کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اسفند 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      




کاربران آنلاین



  ظرف خالی بود.   ...

غذایی که از ظهر مانده بود را برای شام گرم کرد. بشقاب های ما را پر از غذا کرد ولی برای خودش غذا نکشید.

-پرسیدم: برای خودتان غذا نمی کشید؟

-جواب داد: تصمیم گرفتم شبها حاضری بخورم. این را گفت و کاسه ماست را جلو کشید.

نگاهی به قابلمه ای که کنارش بود انداختم ظرف غذا خالی بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-22] [ 11:39:00 ق.ظ ]





  عتیقه   ...

داخل اتوبوس نشسته بودم که خانمی سوار شد و کنارم نشست. هر از گاهی برمی گشت و نگاهی به من می انداخت. از نگاه گاه بی گاه او تعجب کردم. متوجه تعجبم شد و گفت:

خدا را شکر که هنوز دختر باحجاب هست, خنده دار بود او از دیدن دختر با حجاب تعجب می کرد. به یاد حرف استادم افتادم که می گفت: اگر خبرنگاران پیرمرد 120ساله پیدا کنند مانند یک عتیقه با او برخورد می کنند و با او مصاحبه می کنند, انگار چیزی عجیب دیده اند.

از او می پرسند راز زنده ماندن شما چیست در حالیکه باید دنبال علت مرگ و میر زودرس بگردند نه راز ماندگاری. یعنی از او می پرسند چرا تا حالا نمردی؟ آنقدر که مرگ جوانان زیاد شده متعجب می شوند که چرا هنوز مردم مسن وجود دارند.

حالا هم این خانم, آنقدر بی حجاب دیده بود که اینطور با تعجب به من نگاه می کرد فکر کردم که شاید تقصیر ماست که داریم عتیقه می شویم.

شاید من آن گونه که باید نبوده ام که اطرافیانم نخواستند شبیه من شوند.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:33:00 ق.ظ ]





  عشق من   ...

گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید.

پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم است. خواهرم که طبق معمول خوشحال شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم.

هنوز خاطره آخرین مسافرتی راکه با هم رفته بودیم فراموش نکرده بودم. دو روزی که با آن ها بودم شاید نزدیک به ده بار یا بیش تر بود که بند کرده بودند به چادر من :

-این را دورت نپیچ. بیندازش دور.

و من فقط لبخند می زدم کاری نمی توانستم بکنم. لبخند می زدم که نشان ندهم چقدر حرص می خورم.

اما به اندازه هر بار که آنها اصرار می کردند من چادرم را بردارم به هر مناسبتی که پیش می آمد یکی از فواید چادر را می گفتم.

آخر بار هم عمه ام عصبانی شد و گفت خیلی خوب تو راست می گویی چادر خوبست.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:13:00 ق.ظ ]





  لیوان لب پر   ...

غرق افکارم بودم که صدای یکی از آن‌ها را شنیدم. رو به بغل‌دستی‌ اش گفت:

-«دیدی سمانه دیروز تو گروه چیکار کرد؟» جواب بغل‌دستی پکرش کرد.

-«نه من آنلاین نبودم.» رو کرد به نفر سوم «خوب جوابش رو دادم؟»

بحث بالا گرفته بود. در مورد یکی از همکلاسی‌هایشان حرف می‌زدند. انگار دانشجو بودند. دومی گفت «حیف که من آنلاین نبودم و گرنه حالش رو می‌گرفتم.»

بازار غیبت داغ بود. شیطان کله‌ش را کرده بود داخل اتوبوس و می‌خندید. چطور می‌شد سر حرف را باهاشان باز کنم؟ چطور می‌توانستم کله‌ی شیطان را بکنم بیرون؟

بچه که بودم پیرزنی همسایه‌مان بود. هر وقت دلش می‌گرفت مادرم را صدا می‌کرد و می‌نشست به درد دل.

از عالم و آدم غیبت می‌کرد. مادرم همیشه بین دوراهی می‌ماند. از طرفی دلش نمی‌خواست غیبت هایش را گوش کند و از طرفی هم می ترسید دل پیرزن را بشکند.

یکی از همین روزهای درد دل، یک لیوان لب پَر برداشتم و پرت کردم توی حیاط. لیوان شکست و صداش پیچید توی حیاط کوچک‌مان. سر حرف گم شد.

پیرزن عوض اینکه دنباله‌ی حرفش را بگیرد مادرم را فرستاد تو که ببیند بلایی سر ما نیامده باشد. از آن به بعد این شد ترفند ما. لوازم به درد نخور خانه حالا به درد بخور شده بودند.

توی اتوبوس لیوان لب پر نداشتم. اگر هم داشتم به دردم نمی‌خورد. سر حرف را هم که نمی‌شد باز کنم. اصلا نمی‌دانستم دخترها دارند درباره‌ی چی حرف می‌زنند. موضوع حرف‌شان تلگرامی بود.

غیبت مدرن علاج مدرن هم می‌خواست. لیوان و کاسه و بشقاب علاجش نبود. اتوبوس نگه داشت. دخترها پیاده شدند. کاری از دستم بر نیامده بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:01:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم