کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < بهمن 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • اسماءالحسنی
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • ریحانه
  • مهاجر
  • الهام كرمي
  • شیما حمیداوی
  • somayye java
  • پاییز
  • رها
  • پیشوای مسیح
  • 파테메
  • زهرا عبدالهي تبار



  •   فاطمی شدن   ...

    ای زن از فاطمه(س) به تو اینگونه خطاب است.

    ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.

    شعری آشنا و دیرینه که از کودکی همراه ما بوده.

    گذشت زمان بر حجاب بی اثر نبوده.

    مانتوهای قدیم و مانتوهای امروزی، روسری های قدیم و روسری های امروزی، حتی گیره های روسری از قدیم تا الان تفاوت های زیادی پیداکرده اند.

    بانوی اسلام با دستان خود گندم را آسیاب میکردند تا به غیر وابسته نباشند. چگونه است چادر زن ایرانی در کارخانه های غیر بافته می شود، حتی گیره های روسری دختران سرزمین من رازنان چینی آماده میکنند؟

    فقط خود را شیعه دانستن کفایت بر شیعه بودن ندارد. شیعه نباید به غیر وابسته باشد تا مبادا این وابستگی دستاویزی برای اثر گذاری باورهای اوشود.

    بهترنیست عمیق تر به این باور پرداخته شود؟!! چه ایرادی بر چادرهای ساده هست که زنان به سراغ چادرهای مارک میروند؟

    گیره روسریمان را سنجاق قفلی ساخت وطن استفاده کنیم زیباتر از گیره ساخت چین نیست؟ آنجا که رهبر عزیز تاکید بر اقتصاد مقاومتی می کنند و راهنمای جوانان بر اشتغال جوانان می شوند؛ حجت بر زنان که نیمی از جامعه را تشکیل می دهند تمام می شود.

    آری، با چادر فاطمه و کردار فاطمه باید فاطمی شد. بر خدا تکیه و از غیر خدا رها شدن را سرلوحه باید کرد. جامعه را به سوی ساخت وطن سوق دادن، کاری است که از دست زن ایرانی بر می آید. پس بیاییم چادر ساده بر سر نهیم و دست بر زانو، یا علی گویان خانه و خانواده را شیعی مسلک بنا نهیم. 

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-11-30] [ 06:30:00 ق.ظ ]





      شبه علی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم رعنا اسماعیلی

    همسرش تصادف کرده بود و در بیمارستان بستری بود.در اثر ضربه ای که بر اثر افتادن بر زمین به کمرش وارد شده بود جنین 4 ماهه اش سقط شده بود.

    دو فرزند کوچک 4 و 6 ساله هم در خانه داشت. شوهرش سرکار می رفت ولی چون کسی را در این شهر نداشتند مدام از کارش مرخصی می گرفت و به کارهای همسر و فرزندانش رسیدگی می کرد.

    تا اینکه به این نتیجه رسید که فرزندانش را به شهرستان ببرد و در مدتی که همسرش بستری است و تا بهبودش بچه ها پیش مادربزرگ هایشان باشند, مادربزرگ ها هم قبول کرده بودند.

    برایش سخت بود فرزندان کوچکش را به آنجا ببرد و از آن ها دور شود اما چاره ای نبود. از طرف دیگر کودکان هم دائم سراغ مادرشان را می گرفتندو دلتنگ بودند ولی مادر هنوز بیهوش بود.

    موقع تحویل فرزندان به مادربزرگ ها و دیدن بی تابی و گریه آن ها, اشک خودش هم جاری شد. در طول مسیر در اتوبوس گریه می کرد و چندین بار هم تماس گرفت و با کودکانش صحبت کرد.

    همین طور که سوار اتوبوس به بیابان خیره شده بود, دوباره از درماندگی به خاطر حال همسرش و فرزندان کوچکش اشکش جاری شد. پیرمردی که کنار دستش بود متوجه حالش شد و پرسید که «پسرم چی شده»

    مرد که حالش دست خودش نبود جریان را کامل تعریف کرد. پیرمرد اما فقط گوش می داد. بعد از اتمام صحبت های مرد, به او گفت: این شب های عزیز از حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولایمان کمک بگیر, بی جوابت نمی گذارند.

    اما این شرایط باعث می شود تا حدی حال مولا را درک کنی:

    همسرش را جلوی چشمانش کتک زدند, باعث شدند فرزندش سقط شود, گذشته از اینها در شرایطی که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در بستر افتاده بود چهار فرزند کوچکش همه غمگین و ناراحت بودند و زمانی که مادر از دنیا رفت علی ماند و چهار کودک بی مادر.

    علی با وجود آن همه غم و غصه و تحمل ظلمی که در حقش شده بود باید کاری می کرد فرزندانش غم بی مادری را تحمل کنند.

    مرد که صورتش از اشک خیس شده بود از پیرمرد تشکر کرد و در فکر فرو رفت.

    کم کم خوابش برد, انگار حرف های پیرمرد برایش در حکم مسکن و آرامش بخشی بود که بتواند با قدرت بر مشکلاتش غلبه کند.

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-11-29] [ 12:49:00 ب.ظ ]





      تکه کاغذ   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    امروز سه شنبه است. ساعت 6 بعد از ظهر نوبت دارم. نوبتی که از چند مال پیش گرفته ام و ماههاست در انتظار فرا رسیدن آن هستم.

    از دو سه روز قبل طوری برنامه ریزی کردم که بتوانم سه شنبه با خیال راحت به مطب بروم و چند ساعت از وقتم را آنجا به انتظار بگذرانم.

    قابل پیش بینی است, وقتی مجبوری چند ماه برای گرفتن نوبت انتظار بکشی, حتما چند ساعتی هم بیاید داخل مطب تلف کنی.

    ساعت دو بعد از ظهر به دلم می افتد تقویم را بردارم و از تاریخ امروز مطمئن شوم.

    تقویم رومیزی را برمی دارم نمی دانم چرا هوس تابستان کرده است. تقویم را ورق می زنم و به اسفندماه که می رسم از تعجب خشکم می زند. آه از نهادم بلند می شود.

    دوشنبه 16 اسفند و سه شنبه 17 اسفند و نوبت من 95/12/16 ساعت 6 ساعت. فکر می کنم خطای چشم است یا شاید این صفحه مربوط به ماه دیگری باشد دوباره با دقت نگاه نه, درست است.

    امروز هفدهمین روز از اسفندماه 95 است و من نوبتی را که از 5-6 ماه پیش به سختی گرفته بودم, به همین راحتی از دست دادم.

    حال من مانده ام و تکه کاغذ سفید باریکی که تنها یک تاریخ و ساعت آن هم بامداد روی آن نوشته شده است. کاغذی را که چند ماهیست گوشه کیف پولم جا خوش کرده بود و هر از گاهی نگاهی به آن می انداختم و با اطمینان از اینکه هنوز زود است دوباره سر جایش  برگرداندم.

     

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ق.ظ ]





      آن روزها   ...

    امروز که برای پهن کردن لباس های روی بالکن رفتم, از لابلای ساختمان های دو طبقه و سه طبقه که با غرور سر به فلک کشیده اند, مادربزرگم را دیدم. آن سمت کوچه, نور خورشید از میان زانوان خسته و خمیده اش می گذشت و بر دیوار می نشست.

    چادر گل گلی او از جنس بهار, اماخمیدگی کمرش یادی از خزان. در هیاهوی خیابان قدم به قدم می کشید پاهای خسته اش .

    به او نگاه کردم تا چشمانم از همت بلندش سیراب شود. با خود گفتم: به سن و سال او من چه چیزها دیده و چه از خود گذاشته ام؟

    لباس ها بر روی بند خود را به دست باد سپرده بودند که پای در اتاق گذاشتم. دخترک کوچک خود را دیدم در کنار عروسک هایش دراز کشیده و برای آن ها شعر می خواند تا بخوابند. شعر دخترکم خیال مرا سوار بر خاطره به خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ رساند.

    بوی عدس پلوهای خوشمزه مادربزرگ درحیاط پیچیده. لابلای برگ های انگور که سایبان حیاط شده چند قطره از خورشید به صورتم می خورد و نوازشم می کند. دو سوی حیاط درخت های انار کوتاه قد, و انگور بلند بالا.

    راهرویی سیمانی در وسط,  بوی نم خاک باقچ.

    پدربزرگ با شلواری گشاد و جلیقه ای خاکستری رنگ تنگ و براق. 

    مادربزرگ روسری سفیدی به سر دارد و بی حاشیه, لباس آبی گلدار بر تن. پدربزرگم از رنگ سیاه بیزار بود. خدا بیامرزدش, چقدر خنده های ریز و دلنشینی داشت.

    گوشه این خوشی ها, من نشسته بودم و با یک چادر برای خودم خانه ای درست کرده بودم.

    دخترم گفت: مامان.

    و من برگشتم به زمان. به پیش دخترم, با یاد مادربزرگ سریع به بالکن رفتم تا دوباره ببینمش. اما حیف که رفته بود و از این آمدن و رفتن یک خاطره به ذهن رنگ داد و یک تصویر مات به چشمانم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 10:06:00 ق.ظ ]





      غم رفته شادی آمده   ...

    در دنیایی که اطراف ما پرشده از رنگ های خاکستری وسیاه، پرشده از بالانشین های بی درد و پایین نشین های ناامید. درمیان داستان های مهربانانه ای که از سوی از مابهتران،صفحه حوادث وخبرها راسیاه کرده، من به چشم دیدم که چگونه می توان با یک لطف ومهر،قهرمان شدوای کاش وای کاش،می توانستم قهرمانم را برسردست بگیرم وبه همه نشان دهم.

    قصه از ناراحتی های هم کلاسی ام شروع شد، اوکه درمانده درمیان انبود غصه ها وقرض ها ومشکلات شده بود،مدام از انصراف می گفت ومن فقط پرسیدم چرا؟

    یک با در جوابم گفت: جداازسختی رفت وآمد،هزینه کتاب هایم را ندارم.

    من بی خیال از این جواب فقط دلداری دادم وگذشتم. غم رادرچشمان دوستم دیدم وفکری برای زدودن آن نکردم وبا خودم برچسب دوستی وطلبگی را حمل می کردم.

    آن روز دوستم را درحالی که پاکت حاوی کتاب هادر دستش بود وبرق شادی درچشمانش می درخشیدبه کلاس وارد شد. من من کنان ومتعجب گفتم: بلاخره کتاب ها راخریدی؟ 

    خندید وگفت: پول کتاب ها راکسب به من غرض دادتا بعد به او برگردانم و نشست.

    درست در کنار دستم مهربان دوستم رادیدم که نوری از محبت درلب هایش به تبسم تبدیل شد. تبسم اوبا تمام تبسم های دنیا که تا به حال دیده بودم،متفاوت بود. عطروبویی از آن به مشامم خوردکه نبوییده ونخواهم بویید. 

    دختری که درس می خواند وکار می کند، او که بی پیرایه وساده می آید و می رود، با همه گفت وشنود دارد، هیچ گاه از چیزی عصبانی نمی شود وحتی دست کسی را ردنمی کند،این بار در نقاب وطرحی جدید ونو، یعنی فرشته ای در ردای آدمی کنار دستم نشسته.

    فهم این موضوع از سویی شاد واز سویی غمگینم می کند.دنیا رابرسرخود آوار می دیدم. 

    اگر دستم برای خرید کتاب ها گشاده نبود،حداقل می توانستم تلاش کنم و از چندنفر کمک بگیرم.

    من با کنجکاوی فهمیدم که این افتخار نصیب دوستم شد،آن دختر مهربان و خوب.

    شرم می کنم از خودم که پای در راهی گذاشته ام که لازمه اش مهربانی وگذشت است، اما هیچ نیاموختم ولی او با پول دستمزدش دلی را شاد ولبی راخندان کرد.

    باید استوره اش کنم در ذهنم ودلم.

    آری گاهی با آفریدن یک لبخند می توان درخشان شد وتابید، چنان افروز، تابناک و روشن.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1396-11-28] [ 06:50:00 ق.ظ ]





      از یاد رفته   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم رعنا اسماعیلی

     هرچه اطرافم را گشتم پیدایش نمی کردم.

    اعصابم بهم ریخته بود، بدون نبودنش انگار تعادلم بهم می خورد و نمی توانم کارهایم را انجام دهم، 

    با عصبانیت گفتم: « ای بابا بازم گم شد حالا چیکار کنم» 

    و از اتاق رفتم بیرون و در بقیه قسمت های خانه به دنبالش بودم.

    برادرم وارد شد و مثل همیشه با شوخی هایش اذیتم کرد.

    گفتم: « اینقدر مسخره بازی در نیار حوصله ندارما یچیز بهت میگما»

    اما فایده ای نداشت کار خودش را می کرد.

    بدون توجه به برادرم داشتم همه جا را زیر و رو می کردم که گفت: « حالا دنبال چی می گردی؟؟»

    با بی حوصلگی جواب دادم: «عینکم گم شده» 

    ناگهان به سمتم آمد و دستش را به طرف موهایم برد و عینکم را پایین آورد و عینک را به من داد.

    گفت: «یعنی تا الان متوجه نشدی که عینک روی موهاته» 

    گفتم: « نه اصلا حسش نکردم از بس که رو چشمم و سرم بوده انگار وجودشو حس نمی کنم دیگه»

    با لحن شوخی همیشگی اش گفت: « از بس که خنگی انتظار بیشتری نمیشه ازت داشت »

    هر دو خندیدیم و من به اتاقم بازگشتم.

    با خود فکر کردم بعضی چیزهای مهم چقدر زود عادی می شوند و دیگر آن ها را حس نمی کنیم.

    حالا عینک  را می شود جایگزین کرد اما بعضی چیزها که جایگزین ندارند.

    مثل پدر و مادر. خانواده،امنیت

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [جمعه 1396-11-27] [ 09:53:00 ق.ظ ]





      دلنوشته ای برای مادرم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    سرکارخانم فائذه محمدی

     

    فاطمه؟ فاطمه؟؟!!!؟ چه سري درون اين كلمه نهفته است كه عرش را به لرزه در مي اورد؟

     

    به راستي تو كه بودي فاطمه؟

    نه!بهتر است بگويم كه هستي فاطمه؟

     

     اين روز ها نامت بر زبان ها جاري است.

    سخن از تو و چادر به خاك و خون كشيده ات به ميان است.

     

     تو و چادر خاكي؟

     

    تو مگر دختر رحمت للعالمين،پيام اور صلح و زيبايي جهانيان نيستي؟

     

     تو و چادرِخوني؟

     

     مگر همسر علي،آيينه ي عدالت و حق نيستي؟

     

     

    مگر مي شود اين تناقض ها عرش را به لرزه در نياورند؟

    و

     صداي  شيون دختر رسول خدا،همسر علي

    ميان در و ديوار، آسمان و زمين را عزادار نكند؟

     

    واي بر عالميان 

    بوي عطر ياس به مشاممان مي رسد!

     

    چادرت را خاك و خون گرفت

    چشم ما را نيز…

     

    فاطمه جان

    اين روز ها همچنان بوي خوني شدن و صداي قدم هاي نامحرمان بر روي چادرت مي ايد و ادامه پيدا كرده است

     

    خبر ميرسد عده اي از دختران سرزمينم، عروسك خيمه شب بازي عمر ها و ابوبكر ها شده اند

     

    فاطمه جان تاريخ در حال تكرار شدن است

    اما…

    اما در همان سرزمين دختران و زناني هستند كه تا پاي جان حرمت چادرت را نگاه داشته و هروز خون غيرت دفاع از يادگارت(چادر)بيش از پيش در رگ هايشان ميجوشد تا شايد بتوانند

    كمي 

    فقط و فقط كمي ,مرهمي بر زخم هاي به دل مهدي ات نشسته باشند 

     

    اين دختران و زنانِ مدافع يادگارت

     

    ارام نخواهند نشست اي مادر حسين

     

    ايستاده اند چون كوه اي مادر زينب

     

    باشد كه لبخندت،جاودانشان كند اي مادر حسن

     

    صلي الله عليك يا فاطمة الزهرا

    تا آخر پاي مادرمان مي مانيم

    موضوعات: مناسبتها, روایت تولیدی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



     [ 09:19:00 ق.ظ ]





      اتوبوس خاطرات   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    چشمهايشان در هم گره خورده بود و براى روبرگرداندن و خود را به نديدن زدن دير شده بود. عاطفه بود! صميمى ترين دوست دوران مدرسه اش. چند سالى مى شد كه او را نديده بود. بعد از اينكه در دو دانشگاه مختلف قبول شده بودند، بجز چند تماس تلفنى آن هم همان اوايل، ديگر خبرى از او نداشت. دوست نداشت عاطفه او را با آن سر و وضع ببيند، اما چاره اى نبود. عاطفه هم از ديدن او با آن لباس و قيافه جا خورد، اما به روى خود نياورد و با روئى باز او را در آغوش گرفت. 

    صندلى كنار دست عاطفه در اتوبوس خالى بود. پهلوى او نشست، مثل آن سالها كه هر دو روى يك نيمكت بغل دست هم مى نشستند. عاطفه هنوز همان عاطفه بود، فقط كمى بزرگتر و خانمتر شده بود. درست مثل آن روزها، قرص زيباى صورتش را با چادر قاب گرفته بود. صورت ساده و بى آرايش، چشمها و لبخند عاطفه، بناگاه آينه اى شد كه او توانست گذشته نه چندان دورش را در آن ببيند. 

    چقدر از آن گذشته فاصله گرفته بود و اين را امروز با ديدن عاطفه فهميد. انگار كه ديدنش تلنگرى بود كه او را از خواب بيدار كرد. سعي كرد دستهايش را كه با ناخن مصنوعى و آستينهاى كوتاه جلوه گرى مي كرد، قايم كند. اما صورتش را چه مي كرد؟ كمي كه به خود مسلط شد، شالش را كه يله روى موهاى بلندش رها شده بود جلو كشيد و آهسته دستمالى از كيفش در آورد تا در فرصتى مناسب لبهايش را كم رنگتر كند. تا به حال اينقدر احساس خجالت و حقارت نكرده بود. 

    حرفهايشان گل انداخته بود، اما او درست نمي فهميد چه مى گويد و چه مى شنود. ذهنش درگير شده بود. اگر امروز عاطفه را نديده بود، شايد به اين زودى به ياد نمى آورد كه روزى چادر  به سر داشت، سر صف صبحگاه قرآن مى خواند و در نماز جماعت مدرسه فعال بود. كى اينقدر عوض شده بود كه خودش هم نفهميده بود؟ 

    بعد از دو سه ايستگاه عاطفه خداحافظى كرد و پياده شد و او را با هجوم افكار و خاطرات تنها گذاشت.

    يادش آمد اولين بار ترم دوم دانشگاه بود كه چادرش را برداشت، به بهانه انداختن كوله پشتى. كتابهاى سنگين دانشگاه را فقط كوله تاب مى آورد و از نظر او كوله با چادر مناسبتى نداشت. ترمهاى بعدى، يواش يواش مقنعه اش را عقب كشيد و دستى هم به صورتش برد تا از قافله عقب نماند. 

    و امروز آنچنان عوض شده بود كه آرايش دائم و ناخنهاى مصنوعى رنگ به رنگ مجالى براى وضو به او نمى داد و كم كم نماز خواندن هم از سرش افتاد. 

    آنقدر غرق در افكارش بود كه ايستگاه را رد كرد. ايستگاه بعدى از اتوبوس پياده شد و در پياده رو شروع به قدم زدن كرد. براى رسيدن به خانه عجله اى نداشت، هميشه در حال قدم زدن بهتر فكر مى كرد!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-11-26] [ 07:01:00 ب.ظ ]





      مقاومت   ...

    برای ثبت نام دوره راهنمایی به مدرسه رفتم. نام آن مزین به نام حضرت فاطمه(س)بود: مدرسه فاطمیه

    کارنامه پنج سالم راکه دیدند مرا ثبت نام کردند و گفتند:این مدرسه به نام حضرت زهراست و باید در این مدرسه چادر سرت کنی.

    چادر پوشیدن را دوست داشتم ،این یک فرهنگ جا افتاده در محله ما بود. بعضی از دوستانم دوران ابتدایی هم چادر سر می کردند. دوست داشتم شبیه آن ها باشم.

    به خیاطی رفتم و اولین چادرم را دوختم. برای سر کردن آن خیلی ذوق داشتم . تا اینکه اولین روز مدرسه آن را با ذوق فراوان پوشیدم.

    بعد از یک هفته روز جمعه بود که می خواستیم بیرون برویم، چادرم را سرم کردم. پدرم هنوز از چادری شدن من خبر نداشت. مرا که دید اخم هایش را درهم کشید و گفت :(این چیه سرت کردی؟ زود برو بزار تو خونه بعد بیا) ومن با اینکه دلم نمی خواست به اجبار این کار را کردم.

    دیگر برایم عادت شده بود، هروقت تنها یا با مادرم بیرون می رفتیم چادرم با من بود، و هروقت با پدرم بودم آنرا برمی داشتم.

    شاید همین امتناع پدرم، مرا بیشتر به چادر علاقمند کرد.

    سه سال بعد وقتی که دبیرستان می رفتم، روزی می خواستم با پدرم بیرون بروم، اما دیگر حاضر نبودم چادرم را بردارم .

    پدرم که مرا با آن وضعیت دید نگاهی با اخم به من انداخت و گفت:

    می خواهی چادر سرت کنی؟ با ترس گفتم : بله

    گفت :(خب بیا برویم) و من خوشحال از اینکه پدرم چادری شدن مرا پذیرفته با او رفتم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 07:28:00 ق.ظ ]





      چه شد که چادری شدم   ...

    سلام بریاوربی یار..سلام برزهرای اطهر.سخن راباسلام شروع میکنم تاباصلوات پایان دهم .واما……قصهءچادری شدن من هم مانندببشتردختران سرزمینم هست.ازکودکی وباجبرخانواده.
    درروزگارکودکی وقتی دختران وزنان بی چادررامیدیدم پیش خودم میپرسیدم که اینهاسردشان نیست?چادردرذهن من پوششی برای جلوگیری ازسرمابود.
    امابایدماجرای چادری ماندنم رابگویم.آنروزی که برای خریدمانتورفتم وفروشنده خانمی رنگ ولعاب داربودکه باورودمن چپ چپ نگاه میکردوسلامی نیم خورده کنان به تلوزیون چشم دوخته.
    من هم سلامی سردکردم وگفتم مانتوهایتان درسایزمن هست.خانم فروشنده به رگال ته فروشنده اشاره کردوگفت:آنجاراملاحظه بفرمایید.وقتی به مانتوهایی پیشنهادی اورسیدم’برق ازسرم پرید!
    مانتوهای بدقواره وعموماگشادوتیره رنگ!!پرسیدم ازمدلهای دیگه چیزی ندارید?
    به سختی جواب داد:نخیرخانم.
    درهمین حین گفت وشنودمن بافروشنده ‘خانمی رنگ ولعابی ودرسایزوقدمن واردشد.
    فروشنده به سرعت خودش رابه مشتری جدیدرسانیدوبه گرمی سلام وخوش آمدی گفت.
    مشتری جدیدسوال من راپرسیدوبرخلاف پاسخ شنیده شده ء من ..ایشان به سمت مانتوهای رنگی وجذاب راهنمایی شدند.
    گوشهایم ازشدت عصبانیت داغ شده بودند،نمیدانستم چه کارکنم وچه بگویم که شوهرم به کمکم آمدودست مراگرفت وگفت:خانم اگه بهترین وقشنگترین مانتوراهم به شمارایگان بدهد،من یه لحظه دیگه اینجانمیمونم.
    وقتی مغموم ازفروشگاه بیرون می رفتم هزارفکردراطراف من پروازمیکردندوشیطان خناس هم ارابه ءخویش رابرای شکارچادرمن به رقص درآورده بود.
    ناگاه به یاداین شعرکه:چشمهارابایدشست،جوردیگربایددید؛افتادم.
    چادرم رامحکمتربه گلوچسباندم وبه خودنهیب زدم؛خارچشم رابیشتروعیانترکن.
    خوشحالترازقبل چادرم رابوییده وبوسیده وبرخودم غبطه میخورم که چادری هستم ویادگاردخترپیامبررابردوش دارم.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-11-25] [ 10:06:00 ق.ظ ]





      چه شد طلبه شدم؟   ...

    چه شد طلبه شدم؟
    سوالی که برای طلبه ها مثل تعطیلات خود را چگونه گذراندید یا علم بهتر است یا ثروت دوران دبستان است.
    اما حالا که فکرش را می کنم سوال جالبی است.
    واقعا چه شد که من طلبه شدم؟
    من که دوران چهارساله دبیرستان آنهم در رشته علوم تجربی با نمره های نه چندان بد گذرانده بودم و در فکر دانشگاه بودم.
    یادم می آید دقیقا شیش سال پیش یعنی بهمن ماه سال ۹۰ بود که برای کنکور ثبت نام کرده بودم.
    کنکور علوم تجربی.
    کم و بیش مشغول خواندن درس های عمومی و تخصصی کنکور بودم.
    یک شب که با خانواده جلوی تلویزیون نشسته بودیم تبلیغی تحت عنوان «شروع ثبت نام حوزه های علمیه خواهران استان اصفهان» توجهم را جلب کرد.
    با خودم گفتم: دختری که تازه یکسال است چادر به سر می کند را چه به حوزه.
    اما یک آن به ذهنم آمد حوزه ثبت نام کنم.همان موقع با خانواده درمیان گذاشتم، با تردید و دو دلی موافقت کردند.
    فردا و پس فردای همان شب با مادرم به دو سه حوزه سر زدیم که آخرین آن ها حوزه کوثر بود.
    محیط جالبی بود و البته دلهره آور.
    بالاخره ثبت نام کردم و چون حوزه کوثر نسبت به دو حوزه دیگر به خانه نزدیکتر بود انتخابش کردم.
    یادم می آید ورودی ما آخرین ورودی بود که هم آزمون داشت هم مصاحبه و هم تحقیق از دوست و همسایه.
    زمان آزمون فرا رسید.محل آزمون دانشگاه اصفهان بود، فاصله کنکور دانشگاه و آزمون حوزه فقط ده روز بود.
    اما نگران نبودم.
    آزمون شامل ۱۰۰ سوال تستی بود تقریبا فضایی مانند فضای کنکور.
    چند درس عمومی و یک تعداد سوال اطلاعات عمومی.
    حدود ۱۰۰ یا ۱۲۰ دقیقه هم مهلت پاسخگویی بود.
    آزمون تمام شد ودر تاریخ تعیین شده به سایت سر زدم.
    امتیاز لازم برای قبولی را کسب کرده بودم.
    برایم هیجان انگیز بود که من در آزمون حوزه قبول شده ام.
    کنکور هم دولتی مجاز شده بودم اما بعد از قبولی در آزمون حوزه دیگر سراغ سایت سازمان سنجش نرفتم.
    زمان مصاحبه فرا رسید با استرس مصاحبه را هم پشت سر گذاشتم، تحقیقات هم انجام شد و بالاخره بعد از یک بازه زمانی تقریبا هشت ماهه از بهمن ماه تا شهریور من رسما طلبه حوزه علمیه کوثر شدم.
    تقریبا وارد دنیا و محیط جدیدی شدم که زمین تا آسمان با محیط دبیرستانم فرق داشت و من هم خوشحال از آن و هم نگران آینده.
    روز اولی که عنوان طلبه گرفتم ۲۵ شهریور ۹۱ بود صبح زود اولین نفرها من و سرور بودیم که وارد حوزه شدیم هیچکس نبود. سرور همسن من بود،کمی باهم حرف زدیم، تازه عروس بود و همسرش طلبه و بخاطر درس همسرش به اصفهان آمده بودند.
    الان که فکرش را می کنم خیلی زود گذشت،ترم آخرم و فقط ۱۰ واحد دیگر برایم باقی مانده، حسرت می خورم چرا بهتر از فرصت ها استفاده نکردم و چراهای دیگر…
    اما هرچه دارم و ماندنم در این مسیر را مدیون امام زمانم هستم و ان شاالله لیاقت داشته باشم راه را ادامه دهم و سودمند باشم.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 10:02:00 ق.ظ ]





      شکر خدا   ...

    ((فقط غرغرکردن و نق زدن. دیگه خسته شدم از صبح تا شب باهاش سروکله میزنم همیشه هم دنبال بهانه گیریه خسته شدم دیگه.
    یهو گفتم: ای خدا راحت داشتم زندگیمو میکردم ها اصلا ازدواج و بچه چی بود دیگه راحت و آسوده بودم آخه بچه چیه؟ همیشه خدا حرص خوردن داره))


    بالاخره سرش رو به اسباب بازی هاش بند کردم و رفتم دنبال کارهام.
    یه چند دقیقه نگذشته یهو یه صدای وحشتناکی اومد.
    دویدم سمت پذیرایی؛وای خدایا چی میدیدم! پسرم میزعسلی هارا انداخته بود و شکسته بود.
    از شدت ناراحتی و عصبانیت قرمزشده بودم. باهمون حالت به پسرم نگاه کردم دیدم اونم ازترس و نگاه عصبانی و صورت قرمز من بیشتر ترسیده بود و بغض کرده بود. که وقتی صداش زدم به گریه افتاد و هق هق کرد و فقط میگفت:
    مامان
    خدا بهم رحم کرده بود که چیزیش نشده بود..
    پسرم رو بغل کردم و آرومش کردم.
    یهو حرفایی که زده بودم اومد تو ذهنم و این فکرتوی سرم پیچید که نکنه به خاطرحرفام این اتفاق افتاده؟ نکنه ناشکری کردم؟ استغفار کردم خدا را هزار بار بابت اینکه اتفاق بدی نیفتاده شکر کردم.

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 10:00:00 ق.ظ ]





      چه شد که چادری شدم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:
    سرکار خانم رعنا اسماعیلی

    فکرش را که می کنم در مورد اینکه چه شد که چادری شدم ذهنم می رود به دوران راهنمایی و دبیرستان.

    زمانی که از چادر متنفر بودم.

    با اینکه حجابم کامل بود اما همیشه از چادر فرار می کردم, پدر و مادرم هم اصراری که نداشتند هیچ حتی تا حدی مخالف چادری شدنم هم بودند با اینکه تمام خانم های فامیل چادر به سر می کردند و دختری که بدون چادر بود را کج کج نگاه می کردند.

    می توانم به جرئت بگویم آن زمان من یک جورایی دختر منفی فامیل بودم چون چادر به سر نداشتم.

    آن دوران هفت ساله راهنمایی تا چهارم دبیرستان.نمی دانم چرا از چادر متنفر بودم و آن را دست و پاگیر می دانستم. گشت و گذشت تا من به چهارم دبیرستان رسیدم.

    با سرویس به مدرسه می رفتم, بعد از عید پول بنزین گران شد و به تبع آن کرایه سرویس را هم بالا بردند, به پدرم گفتم؛

    (این دو ماهو خودم با دوستم می رم و میام بگید سرویس نیادش)

    تا اینکه به مدت دوماه با نجمه برای رفتن به مدرسه و با نجمه و دوستانش برای برگشتن از مدرسه هم مسیر شدم.

    نجمه یک دختر چادری و معقول و درسخوان بود. تصمیم گرفتم در مسیر خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه به رغم مخالفت مادرم چادرم را به سر کنم تا هم رنگ نجمه و دوستانش شوم. 

    کم کم از چادر خوشم آمد, انگار آرامش خاصی داشت, بعد از یک مدت دیگر بدون چادر نمی توانستم. به غیر از مسیر مدرسه بقیه جاها هم سرم می کردم.

    تا اینکه حدود یکسال بعد از آن ماجرا من به حوزه راه پیدا کردم و چادر شد همراه من در بیشتر لحظات.

    و می دانم همه این اتفاقات لطف خدا و امام زمانم است.

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 09:45:00 ق.ظ ]





      میدان نقش جهان در22 بهمن 1396   ...

    عکاس: فائزه محمدی

    راهپیمایی 22بهمن اصفهان1396

    موضوعات: مناسبتها, عکس نوشته  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-11-24] [ 09:20:00 ب.ظ ]





      مانند مائده   ...

    عاشقی انسان راکور وتوانا می کند,توانا برای رفتن به مسیر وکور برای ندیدن مشکلات مسیر.

    در همسایگی ما دختری به نام مائده زندگی می کرد.دیدن رفتار متین وسنگین یک دختر امروزی برایم جالب بود.مائده دختری که در سن وسال شور وشوق به سر می برد بسیار آرام وصبور رفتار می کرد.

    دست پیرزنان رابه گرمی می فشرد بابچه هامهربانانه صحبت ودرد دل می کرد.

    واقعا برایم عجیب بود او در سن وسالی بود که باید مانند تمام دوستانش لباس های عجیب وغریب بپوشد؛خنده های بلند بلند داشته باشد وخود خواهی های زیر پوستی نشان دهد.او برای من جذاب وشیرین شده بود هر کجا می دیدمش تمام حرکات وحرفها ورفتارش راموبه مو از نظر می گذراندم.

    بلاخره روزی پیش رفتم وبا خنده گفتم: جزو فرقه ودسته خاصی هستی؟ باتعجب خندید وباز با تعجب گفت: یعنی حالم به حال جوان ها نمی خورد؟

    اینکه جواب کاملی از او نگرفته بودم هم برایم جالب بود.

    با پرس وجو از اطرافیان به مبداء رسیدم وآن تحصیلات در حوزه بود.

    شیفتگی در رفتار وکردار مائده مرامجبور به تهیه دفترچه وتقاضای طلبگی کرد. بعد از دوبارمصاحبه, شادی به سراغم آمد وطلبه شدم. البته بماند که در پیچ وخم سختی ها ومشکلات درس ها ورفت و آمد وخانه داری کمی خسته ووامانده شده ام. اما با امید به خداوند وتکیه برمهربی پایانش وعشق دوستانی که تازه یافتم, تلاش می کنم تا مائده ای شوم برای دیگران.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 01:54:00 ب.ظ ]





      انتخاب   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    وقتی دبیرستانی بودم، هرکس تعریفی از موفقیت داشت. اما من دقیقا نمیدانستم، چگونه‌ موفق شوم. کنکور دادم و تمام انتخابهایم را، برحسب علاقه، فیزیک زدم؛ و چندتایی‌ هم آمار انتخاب کردم. هردو رشته راقبول شدم. فیزیک تهران مرکزی، و آمار شهریار تهران.

    دو سالی در دانشگاه با ذوق و شوق درس خواندم اما، نمیتوانستم این واقعیتی که در وجودم بود، را انکار کنم. یک جای دلم خالی بود و ذهنم پر از سوالاتی که یافتن پاسخ آنها، دغدغه ام شده بودند. هرچند شرکت در برنامه های بسیج دانشگاهی، و اردوهای راهیان نور، آرامم میکرد و مدتی از فشار این سوالات آسوده میشدم؛ اما حکم مسکن را داشتند و دوای درد نشدند. تا اینکه یکی از دوستانم، پیشنهاد عجیبی به من کرد. جا خوردم، بهش گفتم:

    《من و حوزه؟یعنی میگی برم حوزه؟نه بابام روحانی بوده نه کسی از اقوام. 》

    گفت: 《 لااقل برو یه تحقیقی بکن ببین بدرد دلت میخوره یا نه؟ 》 و این شروع آشنایی من با مکانها و افرادی شد که در عین سادگی، قانونمند؛ و در عین صلابت، مهربان بودند؛ جذب ادمهایش شدم. جذب آرامش آنها؛ جذب چادری که مانع فعالیتهایشان نمی شد. و جذب آن شور و هیجانی که از هردری با شجاعت و جسارت سخن می گفت و سخن میشنید.

    ثبت نام کردم و پذیرفته شدم. ترمهای اول برایم نو بود و احساسم درست مثل یک گوی تو خالی میماند که هوای پر شدن داشت. بااینکه بارها حرف شنیده بودم و ممانعتها، در رفتن به حوزه چشیدم؛ اما میخواستم تجربه کنم. همانطور که دانشگاه را تجربه کردم. و امروز در زندگی منتخبم، همراه با دیگران، جزئی از پاسخ آنها به همان سوالات و دغدغه های گذشته ی خودم شدم. خوشحالم.

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-11-23] [ 06:38:00 ق.ظ ]





      نوری در شب   ...

    بندگی برای دنیا،انسان را ازبندگی برای خدا باز میدارد…
    بندگی برای خواب،برای شکم،برای تمامی تعلقات دنیوی…
    فکرکن…
    تابه حال ازکدام یک برای مولایت زده ای؟!…
    برای امام زمان غریبت..‌.
    همانی که ادعای انتظارش را داری…
    تابه حال شده است برای لبیک گویی به او،دردل شب از خواب شیرینت بزنی؟!…
    دل کندن از دنیا،انسان را به پرواز وا میدارد…
    شوق پرواز شهادت…
    _لبیک یامولا…
    اینبار بیا و دل از دنیایت بردار و به آسمان گره بزن…
    در نیمه های شب…
    در دل سکوت و تاریکی دنیا…
    نه…
    نمیگویم دل به کوه و بیابان بزن و سردی زمستان را به جان بخر…
    نه…
    حتی نمیگویم بخاطر مولایت از خواب آرامت بگذر…
    نه…
    اصلابیا و بخاطر دل پریشانی خودت،دستی به قلب آسمان بزن…
    در کویر خواب آلودگی ها،گام بردار…
    تنهابرای آرامشِ منِ خودت…
    خود خود تو…
    مسخره میپنداریش؟!…
    امتحان کردم…
    امتحان کن…
    قرار نوشت:هرشب ساعت۱۲،راس ساعت صفر عاشقی سیمت رو به معبودت وصل کن.فقط و فقط شفع و وتر.میگم فقط،چون اگه فاز معنویت برداری و کامل بخونی،خیلی زود ازش زده میشی.
    بیا و بذار آروم آروم تو دلت جا باز کنه.
    بخدا خیلی از زخمات ترمیم میشه.تو واسه خدا و امام زمانت نخون.واسه آرامش دل خودت بخون.
    بیا و حتی واسه خودت،یه شب امتحان کن رفیق…
    التماس دعای زیاد🙏
    یاحیدر✋
    #🌹سادات_بانو🌹

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-11-22] [ 11:02:00 ق.ظ ]





      مسولیت   ...

    چادرم را روی سرم انداختم ظرف آش را دستم گرفتم و از خانه بیرون آمدم. درِخانه همسایه کناری را زدم. اعظم همسایه دیوار به دیوارمان بود. در را باز کرد و از من دعوت کرد تا به داخل خانه بروم .روز قبل ۲۲ بهمن بود و بحث راهپیمایی داغ بود.
    اعظم گفت: تصمیم گرفتم اصلا راهپیمایی نروم.
    گفتم چرا؟
    گفت: از بس اخبار متضاد توی تلگرام می آید اصلا نمی توانم تصمیم بگیرم.
    گفتم: چه می‌گویند؟
    گفت: ازطرفی تبلیغات و دعوت برای شرکت در راهپیمایی ، از طرف دیگر کانال هایی که ضد آن را تبلیغ می کنند.
    گفتم:خوب ببینید کدام مصالح دین و کشور برایشان مهم است به همان گوش بدهید.
    آدم مقیدی بود, همیشه پول خمسش را به من می داد تا به دست مرجع تقلیدش برسانم, یک بار که رسید خمسش راگم کرده بودم گفت : مهم اینست که تکلیف از گردن من برداشته شود, رسید برای من مهم نیست.
    این موضوع یادم بود بخاطر همین گفتم : دقیقا مثل خمس است .شما خمس را به من دادید. گفتید مهم اینست که رفع تکلیف شود. الان هم دقیقا همین طور است باید تحقیق کنیم ؛ فکرکنیم‌ ببینیم حرف کدام ، درست تر است، دین و مردم برایش مهم تر است همان راگوش دهیم .تا تکلیف از عهده ما برداشته شود.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 10:14:00 ق.ظ ]





      قدرت خدا   ...

    بعد از مدت ها پای تلویزیون نشسته بودم. می خواستم قسمت آخر سریال اصحاب کهف را ببینم، که شروع به صحبت کرد:         « انگار خدا منو فراموش کرده، وقتی با خدا حرف می زنم احساس می کنم مثل صدایی که در کوه می پیچه برمی گرده، انگار خدا صدام را نمی شنوه اما نه، صدامو میشنوه، حتما کاری از دستش برنمیاد که انجام نمی ده وگرنه با اینهمه عجز و لابه من حتما دلش به حالم می سوخت و یه کاری برام می کرد» صبرکردم تا حسابی خودش راخالی کندچون تا وقتی دلش پر بود حرف هیچ کس در گوشش فرو نمی رفت صورتش از حرص زیادی که خورده بود به قرمزی می زد و صورت لاغرش لاغرتر از همیشه به چشم می خورد.
    لبهایش را از بس خورده بود به خشکی می زد و دایم دست هایش را به هم می مالید. همانطور که یک گوشم به حرف هایش بود یواشکی یک گوشم را هم به ماکسی میلیانوس داده بودم که تازه از خواب سیصد ساله بلند شده بود و همه چیزهای اطراف تغییر کرده بود. دیگر نه مردم کافر بودند و نه ترویج مسیحیت جرم, فراری هم نبود و به هر چیز که هدفش بود رسیده بود.
    فکر کردم چه خوب میشد ماهم می خوابیدیم و بلند می شدیم به همه اهدافمان می رسیدیم. انگار متوجه شد که من با نصف حواسم حرف هایش را گوش می کنم که همان نصفه را هم به فکر فرو رفته بودم دستش را جلوی صورتم حرکت داد و گفت حواست با منه؟ یعنی خدا نمی تونه مشکل منو حل کنه؟
    انگار که از خواب سیصد ساله بیدارشده باشم فکرم را متمرکز کردم وگفتم: فیلم مردان آنجلس رادیدی؟ جواب داد:سه بار تا حالا دیدمش.
    بنظرت خداوند که می تونه با یک بار خوابیدن و بیدار شدن بنده اش همه مشکلاتش را حل کنه و کل نظام را متحول کنه از پس مشکل تو برنمیاد؟ حرفی نزد و به فکر فرو رفت.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [شنبه 1396-11-21] [ 01:40:00 ب.ظ ]





      کمک   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    مهربان

    در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم.کنار من یک خانم چادری نشسته بود، چند دختر جوان و تعدادی مرد هم پراکنده در اطراف منتظر ایستاده بودند.هرکس به کاری مشغول بود.

    مردی حدودا چهل ساله با ظاهری آشفته و خسته به ایستگاه نزدیک شد و با نگاه معناداری تک تک آدم های آنجا را برانداز می کرد.

    یک کیف کرمی رنگ به شانه چپش انداخته بود و  کلاهی به دست داشت.

    به ایستگاه که رسید رو به همه مسافرها کرد و گفت:

    «خانوما و آقایون محترم، من آبرو دارم و گفتن این حرف برام سخته، تو ورزنه معلمم و مجبور شدم بخاطر بیماریم به اصفهان بیام.الانم همسفریم تو ترمینال منتظر منه.

    بین شما اصفهانیا کسی هست به منه در راه مونده کمک کنه؟از صبح تا حالا خیلی جاها رفتم اما هیچکس کاری برام نکرده.

    پولم تموم شده و برای برگشتن پولی ندارم، فقط هزینه برگشت به شهرمو می خواستم، وقتی رسیدم پولتونو پس می دم، فقط کافیه یه شماره حساب بهم بدید»

    و دیگر هیچ چیز نگفت و ساکت شد و انتظار می کشید.

    به هر حرکتی که از منتظران اتوبوس سر میزد توجه می کرد و انتظار کمک داشت.

    بدنش می لرزید، این را با وجود فاصله چند متری به وضوح می توان دید.

    خانم چادری که کنار من نشسته بود از جا بلند شد و به سمت عابربانک رو به روی ایستگاه رفت و بعد به سمت آن مرد روانه شد.

    نا خود آگاه من هم به سمت آن خانم رفتم.

    مقداری پول به سمت آن مرد گرفت و گفت:

    «آقا من از طرف تمام اون جاهایی که به شما کمک نکردند معذرت می خوام»

    و سپس قصد رفتن کرد.

    مرد از او شماره حساب خواست تا به محض رسیدن به خانه اش طلب او را بپردازد، اما آن خانم محجبه گفت:

    «حلالتان باشد فقط اگر کسی جایی نیاز به کمک داشت کمکش کنید، اینو تو یه کتاب خوندم.خداحافظ»

    بعد از چندلحظه به خیابان چشم دوخت، کمی فکر کرد، روبه من کرد و با یک خداحافظی رفت.

     

    موضوعات: روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [جمعه 1396-11-20] [ 01:46:00 ب.ظ ]





      دختر آفتاب مهتاب نديده!   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    بي صدا وارد اتاق شد و بالاي سر تخت او ايستاد.  به چهره دوست داشتني دختر كه خوابيده بود، نگاهي انداخت و لبخندي حاكي از رضايت روي لبش نقش بست. چقدر معصومانه خوابيده بود. همانطور بي صدا برگشت و به تخت خواب خودش رفت. آنقدر به خوشبختي دخترش و آرزوهايي كه براي آينده آش داشت، فكر كرد تا خوابش برد. 

    هميشه دلش مي خواست دخترش، بهترين باشد. از لحظه تولد او دغدغه تربيت صحيحش را داشت و اكنون پس از گذشت ١٧ سال، فكر ميكرد بخوبي از عهده اين كار برآمده است. دختر هيچ مشكل اخلاقي و رفتاري نداشت، درسخوان و مؤدب بود و نماز و روزه اش هم بجا. با اينكه از خانه تا مدرسه او راه زيادي نبود، از همسرش خواسته بود برايش سرويس بگيرد تا هيچ آفتاب و مهتابي روي او را نبيند، غافل از اينكه آفتاب و مهتاب پايشان را داخل خانه و اتاق دخترش گذاشته اند!

    يك روز در آشپزخانه بود كه تلفن زنگ زد. دوست قديمي اش بود. از او مي خواست امروز عصر تنها به خانه آنها برود. چرا تنها؟ هميشه دختر را هم همراهش مي برد!…

    در خانه شان را كه زد، دوستش رنگ پريده جلوي در آمد و با اضطراب و دستپاچگي او را به درون خانه دعوت كرد. پس از خوش و بش هاي معمول، احساس كرد اوضاع عادي نيست. انگار دوستش مي خواست چيزي به او بگويد و نمي توانست. بد به دلش راه نداد، تا اينكه دوستش گوشي همراهي را آورد و با دستاني لرزان انگار دنبال چيزي در آن مي گشت. گيج شده بود، اصلا معني رفتار او را نمي فهميد. دوستش مرتب مي گفت چيز مهمي نيست، نگران نباش! 

    ديگر زمان و مكان برايش مفهومي نداشت، فقط روي صفحه گوشي دخترش را مي ديد كه بدون پوشش و با كمي آرايش و با ژست هاي جورواجور، جلوي چشمانش رژه مي رفت. باورش نمي شد اين دختر كه به او لبخند ميزند، همان دختر معصوم خودش است، دختري كه آفتاب و مهتاب رنگش را نديده بود. 

    آه! … به ياد تبلتي افتاد كه چند ماه پيش براي تولدش خريده بودند و از آن روز انگار دخترك ساكت و مرموز شده بود. 

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی, حجاب وعفاف, فضای مجازی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-11-19] [ 09:12:00 ق.ظ ]





      به مناسبت روز نیروی هوایی   ...

    گفتند امروز، روز نیروی هواییه

    دلم سوخت.

    اشکم جاری شد.

    هوایی شدم چند خط بنویسم به یاد شهیدانی که هوایی بودند و در هوا بال و پر می زدند نه مثل ما که از زمین دل نمی کنیم.

    وقتی اسم شهدا میاد تنها شهدایی که الان زیاد اسمشون برده نمی شه که پاسدار کدام ارگانند همین هایند مثل شهید حججی، شهید علی شاهسنایی و حالا هم که شهید سجاد شاهسنایی.

    روزی که آقا سجاد شهید شد ما امنیت رو درک می کردیم. چرا؟؟

    چون صدای تیر و تفنگ و گلوله لحظه به لحظه از کوچه پس کوچه های شهرمون شنیده می شد، که دشمن بدجور داشت از پشت خنجر می زد.

    ولی به قول یکی از دوستان، سجاد شاهسنایی و امثال آقا سجاد خونشون رو ریختن توی این کوچه پس کوچه ها و خیابون ها تا من و شما الان بشینیم و راجبشون حرف بزنیم.

    آره آقا سجاد، ولی حرف تا عمل خودش یه دنیا فاصله اس، امنیت اومد، خیابونا آروم شد.

    خون شهیدامون ریخته شد تا ماها باز خوابمون ببره و نفهمیم که دشمن ثانیه به ثانیه داره نقشه می کشه.

    نمونش همین دختران خیابان انقلاب.

    میدونید چندتا شهید دادیم ما؟؟

    آیا حساب کردیم هر شهید تا حالا چند سی سی خون داده تا ما راحت بگذریم از این حرف ها.

    حججی ها و شاهسنایی ها رفتند و دل هارو هوایی کردند.مثل خودشان که هوایی بودند.

    در هوای انقلاب و ولایت سیر می کردند و آخر شهید راه انقلاب شدند.

    اما من و امثال من چی؟؟؟

    فقط آرزوی شهادت داریم

    پس باید فکر کنیم، عمل کنیم به اونچه از شهدا به ارث میمونه.

    شادی روح شهیدان نامبرده در متن

    شهدای نیروی هوایی و همه شهیدان راه انقلاب و ولایت صلوات.

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 08:06:00 ق.ظ ]





      سوگ دل   ...

    امروز قصد خواندن مرثیه بر سوگ دل مرده ام را دارم.

    تاب شب به سوگ نشستن ندارم.

    نایی برایم نمانده تا تیمار این دل پژمرده کنم.

    بگذار به گور سپارمش، مگر آرام گیرد و مرا رها کند.

    گوری به وسعت تمام اندوه هایم برایش می خواهم، تا میان تمام آن اندوه هایی که بر من روا داشت، آرام بگیرد.

    پرسه زدن در دنیای وهم برایم بس است، چه خوش گفته اند مرگ یکبار و شیون هم یکبار.

    خسته ام و ناتوان، چه بسیار در خاکستر وجودم سوختم، ولی نویدی از میلاد ققنوس دل نیافتم.

    خیالات بی خیالاتی در پیش داشتم، و هر بار جرعه ای از شراب چشمانم می نوشیدم که مبادا رسوای خلق شوم.

    بریده نفس، آزرده پای و خسته دست شده ام.

    تیمار دل پژمرده سودی جز مرگ برایم نداشته.

    دخمه جاویدش را با غم های ارمغانیش آذین می بندم و او را به گور می سپارم و روان می شوم.

    اینبار بدون دل! 

    هراسی از غم و اندوه ندارم.

    لنگ لنگان می پیمایم خاک سرد را.

    آه خدایا: بدون دل می یابمت، بیا و بنشین بر مسند دلم.

    تا که پایان گیرد این کابوس های همیشگی ام….

     

     

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-11-18] [ 05:27:00 ب.ظ ]





      نوشته های روی دیوار   ...

    دیروز نزدیک نماز مغرب با همسرم برای یک کار کامپیوتری به کافی نت رفتیم.

    وقتی رسیدیم صدای اذان از مسجد به گوش می رسید.

    متصدی کامپیوتر گفت که موقه نماز است، میخواهیم به مسجد برویم.

    ماهم گفتیم: « باشه ما بعدا میایم»

    ولی او جواب داد، بمانید کار شما را انجام میدهم و بعد میروم.

    حس بدی به من دست داد.

    دائم به همکارش می گفت:

    «تو پاشو برو نماز من بعدا میام»

    و کار مارا با عجله انجام می داد.

    اول سیستم هنگ کرد، بعد که درست شد موس مشکل پیدا کرد، آخرش هم معلوم نشد چکار کرد.

    در این فاصله به نوشته هایی که روی دیوار نصب کرده بودند نگاه می کردم، مطالبشان به نظرم جالب آمد.

    در یکی از آن ها از قول آیت الله بهجت(رضوان الله علیه) نوشته بود:

    « نماز مانند لیمو شیرین است، هرچه از اول وقت دورتر شود تلخ تر می شود. هر که عادت به تأخیر در نمازها کرده، خود را برای تأخیر در امور زندگی آماده کند.هر قدر امور نمازت منظم باشد، امور زندگیت تنظیم خواهد شد.»

    علت وقفه در کارم را فهمیدم.

     

    موضوعات: متفرقه  لینک ثابت



     [ 05:05:00 ب.ظ ]





      سوغات فرنگ   ...

    به محض این که به میدان احمد آباد رسیدم اتوبوسم حرکت کرد و رفت. می دانستم که مدت زیادی باید منتظر بمانم تا اتوبوس بعدی بیاید, به همین دلیل با لب های آویزان در ایستگاه نشستم و به عبور ماشین ها و آدم ها نگاه کردم.

    دو دختر 25-26 ساله جلوی من, کنار ایستگاه ایستادند. شلوارهای نود سانتی پوشیده بودند که علاوه بر پاره بودن خیلی کوتاه بود. روسری هایشان چروک بود و نصف موهایشان از جلو و عقب پیدا بود.

    به چند سال پیش برگشتم. چقدر برایمان مهم بود که شلوارهایمان روی کفش ها بیفتد. دقیقا دوران ابتدایی بودم, یکی از بچه های مدرسه که نامرتب ترین دانش آموز حساب می شد, شلوار کوتاهی می پوشید که علاوه بر چروک زیادی که داشت پاهایش درآن پیدا بود. مقنعه ای که همیشه خدا, چروک بود. شلوار لک افتاده و کثیف و مانتویی که آرنج آن وصله دار بود. خانواده فقیری داشت ولی دختر مرتبی هم نبود. می دانستم این چیزها نشانه فقر نیست. شاید این دختر پول زیادی بابت این لباس ها داده بود و به نظر خودش خیلی شیک و با کلاس بود, اما برای من سوال شد که چه زلزله ای در دنیا شده که شلوار پاره و چروک و کوتاه و کثیف که نشانه فقر و شلختگی بود الان نشانه شیکی و خوشتیپی شده, روسری کوتاه و چروک چطور. وصله لباس کی مد شد, قبلا کلاه گیس را کچل ها می گذاشتند حالا چه؟ شلوار کثیف دیگر چه صیغه ای بود؟

    راستی یک سوال؟ کی شلختگی و نامرتبی مد شد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-11-17] [ 12:12:00 ب.ظ ]





      عکس   ...

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



     [ 10:22:00 ق.ظ ]





      دیدار دوست   ...

    بحث استاد در مورد دیدن امام عصر (عج) بود. استاد درباره محتوای سوره حدید صحبت می کردند که هرکس می خواهد امام زمان (عج) را ببیند بايد این سوره را با آدابی که مخصوص آن است بخواند. استاد در اين باره خاطره اي را تعريف كردند: «یک روز خانمی با من تماس گرفتند و گفتند مردم برای رفع مشکلات‌شان به من مراجعه می‌کنند و من برای‌شان دعا می کنم تا راه حلی به ذهنم برسد و مشکل‌شان برطرف شود, آیا این کار من اشکال دارد؟ جواب دادم: «نه» اگر بدون چشمداشت باشد اشکالي ندارد. بعد فکری به ذهنم رسید و گفتم:«حالا من یک حاجتی دارم شما برای من دعا کنید و اگر راه حلی به ذهن‌تان رسید به من زنگ بزنید, اما درباره حاجتم حرفی نزدم. فردا که ايشان به من زنگ زد گفت:«حاج آقا هر چه من بیشتر برای برآوره شدن حاجتتان دعا می کردم سوره حدید جلوی نظرم می آمد. به نظرم راه حل مشکل‌تان در سوره حدید است». من هم یک روز کامل روی این سوره کار کردم، اتفاقا يكي از خواص این سوره، دیدن امام عصر بود. سپس شرایط و آداب دعا را برای ما توضیح دادند و جلسه تمام شد. همین که استاد می‌خواستند از سالن بیرون بروند صدا زدم «استاد: بلاخره به حاجت‌تان رسیدید؟» احساس كردم با اين سوالم استاد را سر دوراهی بدی قرار دادم. می‌دانستم کسانی که واقعا امام را ببینند آن‌ را جار نمی‌زنند و اين اتفاق بین خودشان می‌ماند، از طرفی با تاکید استاد روی خواندن این سوره، برای این حاجت، حدس زده بودم که استاد، امام زمان را دیده اند. پس استاد نه می‌توانستند بگویند به حاجتم رسیدم و نه می توانستند به دروغ بگویند ندیده‌ام. بنابراین لبخندی زدند و از جلسه بیرون رفتند.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 09:20:00 ق.ظ ]





      عشق حقیقی   ...

    به قسمت پژوهش رفتم, تا گزارش آن هفته را از مسئول آن بگیرم. حرف از امتحان دیروزم شد که به خاطر تاخیر یکی از مسئولین عقب افتاده بود و کلاس بعدی ما را هم کنسل کرده بود.

    گفتم : بنده خدا استاد خیلی منتظر شدند و آخر هم نتوانستند کلاس را برگزار کنند. مسئول پژوهش به محض این که اسم استاد را شنیدند, گفتند: وای فلان استاد را می گویی ؟ چیزی نگفت؟ به شما غر نزد که منتظر ماند؟

    گفتم نمی دانم ما سر جلسه امتحان بودیم اصلا استاد را ندیدیم. این حرف راکه زدم شروع کرد به سابقه تاخیرهایی که از این استاد دیده بود و اینکه اگر یک بار استاد راهنما یا یکی از بچه ها برای دفاع دیر می کردند, خیلی کم صبری می کرد. خلاصه خیلی دلش از دست استاد پر بود. اما هر چه می گفت من یک توجیهی می آوردم. می گفت: استاد عجله می کردند گفتم : حتما بعد از آن کلاس داشتند. می گفت: یک بار دیگر هم خودشان خیلی دیر آمدند ولی ما هیچ چیز نگفتیم. گفتم: حتما مشکلی برایشان پیش آمده بود. گفت: حالا این ها همه به کنار, دائم به من می گفتند شاید ساعت را اشتباه کرده اید. یک بار هم روز دفاع را دو روز اشتباه کرده بود, گفتم: خوب ایشان استاد پر مشغله ای هستند.

    می گویند تا هفتاد کار مسلمان را توجیه کنید, ولی توجیه من بخاطر وظیفه مسلمانی نبود, به استادم علاقه خاصی داشتم. نه تنها من, همه بچه های کلاس این استاد را دوست داشتند.

    سهل گیر و مهربان بود با همه راه می آمد و برای کلاس دل می سوزاند. می گویند: وقتی کسی را دوست داشته باشی خیلی از ایرادهایش به چشمت نمی آید, آنوقت هر کاری انجام دهد حق را به او می دهی و توجیهش می کنی.

    خدایا ببخش که هر روز چون و چرا می کنیم. ببخش که عاشقت نشدیم ببخش که عشق من به تو حقیقی نبود و گرنه غر زدن و چون و چرا معنایی نداشت, می توانستم حداقل مثل استادم کارهایت را توجیه کنم, با اینکه می دانم استادم ناقص و ممکن الخطاست و تو مبرا از هر خطایی, و حتما کارهایت حکمتی دارد ولی باز غر می زم. باز ناله و شکایت می کنم.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 08:56:00 ق.ظ ]





      عشق ازلی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم الهام ملمعی

    فاطمه قصه ی ناخوانده پیغمبر حق بود که از سوی خدا می آمد

    در جهانی که پر از ظلمت و شب بود به تسبیح و دعا می آمد

    کس نداست که این نامه سربسته عشق ازلی است

    که برای همه از بهر دل و جان و صفا می آمد

    افتخاری به زمان داده شد آن روز که در جام زمان

    فاطمه از طرف حق به تماشاگه دنیای گران می آمد

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-11-15] [ 12:13:00 ب.ظ ]





      دو راهی عشق   ...

    میبافت گیسوان دخترش را با مهربانی و برایش از عشق پدر میگفت.
    نگاه های عاشقانه ی آن آسمانی های بر زمین مانده، شبهای غربت را گرمابخش بود.
    کوبه ی در به فریاد درآمد و خراش های آوار گونه اش زخم می کرد سکوت شب را.
    هیاهوی کوچه در طلب یار بود.
    زهرا بر پای ایستاد و فریاد یا مولا را به گلو آورد.
    پیش چشمان یار دست ها و چشمان دل دار را بستند.
    ام ابیها به یاری شتافت اما آن اهریمن صفتان به جبران دلاوری های مولی سیلی حواله چهره ماه می کنند و نصیبی جز در و دیوار و میخی در پهلو برایش نگذاشتند.

    موهای زینب پریشان شد و چشمان حسن و حسین به گریه نشست.
    زهرا برخود میپیچید و ناله میکرد:
    ای پدر، ای رفته و مرا غریب نهاده، یاری ام کن.
    عرش به لرزه افتاد و فرشتگان به سوگ شدند.
    مویه های زهرا ستارگان را به تاریکی پنهان کرد.
    دو راهی عشق اینجاست،
    عشق پدر و عشق همسر
    برای پدر باید آسمانی شد و برای دلدار زمینی ماندن و جبر دیدن.
    آغازی بر تنهایی و غربت علی و پایانی بر فراغ پدر.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [شنبه 1396-11-14] [ 06:20:00 ق.ظ ]





      دستان پدر...   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:
    سرکار خانم رعنا اسماعیلی

    از خانه بیرون رفتم.

    نزدیکی های اتوبوس که رسیدم انگار خانمی حالش بد شده بود و داخل ایستگاه نشسته بود.

    چیزی که نظرم را جلب کرد پسر کوچکش بود که مدام مراقب مادر بود و داشت روسری او را مرتب می کرد.

    پسری حدودا هفت هشت ساله،اندامی ریزه و عینکی که باعث جالب شدن چهره اش شده بود.

    با جذبه بود و بسیار آشفته از حال مادر.

    موبایل مادرش را برداشت و شماره ای گرفت:

    « الو بابایی کجایی پس،مگه نگفتی همین نزدیکی،مامانی حالش بده،منم که نمی تونم ببرمش جایی،زودی بیا»

    واقعا برایم جالب بود پسری در آن سن و سال اینقدر نگران و آشفته از حال مادر و بدتر از آن اینکه احساس ناتوانی می کرد و منتظر پدرش.

    من و خانم دیگری که آنجا حضور داشت، خواستیم ماشینی بگیریم و مادرش را به دکتر برسانیم که پسرک با لحن جدی گفت:

    «نههه الان بابام میرسه»

    آقایی که متوجه قضیه شده بود برای کمک نزدیک آمد، 

    مرد محترمی بود،اهالی محل او را می شناختند.

    پسرک با تمام ابهت و توان جلو آمد و گفت:

    «آقا نیا نزدیک، مامانم حالش بده، برو کنار نامحرمی الان بابام میاد»

    خدارا شکر همان لحظه پدر آمد و پسرک و مادرش را برد.

    رفتار پسرک را در ذهنم مرور می کردم، 

    واقعا جالب بود، به ناتوانیش آگاه بود و منتظر پدر.

    ناگهان یادم آمد از حادثه ای که برای حضرت زهرا آن هم جلوی کودکانش اتفاق افتاد:

    مادر پهلویش شکسته بود….

    میخ در سینه اش فرو رفته بود…

    محسنش سقط شده بود….

    اما…..

    دستان پدر را بسته بودند….

    موضوعات: فرهنگی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [جمعه 1396-11-13] [ 04:29:00 ب.ظ ]





      شعر   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکار خانم الهام ملمعی

    دوش خواب عاشقی دیدم پر از احساس بود

    نقش رنگارنگ چشمانش مثال یاس بود

    عطر عدلش از نفس های علی الهام داشت

    وز درون صوت زیبایش غزل آغاز بود 

    همچو جدش مصطفی شب زنده داری می نمود

    دست پر مهرش به سوی مردمان هر زمانه باز بود 

    مهدیا؛ ای تو همه راز و نیاز قلب من 

    حاجت دلخستگانت با صدای ناله ها دمساز بود

    من به یاد تو توانم بر قلم غالب شوم 

    آنچه گفتم نکته ای از عشق مولا و حدیث راز بود 

     

     

    موضوعات: روایت تولیدی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-11-12] [ 06:37:00 ب.ظ ]





      جنگ نرم   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    سال ها پيش در روستايي پر درخت، چندين غريبه تبر به دست، روز روشن به جان درختهاي روستا افتادند. صداي بلند تبر و افتادن سهمگين اولين درخت، همه اهل روستا را خبر مي كند. مردم دسته دسته از خانه ها بيرون زده و به طرف صدا مي روند. غريبه هاي تبر به دست زيادند و دست مردمان روستا خالي، اما همه مردم مي دانند اگر هر چه زودتر جلوي آنها را نگيرند به زودي نه درختي برايشان مي ماند و نه روستايي. پس دست بكار مي شوند، همه با هم يكي شده و با چنگ و دندان آنها را از روستا بيرون مي كنند. 

    چند سال بعد، همان روستا

    زندگي جريان دارد، كودكان روستا بازي مي كنند و مي خندند. زنان و مردان روستا با خاطري آسوده شب را به روز و روز را به شب مي رسانند. خاطره غريبه هاي تبر به دست از ذهنشان پاك شده است. اما ناگهان يك روز صبح صداي افتادن درختي، دوباره آن خاطره را در يادشان زنده مي كند. همه به سمت صدا مي دوند، اما خبري از هيچ مرد تبر به دستي نيست. پس با خيال راحت به خانه برمي گردند و افتادن درخت را اتفاقي مي دانند.

    اما فردا و فرداها اين حادثه تكرار مي شود و هر روز درختي بي دليل به زمين مي افتد. مردم وقتي متوجه دشمن نامريي مي شوند كه كار از كار گذشته است. آفتي سالهاست به جان درختان روستا افتاده، از درون آنها را پوسانده و هر روز يكي را به زمين ميزند. اهالي روستا دير خبردار شده اند. 

    اين جنگ نرم است! 

    جنگ نرم خبر نمي كند، عجله ندارد، صدا ندارد، توپ و تانك و جبهه و خط مقدمي در كار نيست. دشمن موريانه وار به درون خانه ها سرك ميكشد، طوري كه آب در دل هيچكس تكان نخورد. دشمن جنگ نرم، ترسناك و خشن نيست، جذاب و دل فريب است. مهمان هر روزه زندگي هايمان شده و آن را از درون مي پوساند و تهي ميكند. همچون يك موريانه بي صدا و به ظاهر بي آزار و ضعيف.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, روایت تولیدی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-11-11] [ 11:22:00 ب.ظ ]





      کودکانه   ...

    سجاده را پهن کردم و با خود گفتم تا دخترم سرگرم بازی و نقاشی است نمازم را می خوانم.

    متوجه نیم نگاه دخترم شدم، سریع از جا بلند شد و جیغ کشید: مامان جیش جیش.

    خدای من باید چادر را از سرم بردارم و ببرمش دسشویی.

    با تشر نگاهش کردم و دستش را محکم گرفتم و به سمت سرویس بهداشتی می کشاندم و غر می زدم که:(اومدم یه رکعت به کمرم بزنما اگه گذاشتی)

    مشغول درآوردن لباسش شدم که با زبان شیرینش گفت: (مامان می خواستم وضو بگیرم باهم نماز بخونیم)

    ناباورانه به چشم های معصومش نگاه کردم و به خودم لعنت فرستادم.

    سری تکان دادم، کمکش کردم تا به قول خودش وضو بگیرد.

    چند لحظه بعد من و دخترم روبه قبله ایستاده ایم و من غرق در شعف تکبیر می گویم.

     

     

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



     [ 07:57:00 ق.ظ ]





      قضاوت   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

     خانم فائزه محمدی

    وارد بازار که شدیم، برای خرید آجیل و تنقلات به مغازه خشکبار فروشی رفتیم…!

    از قیمت انجیر و پسته و گردو به اون زیادی و نگاهی به سایز شکم مغازه دار گفتم به به!!!

    (ازون حاجی پولداراس که پولش از پارو بالا میره و نمیدونه غم چیه)

    مشغول خرید بودم و آن مغز بادام ها داشت به من چشمک می زد.

    ناگهان حین حساب کردن چشمم به پسری افتاد که ۲۰ تا ۲۵ ساله می آمد.

    داشت دستش را می خورد و با صدای نازک از بازی داخل موبایلش می گفت.

    اره معلول بود!!! به قول ماها منگول.

    نگاهم به آن پسر قفل شد که داشت به مرد خشکبار فروش, بابا بابا می گفت.

    پسرِ همون مردِ پولدارِ بی غمِ ذهنِ من بود….

    خدایا شرمندم، حتی کلمات برای طلب بخشش یاریم نمی کنند.

    منو ببخش که بی رحمانه قضاوت می کنم و از قاضی حقیقی یعنی تو غافلم.

    یک کلام،شرمنده ام خدایا….

     

    موضوعات: متفرقه, اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 07:43:00 ق.ظ ]





      شهر من   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    در را که باز می کنم سوز سرمای هوا به صورتم می خورد. چاره ای نیست, باید به دل کوچه بزنم. خیلی زود سرما تمام وجودم را فرا می گیرد. هنوز به سر کوچه نرسیده ام ولی دستانم به گز گز افتاده اند و انگشتانم انگار در اختیارم نیست. کاش می توانستم مسیر طی شده را برگردم و شال و دستکشم را بیارورم, اما فرصتی نیست. تا جایی که می توانم در خود فرو می روم, دستانم را زیر چادر قایم می کنم و قدم هایم را تند.

    هوا بس ناجوانمردانه سرد است. با خود فکر می کنم حتما شب پیش جایی برف آمده که هوا اینچنین سرد شده و سوزَش نصیب ما.

    به یاد عکسی می افتم که چند روز پیش دیده بودم عکسی هوایی از نقشه ایران که همه کشور را جز اصفهان سفید پوش نشان می داد.حتی جنوب کشور را. نمی دانم این عکس واقعی بود یا شیطنت کاربران فضای مجازی! ولی عجیب گویای حال و هوای این روزهای شهرمان است, شهر گنبد های فیروزه ای, شهر زاینده رود همیشه زنده و شهر زیبای خدا, چند سالی است که حال خوشی ندارد. از زنده رودش فقط اسمی باقیست و از هوایش فقط یادی. میراث گذشتگان در خطر نابودی و تخریب است و کشاورزانش سخت درمانده در کار خویش.

    جايي شنیده ام روزی که نمرود برای سوزانده حضرت ابراهیم در آتش هیزم فراهم می کرد از همه جای عالم عالم هیزم طلب کرد و همه اجابتش کردند جز اصفهان.

    آن وقت حضرت ابراهیم دعا نمود که این شهر برای همیشه از بلایای طبیعی مصون باشد. نمی دانم افسانه است یا واقعیت, اما شهر من ثابت کرده  که همیشه حامی ابراهیم بت شکن بوده است. در هر عصر و زمانی. کاش امروز گناهانمان هیزمی نباشد برای سوزاندن دل آخرین سلاله از نسل ابراهیم. کاش آن گونه باشیم که مهدی فاطمه چون جدش ابراهیم به شهر ما و به مردمانش مباهات کند و دعایمان کند تا این شهر نگین فیروزه ای بماند برانگشتری عالم.

    موضوعات: دل نوشته, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-11-10] [ 11:32:00 ق.ظ ]





      مثل باران   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    در خانه راکه باز می کنم نسیم دلپذیری صورتم را نوازش می دهد. از سحر باران می بارد و هنوز هم ادامه دارد. تمام گودال های کوچه پر از آب شده و قطرات باران دایره هایی روی آب نقش می اندازد. نقش دایره ها روی آب تماشایی است. مه رقیقی جلوی راهم را پوشانده است و همه چیز از پشت پرده مه جلوه دیگری دارد.

    بوی خاک باران خورده به مشامم می خورد و احساس می کنم اکسیژن خالص وارد ریه هایم می شود. درختان باران خورده را انگار شسته اند.

    گرد و غبار از روی برگ هایشان زدوده رنگ سبزشان پدیدار شده است. انگار پارچه تیره و کدری را از سطح شهر برداشته اند. اگر طبیعت می تواند با یک باران این چنین نو و تازه شود, چرا من نتوانم؟

    چرا من نتوانم حجاب تیره و تار قلبم را بردارم؟ «چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید» نگاهم را عوض می کنم و سعی می کنم مثل باران با همه مهربان باشم.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی  لینک ثابت



     [ 09:51:00 ق.ظ ]





      مقدمه:   ...

    برف آمده و هوا سرد شده این سردی برای بیشتر مردم دو نفره و عاشقانه تعبیر میشود اما من; سردی میبینم و دوری از سردی. اگردست بر روی برف بگذارم سردم میشود همانگونه که انسانهای سرد روحم را سرد میکنند و کرخت. نگاه سرد; دست سرد و حتی لبخندی که از روی سردی باشد منجمدم میکند و راه برقلبم میبندد. همیشه دور مینشینم از سرما و میترسم از سرما حتی اگر در فصل انگورهای یاقوتی باشم.

    خواستیم دور هم باشیم تا سردی هوا را با گرمی نزدیکی قلب هایمان, جبران کنیم و سردی زمستان را بزداییم. گروهی تشکیل دادیم به نام کوثر که نام مادرمان زهرا (س) است که این روزها, روزهایی اوست و دلگرمی قلب های یخ زده مان است. دوست داریم شما هم ما را همراهی کنید.

     

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 09:27:00 ق.ظ ]





      یک حرکت   ...

    ساعت شش صبح بوى كه به دانشگاه رسیدم. قرار بود آزمون شرکت نفت برگزار شود. نزدیک به پانزده هزار نفر در آن شرکت کنند اول جلسه به شرکت کنندگان و مراقبین کیک و آب معدنی داده شد. بلاخره آزمون شروع شد. کار خسته کننده و یکنواختی بود تا اینکه اعلام کردند هر کس بخواهد می تواند پاسخنامه را تحویل دهد. جمعیت زیادی از شرکت کنندگان از جای خود بلند شدند و پاسخنامه ها را تحویل دادند و رفتند. دوباره مشغول مراقبت شدم تا اینکه یکی از مراقبین را دیدم که شروع به جمع آوری بطری های خالی آب معدنی کرد که از شرکت کنندگانی که برگه های خود را تحویل داده بودند جامانده بود. همانطور که وظیفه مراقبت را انجام می داد, بطری را جمع می کرد, آب آن ها را داخل آب سرد کن می ریخت, بطری را, داخل سطل زباله می انداخت و درب آن را درون پلاستیکی که به همراه خود آورده بود می انداخت. اولین فکری که به ذهنم رسید بازیافت بود امابعید می دانستم. کم کم مراقبت یکی از کلاس ها هم شروع به جمع آوری بطری کرد. پرسیدم بطری ها را برای چه جمع می کنی؟ جواب داد: سارا می خواهد. تعجب کردم و سوالم را از سارا پرسیدم. جواب داد: این ها ویلچر می شود برای معلولین. جوابم را نگرفته بودم, برایم توضیح داد که اگر تعداد زیادی از درب های بطری را تحویل دهیم یک ویلچر می شود برای یک معلول نیازمند. از من خواست که بطری های راهروی روبرو را جمع کنم. تصمیم سختی بود. جلو این همه چشم که حتما در وهله اول همان فکری را می کردند که من می کردم این کار را انجام دهم برایم سخت بود بلاخره دل به دریازدم و بطری های راهرو روبرویی را جمع کردم. کم کم تمام مراقبین شروع به این کار کردند و تعداد زیادی درب بطری جمع شد. به سارا گفتم: می توانیم فقط درب ها را جمع کنیم لازم هم نیست چند رفت و آمد کنیم. جواب داد: این طور ممکن است آب باقیمانده درون بطری, روی زمین بریزد و کار کارگران نظافت چی زیاد می شود تازه می خواهیم ثواب کنیم کباب می شود.
    آخر جلسه شرکت کنندگانی که هنوز برگه های خود را تحویل نداده بودند بطری هایشان را همراه پاسخنامه ها تحویل می دادند موضوع را به سارا گفتم, خوشحال شد و گفت ببین یک حرکت چقدر می تواند روی بقیه اثر بگذارد.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-11-03] [ 09:28:00 ق.ظ ]





      اسلام و نیاز های زمانه   ...

    از وقتی پای ماهواره خانه آنها باز شده بود, به همه چیز شک می کرد. ذهنش پراز شبهه شده بود. هروقت که پیش من می آمد چند شبهه که برایش پیش آمده بود مطرح می کرد. آنروز هم یکی از آن روزها بود. از صبح زنگ زد که می خواهم به دیدنت بیایم من هم منتظرش بودم. بلاخره آمد و کتابی را جلوی من باز کرد و گفت: ببین این حدیثی بود که در ماهواره می گفت منبع آن را هم پیدا کردم نگاهی به کتاب پیش رویم انداختم, نوشته بود: بهترین چیزى که براى زن سعادت بخش و مفید مى باشد، آن است که مردى را نبیند و هیچ مرد نامحرمى نیز او را نبیند.«بحارالأنوار» (ج103، ص238)
    ادامه داد: ببین با این حدیث چقدر زن محدود می شود. باید در خانه بنشیند چرا, چون نامحرم او را می بیند. پس با این حساب اسلام با فعالیت اجتماعی و شغل و تحصیلات برای یک زن مخالف است. لبخند زدم و گفتم: اتفاقا این حدیث ضرورت شغل و تحصیلات را برای خانم ها می رساند. با چشمانی متعجب گفت :« شوخی می کنی مثلا چطوری؟» جواب دادم: یک زن نیازهایی دارد که باید برطرف شود, مثلا نیاز به دکتر, پرستار, سونوگرافی و تخصص های دیگری که خود بهتر می دانی مورد نیاز یک خانم هست و نیاز به لباس و لوازمی پیدا می کند. حتی خود زن هم ترجیح می دهد فروشنده و پزشکش یک خانم باشد. نیاز به معلم و استاد برای فرزندان دختر ,مهد کودک ها و خیلی جاهای دیگر که تو خودت بهتر می دانی. حالا اگر بخواهیم به مقتضای این حدیث عمل کنیم که یک زن بخواهد کمتر با نامحرم روبرو شود, باید این افراد در جامعه باشند و این تخصص ها را کسب کنند, که این ضرورت تحصیلات برای یک زن در جامعه اسلامی را می رساند و بعد هم باید از تخصصشان استفاده کنند, که این ضرورت شغل را می رساند. فقط باید محیط دانشگاه و محیط کار را برای یک خانم اصلاح کنیم که با خیال راحت وظایفش را بتواند انجام دهد .

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 09:20:00 ق.ظ ]





      وقت رفتن   ...

    صبح که از خانه بیرون می آمدم مادرم گفت: قرار است با خاله و عروس هایش برویم حرم علامه مجلسی. تو هم می توانی از راه بیایی؟ خاله ات نذر کرده آنجا شله زرد بپزد. گفتم مادر از طرف من معذرت خواهی کن. از راه می رسم خسته ام ,حوصله اش را هم ندارم. به حوزه که رسیدم مطهره دوستم گفت: قرار است امروز با کادر برویم بریانی. دو ساعت هم بیشتر طول نمی کشد تو هم می آیی؟ نگاهش کردم و گفتم : نه وقتش را دارم نه حوصله اش. هنوز ظهر نشده بود که فاطمه دوست دوران کارشناسی ام زنگ زد و گفت قرار است همه بچه های کلاس دور هم خانه مائده جمع بشویم, به یاد آن روزها دوست داریم تو هم بیایی. گفتم: فاطمه جان دور مرا خط بکش .حتی فکر کردن به حجم کتاب های نخوانده و مقاله های ننوشته و تحقیقات کلاسی دیوانه ام می کرد. سه امتحان میان ترم پشت سر هم و تحقیقات کلاسی که موعدشان تا آخر ترمی بود که یک ماه بیش تر نمانده بود از طرفی مشغله کار و انتظارات خانواده دیوانه ام می کرد. اصلا نمی دانستم کدام را اول انجام دهم هر روز کتابخانه, هر روز امتحان حوصله تفریح را هم از من گرفته بود. حتی کتاب های نخوانده ای که روزها دنبال من می آمدند را سرجایش نگذاشته بودم. اصولا آدم بی نظمی نبودم . آشفتگی اطرافم نشان آشفتگی ذهنم بود. یک لحظه با خودم فکر کردم اگر یک روز بگویند وقت رفتن است و عمرت به سرآمده باید جمع کنی و بروی. چقدر کار نکرده دارم که هنوز انجام ندادم مثل این کتاب های تلنبار شده گوشه میز .

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



     [ 08:48:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.