کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < فروردین 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  




کاربران آنلاین

  • متین
  • حدیث عشق
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • پینــــــــــــــــــــار
  • تســـنیم
  • ریحانه
  • الهام كرمي
  • somayye java
  • 파테메
  • شریفه محمدی
  • زهرا عبدالهي تبار



  •   سوژه   ...

    همیشه از پله برقی می ترسید, مادرم را می گویم , می گفتم مادر من, پله برقی را برای امثال شما ساخته اند ما که می توانیم از پله های معمولی هم بالا برویم .چندبار هم با اصرار من سوار شده بود .آنروز هم یکی از آن روزها بود از خرید برمی گشتیم به جایی رسیدیم که باید از پله بالا می رفتیم مادرم طبق معمول می ترسید ولی با اصرار من وخواهرم سوارپله برقی شد. مقداری که پله بالارفت یکدفعه مادرم برگشت من هم که به فاصله چند پله از او  پایین تر بودم وقتی صحنه رادیدم, فراموش کردم که پله برقیست سریع دویدم که مادرم رابگیرم دویدن همانا و افتادن من همانا, پله بالا  می رفت و من و مادرم را می چرخاند. احساس می کردم داخل چرخ گوشت افتادم, آنقدر چرخیدم تا سرم به طرف پایین قرار گرفت هم خیلی ترسیده بودم وهم خیلی نگران مادرم بودم بلاخره پله برقی راخاموش کردند وقتی با درد بدن از جایم بلند شدم بیش تر از این که نگران ضربه هایی که به بدنم خوده بود باشم نگران بودم که نکند گوشی بدستی مرا سوژه کانالش کند.

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-01-20] [ 11:10:00 ق.ظ ]





      رضایت   ...

    صدای زنگ گوشی تلفن می آمدمادرم گوشی رابرداشت پشت خط خاله ام بود. وقتی مادرم گوشی را گذاشت با گریه گفت : مادرم پایش شکسته الان هم بیمارستان است ومی خواهند عملش کنند دو روز مادر بزرگم را در بیمارستان نگه داشتند آخرهم آب پاکی را روی دستمان ریختند و گفتند نمی توانیم عملش کنیم, چون سنش بالاست ممکن است زیر عمل از بین برود, یا به کما برود. دیگر کار روز و شب مادرم گریه کردن بود. مادر بزرگم دیگر نمی توانست کارهای شخصی اش را انجام دهد دائما همه در رفت و آمد بودند هر روز یک نفر کنارش می ماند و کارهایش را انجام می داد خاله ام علاوه برمادربزرگم مادر شوهرش را هم که چندین سال بود زمین گیر شده بود را نگه داری می کرد همه خسته شده بودند حتی دخترهایش که خیلی دوستش داشتند آرزوی مرگش را می کردند.

    ساعت دو نیمه شب که صدای زنگ تلفن ما بلند شد خاله ام بود که از مادرم می خواست زودتر آماده شود تا به دنبالش بیاید مادرم درحالی که ترسیده بود از حال مادرش پرسید جوابی که خاله داد مادرم را نقش بر زمین کرد: مادر خوب شد خوبِ خوبِ.

    مادربزرگم همان شب به رحمت خدا رفت .چقدر همه در مرگش تاب بودیم ,بیش تر از همه دخترهایش که خیلی دوستش داشتند. خاله ام که علاوه بر ناراحتی برای مادرش ,همچنان نگه داری مادرشوهرش را برعهده داشت ترجیح داده بود چیزی در مورد مرگ مادربزرگم به او نگوید ولی او از اندوهی که در صورت خاله ام موج می زد و لباس سیاهی که بر تن داشت فهمید و گفت : خوش بحالش کاش من هم راحت می شدم.

    این یک جمله ساده از زبان پیرزنی زمین گیر بود ولی باعث شد همه مرگ مادر بزرگم را با رضایت بپذیرند .

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-01-15] [ 12:24:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.