کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < اسفند 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      




کاربران آنلاین



  هجرت   ...

همیشه فکر می‌کردم چرا هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه را به هم تبریک می‌گویند.

وقتی می‌پرسیدم می‌گفتند:

چون حکومت اسلامی از هجرت پیامبر از مکه به مدینه شروع شده.

دوباره این سوال برایم مطرح می‌شد که خوب به جای هجرت می‌توانند پایه‌گذاری حکومت اسلامی را جشن بگیرند.

این سوال مدام توی ذهن من بود تا اینکه آن روز استادمان در مورد هجرت صحبت کردند و گفتند هجرت مفهومی عام‌تر از هجرت پیامبر از مکه به مدینه دارد.

هجرت یعنی رفتن از بدی به خوبی، از مکان بد به مکان خوب، از اخلاق بد به اخلاق خوب، از عقاید نادرست به عقاید درست، از عادات بد به عادات خوب.

همان‌طور که پیامبر از موقعیت‌های بد و شرایط سخت مکه به شرایط بهتر مدینه هجرت کردند، شما هم وقتی توی موقعیت‌های بد گیر می‌کنید یکی از راه‌هایی که به رویتان باز است، هجرت است.

مثلا نقل مکان از یک محله‌ی بد به یک محله‌ی خوب یا هجرت از یک اخلاق بد به یک اخلاق خوب.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم این همان معنی حول حالنای خودمان است که سر سفره‌ی هفت سین می‌خوانیم؛ تحویل و تغییر حال ما به بهترین حال‌ها. حتی می‌توانیم از بدتر به بد هجرت کنیم یا حتی از خوب به خوب‌تر مثل هجرت از جمادی‌الثانی به رجب.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-29] [ 07:34:00 ق.ظ ]





  دورت بگردم   ...

یک سال از به دور ما چرخیدنش گذشت(خورشید به دور زمین) ورسم است اگر یک‌ دور فقط به دورش بگردیم آن را جشن بگیریم(زمین به دور خورشید)

و این‌ چنین است که گوییم سال جدید فرا رسیده است.

مادرم از دور ما گشتن های هر روزه ت ،۳۶۵ روز می گذرد اما،

بر کامل کردن فقط یک دور، دور تو گردیدنمان هنوز وامانده ایم وسال عاشقیمان سر نرسیده است.

ای خورشید زندگیم

سال بی تو بهار ندارد

و

بی دعای توخیر تو،چرخش.

من چون زمینی بی آب وعلف مانم گر درحسرت باران محبتت شعله های بی عشقت بر من بسوزاند.

مهربانی را باید از خورشید پرسیدو

در مادر به تماشا نشست.

دورت بگردم مادر.

عیدت مبارک.

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 07:25:00 ق.ظ ]





  کمدی یاتراژدی، مساله اینست   ...

سلام هموطن 

سال ٩٦ نفس هاي آخرش را ميكشد اما آخرين تاثير نفس هايش را نه!!!

 

هنوز عزادار هم وطنمان در كرمانشاه،كشتي سانچي،هواپيماي تهران/ياسوج وَ..وَ..وَ..  هستيم و خواهيم ماند.

 

يادت مي آيد؟

زماني كه پشت سر هم اين خبرهارا مي شنيديم،سيل تسليت در فضاي مجازي روانه مي شد!همه با غم و اندوه پست هاي همدرديمان را منتشر ميكرديم و دل هايمان داغدار بود.

 

اما امروز برايت تسليتي فرهنگي سياسي دارم!

تسليتي از نوع لُوُر يا لوبْر

آري!تسليت دارد،انتخاب هاي اشتباهمان تسليت دارد!

تسليت بگو هم وطن! دابسمش و طنز و متن كمدي بس نيست؟

 

شايد با خود بگويي يك اشتباه لفظي كوچك بود،تمام شد رفت!

انسان جايز الخطاست!

نه  دوست خوبم

مدتي است كه حال كشورمان ايران با همين اشتباه هاي لفظي و عملي خوب نيست!

حال ايرانمان،ايران سبز و سفيد و سرخمان خوب نيست!

 

تلفظ اشتباه موزه ي مشهور و جهاني لوور يك اشتباهي ظاهري بود و شايد به قول تو كوچك!

اما اين را بدان

انتخاب هاي اشتباه من و تو ايرانمان را بيمار كرده است.

اين بود جامعه اي كه شهدا خونشان را در قالب گلي لاله به من و تو تقديم ميكردند و همه با هم آروزي مهدوي شدنش را داشتيم؟؟؟؟

هدف اصلي پدران و مادرانمان چه شد؟ آينده ي فرزندانمان چه خواهد شد؟

 

…بار ديگر چرخش زمين به دور خورشيد رخ مي دهد!!!

اما بينش من و تو چه؟

آيا به فكر خانه تكاني انديشه ها و انتخاب هايمان هستيم؟

 

بيا تا با هم عيدي از نوع جمهوري واقعي اسلامي ايران را تبريك بگوييم

 

هم وطن!

حال كشورمان خوب نيست!

موضوعات: نویسنده وعکاس: فائزه محمدی  لینک ثابت



[دوشنبه 1396-12-28] [ 11:47:00 ق.ظ ]





  هم کفو بودن   ...

تلفنم زنگ می خورد، جواب ندادم اما انگار دست بردار نبود.

مثل همیشه دوستم زهرا بود،همیشه عادت داشت آدم را از خواب ناز بیرون بکشد.

تا جواب دادم سلامی کرد و با هیجان گفت:«انگار این دفه شیرینی را افتادیما»

با بی حوصلگی و خوابالودگی گفتم:«شیرینی چی؟»

زهرا هم با یک جیغ نصفه گفت:« نکنه اینم رد کردی؟ این یکی که خیلی خوب بود، خدا بگم چیکارت کنه دختر.»

گفتم:« آره، پسر خیلی خوبی بود، خانوادشم عالی بودن، اما مناسب هم نبودیم، ملاکایی که من می خواستم نداشت، اصلا ولایت فقیه و این مسائل براش مهم نبود تازه مخالفتم می کرد.»

زهرا آهی کشید و گفت:« میشه دست ازین مسخره بازیات برداری، آخرشم با این کارا و حرفا می مونی رو دست خانوادت.»

گفتم:« زهرا جون من حوصله این حرفا را ندارم، قبلا بحثامو کردم، برو به بچت برس داره گریه می کنه.»

خداحافظی کردیم، با خودم فکر کردم چرا بقیه نمی خواهند به نظر و عقیده من احترام بگذارند، فقط فکر ازدواج من هستند، فکر اینکه پسری که می آید وضع مالی عالی داشته باشد، نمی گویند اگر بعدا اختلافی پیش آمد چه؟

مگر این مسائل مثل اختلاف بر سر رنگ و غذاست که قابل کنار آمدن و تفاهم باشد؟

خواستگارانم عالی هستند، قبول، اما من نمی توانم با کسی که ارزش های من برایش ضد ارزش است زندگی کنم.

کاش همه این مسائل را درک کنند.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[یکشنبه 1396-12-27] [ 03:48:00 ب.ظ ]





  آیینه خداوندی   ...

شیشه  برای سرما و گرما و…مناسب است، با اینکه نقشی بزرگ دارد اما جز محبوب ترین ها نمی شود، کافیست  با کمی جیوه اندود شود محبوب ترین و شیرین ترین یار طنازان می شود، و آنگاه که زنگار بر چهره اش نشیند، بی درنگ به زدودن زنگارش می روند.

آیا دلی که با عشق الهی صیقل بگیرد، بعد از چرکین شدن به گناهی می توان رها کرد؟

اصلا آیا می شود در آن آینه تصویری واضح از اشرف مخلوقات یافت؟

بیاییم در این واپسین روزهای سال به موازات زدودن زنگارهای خانه و کاشانه مان، سری هم به دلمان بزنیم و آیینه خداوندی را از غبار بزداییم و خویشتن خویش را زیباتر و روشن تر ببینیم.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[شنبه 1396-12-26] [ 02:49:00 ب.ظ ]





  قطرات باران   ...

قطرات باران هر لحظه بیشتر و بیشتر به شیشه ی اتوبوس می خورند و خود را با قطرات پایینی پیوند می‌دهند و مسیری برای پایین آمدن انتخاب می‌کنند…

دلم بدجور هوایی کربلا شده است… راننده به درخواست مسافران مداحی مورد علاقه ام را پخش میکند…

 مداحی  که با این حال و هوا خوب عجین می‌شود…

می باره بارون

 روی سر مجنون

 تو یه خیابون رویایی 

می لرزه پاهاش

 بارونیه چشماش

 میگه خدایی تو آقایی

 سر به شیشه می گذارم و به خیابان که حالا چیزی از یک رود پر آب کم ندارد خیره می‌شوم.

گه گاه با نور رعد و برق چشمم به سیاهی درختان کنار جاده می‌خورد.. گوش می سپارم به صدای باران شدیدی که به سقف و شیشه ها برخورد می کند…

کم‌کم افکار زیادی ذهن خسته ام را درگیر می کند…

فکر اینکه که بودم و چه کردم؟!

فکر اینکه آنها که بودند و چه کردند؟! فکر حال و هوای سنگین و آرام طلاییه و شلمچه… 

فکر ناگهانی شدن اولین سفرم به سویتان…

 فکر اینکه آیا به راستی برای لیلا بودنتان، مجنونی کرده‌ام؟!

چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم…

 به سیاهی جاده که از آب باران، رنگی از چراغ های ماشین به خود گرفته بود، خیره می‌شوم…

 صحنه ای از کربلا در ذهنم تداعی 

می شود…

کربلایی که تا به حال نفس هایم آن را لمس نکرده است… 

شیشه پنجره را تکیه گاهی برای سنگینی سرم می‌کنم… 

سنگینی حاصل از بغض

فرو خورده ام… 

و ناگهان چشمانم هوس همراهی با آسمان می کند و شروع می‌کند به بارش بی وقفه…

 چفیه ام را به صورت می چسبانم و اشکهایم را با آن پاک می‌کنم…

 به تسبیح حلقه شده دور دستانم چرخی می دهم و آن را با دست دیگرم لمس می کنم…

یاد طلائیه و شلمچه و هویزه… 

یاد سجده شکر به خاک کربلای ایران…

یاد پرچم‌های موّاج یا زهرا و یا حسین…

یاد استخوان‌ ها و پلاک هایی که هنوز زیر خاک ها جا مانده اند…

 یاد زیارت های عاشورایی که هنوز در کاور های خاک خورده، غریب مانده اند…

یاد رمز یا زهرا که هنوز در فضا مانده است…

 یاد مادر چشم انتظاری که سالهاست به سوگ تو مانده است… 

و یاد تو…

 تویی که جا گذاشتی پاره تنت را…

 و دل زدی به جاده های مملو از مین… تویی که با تکه تکه های بدنت رنگ آزادی به دریای دین پاشیدی… تویی که مجنون شدی و لیلای وطن را از چنگال دژخیمان پلید رها کردی…

 لیلای من…

من به یاد توست که شب سرد و بارانیم را با طراوت اشکانم سر

می کنم…

 

 و کجاست دلی که تپیدنش به نامت سند بخورد؟!

دستم را بگیر ای سر از تن جدا…

موضوعات: نویسنده:زهراسادات افضلی  لینک ثابت



[جمعه 1396-12-25] [ 01:17:00 ب.ظ ]





  سادگی   ...

 چه ساده مي توان دلم، تو را به قصه ها سپرد

و ساده تر از آن شبي به شهر عاشقانه برد

چه ساده مي توان تو را به جشن سايه ها كشيد

و ساده تر از آن همان كه بي بهانه دل بريد

چه ساده در نگاه تو اسير گريه ها شدم

مرا ز ياد بردي و از اين قفس رها شدم

چه ساده مي توان تو را به عاشقي قبول داشت

و يك دل پر از غرور به قدر من صبور داشت

چه ساده مي توان تو را به اندكي بها فروخت

و سال ها به حسرتش غريب و صادقانه سوخت

چه ساده مي توان تو را ز قصر چشمه آب داد

و ساده تر از آن به تو نشاني سراب داد

چه ساده مي شود تو را از اين هوس رها كنم 

و با ترانه اي تو را به عشق آشنا كنم

چه ساده مي شود كه تو دلي پر از جفا شوي

و ساده تر كه از منه غزلسرا جدا شوي

موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1396-12-24] [ 05:12:00 ب.ظ ]





  دل تکانی   ...

قاب عکس قدیمی را با دستمال نمناک، با دقت پاک کردم و غبارهای مزاحم را از چهره ها زدودم.

کمد لباس را که هم از لباسهای تنگ و کوچک و پاره، سبکبار نمودم، تازه یاد جاکفشی افتادم و به سراغ کفش های مندرس و جا تنگ کن رفتم،

از شر آنها هم خلاص شدم.

با خیالی تخت، چایی لیوانی، و قندان را روی میز گذاشتم و به آرامش بعد از رهایی فرسوده ها و از یاد رفته ها

می اندیشیدم.

چقدر حس و حال خلوتی و سبکی ، جذاب و شیرین است.

به یادم افتاد که مهم ترین و اصلی ترین جا را هنوز پاک سازی نکردم و اصلا جرات هم ندارم.

گوشه دلم هنوز چند شکستگی و چند حرف کهنه و نخ نما جا مانده.

هرچه که دستانم را فریب دادم برای خانه تکانی دل، خودی نشان بدهند و حرکتی کنند، هیچ یاری نکردند.

خواستم از خیرخانه تکانی دلم بگذرم دیدم نمی توانم.

اصلی ترین و حساس ترین نقطه زندگی را با غبارها و زنگارهای به درد نخور و نابود کننده رها کنم.

با دست و پایی مضطرب به سمت گوشی تلفن رفتم و با دو دلی شماره گرفتم.

 در ذهن دنبال واژه و کلامی برای شروع و سلام می گشتم، اما وقتی از آن سوی خط سلام و بفرمایید دوست قدیمی ام راشنیدم به یکباره تمام هوش و حواسم به سلام و احوالپرسی از دیرینه دوست مشغول و از واهمه های بیخود خالی شد.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1396-12-23] [ 09:12:00 ب.ظ ]





  ظرف خالی بود.   ...

غذایی که از ظهر مانده بود را برای شام گرم کرد. بشقاب های ما را پر از غذا کرد ولی برای خودش غذا نکشید.

-پرسیدم: برای خودتان غذا نمی کشید؟

-جواب داد: تصمیم گرفتم شبها حاضری بخورم. این را گفت و کاسه ماست را جلو کشید.

نگاهی به قابلمه ای که کنارش بود انداختم ظرف غذا خالی بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-22] [ 11:39:00 ق.ظ ]





  عتیقه   ...

داخل اتوبوس نشسته بودم که خانمی سوار شد و کنارم نشست. هر از گاهی برمی گشت و نگاهی به من می انداخت. از نگاه گاه بی گاه او تعجب کردم. متوجه تعجبم شد و گفت:

خدا را شکر که هنوز دختر باحجاب هست, خنده دار بود او از دیدن دختر با حجاب تعجب می کرد. به یاد حرف استادم افتادم که می گفت: اگر خبرنگاران پیرمرد 120ساله پیدا کنند مانند یک عتیقه با او برخورد می کنند و با او مصاحبه می کنند, انگار چیزی عجیب دیده اند.

از او می پرسند راز زنده ماندن شما چیست در حالیکه باید دنبال علت مرگ و میر زودرس بگردند نه راز ماندگاری. یعنی از او می پرسند چرا تا حالا نمردی؟ آنقدر که مرگ جوانان زیاد شده متعجب می شوند که چرا هنوز مردم مسن وجود دارند.

حالا هم این خانم, آنقدر بی حجاب دیده بود که اینطور با تعجب به من نگاه می کرد فکر کردم که شاید تقصیر ماست که داریم عتیقه می شویم.

شاید من آن گونه که باید نبوده ام که اطرافیانم نخواستند شبیه من شوند.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:33:00 ق.ظ ]





  عشق من   ...

گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید.

پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم است. خواهرم که طبق معمول خوشحال شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم.

هنوز خاطره آخرین مسافرتی راکه با هم رفته بودیم فراموش نکرده بودم. دو روزی که با آن ها بودم شاید نزدیک به ده بار یا بیش تر بود که بند کرده بودند به چادر من :

-این را دورت نپیچ. بیندازش دور.

و من فقط لبخند می زدم کاری نمی توانستم بکنم. لبخند می زدم که نشان ندهم چقدر حرص می خورم.

اما به اندازه هر بار که آنها اصرار می کردند من چادرم را بردارم به هر مناسبتی که پیش می آمد یکی از فواید چادر را می گفتم.

آخر بار هم عمه ام عصبانی شد و گفت خیلی خوب تو راست می گویی چادر خوبست.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:13:00 ق.ظ ]





  لیوان لب پر   ...

غرق افکارم بودم که صدای یکی از آن‌ها را شنیدم. رو به بغل‌دستی‌ اش گفت:

-«دیدی سمانه دیروز تو گروه چیکار کرد؟» جواب بغل‌دستی پکرش کرد.

-«نه من آنلاین نبودم.» رو کرد به نفر سوم «خوب جوابش رو دادم؟»

بحث بالا گرفته بود. در مورد یکی از همکلاسی‌هایشان حرف می‌زدند. انگار دانشجو بودند. دومی گفت «حیف که من آنلاین نبودم و گرنه حالش رو می‌گرفتم.»

بازار غیبت داغ بود. شیطان کله‌ش را کرده بود داخل اتوبوس و می‌خندید. چطور می‌شد سر حرف را باهاشان باز کنم؟ چطور می‌توانستم کله‌ی شیطان را بکنم بیرون؟

بچه که بودم پیرزنی همسایه‌مان بود. هر وقت دلش می‌گرفت مادرم را صدا می‌کرد و می‌نشست به درد دل.

از عالم و آدم غیبت می‌کرد. مادرم همیشه بین دوراهی می‌ماند. از طرفی دلش نمی‌خواست غیبت هایش را گوش کند و از طرفی هم می ترسید دل پیرزن را بشکند.

یکی از همین روزهای درد دل، یک لیوان لب پَر برداشتم و پرت کردم توی حیاط. لیوان شکست و صداش پیچید توی حیاط کوچک‌مان. سر حرف گم شد.

پیرزن عوض اینکه دنباله‌ی حرفش را بگیرد مادرم را فرستاد تو که ببیند بلایی سر ما نیامده باشد. از آن به بعد این شد ترفند ما. لوازم به درد نخور خانه حالا به درد بخور شده بودند.

توی اتوبوس لیوان لب پر نداشتم. اگر هم داشتم به دردم نمی‌خورد. سر حرف را هم که نمی‌شد باز کنم. اصلا نمی‌دانستم دخترها دارند درباره‌ی چی حرف می‌زنند. موضوع حرف‌شان تلگرامی بود.

غیبت مدرن علاج مدرن هم می‌خواست. لیوان و کاسه و بشقاب علاجش نبود. اتوبوس نگه داشت. دخترها پیاده شدند. کاری از دستم بر نیامده بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 11:01:00 ق.ظ ]





  نیمه پر لیوان   ...

پنج شنبه برای سالگرد مادر بزرگم به روستای مادریم رفتیم.

روز جمعه را هم به خانه تکانی خانه پدربزرگم مشغول بودیم.

خاله بزرگم که در همسایگی پدربزرگم ساکن است برای رفع خستگی ما قابلمه بزرگ آش رشته بار گذاشت.

دو روز بود که آنجا بودیم خیلی خسته شده بودیم، می خواستیم هرچه سریع تر به خانه هایمان برگردیم.

بخاطر همین آش خاله، جانیفتاده به خانه پدر بزرگ رسید.

سبزی آش یک طرف، لوبیا یک طرف، و نخود طرف دیگر قابلمه

می چرخیدند.

به محض اینکه سفره پهن شد و آش تقسیم شد پسر خاله ام گفت:

- مامان انگار آش جا نیفتاده.

خاله جواب داد: 

_ عجله ای شد.

مادرم گفت:

_انگار آبش زیاده؟

خاله سری تکان داد و چیزی نگفت.

دایی گفت:

_ سبزی اش درست پخته نشده.

هر کس به آش خاله ایرادی می گرفت.

بلاخره جمع ساکت و مشغول خوردن شد که ناگهان پدر بزرگم گفت:

_ چقدر خوب نخودهایش پخته شده.

از شنیدن حرفش لبخند عمیقی زدم.

از مثبت اندیشی اش غرق لذت شدم.

بشقاب خالی آش را درون سفره گذاشتم و گفتم:

_ ممنون خاله جان، خیلی خوشمزه بود.

خاله لبخند کوچکی زد. احساس کردم هاله های سیاه ناراحتی از اطرافش پراکنده شدند.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[دوشنبه 1396-12-21] [ 08:56:00 ب.ظ ]





  وداع خوشایند   ...

چقدر خوب است که زمستان زود می گذرد وبهار باز می گردد.

بهار گرم است و گرما بخش، بهار می آیدتا گنجشکان دیگر از سرما نلرزند‌.

زمستان سرد، بار خود را بر بند و زودتر برو، من از سیاهی زغالت فهمیدم که می روی اما دلم را سیاه، نگاهم را سیاه کردی، زودتر برو، می خواهم فریادم سپید بماند تا برای خوش آمدی بهار سر بدهم وهمگان را خبر کنم.

زمستان عاشقانه های برفی ات همه دروغ بود وفریب 

درست مثل برف هایت که ذوب شدند ورفتند.

کوله بار اسفندت را با وداع های بی روح پر کن و برو.

 

 

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[یکشنبه 1396-12-20] [ 12:17:00 ب.ظ ]





  مامان‌ دوم   ...

ایلیا پسر چهار ساله ام بهم گفت:

_《بیا ماما این گوشی دیجه مال تو باشه》

خیلی جا خوردم از این که با این سنش می خواست روز مادر به من کادو بده خوشحال شدم.

اماتعجب هم کردم.

بنابراین گفتم:

_《ممنونم مامانی ولی این که گوشی خودمه》

گفت:《می دونم ماما ولی همش دسه منه. او روز که با مامان بزگ دعبات شد،یادته؟

دلم خیلی بلات سوخ فکرکلدم توام مث من ماما دوم میخوای.

چون ماما اولیت بات بازی نمی کنه. اینو بگیل تا بجاش دیجه نالاحت نشی.》

تمام بدنم یخ کرد. لبخندم جمع شد. سرم را انداختم زیر،

و تمام التماس های ایلیا را بیاد آوردم.

اینکه همیشه می گفت: 

-مامان بیا بازی کنیم.

منم بیشتر وقت ها گوشیم را می دادم دستش و می گفتم:

《الان کار دارم مامان. بیا با این بازی کن》

نمی دانم الان ارزش من در حد یک‌ گوشی پایین آمد یا ارزش گوشی در حد یک‌ مادر بالا رفت؟

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[شنبه 1396-12-19] [ 07:08:00 ق.ظ ]





  مادر   ...

تبسمش کردم، 

اما او نگاهش را از من برنداشت.

خندیدمش گاهی،

اما او مهرش را کم نذاشت

در آخر

آن زمان، که 

خود

بهشت آینده ام را،

به بار هستی نشاندم؛

دانستم.

که این شمع وپروانه بهانه است.

اصل محبت نشانه است

وامروز

مشق عشق می کنم،

مادریم را:

تبسمش را می بینم

و

نگاهم را به او می دوزم،

خنده اش را می شنوم،

 و

.

.

.

مادرم همه روز، روز توست

خورشید هم وام دار قدمگه توست

شب کجا و روز بی توکجا

تو کجا و بهشت، بی تو کجا

زیباترین جمله کلیشه ای دنیا تقدیم به تو،

ای ناب ترین مهر دنیا، مادر.

دوستت دارم

 

 

 

 

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



 [ 06:47:00 ق.ظ ]





  دخترپیامبر   ...

اولین خورشید عالم بر نگاهم رخنه کرد

گوییا دخت پیامبر بر حیات  منظومه کرد

ای شه عالم منور از نور حیدر یامدد

عاقبت برنور دیده بر تمام دل جانانه کرد

مادرم ای معنی نو قبله گاه ناز  از ازل

چون به گل تابیده در روح جا پیمانه کرد

تو گره گشایی نمودی هر زمان تکرار من

من ز من تکرار بی پروای من حنانه کرد

چون که ایزد در ظهور مامن انس ظفر

گویا عالم ز خلقت عشق وادب ریحانه کرد

معدن رحمت به سر منزل نو مستانه بود 

فر فرشته را به دامان طبیعت افسانه کرد

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[جمعه 1396-12-18] [ 01:33:00 ب.ظ ]





  مادر   ...

صدايم که مي زند، گويي خوش آواترين آهنگ دوران را مي شنوم؛

 كنار او مي روم، همين طور كه با من صحبت مي كند محو تماشايش مي شوم،

زمان زندگي ام را خاموش مي كنم ديگر برايم گذر وقت اهميت ندارد؛ 

فقط او را نظاره مي كنم .

در نگاهم عشق نقش مي بندد و افكارم تنها سوي گذشت و فداكاري 

مي رود؛

من، ققنوس افسانه اي را اينجا، در دل واقعيت يافته ام؛

آري من سوختن براي ساخته شدن را در حضور او تجربه كردم؛

ابديت همين جاست، درحضور او

؛در دل صبورش، در لابه لاي تك تك انگشتانش ، درست در همين نقطه دنيا .

دلواپسي هايت را چگونه جبران كنم ، چگونه جبران كنم آن همه گذشت و فداكاريت را، من حتي در دنياي بدون زمانم هم، باز شرمنده ات مي شوم ؛

آه نمي توانم هيچ واژه اي را در وصف تو بيابم؛ مگر مي شود دنيايي را در كلمه اي توصيف نمود؟

 مگر مي شود شگفتي حضورت را با كلام به رخ كشيد؟ 

نه، نمي توان هيچ چيزي را براي تو جبران كرد، و من در هياهوي واژه هاي عاشقانه واژه اي را زيباتر از نامت نيافتم

 اي مادر…

موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



 [ 01:23:00 ب.ظ ]





  مسابقه اى اينجا، مسابقه اى آنجا!   ...

روزگار غريبيست.خيابان ها، كوچه ها و بازارهاى شهرمان و حتى فضاى مجازيمان، آدمى را به ياد ميدان مسابقه مى اندازد. مسابقه اى نامحسوس كه شركت كنندگانش بسيارى از  زنان و دختران شهر هستند. مسابقه خودنمائى، جلوه گرى و زيباتر به نظر رسيدن! همه سعى مى كنند ظاهرشان بهترين باشد و از قافله عقب نمانند، پس مجبورند هر روز به رنگى درآيند و روز به روز از خودشان  و آنچه بايد باشند فاصله مى گيرند. شايد برخى از آنها خودشان ندانند كه وارد مسابقه و رقابت شده اند و از سوى صدها و هزاران جفت چشم پاك و ناپاك داورى مى شوند. اما يك تماشاچى بيطرف كه از دور تماشايشان مى كند، احساس مى كند آنها تنها با همين هدف از خانه بيرون آمده اند. 

براستى جايزه اين صورتهاى نقاشى شده و موها و بدنهاى نمايان چيست؟ خط پايان مسابقه كجاست؟ اصلا كدام جايزه مى تواند تاوان معصوميت و حياى از دست رفته شان باشد؟ كدام جايزه مى تواند پاسخگوى ارزش و شخصيت لگد شده يك زن مسلمان باشد؟ زنى كه چون كالايى بى ارزش و پست، جسم و روحش را در معرض ديد مى گذارد! 

اما مسابقه ديگري هم در كار است، مسابقه اى به عظمت همه تاريخ كه شركت كنندگانش زنان و دختران از اول تاريخند، اما از جنس ديگر. زنان و دخترانى كه به مسابقه شان ايمان دارند، داورش را هميشه حى و ناظر مى بينند و تشويق فرشتگان عرش و لبخند رضايت مادر خوبى ها و پاكى ها، حضرت زهرا، برايشان بس است!

 

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



 [ 09:15:00 ق.ظ ]





  فقط مادر   ...

گاهی دلم‌ هیچ چیز نمی خواهد

جز گپ‌ ریز ریز با مادرم

هی من حرف بزنم

هی او چای تازه دم بریزد

هی چایم‌ سرد شود هی  دلم گرم

آنجا که چایت سرد می شود

و دلت گرم خانه مادر است

 

 

 

 

 

 

 

موضوعات: نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



[پنجشنبه 1396-12-17] [ 04:00:00 ب.ظ ]





  مادرانه   ...

دمادم میلاد پیامبر که می شود، موضوع انشای بچه ها نیز به روز می شود.

مادر و مادرانه ها.

هزاران واژه و جمله نوشته می شود تا مگر بتوان مادر را توصیف کرد.

مادرانه ها را می توان نگاشت، فداکاری، مهربانی، پرستاری، بیداری و….اما !!

یافتن معنا را فقط با مادر می توان یافت. چقدر آسان و چقدر سخت است این تعریف، اصلا مگر می توان خورشید را در دفتر آورد.

گرما، روشنایی، مهربانی و لطافت خورشید در هیچ واژه و دفتری نمی گنجد.

در عجب از اولین کلامی که از زبان کودک شنیده می شود بودم!! 

اینکه به راز و سر آن پی ببرم.

کودک خود را از وجود مادر جدا نمی بیند که بخواهد معنایی جدا بر مادر بگوید، مادر که با لگد کودکش به شوق می نشیند و با لبخند او سراسر شادی و زلالی می شود، آیا قابل توصیف است؟

شادی هایی دارد که هیچ معنایی ندارند و غم هایی به وسعت گیتی.

سکوت را علامت رضا گویند، اما !!!!

آنجا که مادر سکوت می کند تمام نارضایتی و غصه های عالم در میان دو لب او انباشته می شود.

مادر یعنی یک دنیا لطافت، نرمی و خشونت.

آغوشش لطیف ترین نقطه دنیا و اشک هایش نرمترین تن پوش و به وقت آسیب و گزند فرزند، می شود خشن ترین انسان هستی.

انشاها تغییر لازم دارند، باید اینگونه نوشت:

«آیا می توان مادر را وصف کرد؟»

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 06:16:00 ق.ظ ]





  وصال یار   ...

نمی دانم می خواهم دگر از نگاه کودک درونم چه چیز را حلاجی کنم
فقط از ندای درون لبریز از دل تنگی برگ گل یاس و توان ندانسته ها و برونی آشفته که هر دم نبودن را به بودن ترجیح می دهد
یا رب نگرانم از دوری تو
کاش می شد بر پلکهایم بنشینی
کاش میشد حس کرد بودنت را
عمری به بطالت گذراندم لحظه ها یم را و حالا که وقت رجعت است دیگر
نمی خواهم منتظر بمانم
لحظه لقاء کی فرا می رسد مرا دریاب
باران تو را به عرش عهد می بندم که دنیای دیده ام را فقط به نور خودت الفت دهی و دستانم را به بخشندگی خودت بسپاری.

موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1396-12-16] [ 06:13:00 ق.ظ ]





  میگه ها   ...

درباره تاثیر دوست زیاد شنیده بودم، درباره کنعان و سگ اصحاب کهف داستان ها خوانده بودم، فیلم های زیادی هم در این باره دیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن. 
هیچ وقت فکرنمی کردم یک نفر بتواند آن قدر رویم اثر بگذارد که حتی مانند او صحبت کنم، فکرکردن و رفتارکردن که جای خود دارد.
قضیه از جایی شروع شد که من سطح سه قبول شدم و با فاطمه که از قبل آشنایی مختصری داشتم صمیمی شدم. فاطمه تا قبل از ازدواجش تهران زندگی می کرد. به خاطر همین لهجه خاصی نداشت و گاهی به شوخی لهجه ما را تقلید می کرد و اسباب خنده ما را فراهم می کرد.
تا اینکه من متوجه شدم کلمه ای را به کار می برد که جزء لهجه اش حساب می شود:
وقتی مطلبی را کشف می کرد و می خواست برای ما توضیح دهد جمله اش را با یک کلمه شروع می کرد:
میگه ها
یک بار که لهجه ما را تقلید می کرد کشفم را گفتم و او انکار کرد.
من هم سر مباحثه که بیشتر از این کلمه استفاده می کرد، مچش را گرفتم حالا هر وقت این کلمه را تکرار می کرد کل گروه مباحثه بهم می ریخت.
تا روزی که برای کنفرانس فمنیسم رفته بودم بحث خیلی سختی بود.
برای اینکه بچه ها متوجه شوند یکبار از روی درس می خواندم و بار دیگر برداشتم را از متن می گفتم.
در یکی از این توضیح ها بی آنکه بفهمم کلمه معروف فاطمه را تکرارکردم.
ناگهان با شلیک خنده گروه مباحثه ام روبرو شدم.
گاهی فکر میکنی تافته جدا بافته هستی، با بقیه فرق میکنی.
گاهی فکر می کنی چیزهایی که 
می گویند مربوط به دیگران است به تو ربطی ندارد.
اما سربزنگاه متوجه می شوی که تو هم، جزء این عالمی و مثل بقیه از این امور مبرا نیستی.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-15] [ 01:40:00 ب.ظ ]





  مادر بزرگ   ...

قاب پنجره مدت ها بود که نظرم  را جلب کرده بود تا از پله ها رد می شدم, زیبایی طبیعت بیرون مرا ناخودآگاه سر جای نگه می داشت, طوری که روی پله اول می ایستادم و کامل تصویرش را بررسی می کردم همچون تابلویی که آن را نقاشی کرده و به دیوار آویخته باشند.

برگ ها سنگ فرش زمین بودند و قامت درختان سر به فلک کشیده انتهای دست های آسمانی شان را از قاب خارج کرده بود. هر روز این تصویر پیامی جدید برایم داشت:

یک روز برای درختان دست به دعا شده بودند و از برگ ریزان خود خوشحال بودند که برای آغازی دوباره آماده می شوند.

و روزی دیگر که حرکت برگهای روز زمین که باد جابجایشان می کرد صدای هوهوی باد را در ذهنم

می گذراند و گذر عمر در قاب پنجره خودنمایی می کرد, این قاب مرا تاکجا کشاند.

غم سال ها پیش در جلو چشمانم به ناگاه ظاهر شد. آن روزها هم پاییز بود, که او رفت …

و با رفتنش غمی سنگین بردلم گذاشت

پاییز بود که آسمانی شد نکند بس که دلش آسمانی بود

نمی دانم…

وقتی می گویم همه اطراف با من سخن می گویند, به حقیقت چنین است.

زیباترین روزهای کودکی ام هنگامی بود که صدای بخاری نفتی و تیک تیک ساعت تاقچه ای سکوت شب را درهم می شکست…

خانه ای که به ظاهر چیزی در آن نبود ولی کسی در آن بود که وجودش گرمابخش روح و جسم ما بود, کسانی که بودنشان برایم زیباترین خاطرات کودکی را به جا گذاشت…

سقف آن خانه از تیرک های چوبی بود که من با شمردنشان شب را برای خودم طولانی تر می کردم تا دیرتر بگذرد و از زیر لحاف گرم کرسی گرم بیرون نیایم..

من در کنار مادربزرگ به خواب عمیقی فرو می رفتم آن هم در پایان هفته ای که به انتظار رسیدنش دیر

می گذشت و بودنش  زود…

آن شب ها عمیق تر نفس می کشیدم تا بوی عشق اهالی آن خانه را بیش تر حس کنم

بوی مادربزرگ بهترین عطر دنیای کودکی من بود

چه شب ها که به عشق بیدار می ماندم تا دیرتر بگذرد و حالا گذشته…

و او  که دلش به وسعت آسمان بود, رفته اند….

از وقتی که رفتند همه چیز را با خود بردند. صفا و یک رنگی را. عشق را و حتی بوی عطرشان را.

( یادت بخیر آبادی که آبادی ات را مدیون آبادگرانی)

حال است که پاییز برایم غم دارد, از آن روزها سال ها می گذرد اما سنگینی غمش هنوز در دلم حس می شود.

واژه ای که در وصفت باشد نمی یابم که با آن صدایت کنم فقط می گویم عزیزترینم برایت فاتحه

و صفحه ای قرآن می فرستم. نکند چشم هایت به دستان من باشد اما نه؟

او که محتاج است منم.  به امید بیداری دل برای آغازی دوباره …

 

موضوعات: نویسنده: خانم زینب زمانی  لینک ثابت



 [ 11:53:00 ق.ظ ]





  هدیه خدا   ...

آیینه از دستش نمی افتاد, حتی وقتی حرف می زد هم خودش را در آیینه چک می کرد.

کم کم کارش از آینه هم گذشت و در هر چیزی که تصویرش را منعکس می کرد نگاه می کرد.

اعتماد به نفس خیلی پایینی داشت. به تازگی تبلیغات جديد انواع عمل های زیبایی رادیده بود و مصر

بود که حداقل یکی از آن ها را انجام بدهد. خیلی سعی کردم او را از این کار منصرف کنم ولی انگار نه انگار.

بلاخره وقت دکتر گرفت و از آنجا که من تنها دوستش بودم از من خواست همراهي اش كنم.

اول نمی خواستم قبول کنم ولی می ترسیدم اتفاقی برایش بیفتد, بخاطر همین قبول کردم. 


خانم دکتری که قرار بود کار تزریق ژل را برایش انجام دهد قرار را در بیمارستان امید گذاشت.

مسیر طولانی بود و من مجبور شدم همراه خواهرم که وسیله نقليه شخصي داشت به بیمارستان بروم. 

خواهرم در سالن منتظر ماند و من و دوستم به اتاق خانم دکتر رفتیم. دکتر چند بار آمپول بی حسی را در لثه های دوستم فرو کرد, حتی از تصور آن هم حس بدی به من دست می داد.

نمی دانستم او چطور تحمل می کرد. بعد با سرنگ دیگری ژل را به لب های او تزریق می کرد.

همانطور که با لب های آویزان به این صحنه نگاه می کردم احساس مي کردم که دوستم دست هاي مرا

محكم گرفته است و با هربار وارد شدن سرنگ به صورتش، دستهایم را می فشرد.

دکتر هم با دستمالی، خون هایی را که از محل سرنگ بیرون زده بود پاک می کرد. پرسیدم: «انگار درد

داره. مگه بی حس نیست؟»چشمانش را باز وبسته کرد كه یعنی درد دارد.

تقریبا آخر کار بودیم که صدای جیغ و گریه بلند شد دستم را از دستانش بیرون کشیدم و از اتاق بیرون آمدم.

بیمارستان امید, بیمارستانی مخصوص بیماران سرطانی بود مثل اینکه یکی از مریض ها جان به جان آفرین تسلیم کرده بود وحالا خانواده اش بیمارستان را روی سرشان گذاشته بودند.

حالم بادیدن پسر بچه سرطانی, که هیچ مویی در سر وصورتش دیده نمیشد و با مظلومیت به من خیره شده بود بدتر شد.

به اتاق برگشتم و کمک کردم دوستم از تخت پایین بيايد. رنگ لب هایش به وضوح سیاه شده بود و سرگیجه داشت.

با سختی به سالن انتظار و پیش خواهرم رفتیم. خواهرم تحت تاثیر فضاي بيمارستان و فوت آن بيمار گریه می کرد سرش را بلند کرد و گفت: شما که تغییر نکردید

 با ناراحتی اضافه کرد:

“اینجا مردم برای سلامتیشان با مرگ دست وپنجه نرم می کنند آنوقت شما قدر سلامتی, که هدیه

خداست را نمی دانی و چون فکر می کنی زیباتر می شوی سلامتی ات را به خطر می اندازی وقتی سلامتی

ات از دست رفت شايد آن وقت قدرش را بداني!”

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 09:56:00 ق.ظ ]





  ببخش....   ...

وقتی می بخشی حال دلت می شود نهایت خوبی و سرخوشی.

آنجاست که قد می کشی و نهال امید در دلت جوانه می زند و به گل می نشاند لب هایت را.

آنگاه که می بخشی و ته مانده چرک را با سرفه های از سر خنده می کنی و بیرون می ریزی، خنکای نفس های دم و بازدم بر دهانت می نشیند.

طعم دلچسب شیرینش مانند لیسیدن انگشتان آغشته به عسل، دلنشین و جان فزا می شود.

پیچش ابرها و نوای باران برایت زنده ترین موسیقی عالم را می نوازد.

ببخش گاهی و دل ببند به نگاهی، و بنوش جامی از می الهی، و خرسند باش به لبخندی نامتناهی.

 

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[دوشنبه 1396-12-14] [ 06:07:00 ق.ظ ]





  شرمندگی   ...

روی صندلی اتوبوس نشسته بودم. صندلی من‌ پشت به خیابان بود و به راننده دید نداشت.

غرق افکارم‌ بودم که صدایی بلند گفت:

-(آقای راننده می خوام‌ برم‌ باغ غدیر کجا باید پیاده بشم)

با خودم‌ گفتم:

خب از یکی از خانم ها‌ می پرسید. بایدحتماصدایش را روی سرش بیندازد.

-راننده گفت: باید دروازه دولت پیاده شوید.

مسیرش با من‌ یکی بود. وقتی خواستم پیاده شوم خانم را دیدم.

خدایا!

زنی بود با چادر مشکلی ملی، پلاستیک خیلی بزرگ مشکی در دست راستش، و عصای سفیدی در دست چپش.

زنی چادری کمکش کرد تا پیاده شد.

از قضاوت عجولانه ام خجالت کشیدم و چون هم مسیر بودیم با آنها راهی شدم.

خانم چادری که سر پلاستیک را کمکش گرفته بود، تا رد شدن از خیابان کمکش کرد.

می خواست بقیه راه را هم بیاید که من گفتم:

-مسیرتان دور می شود،خودم کمکشان می کنم.

سر پلاستیک را دستم گرفتم پلاستیک فوق العاده سنگین بود، با اینکه دوتایی حملش می کردیم دستانم به گز گزافتاده بود.

نگاهی به داخلش انداختم پر از لباس بود پرسیدم:

-وسایل کارتان است؟

-جواب داد: بله

به سختی جلو می رفتیم. راه پنج دقیقه ای هر روز، یک ربع طول کشید.

در طول مسیر دایم تشکر و اظهار شرمندگی می کرد.

بلاخره به اتوبوس رسیدیم.

سوار شدم وسایلش راگوشه ای گذاشتم.

به خانمی که هم مسیرش بود سپردمش.

وقتی خواستم خداحافظی کنم باز هم اظهار شرمندگی کرد.

سوار اتوبوس خودم شدم، در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود. اگر کسی نبود یک دل سیر گریه می کردم 

دو احساس مختلف داشتم:

 شرمنده بودم که چرا من و امثال من کاری برای این افراد انجام ندادیم.

که زنی پابه سن گذاشته با وجود نابینایی باید کار کند.

از طرفی هم از شخصیتش خوشم آمده بود. زنی که سن بالا و نقص بیناییش را بهانه ای برای تن پروریش نکرده بود.

آن قدر عزت نفس داشت که بخواد دسترنج خودش را بخورد و دستش را جلوی خلق خدا دراز نکند.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[یکشنبه 1396-12-13] [ 12:01:00 ب.ظ ]





  بهار   ...

سکوت می کند صدا به احترام لحظه ها 

و می رود غبار غم ز روی قلب خسته ها

نگاه می کند قلم به برگه سفید دل 

به او ورق نمیزند مثال عاشقی خجل 

بهار سجده می کند به شکر این شکوفه ها

و غنچه باز می شود به احترام قطره ها

پرنده بال می زند در آسمان آرزو 

و باد داد می زند تو ای فلک  ز ما بگو

 ستاره ساز می زند به شیوه پرنده ها

و ماه غوطه ور تر و قشنگ تر ز هر کجا 

دوباره باز می شود دریچه های عاشقی

و می شود بهارتر از اینکه هست زندگی 

 

موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



[شنبه 1396-12-12] [ 05:58:00 ق.ظ ]





  ام البنینی شدن   ...

اول هفته و اول صبح و بدرقه راه همسر جان شدن چه زیباست

هنوز منزل پدرم بودم به همسرم گفتم:(اگه بیام خونه دلم می گیره بعد از رفتنت)

وسایلش را آماده کردم …با همه خداحافظی کرد.

آرام آرام از پله ها پایین می رفتیم وقتی توی حیاط رسیدیم دست هایش را گرفتم و گفتم:

این ها قرار است ضریح مطهر حضرت زینب (س) را لمس کنند

. مرا هم در زیارت سهیم کن. ان شاالله به زودی قسمت من هم بشود.

او هم چنان می رفت و دل من در پی اش.

همسر عزیزم برو… خداپشت و پناهت…دست حق به همراهت…

او رفت و من بازگشتم…

بازگشت پیش خانواده و باز تنهایی، کوله باری از مسولیت…شما برو… من هیچ گاه مانعت نمی شوم وقتی

می دانم تو می روی و رفتنت کمکی است بر حفظ حریم اهل بیتم…خودم هم یاری گرت می شوم و روانه میدانت می کنم،

همانطور که دیگران این کار را کردند: ام وهب، ام البنین، هرچند که خود را با آن ها قیاس کردن اشتباهی بس بزرگ است،

بزرگ نیستم اما می توانم خودم را به بزرگی بزنم، شاید فقط کمی مانند  آن ها بشوم.

خدای من هم بزرگ است، همیشه کمکم کرده و لطفش را از من دریغ نمی کند.

می دانم سایه اهل بیت بر اهل خانه من نیز گسترده است.

اما نمی دانم راز فاصله چیست؟

آخر هرچه فاصله مکانی من و همسرم بیشتر می شود دل تنگی هایم فزونی می یابند…

راز فاصله ها چیست؟ نمی دانم…هیچ نمی دانم…راز اسرار هستی چنان زیبا و پیچیده هست که تفکر در مورد آن هم زیباست.

برای من با زیاد شدن فاصله ها،

دلتنگی هایم دوچندان می شود.

در هر حال هرجای دنیا باشد…

دلم با اوست.

چه زیبا می گوید شاعر زیبا سخنمان:

شیرینی وصال فراق کم از شور وصل نیست

گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر

موضوعات: نویسنده: خانم زینب زمانی  لینک ثابت



[جمعه 1396-12-11] [ 06:54:00 ق.ظ ]





  ام الشهدا   ...

مادری و حس آن را، شاعران و ادیبان بسیار سروده. 

مادری را باید مادر شد و تعریف کرد اما مادرانه شدن، فقط با عاشقی معنا می شود و رنگ می گیرد.

روی سخنم با آن مادری است که مادری کرد و مادر شد. 

ام البنین را می گویم، بهتر است او را

ام الشهدا نامید.

شبانه های علی را هم نوا می شد و توفیق همسر شهید شدن را با

ام الشهید شدن همراه می دید. 

مویه های وداع با حسن(ع) آن سید جوانان بهشتی را چنان سر داد که زهرا (س) به دلداریش شتافت. ادب ولایت مداری را قطره قطره در کام پسرانش می ریخت و ذره ذره وجودشان را خالص تر و عاشق تر می کرد.

آمده بود برای پروراندن ماه و ستاره، فلسفه وجودش روان ساختن ماه در پی خورشید بود. 

آنجا که آفتاب آمد دلیل آفتاب را در قاموس خود دگرگون و ماه در پی آفتاب را دلیل آفتاب معنا کرد.

ماه و خورشید را با هم بر سر نیزه فرستاد و ستارگان را بر مدار آن ها نهاد. 

آسمان تاریک روزگاران را با ماه و ستارگانش به یاری خورشید، نورافشان کرد تا مگر دل های تاریک جرعه ای از نور بیابند و رفع عطش کنند.

شهید بودن لطف بیکران خداوندی را در پی دارد،

اما مادر شهید بودن بی کرانگی را درمی نوردد و به ابدیت می رساند. آنجا که نام و نشان از فرزندان نمی جوید و فقط در پی حسین فاطمه روان می شود،

مُهر تایید ولایت را بر شناسنامه عبودیت می زند.

شرمساری ام اشهدا در مقابل زهرا (س) بر ضجه ها و ناله هایش می افزود.

اگر چون ام البنین نبود امروز هم مادران عاشق را نمی یافتی،

آن مادرانی که گلهای خود را از قُنداق به کام شهادت گرفته و شهد ولایت نوشانده اند،

مادرانه هایشان را با عشق معنا کرده و با سرسپردگی همراه.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



 [ 06:43:00 ق.ظ ]





  دلنوشته همسران مدافع حرم   ...

و گاهی دلت چه تنگ می شود برای نیمه دیگرت

دلت می خواهد بدانی کجاست؟

چه می کند؟

حال و روزش رو به راه هست؟

آیا او هم همانند تو به بودنت در کنارش احتیاج دارد یا نه؟

عزیز دلم نازنینم که نمی دانم در کجا مشغول دفاع و جان فشانی هستی و کجا سر بر سجده می نهی

اما بدان بسیار دل تنگت هستم

دل تنگ آغوش امنت برای گریه های شبانگاهیم

عزیز جانم، بوی بهار مشامم را نوازش می دهد 

اما قلبم می تپد برای پر شدن از عطر پیراهنت

دوریت سخت است…

دیگر خیابان های این شهر با تمام زرق و برقشان بدون تو آرامم نمی کند

وجودم گرمای تو را می طلبد…

اما برای رسیدن به بهترین باید از بهتر گذشت…

و من یادگاریت را به امید لبخند رضایت بابا مهدی(عج) با تمام وجود می پرورانم

این فسقلی همانند خودت پر جنب و جوش است لگد می زند

و تو 1000 کیلومتر دورتر از ما برای دفاع از مظلومان و بی پناهان دست بر خشاب می بری …

می دانم هر بار که انگشتانت ماشه را فشار می دهند و تیر شلیک می شود جانت هزار باره از کالبد جدا می گردد..

گفته بودی اگر من رضایت ندهم فدایی نمی شوی

و در این آخرین سجده، به عشق مادرت خانم فاطمه زهرا(س) که هدیه ایشان به من بودی از تو می گذرم…

می گذرم تا بدانند مذهبی ها

عاشق ترند

می گذرم تا با سربلندی و با افتخار من بشوم همسفر مسافر بهشت…

می گذرم تا وقتی ثمره عشقمان پا

به دنیا نهاد بگوید بابایی فدایی عمه سادات(س) شده

بابایی موجب سر بلندیمون شده…

می گذرم تا رهبرم را آسوده سازم که اگر عاشورا به پاست 

وهب و هانیه ها هم هنوز هستند و خواهند بود

عزیزجانم می سپارمت به آغوش خدا

شهادتت گوارای وجودت…

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



[پنجشنبه 1396-12-10] [ 09:22:00 ق.ظ ]





  مرداب   ...

در نبودت پلك هايم تا ابد بي تاب شد

چشم من در انتظارت تا سحر بي خواب شد

كوچه پر بود از شب و تاريكي و از التهاب

با عبورت كوچه اما لحظه اي مهتاب شد

آسمان رنگ زمين بود و زمين چون آسمان

آن نفس ها ديگر حتي اشك هم كمياب شد

خاطراتت با منه تنها و غمگين شد عجين

روزهاي با تو بودن مثل برفي آب شد

با نگاهت مي شد از دريا و دنياها گذشت

شمع جانم در وجودت ذره، ذره آب شد

در حضورت عشق دريا بود و من ماهي ولي

تا كه رفتي هرچه دريا بود گويي يك سره مرداب شد

موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1396-12-09] [ 06:15:00 ق.ظ ]





  صرفه جویی در...   ...

سرم توی جزوها و درسم بود،

طبق معمول دخترکم هم به تقلید من برگه ای برداشته و مثلا مشق

 می نوشت ، بعدهم آهسته کنار من آمد و مشغول زمزمه درسش شد.

گوش هایم به سمت زیر لبی هایش تیز شد؛ با تعجب بیشتری گوش کردم.

هم زمان نگاهش خندید و گفت:

راست میگم مامان مگه نه؟

یاخدا!!!!!!این چه سوالی است دیگر؟!!

با لبخند شیرینش دوباره تکرار کرد؛

مگه نه مامان؟

گیج و مبهوت از سوالش، و درمانده، در جوابش.

دخترکم با زبان شیرینش می گفت :  در مصرف خدا صرفه جویی نکن.

اصلا تا به حال این سوال به ذهنم خطور نکرده بود.

آیا واقعا می توان صرفه جویی در مصرف خداوند داشت؟

یا اصلا می توان در مصرف خدا امساک نداشت؟

هنوز گیج و مبهوتم چگونه می توان خدا را در جایی نادیده گرفت؟

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-08] [ 06:20:00 ق.ظ ]





  بسپار دل   ...

خداوند عاشق ترین عاشقان نسبت به بندگانش است.

پس دل را به خداوندی بسپار که مهربانیش در حد و مرز عقل تو

نمی گنجد…

او که ارحم الراحمین است و بهترین خیر و صلاحت را رغم می زند…

نگرانی هایت را از دل بیرون کن

که دل حریم خداوند است.

دستان دل را بده به دستان باد تا با هوهوی خویش ببرد

به عمق آسمان ها…

و آرامش را از طبقه هفتم برایت به ارمغان بیاورد…

آرامش چیزی جز ، به اعتماد به خداوند منان نیست.

و این حاصل نمی شود مگر با

واسطه گری مقربان درگاهش

که در صدرشان مادر سادات

خانم فاطمه الزهرا(س)است.

و بعد توکل…

وقتی توکل میکنی یعنی قلبت را سپرده گذاری کرده ای برای سرمایه محبت مهربان ترین مهربانان .

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



[دوشنبه 1396-12-07] [ 06:26:00 ق.ظ ]





  بیمه شهدا   ...

بیست و هشت اسفند 95 اتوبوس را تحویل گرفته بود. سفید, تمیز و نوی نو.

برای خریدنش هشت صد میلیون تومان هزینه کرده بود. اما در طول آن چند روز نتوانسته بود مسافری پیدا کند و ناگزیر شده بود به پیشنهاد شهرداری اصفهان فکر کند.

پیشنهادی که برای ماشین صفر و شیک او گران تمام می شد.

«راهیان نور در ایام نوروز»

صبح روز 5 فروردین سال 96 سوار اتوبوس شدیم و به طرف خرمشهر به راه افتادیم. از همان ابتدا فهمیدیم با راننده ای هم سفریم که پرستیژ خاصی دارد. ظاهری بسیار آراسته و تمیز داشت و تاکید زیادی روی تمیزی و نظافت اتوبوس می کرد.

به طوری که با هربار پیاده شدن مسافران و سوارشدنشان ماشین را از نظر می گذراند و دائم به مسافران تذکر می داد. ما هم تا حد امکان در تمیز نگهداشتن اتوبوس با او همکاری می کردیم, چون اولین مسافران خوشبخت آن خوش رکاب بودیم. 

تقریبا همه چیز به خوبی پیش می رفت تا به خرمشهر رسیدیم و وارد اردوگاه شدیم. اردوگاه شهید باکری خرمشهر. 

شب بود و سطح اردوگاه ناهموار و خاکی و از همان جا نگرانی های آقای راننده شروع شد. از فردا گاه و بی گاه باران می گرفت و زمین ها را گل چسبناکی می پوشاند.

با هر بار بازدید از مناطق جنگی و سوار و پیاده شدن, دغدغه آقای راننده و همه مسافران این بود که کف اتوبوس تمیز بماند. راننده با پهن کردن روزنامه کف اتوبوس و مسافران با مالیدن کف کفش ها به سنگ ها قبل از سوار شدن.

اما شلمچه داستان دیگری داشت. از اتوبوس که پیاده شدیم, پاهایمان تا مچ در گل فرو رفت و بارش باران عربی هنوز هم ادامه داشت.

مسیراتوبوس تا یادمان شهدا شلمچه را, با فرورفتن در گل طی کردیم.

برخی کفش هایشان را درآورده و پاها را عریان در گل فرو می بردند.

 چنان حس خوبی بود که حسرتشان را خوردیم. انگار تمام انرژی های منفی درونشان را در خاک شلمچه جا می گذاشتند و سبکبار باز می گشتند.

وقتی برگشتیم تا سوار اتوبوس شدیم, راننده پای ماشین ایستاده بود و به این فکر می کرد چه بلائی سر اتوبوس نازنینش بیاید.

هرکس سعی می کرد کفش هایش را در آب چاله هایی که نزدیک اتوبوس بود بشوید. قبل از سوار شدن هر مسافر, راننده کفش های او را بررسی می کرد و سپس به او اجازه سوار شدن می داد.

تمامی پله های اتوبوس را با روزنامه و پارچه پوشانده بود. 

روز بعد که عازم شط اروند بودیم با بیرون آمدن از اردوگاه باصحنه عجیبی روبرو شدیم .

آقای راننده یک یک مسافران را مجبور می کرد, کفش هایش را درآورده در پلاستیک بگذارد و بعد سوار بشود.

غرغر همه شروع شد. چاره ای نبود کفشها را در آوردیم و در پلاستیک گذاشتیم و با جوراب وارد اتوبوس شدیم.

هنگام پیاده شدن در درگاه اتوبوس, کفش ها را از پلاستیک درآوردیم و دوباره پوشیدیم و این ماجرا ادامه داشت.

به هرحال گذشت. سفر چند روزه ما تمام شد و من به این فکر می کردم که هر اتفاقی ظاهری دارد و باطنی.

هر چند ظاهر این سفر برای راننده و اتوبوسش خوشایند نبود, اما پشت پرده ماجرا شاید بیمه شدن راننده و اتوبوسش به واسطه شهدا باشد.

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[یکشنبه 1396-12-06] [ 12:56:00 ب.ظ ]





  جاهلیت مدرن   ...

هر چه به ماه های آخر بارداریش می رسید ترسش هم بیشتر می شد, نگاهش کردم و گفتم:

- خدابزرگ است چرا اینقدر نگرانی؟ گفت اگر بدانی بچه اولم که دختر شد, چه بلاهایی سرم آوردند, به من حق می دهی.

تا چند روز دنبالم نیامدند. بچه را دوست نداشتند. گوشه و کنایه هایی که من از مادر شوهرم شنیدم اعصاب فولادین می خواهد.

اگر این یکی هم دختر شود نمی توانم تحمل کنم .
ترسیدم از خوابی که در موردش دیده بودم بگویم.  در خواب من, بچه او دختر بود.

معمولا عین خوابی که می دیدم تعبیر می شد و من دعا کردم که این دفعه خوابم رویای صادقه نبوده باشد.

برایم عجیب بود عصر ارتباطات و این حرف ها!!
هنوز هم آدم های عتیقه ای پیدا می شدند که سرشان را توی کار خدا بکنند و برایش تعیین تکلیف کنند.

شنیده بودم که زمان جاهلیت دختر ها را زنده به گور می کردند, فکر کردم دوره اش تمام شده,

اما جایی هم خواندم که زنان چینی بعد از سونوگرافی وقتی بچه را دختر تشخیص دهند, اقدام به سقط او می کنند

 در کتاب تاریخ خوانده بودم پس از مرگ پیامبر, جاهلیت با لباس جدید وارد شد. فکر کنم این همان جاهلیت مدرن است .


 

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 09:00:00 ق.ظ ]





  هدیه خدا   ...

صبح كه از خواب بیدار شىدم هنوز باران مي آمد سریع لباس هایم را پوشیدم و راهی شدم. کمی طول کشید تا اتوبوس بیاید.

به محض این که می خواستم روی صندلی بنشینم چند دختر دبیرستانی گفتند:

 - بیا روی بوفه بنشین صندلی ها خیس اند. مثل این که راننده فراموش کرده بود, پنجره ها را ببندد. باران صندلی ها را خیس کرده بود. هرکس سوار اتوبوس می شد جایی برایش باز می کردیم تا او هم بنشیند. توی بوفه همه کیپ به کیپ هم نشسته بودیم و صندلی ها خالی بود.

می گویند وقتی باران می بارد خداوند رحمتش را بر بندگان می فرستد هدیه امروز خدا مهربانی بود که به سرنشینان اتوبوس داده بود.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



 [ 08:12:00 ق.ظ ]





  شاید کمی موثر   ...

همراه اقوام مادری ام برای گردش بیرون رفته بودیم.

به محض اینکه رسیدیم، مونا عروس خاله ام چادرش را برداشت. 

روی تپه خاکی کنار آب نشستیم.

_مونا گفت: چادرت را بردار تا راحت باشی.

_لبخند زدم و گفتم: راحتم.

_گفت: تا مجردی هر کار بخواهی

می توانی بکنی بعد که ازدواج کردی شوهرت نمی گذارد چادرت را برداری. باید از اول عادتش بدهی.

_گفتم: من مشکلی با آن ندارم.

_ادامه داد: بعد ها از اینکه چادر سرت می کنی خسته می شوی.

_گفتم: من چادرم را دوست دارم.

در آن جمع تنها کسی بودم که چادرم همه جا با من بود و ابدا از اینکه چادرم را برنداشته بودم احساس ناراحتی نمی کردم.

هرچند گاهی سختی هایی داشت ولی به نظرم ارزشش را داشت.

مهشید عروس دیگر خاله ام که تازه به جمع ما پیوسته بود با عصبانیت کنار مونا نشست و گفت:

_محسن اجازه نمی داد چادرم را بردارم.

_می گفت: ببین دخترخاله ام چقدر با چادر با وقار به نظر می آید، دوست دارم همسرم هم همین طور باشد.

مونا و مهشید نگاهی به من انداختند،

_مونا با حرص گفت: چون یک نفر چادر سر می کند، دلیلی ندارد که بخواهند ما همین طور باشیم و گرنه همه توی فامیل ما با مانتو هستند.

با شنیدن حرف هایشان با خودم فکر کردم:(دختر خاله شوهرش یعنی کی میشه، آهان، منو می گفتند)

خنده ای که روی لبم آمده بود را خوردم  و هیچ نگفتم.

خدا را شکر کردم که چادرم توانست تاثیری هرچند ناچیز داشته باشم.

موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[شنبه 1396-12-05] [ 06:23:00 ق.ظ ]





  بی نام،بی نشان   ...

نامت چيست؟ نشانت چيست؟ عزيز دل كدام مادر بوده اى؟ پاره تن كدام پدر بوده اى؟ پشت و پناه كدام برادر بوده اى؟ نميدانم آيا خواهرى داشته اى؟ 

 

اصلا مگر اينها مهم است ؟ مگر مهم است كه در اين حجم بزرگ تابوت، پاره هاى استخوانى بيش نباشد، وقتى پس از گذشت چندين سال از شهادتت ، خواهرانى پيدا كرده اى كه زينب وار به دورت حلقه زده و ترا چون نگينى دربر گرفته و برايت اشك مى ريزند. وقتى همه مادران برايت مادرى مى كنند و همه پدران داغت را بر سينه دارند. 

 

تو خوب ميدانستى كه با شهادت، چنان اسم و رسمى پيدا مى كنى كه ديگر نيازى به نام و نشان ندارى، براى همين حتى نام و نشانت را هم جا گذاشتى. سبكبار تر از اين هم مگر مى شود؟

 

با خدا  چه معامله اى كرده بودى كه پس از سالها، بهشت را با خود به زمين مى آورى، دلها را مى لرزانى و قلبها را به سوى خود مى كشى؟ مگر جز اين است كه هنوز زنده اى و آرمانت را فرياد مى كشى؟ 

 

كاش مادرت بداند كه پسرش غريب و تنها نيست، كاش مادرت بداند پسرش نور چشم همه است، كاش مادرت زنده باشد!

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[پنجشنبه 1396-12-03] [ 06:41:00 ق.ظ ]





  نامه ای به معبودم   ...

خسته از نامهربونی بعضی از آدم ها نشستم روی نیمکت پارک…قلم به دست دارم …می نویسم….

شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار! شاید بازی با کلمات، جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پیدا نکنم.

گاهی گم شدن خوبه! گم بشم تا فراموش بشم، گم بشم که فراموش بکنم.

گاهی فراموشی خوبه! تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو.

گاهی سکوت خوبه! تا ساکت باشم تا ببینم.

گاهی بی خبری خوبه! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران!

گاهی دورشدن خوبه !تا دور بشم از بدی، بدی ها!

اما این گاه ها فقط گاهی خوبه….

گاهی به یاد آوردن خوبه…تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها را!

گاهی پیدا کردن خوبه …تا پیدا کنم عشق را درلحظه لحظه های زندگی ام.

گاهی حرف زدن خوبه…تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش میده.

گاهی فهمیدن خوبه…تا بفهمم تموم خوبی های پنهان مانده رو.

هنوزم روی نیمکت نشستم؛ گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند، دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند.

ساکت شدم تا درد و دل های دلم را بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداری اش بدهم.

فراموش کردم بدی ها، نامهربونی ها رو، دوباره به یاد آوردم خوبی ها، زیبایی ها رو.

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن، ندیدن و گم کردن نیست.

چیزی برای همیشه به یاد آوردن، دیدن و پیدا کردن هست.

از ازل تا به ابد عشق خواستنی است.

💕عشق حقیقی من میخواهمت💕

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



[چهارشنبه 1396-12-02] [ 06:37:00 ق.ظ ]





  اشک هایت را بر چادر من بریز   ...

سلام میکنم به لطافت روحت،

خانم چرخنده.

آری، سلامی از روی ادب و برای بازکردن آغوشم تا در پناهش گریه کنی و شانه ای برایت می گذارم تا اشکهایت را میهمان باشد.

چرخنده به حکم تقدیر و رسیدن به نقطه پرگار و آغاز.

می دانی!! همانجا که خود را یافتی

 می گویم.

شنیدم گفتی وقتی اهانتت می کردند مادر را در کنار داشتی ؟ خوشا بر سعادتت؛ می دانی چرا؟

آنجا که به بانویت سیلی زدند و اهانت کردند، مادری در کنار نداشت تا به آغوشش پناه گیرد.

برایت از آنجا بگویم که زینب؛ نه مادری داشت، نه برادری و نه مریدی. 

آه خدایا، آنجا که در کوچه های شام اهانت می دید و آنجا که چادرش آرامگاهی برای رقیه اش شد را

می گویم.

گفتی چادرت را به حکم عقل بر سر نهادی؟ 

مرحبا بر تو و هزاران درود بر روحت.

از انتخابت برای رفتن از کشور شیعه و نهادن چادر بر سر گفتی؟!!!!

خبر داری، خداوند امر بر چادر بانویت داد؟

امرالهی را گریزی نیست و بانویت در میان قومی چادر بر سر می نهاد که خاکروبه بر سر پدرش می ریختند و ناسزا به همسرش می گفتند.

سختی های بانویت را.

 هرچه بگویم باز حق مطلب ادا نمی شود.

اما!! اشکهایت را نثار آن بانویی کن که الگوی رهایی و آزادیت شده،

 نه برای آنانی که پشیزی عشق و ولایت را درک نکرده اند.

اشکهایت را با شانه های من قسمت کن، شاید سنگینی چشمانت بر شانه های خسته ام آرامشی به ارمغان آورند.

بیا و بنشین از نرخ نان بگو، اگر نرخی باشد حتما چرتکه اش در دست خداست. آری نانت را در تنور دلت بگذار و قیمتش را به خداوند بسپار.

آن بینای عادل، چرتکه ای می زند و حساب را به روزش می دهد و پرداختش به وقتش می ماند. چادرت را بر سر بکش و همراه ناله های زینب دلت را به کوچه های غم روان.

آنجا که زینب کوچه های شهر را پیموده و تو هنوز در خم یک کوچه مانده ای!!!!

بزرگی روحت را به کوته بینان مشغول مکن. آنها را به حال خود واگذار و به چرتکه قیمت خداوندی.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-01] [ 11:14:00 ق.ظ ]





  غربت عاشقانه   ...

خدايا دل كه ميسوزد ز جور اين 

زمانه

به ياد فاطمه مي افتم و بين در و ديوار خانه 

به هنگامي كه غم گيرد درون سينه ام را

روايت ميكنم از ياد زهرا 

عاشقانه

شنيدم قصه مولا علي و

همسرش را

كه بسپارد به خاكي، عشق عالم را شبانه

ملائك گريه كردند غربت آن 

لحظه ها را

كه گويي حق شده در خاطر شب جاودانه

به وقت قصه و لالايي شب اشك زهرا

كند ياد حسين و زينب و خار مغانه

بزرگي را فقط بايد از او الگوگرفتن

به آتش ميكشد مهرش جهان را بي بهانه

موضوعات: نویسنده و شاعر: الهام ملمعی  لینک ثابت



 [ 09:48:00 ق.ظ ]





  چاه   ...

کوچه…سیلی…آتش…در…میخ… پهلو…صورت نیلی…و اما،

فاطمه

راستی ؟!؟ خیبرشکن. صاحب شمشیر ذولفقار..دست خدا..

بعد از فاطمه

چقدر به من سخت گذشت آقا!

حیران شدم که چرا هنوز ویران    

 نشده ام!!

آخر وقتی کسی که خیلی درد داشته باشه میگویند سنگ را آب کرده!

این دروغ است، پس چرا من آب نشدم!

ای کاش ویران شده بودم و این حرف ها را از شما نمی شنیدم آقاجان!

حالا بماند حرف های دو نفریمان؛

جواب سلام ندادن ها؛

 رو برگرداندن هایشان؛

آخ الهی که کسی

 دشمن به شاد نشود…

ولی دیگر این را نمی توانم تحمل کنم مولاجان!همه اش تا ته اعماق قلبم هی صدایتان میپیچد؛ شما را به خدا کمتر زمزمه لب هایتان کنید آقا:

الا ای  چاه زهرایم جوان بود.

ولی لیکن قدش از غم کمان بود.

سال هاست شما رفتی و من ماندم و این غمها که مرا پیرکرد.

ولی این عشق شماست که مرا زنده نگه داشته.

آقاجان شما را به زهرایت قسم،

دعا کن ویرانه نشوم.

التماس دعا

موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



 [ 09:22:00 ق.ظ ]





  داعش وطنی   ...

دیده ایم و شنیده ایم که داعش به اسم محب محمد رسول الله بودن آدم می کشد و دیشب دیدیم دراویش به اسم محب علی ولی الله بودن آدم کشتند.

چقدر مظلومند محمد صلی الله و علی علیه السلام.

تا زنده بودند آنگونه به آن ها ظلم روا می داشتند و اکنون نیز این ظلم ها ادامه دارد.

داعش ریش می گذاشت و دراویش فقط ظاهرشان عوض شده سیبیل می گذارند وگرنه ذات یکیست.

حتی می توان گفت فرمان هدایت هم یکیست.

کیست که از کشتن آدم های بی گناه خوشحال شود جز مشتی دیوانه از خدا بی خبر آن هم در شب شهادت بانوی دوعالم.

در شب شهادت همسر کسی که ادعای دوستی اش را دارند و به نامش مست می کنند و آواز می خوانند.

علی تو چقدر مظلومی، هرچقدر بیشتر می گذرد مظلومیت تو بیشتر نمایان می شود.

مطمئنا حضرت زهرا دیگر تاب و توان دیدن اینهمه مورد ظلم واقع شدن تو را نداشت که شهادت را برگزید.

به قول دوستی از این به بعد به جای دراویش باید بگوییم دعاویش.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



 [ 09:13:00 ق.ظ ]





  گلي كه هرگز پژمرده نمي شود!   ...

 چه كنم؟نمي توانم دست به قلم نشوم
اين بار جوهر قلم من،عطري است،عطري اشنا!

اري عطر ياس است!

عطرش به مشامت مي رسد
استشمام كه كردي آسمان وجودت ابري ميشود

 كم كم

قطره هاي باران از چشمانت جاري ميشود

بگذار خوب ببارد!!!
حال خوب نگاه كن
بذر محبت او در دلت در حال جوانه زدن است

حواست را جمع كن
بايد پرورشش بدهي
بگذار انقدر چشمانت ببارد در اين مصيبت
تا همان جوانه ي كوچك، گلي شود شكفته!

حال به حصاري براي مراقبت از آن احتياج داري

حصاري را  انتخاب كن تا هر نگاه ناپاكي به گلت نيفتد،
انتخاب خوبي است!
بلندتر بگووو اري فرياد بزن چادرت را
فرياد بزن بانوي مسلمان
دور گلت را بگير

و اما

حال نياز داري گلت را جاودانه كني
مبادا كه پژمرده شود

نياز به يك نور داري
نوري كه خود جاودانه باشد تا گلت را نيز جادوانه كند
به آسمان نگاه كن نامش در حال درخشيدن است! زهرا!!!

راستي؟كِي گل تو انقدر رشد كرد؟


فائزه محمدي، ٢٩بهمن ٩٦

موضوعات: نویسنده وعکاس: فائزه محمدی  لینک ثابت



 [ 12:45:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟