از مسافرت یک روزه از شهرکرد برمی گشتیم, که به ترافیک سنگینی برخوردیم. من با ماشین شوهر خواهرم آمده بودم. شوهر خواهرم شلوغی را که دید توی یک فرعی پیچید ,تا راه میان بری پیداکند. چند تا ماشین هم به خیال اینکه ما بلدِ راه هستیم و مال آنطرف هاییم, دنبال ما… بیشتر »
   یکشنبه 7 آبان 1396نظر دهید »
سر کلاس استاد بودیم ,بحث از قضایایی شد که قبلا ثابت شده و نیازی به اثبات ندارد. استاد هم مثال زد: مثلا مجموعه زوایای مثلث که180  درجه است, بلافاصله هم اضافه کرد حتما می دانید که این قضیه اشتباه است ولی از بچه گی توی ذهن ما فرو کرده اند.با تعجب پرسیدم… بیشتر »
   یکشنبه 7 آبان 1396نظر دهید »
توی زندگی همه آدما وقت هایی پیش می آید که نمی دانی چکار کنی وقت هایی که می بینی فرصت های زندگیت مثل شارژ گوشیت تند و تند تمام می شوند و تو نمی دانی چکار کنی وقتایی که از بس فکر مشغولی داری کارهایی زیادی که روی سرت ریخته را نمی توانی درست انجام دهی… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 7 آبان 1396نظر دهید »
قبر عمویم که تقریبا ده سالی می شود که فوت کرده اند وسط قبرستان است برای رفتن سر مزارش باید از کنار امام زاده بگذری همیشه وقتی سر مزارش می روم از کنار یک سنگ قبرمرمر سبز رد می شوم که دور تادور آن را شیشه کشیده اندهمیشه عاشق این سنگ بودم می دانستم که… بیشتر »
   یکشنبه 7 آبان 1396نظر دهید »
گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید. پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم بود. خواهرم که طبق معمول خوشحال  شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم .هنوز خاطره… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »
صبح كه از خواب بیدار شىدم هنوز باران مي آمدسریع لباس هایم راپوشیدم وراهی شدم. کمی طول کشید تا اتوبوس بیاید.به محض این که می خواستم روی صندلی بنشینم چنددختر دبیرستانی گفتند بیا روی بوفه بنشین صندلی ها خیس شده اند.مثل این که راننده فراموش کرده بودپنجره ها… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »
آنروزها که هنوز پول خرد برای خودش اجر و قربی داشت مادرم همیشه قلکی داشت و پول هایی که از خرید هایش اضافه می آمد را داخل آن می ریخت. هر وقت مادرم پول داخل قلک می ریخت می گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. با نا امیدی قطره قطره ریختنش را می دیدم ولی… بیشتر »

موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »
خانم قدوسی صدایم زد و گفت بیا این برگه را بگیر, مربوط به امتحانی است که باید نخبگان علمی و پژوهشی بدهند درس هایی را باید بخوانند. فردا که می روی به فاطمه دوستت بده و امتحان را یادآوری کن برگه را از دستش گرفتم و روی کیفم گذاشتم چقدر دلم می خواست من هم در… بیشتر »
   سه شنبه 2 آبان 1396نظر دهید »
جستجو
 << < آبان 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی