیچ کس حواسش به شکوفه های من نیست، لباس ها فاخر شده و فخر آمدن بهار گم شده.
    خم اَبروهای بهار بیشترشد و غصه به چشمانش شناور. ادامه داد:
    _بی خبری همسایه ها از هم با سفره های رنگین و هفت سین های بیگانه بسیار شده.
    و من که ذوق بهار را از یاد بردم فقط چند شکوفه از دامانش گرفتم و در اندیشه غم های بهار به خواب رفتم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-01-03] [ 07:51:00 ق.ظ ]





      غدیر شمسی   ...

    شنیده بودم که با حلول بهار اتفاقات زیادی در تاریخ افتاده و خواهد افتاد.

    اما چیزی که آن روز شنیدم برایم تازگی داشت.

    روز آخری بود سرکار می رفتم. موقع خداحافظی خانم شجاعی، مشاور مدرسه گفتند:

    _سه روز اول عید، عید غدیر شمسی است برای من هم دعا کنید.

    پرسیدم:

    _غدیر شمسی؟

    جواب دادند:

    _بله، روزی که پیامبر(ص)، حضرت علی (ع) را به امامت معرفی کردند مصادف با بهار بوده است.

    قضیه برایم جالب شد. سریع گوشی را برداشتم و درباره آن در اینترنت جستجو کردم و اینطور خواندم:

    عَنِ الصَّادِقِ (ع‏ ):

     أَنَّ يَوْمَ النَّيْرُوزِ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي أَخَذَ فِيهِ النَّبِيُّ (ص) لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) الْعَهْدَ بِغَدِيرِ خُمٍّ- فَأَقَرُّوا لَهُ بِالْوَلَايَةِ فَطُوبَى لِمَنْ ثَبَتَ عَلَيْهَا وَ الْوَيْلُ لِمَنْ نَكَثَهَا  و … 

    (وسائل الشیعه 8: 173)

     حدیث فوق در باب نوروز نقل شده که فضایل و ویژگی‌های این روز را برشمرده است. 

    یکی از مهم ‌ترین اتفاقات این روز، تقارن نوروز شمسی با واقعۀ غدیر خم (18 ذی حجۀ سال 10 قمری) است. برخی از فضلا این حدیث را مجعول توصیف کرده‌اند؛ 

    اما محاسبات تقویمی نشان می‌دهد که غدیر خم سال دهم هجری، به‌ راستی در ایام نوروز واقع شده است:

    در محاسبۀ فوق ـ که در سامانۀ تبدیل تاریخ نرم‌افزار نورالسیره انجام شده است ـ غدیر روز 28 اسفند است؛ 

    نه اول فروردین؛

     اما توجه به دو نکته ضروروی است:

    1. در گاه شماری کهن ایرانی، هر سال 12 ماه و هر ماه 30 روز بود 

    ( 360=30*12) و پنج روز باقی‌ماندۀ سال را پنجۀ دزدیده یا خمسۀ مسترقه می‌نامیدند. 

    این پنج روز ملحق به جشن نوروز محسوب می‌شد.

     بنابراین 28 اسفند ملحق به نوروز محسوب می‌شود.

    2. واقعۀ غدیر خم از ظهر 18 ذی‌الحجه شروع شد و سه روز به طول انجامید تا افراد و گروه‌های مختلف بتوانند به طور مستقیم و رودر رو با پیامبر و امیرالمؤمنین (علیهما السلام)

     بیعت کنند. 

    یعنی پایان مراسم غدیر 21 ذی‌حجه، معادل اول فروردین بوده است.

     (الغدیر 1: 270).

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-01-02] [ 11:10:00 ق.ظ ]





      تحویل سال با شهدا   ...

    امروز عید می شود و من هنوز کاری نکرده ام، 

    نمیدانم شور و حال خاصی نداشتم فقط گوشی بدست بودم ،به همین وضع گذشت.

     پیش خودم فکرکردم:

    (نه انگار نمیشه باید یه تکونی به خودم بدم و گرنه مامان گلم کلمو کنده)

    ساعاتی گذشت کم کم به سال جدید نزدیکتر می شدیم پیشنهاد رفتن به گلستان شهدا را به خانواده دادم،

    خانواده با روی باز استقبال کردند؛

    سر از پا نمی شناختم چون می خواستم عیدم را با شهدا بگذرانم 

    ولی از یه طرف دلم گرفته بود، برای اینکه نتوانستم  کربلای ایران بروم.

    نتوانستم خاک شهدا را با تموم وجود لمس کنم.

    وقتی پایم را داخل گذاشتم ،انگار وارد قطعه ای از بهشت شده بودم.

    بوی خوشی که به مشامم می رسید آرامش عجیبی را به من می بخشید.

    جمعیت زیادی آنجا بود .

    لحظه سال تحویل کنار شهدای مدافع حرم حال و هوای دیگری داشت.

    وقتی دعای سال تحویل از بلندگوها پخش میشد قلبم به شدت خودش را به در و دیوار قفسه سینم می زد.

     انگار او هم مثل خودم هیجان داشت

     یک لحظه به آسمان نگاه کردم،

    گفتم: آقا بیا!

    بیا که این دل تاب و تحمل ندارد.

    وقتی چشم هایم رو باز کردم. صدای بمب تحویل سال توی گوشم نواخته شد و من خدا را شکر کردم  که امسال هم در کنار خانواده ام سال تحویل را گذراندم

     و دوستان عزیزم، صحیح و سالم هستند.

    سال خوبی رو برای همه خواهانم .

    یا علی

    موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



     [ 09:56:00 ق.ظ ]





      دیده بگشا   ...

    تيك؛ تيك؛ تيك،

    خبر ساعات پايانيه سال ٩٦ را نويد مي دهد

     صداي عقربه هاي زمان

    و چه ساده سال به سالمان را بايگاني مي كند، اين گردش روزگار،

    نمي دانم؛ ميداني يا نه؛

    اي دوست، كه شايد دلخوشي هايي كه من و تو ساده از كنارش مي گذريم آرزو و حسرتي باشد براي ديگران، آرزو باشد. همين خانه گرم، دل خوش، ذهن آرام، همين خنده ي از سر دل؛ 

    چشمت را باز كن، داشته هايت را بهتر ببين ؛ 

    بشمارنعمت هاي بي حد و حسابي را كه خداوندگارت به تو ارزاني داشته،

    گرامي بدار آغوش مادرت را،

    بوسه بزن دستان پدر را؛

    از گرماي وجود خواهر، برادر، همسر و فرزندت گرما بگير

     و همين دلخوشيهاي ساده را زندگي كن،

    زندگي كن بودنت را؛ 

    زندگي كن نفس كشيدنت را؛

    زندگي كن تك تك آرزوهايت را

    و استشمام كن هواي عشق را؛

    هواي مست بهاري را 

    زندگي را خودت براي خودت لعاب بده ؛رنگ بزن؛

    خودت طرحي نو بينداز بر

     روزمرگي هايت كه خدا هميشه بي هوا ؛هوايت را دارد

    هفت سين امسالت را با دستان خدا بچين.

     با نواي عشق، با عطر جان 

    امسال دل بده به دل روزگارت.

    امسال قدم بردار پا به پاي آرزوهايت

    و بخند به تمام سختي هاي اين دوران ؛آري بخند اي دوست من؛

    هميشه بخند؛ لبخند تو زيباترين نقشي است كه خداوند بر بوم اين جهان زده ؛

    سالهايت را در ذهنت نگه دار؛ 

    مي دانم روزي خاطره ها را با آن نقل خواهي كرد. 

    و من برايت آرزو مي كنم آن زمان نقل كني از سالهايي سرشار از خوشي؛ زيبايي؛

    سالهاي ناب از عشق؛

    سالهاي خدايي 

    اميدوارم؛ اميدوارم و اميدوار

    موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



     [ 09:50:00 ق.ظ ]





      ماهی کوچک   ...

    ماهی کوچولوی قرمز من، سلام.

    شکیبایی ات رامی ستایم، یازده ماه و اندی سکوت و شکیبایی برای نشستن دوباره برسفره هفت سین!!!

    ماهی کوچولوی من، دلت را به دریایی که آدمیان در تُنگ برایت کوچک کردند، خوش نمودی و بی خبر از دریایی که اگر برایت بگویم از غم دوریش بیمار

    می شوی.

    ماهی قرمز و قشنگم چند روز بر سفره  هفت سین میهمانی و بعد ……. فراموشی تنها نصیبت از این همه رقص و وجد.

    از بی مهری آدمیان بر خودت برای ماهی های اُقیانوس نگو، 

    آنهابه سُخره می گیرند اشرف مخلوقات را.

    بیا تا برایت لالایی بخوانم و در آن لالایی تو را به چرخ فلک بسپارم.

    شاید و شاید خوابی از وسعت دریا ببینی.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-01] [ 09:06:00 ق.ظ ]





      تولدی دوباره   ...

    پایان سال که می شود پدربزرگم لباس سفید می پوشد

    عطر می زند و وصیتش را چک

    می کند

    پول هایش را می دهد 

    و در عوض، لبخندها می گیرد.

    آخر سال که می شود پدربزرگم بیش تر نگاه می کند به درخت ها که

    شاخه هایشان التماس شکوفه می کنند

    کمتر می نشیند

    و بیشتر در گرد خانه می گردد

    لحظه های آخرسال که می شود پدربزرگم آلبوم عکسش را ورق می زند و برای بعضی فاتحه و برای عده ای دعا می کند.

    نزدیک سال تحویل که می شود لبهایش شهادت می خوانند و دلش یامهدی

    قرآن بر دست می گیرد و دست مادربزرگ را به نرمی می فشارد.

    او این چنین ماهرانه به من می آموزد:

    تولدی دوباره چون سال جدید در پس

    تمرین پایان زندگی است.

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 07:23:00 ق.ظ ]





      مهربانیم آرزوست   ...

     روزهای پایانی است

    تب شهر در خرید مردم چنان بالا رفته است

    که بعضی دستشان نه،

    دلشان می سوزد 

    نبض لحظه های آخر سال این شهر تندتر میزند و نبض قلب هایی کندتر.

    چهره شهر شادمان تر میشود اما

    بعضی نقاب خنده بر صورت غمگین می نهند

    قدم های شهر بلندتر می شود تا برسد به سرآغاز فصل جدید

    ولی پاهای بعضی خسته می شوند در این چنین دویدن های آخری.

    سلول های شهر نفس می کشد و بهار را نوید می دهد

    اما

    سلول های بعضی از قفس تنگ تر.

    شهر بوی سبزه و آجیل می دهد

    و بعضی بوی سوخته دلی

    دلم سفره هفت سینی می خواهد به وسعت آسمان با آینه ی دیگربین و تنگی که شکسته و ماهیانش دور تا دور قرآن حلقه زده اند و سبزه هایی پر از سیب.

    در گوشه ای هم ساعت با سکه ها بازی کند و همه اهل زمین دستهایشان را ستون این‌ سفره کنند مباد بر زمین بیفتد.

    مهربانی ام آرزوست

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 07:08:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟