کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اسفند 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      




کاربران آنلاین

  • زكي زاده
  • حيدري
  • جمشيديان
  • بهار
  • تســـنیم
  • زهرا حسینی
  • Nasrin
  • شهید هادی
  • مهدی اصغری



  •   میگه ها   ...

    درباره تاثیر دوست زیاد شنیده بودم، درباره کنعان و سگ اصحاب کهف داستان ها خوانده بودم، فیلم های زیادی هم در این باره دیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن. 
    هیچ وقت فکرنمی کردم یک نفر بتواند آن قدر رویم اثر بگذارد که حتی مانند او صحبت کنم، فکرکردن و رفتارکردن که جای خود دارد.
    قضیه از جایی شروع شد که من سطح سه قبول شدم و با فاطمه که از قبل آشنایی مختصری داشتم صمیمی شدم. فاطمه تا قبل از ازدواجش تهران زندگی می کرد. به خاطر همین لهجه خاصی نداشت و گاهی به شوخی لهجه ما را تقلید می کرد و اسباب خنده ما را فراهم می کرد.
    تا اینکه من متوجه شدم کلمه ای را به کار می برد که جزء لهجه اش حساب می شود:
    وقتی مطلبی را کشف می کرد و می خواست برای ما توضیح دهد جمله اش را با یک کلمه شروع می کرد:
    میگه ها
    یک بار که لهجه ما را تقلید می کرد کشفم را گفتم و او انکار کرد.
    من هم سر مباحثه که بیشتر از این کلمه استفاده می کرد، مچش را گرفتم حالا هر وقت این کلمه را تکرار می کرد کل گروه مباحثه بهم می ریخت.
    تا روزی که برای کنفرانس فمنیسم رفته بودم بحث خیلی سختی بود.
    برای اینکه بچه ها متوجه شوند یکبار از روی درس می خواندم و بار دیگر برداشتم را از متن می گفتم.
    در یکی از این توضیح ها بی آنکه بفهمم کلمه معروف فاطمه را تکرارکردم.
    ناگهان با شلیک خنده گروه مباحثه ام روبرو شدم.
    گاهی فکر میکنی تافته جدا بافته هستی، با بقیه فرق میکنی.
    گاهی فکر می کنی چیزهایی که 
    می گویند مربوط به دیگران است به تو ربطی ندارد.
    اما سربزنگاه متوجه می شوی که تو هم، جزء این عالمی و مثل بقیه از این امور مبرا نیستی.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-12-15] [ 01:40:00 ب.ظ ]





      مادر بزرگ   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم زینب زمانی

    قاب پنجره مدت ها بود که نظرم  را جلب کرده بود تا از پله ها رد می شدم, زیبایی طبیعت بیرون مرا ناخودآگاه سر جای نگه می داشت, طوری که روی پله اول می ایستادم و کامل تصویرش را بررسی می کردم همچون تابلویی که آن را نقاشی کرده و به دیوار آویخته باشند.

    برگ ها سنگ فرش زمین بودند و قامت درختان سر به فلک کشیده انتهای دست های آسمانی شان را از قاب خارج کرده بود. هر روز این تصویر پیامی جدید برایم داشت:

    یک روز برای درختان دست به دعا شده بودند و از برگ ریزان خود خوشحال بودند که برای آغازی دوباره آماده می شوند.

    و روزی دیگر که حرکت برگهای روز زمین که باد جابجایشان می کرد صدای هوهوی باد را در ذهنم

    می گذراند و گذر عمر در قاب پنجره خودنمایی می کرد, این قاب مرا تاکجا کشاند.

    غم سال ها پیش در جلو چشمانم به ناگاه ظاهر شد. آن روزها هم پاییز بود, که او رفت …

    و با رفتنش غمی سنگین بردلم گذاشت

    پاییز بود که آسمانی شد نکند بس که دلش آسمانی بود

    نمی دانم…

    وقتی می گویم همه اطراف با من سخن می گویند, به حقیقت چنین است.

    زیباترین روزهای کودکی ام هنگامی بود که صدای بخاری نفتی و تیک تیک ساعت تاقچه ای سکوت شب را درهم می شکست…

    خانه ای که به ظاهر چیزی در آن نبود ولی کسی در آن بود که وجودش گرمابخش روح و جسم ما بود, کسانی که بودنشان برایم زیباترین خاطرات کودکی را به جا گذاشت…

    سقف آن خانه از تیرک های چوبی بود که من با شمردنشان شب را برای خودم طولانی تر می کردم تا دیرتر بگذرد و از زیر لحاف گرم کرسی گرم بیرون نیایم..

    من در کنار مادربزرگ به خواب عمیقی فرو می رفتم آن هم در پایان هفته ای که به انتظار رسیدنش دیر

    می گذشت و بودنش  زود…

    آن شب ها عمیق تر نفس می کشیدم تا بوی عشق اهالی آن خانه را بیش تر حس کنم

    بوی مادربزرگ بهترین عطر دنیای کودکی من بود

    چه شب ها که به عشق بیدار می ماندم تا دیرتر بگذرد و حالا گذشته…

    و او  که دلش به وسعت آسمان بود, رفته اند….

    از وقتی که رفتند همه چیز را با خود بردند. صفا و یک رنگی را. عشق را و حتی بوی عطرشان را.

    ( یادت بخیر آبادی که آبادی ات را مدیون آبادگرانی)

    حال است که پاییز برایم غم دارد, از آن روزها سال ها می گذرد اما سنگینی غمش هنوز در دلم حس می شود.

    واژه ای که در وصفت باشد نمی یابم که با آن صدایت کنم فقط می گویم عزیزترینم برایت فاتحه

    و صفحه ای قرآن می فرستم. نکند چشم هایت به دستان من باشد اما نه؟

    او که محتاج است منم.  به امید بیداری دل برای آغازی دوباره …

     

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



     [ 11:53:00 ق.ظ ]





      هدیه خدا   ...

    آیینه از دستش نمی افتاد, حتی وقتی حرف می زد هم خودش را در آیینه چک می کرد.

    کم کم کارش از آینه هم گذشت و در هر چیزی که تصویرش را منعکس می کرد نگاه می کرد.

    اعتماد به نفس خیلی پایینی داشت. به تازگی تبلیغات جديد انواع عمل های زیبایی رادیده بود و مصر

    بود که حداقل یکی از آن ها را انجام بدهد. خیلی سعی کردم او را از این کار منصرف کنم ولی انگار نه انگار.

    بلاخره وقت دکتر گرفت و از آنجا که من تنها دوستش بودم از من خواست همراهي اش كنم.

    اول نمی خواستم قبول کنم ولی می ترسیدم اتفاقی برایش بیفتد, بخاطر همین قبول کردم. 


    خانم دکتری که قرار بود کار تزریق ژل را برایش انجام دهد قرار را در بیمارستان امید گذاشت.

    مسیر طولانی بود و من مجبور شدم همراه خواهرم که وسیله نقليه شخصي داشت به بیمارستان بروم. 

    خواهرم در سالن منتظر ماند و من و دوستم به اتاق خانم دکتر رفتیم. دکتر چند بار آمپول بی حسی را در لثه های دوستم فرو کرد, حتی از تصور آن هم حس بدی به من دست می داد.

    نمی دانستم او چطور تحمل می کرد. بعد با سرنگ دیگری ژل را به لب های او تزریق می کرد.

    همانطور که با لب های آویزان به این صحنه نگاه می کردم احساس مي کردم که دوستم دست هاي مرا

    محكم گرفته است و با هربار وارد شدن سرنگ به صورتش، دستهایم را می فشرد.

    دکتر هم با دستمالی، خون هایی را که از محل سرنگ بیرون زده بود پاک می کرد. پرسیدم: «انگار درد

    داره. مگه بی حس نیست؟»چشمانش را باز وبسته کرد كه یعنی درد دارد.

    تقریبا آخر کار بودیم که صدای جیغ و گریه بلند شد دستم را از دستانش بیرون کشیدم و از اتاق بیرون آمدم.

    بیمارستان امید, بیمارستانی مخصوص بیماران سرطانی بود مثل اینکه یکی از مریض ها جان به جان آفرین تسلیم کرده بود وحالا خانواده اش بیمارستان را روی سرشان گذاشته بودند.

    حالم بادیدن پسر بچه سرطانی, که هیچ مویی در سر وصورتش دیده نمیشد و با مظلومیت به من خیره شده بود بدتر شد.

    به اتاق برگشتم و کمک کردم دوستم از تخت پایین بيايد. رنگ لب هایش به وضوح سیاه شده بود و سرگیجه داشت.

    با سختی به سالن انتظار و پیش خواهرم رفتیم. خواهرم تحت تاثیر فضاي بيمارستان و فوت آن بيمار گریه می کرد سرش را بلند کرد و گفت: شما که تغییر نکردید

     با ناراحتی اضافه کرد:

    “اینجا مردم برای سلامتیشان با مرگ دست وپنجه نرم می کنند آنوقت شما قدر سلامتی, که هدیه

    خداست را نمی دانی و چون فکر می کنی زیباتر می شوی سلامتی ات را به خطر می اندازی وقتی سلامتی

    ات از دست رفت شايد آن وقت قدرش را بداني!”

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 09:56:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.